پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۴

معنی محتمل ماد

ماد را قبلاً به معانی نجیب، دانا، ماه، میانی، سازنده مِی، بزپروران و کشور گرفته ام ولی از این میان با توجه به کلمۀ سانسکریتی مادَ (شراب و الهه شراب) اکنون بدین نظر رسیده ام که نام ماد نشانگر ایزد شراب و شادی و آسمان آریائیها (وارونه، اهورمزدا) بوده است که در اساطیر با اسامی کولاکسائیس (فرمانروای قوم) و اسکیت (جام) و جمشید (پادشاه صاحب جام) و هوم (شراب مقدس) ظاهر شده است و معبد ارکائیم مدور شمال دریای خزر (به معنی مسکن آسمانی) یا همان ورجمکرت به پرستش وی اختصاص داشته است. لذا نام قوم ماد (پرستنده ایزد شراب و شادی) با گوران و ساگارتی و لولوبی به معنی سنگ کن و غارنشین یکی نبوده است و آن نام تقریباً عمومی آریائیان مادی و کاسی و اسکیتی بوده و خدای شراب و شادی ایشان یعنی اهورامزدا (ایزد خالق شراب و شادی)/ وارونه (ایزد قطره شراب)/کاشّو در بین تمام قبایل آریایی مشترک بوده است. الهه همزاد آنها وارونی (ملقب به مادَ= الهه شراب) و کاَشیتو (الهه شراب تاک) نام داشته اند. مطابق هرودوت نام مردم اسکلاو (صقلاو، اسلاو) هم از همان اسکول هندو ژرمن ها- معادل اسکیث یونانیان به معنی جام ایزد شراب و شادی- گرفته شده است. نامهای گبر (گَبَر، کاسه سنگی) و مُغ (موگ) نیز به ترتیب به فارسی و ژرمنی به معنی جام هستند.

معنی محتمل پارس و پاسارگاد

نظر به اینکه کوروش در خواب آستیاگ به صورت تاک عظیمی ظاهر شده و نقش فراوان چنار در تخت جمشید و اینکه مطابق منابع یونانی پادشاهان هخامنشی در کاخ خود تاک زرینی نگه می داشته اند که بر چنار مقدسی می پیچیده است (چنار که هر ساله چینه/پوسته نو آرد)، بر این پایه می توان نامهای پارس و پاسارگاد را به صورت پارس و پریسارگاد به ترتیب به معنی گیاه نمناک و محل انگور (شیراز) گرفت. در سانسکریت پارش به معنی رُستن نمناک (چنار، انگور) و پریسار (انگور) و پارش-آرکا-دا به معنی ستایش کننده گیاه نمناک (چنار، انگور) است به عبارت دیگر نام پارس از نام قبیله پاسارگادیان گرفته شده است:
ساموئل. ک. ادی کتابی در باره‌ی آیین شهریاری در شرق فراهم آورده است که «ادی» در این کتاب، مسائل بسیار جالب توجهی را در باره‌ی سنت‌های شهریاری در شرق مطرح می‌کند و از آن جمله، در باره‌ی ارتباط شهریاران دوران مادی و هخامنشی با درخت و به‌ خصوص درخت چنار مطالب بدیعی می‌آورد:
"پادشاهان پارس پیوسته درخت چنار را گرامی می‌داشتند. در دربار ایران چنار زرینی همراه تاکی زرین بود که آن‌ها را اغلب در اتاق خواب شاه می‌نهادند و چنار را به گوهرهای بسیار آراسته بودند و پارسیان آن را ستایش می‌کردند.
هنگامی که داریوش بزرگ در آسیای صغیر بود، به او درخت چنار و تاکی زرین هدیه دادند و هنگامی که خشایارشا به جنگ یونان می‌رفت در راه چناری عظیم دید و فرمود تا آن را به زیورهای زرین بیارایند و آن را به نگه‌بانی به سپاهیان گزیده خود سپرد.
ظاهرا به دست آوردن درخت زرینی که در خواب‌گاه شاه بود معنای به دست آوردن سلطنت می‌داد."
در مجموع معلوم میشود که چنار سمبل قومی پارسها (پاسارگادیان) و تاک سمبل ایزد قومی شادی و شراب ایشان یعنی اهورامزدا بوده است. در سانسکریتpRthu به معنی عظیم الجثه که صفت چنار است می تواند معنی اصلی پارس در مفهوم چنار بوده باشد. این موضوع نیز که کوروش دوم ، نیای کوروش سوم (بنا به هرودوت) در اوستا ملقب توس (تو-اوس= بلند نیرومند، تنومند) است می تواند اشاره به همین معنی نام پارس (پرسو-مَش= بلند نیرومند) یعنی نام قوم وی بوده باشد. هنریک ساموئل نیبرگ، نام آتوسا دختر کوروش سوم را به معنی دارای اندام پُر گرفته است.
در زبانهای سامی اِلا و آلاّن و آیلان به معنی درخت عظیم و پارسو به معنی خارق العاده آمده است از اینجا هم می توان حدس زد که نامهای آریا و پارس به معنی درخت عظیم (چنار) درک میشده است تصاویر چنار در نقشهای تخت جمشید هم گواه این معنی هستند.

چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۴

معنی جومر، اشکناز، ریفات و توجرمه

در تورات در شمار پسران جومر (گومر، دارندگان آواز جنگی) از اشکناز (ایشکوز، مردم دارنده جام، کوتی)، ریفات (ری-پت، سروران صدای بلند) و توجرمه (تو-ژیه-رمه= گروه پرستنده مار ترسناک و نیرومند= قوم تئوژیه اوستا) نام برده شده است. معلوم میشود از این میان دو نام اخیر متعلق به اسلاف زازکها (بلند آوازان) و کُرمانج ها (خانوارهای مربوط به الهه مادر ماروش اسکیتان، ویشاپازوننر= اژدهانژادان در خبر موسی خورنی، پرستندگان الهه پرودئیاد سندارامت= مادر نرم و پُر پیشدادی) و یا همان سورانی ها (منسوبین به مار) و کردوخ/کردهوک (منسوبین به مار سّمی) بوده اند. دلیل اینکه در نزد ارامنه واژۀ مار بیشتر به جای ماد بکار رفته به همین دلیل تقدیس الهه مادر مار شکل اسکیتی نزد کُردان بوده است. کُرما (کرم= جنبنده دراز) در اسطوره کرم هفتواد نیز به جای مار و اژدها است. از این جاست که در اساطیر کردان بازماندگان قوم اژی دهاک (اژدهای سّمی) به شمار رفته اند. در نواحی کُرد نشین آذربایجان غربی هنوز آثار تقدیس ماران باقی است. واسیلی نیکیتین هم در کتاب خود کرد و کردستان از این سنت در نزد کردان سخن رانده است. نامهای شکاک و ساخو کُردان را نیز به صورت شپاک و سا-خو می توان منسوبین به مار و مارپرست معنی نمود. در اوستا نام سانسکریتی خاندان وئسکَ تورانی (وئیشیکَ، مردم مار سمّی پرست سکایی) و تئوژیه (پرستندگان مار ترسناک و نیرومند) ذکر شده است. حتی خود نام کیمری را هم در اساس می توان به معنی مردم مارپرست گرفت. چون این نام به صورت خیمئیریا در اساطیر یونانی ترکیبی از شیر، بزکوهی و مار سمّی تجسم شده است.
به نظر میرسد در اوستا قوم خاندان فریان تورانی (دوستان تورانی ایرانیان) همان کیمریان توگدامه کیمری (قوم تورانی دوست ایرانیان، خانوار اغریرث) و ستروخاتیان خبر هرودوت به معنی مردم بلند سخن گویندگان (سترو- اوخت-یان) باشند که معنی نام دوم ایشان را با زازاک ها/ دیملی ها (آهنگین سخن گویندگان) مربوط می سازد. به نظر می رسد در خود اساطیر کُرد هم به دو گروه کیمری/زازاک و ساخو/کردوخ/کُرمانج تحت نامهای اساطیری بو-خت (بو-اوختیان، بلند سخن گویان، مادهای ستروخاتی) و با- چان (با- چیان، همراهان مار سّمی، بوسیان مادی خبر هرودوت، تئوژیه اوستا) اشاره شده است. به عبارت ساده نامهای بکردا (وَیکرتَ، کشنده، ویگرد اساطیری)، کردو/کردوک (مار کشنده سمَی)، مار (کشنده) و مرد (کشنده) در این منطقه به معنی مار مهلک و سمّی نشانگر توتم مار این مردم بوده است.
نظر به سنت مارپرستی یزیدیان، نام یزیدیان را میشود در اصل یَز-زَیه-ایتی گرفت یعنی مار پرست. یز= ستایش، زیه سانسکریتی=مار (زیان رساننده)، ایتی= روش، پیشه.
شکل ارمنی نام کردوخها یعنی کُرچیخ هم به صورت سانسکریتی کُر-چهوک به معنی جنبده دراز و متصل (کرم،تئوژ، مار) - کشنده (بُرنده) است. کلمات چاک و چاقو هم از همین ریشه سانسکریتی جزء دوم یعن چهه/چهو (بُریدن) به نظر می رسند.

ور جمکرد باستانی آریائیان در شمال دریای مازندران

Mehrana Arvand
ارگ جم کهنترین آپارتمان شهر جهان
ارگ جم 1 (Arkaim) در جنوب استپهای اورال و در هشت کیلومتری شمال دهکده آمورسکی (Amurskiy) و در دو کیلومتری جنوب دهکده الکساندروفسکی(Alexandronvosky) ازبخشهای شهر چلیابینسک (Cheliabinsk) و نزدیک استان گورکان (خورگان) روسیه ودر همسایگی شمال قزاقستان قرار دارد. این بنا در کنار رود بولشایا کاراگانکایا (Bolshaya Karaganskaya) قرار داشته و به نظر باستانشناسان روسی میتواند نخستین مرکز گردآمدن آریاییان در هزاره های دور باشد و حتی برخی زادگاه زرتشت را در همین منطقه میدانند. برخی هم چون خانم تامارا گلوبا (Tamara Globa) اختر شناس، عقیده دارد که این شهر همان شهر جمشید در اوستا بوده است.
سایت دوم به فاصله 1 کیلومتر از سایت نخست
این شهر دایره‌ایی شکل سنگی2 را استون هنج روسیه نیز نامیده اند.3 در این شهر بقایای خیابانها، سیستم آبرسانی، کوره های ذوب فلزات و ابزارهای استخراج معدن یافت شده است. دانشمندان هنوز نتوانسته اند تاریخ دقیقی برای ساخت این بنا بیابند. برخی آنرا از 2000 قبل از میلاد و برخی نیز 4000 و حتی تا 5000 قبل از میلاد نیز گفته اند. اما بیشتر آنان این بناها را قدیمی تر از استون هنج در انگلستان که در 3300 سال پیش از میلاد ساخته شده است میدانند.
حفاری در ارگ جم، این بنا به شکل چلیپا یا ماندالا ساخته شده است
داستان کشف بنا:
این بنای کهن پیشتر توسط ماهواره ها دیده و از آن عکسبرداری شده بود اما به آن اهمیتی نداده بودند. تا اینکه در سال 1987 یک گروه مهندسی که برای ساخت سد به منطقه آمده بود آنرا شناخته و خبر آنرا به مقامات محلی و مسئولین دولت وقت اتحاد جماهیر شوروی دادند. اما آنان با بی اعتنایی خواستند که هر چه سریعتر سد ساخته شود حتی اگر بنا به زیر آب فرو رود.!
مهندسین سرانجام برای آنکه دولت باور کند که این بنای کهن و ارزشمند، میبایستی محفوظ گردد از گروه باستانشناسان چلیابینسک به سرپرستی گنادی دانویچ (Gennadi Zdanovich) دعوت به همکاری کردند. ابتدا دولت اتحاد جماهیر شوروی به یافته های باستانشناسی بی توجه بوده و همچنان در ساخت سد اصرار میورزید. (پیشتر به دستور دولت، منطقه باستانی سرکل (Sarkel) نزدیک دریای سیاه در نواحی خزر نیز فدای پروژه سد سیملیانسک4 Tsimlyansk شده و به زیر آب فرو رفته بود. اما سرانجام در سال 1991 با کوشش فعالین فرهنگی، مردم و رسانه ها، دستور متوقف ساختن پروژه سد صادر و قرار شد به جای سد آبی یک سد فرهنگی و تاریخی برای حفظ بنا در این منطقه ایجاد گردد. سایت باستانی ارگ جم در ماه می 2005 توسط ولادیمر پوتین ریاست جمهوری بازدید و از آن بعنوان کهنترین سازه بشری در روسیه یاد شد.
کاوشهای باستانشناسی:
در یافته های باستانشناسی این منظقه اثری از لوازم قیمتی، جواهر و یا زر و زیور نیست و نیز هیچگونه نشانه ایی از خط و نوشتار در این کاوشها بدست نیامده است. برخی دانشمندان عقیده دارند مردم این شهر به طور ناگهانی شهر را ترک و لوازم خود را برده و آنگاه شهر را آتش زده اند اما هنوز از اسرار این شهر و کاوشهای آن بی‌خبریم.
در کاوشهای باستانشناسی تکه سفالهای شکسته، استخوان حیوانات وحشی واهلی و همچنین ابزارهای سنگی و برنزی پیدا شده است. بر روی برخی از این تکه پاره ها نشانه چلیپا (Swastika) دیده میشود که یاد آور سرزمین کهن ایرانویج می‌باشد. 5 در مجموع، میتوان گفت اشیاء بدست آمده چندان چشمگیر نیست که بتوان برای آن موزه ایی براه انداخت اما آنچه مهم است همانا معماری بنا و سبک خاص این ساختمان شگفت انگیز .میباشد که در جهان بی همتاست
مختصات و مشخصات بنا: (سایت 1 و 2)
52. 38’48. 40 N 59. 33’20. 39 E 52. 38’57. 21 N 59. 34’17. 26 E
این ارگ شامل دیوارهای بسیار پهن و محکم و ضد آتش و طوفان و سیل ساخته شده است. رهگذرهای مخفی، پوشش چوبی کف خیابانها، برجهای چوبی بلند ، شبکه آبرسانی و زهکشی از دیگر مشخصه های این بنا است. همچنین آثار کشاورزی و بقایای دانه های جو و ارزن در این مکان پیدا شده است.
مساحت زمین بنا نزدیک به بیست هزار متر مربع و احتمالا" در سه طبقه بوده که یک طبقه آخر بعنوان آتشکده و رصدخانه کاربرد داشته است. این ارگ در بر گیرنده دو حلقه اصلی، (بیرونی و درونی) بوده است. قطر دایره بیرونی نزدیک 160 متر و ضخامت دیوارهای آن 5/5 متر و 5 متر هم ارتفاع داشته است. دورادور این دیوار خندقی هم به عرض تقریبا" 2 متر حفر شده بوده است. (شاید این خندق ارزش دفاعی نداشته و برای آبیاری و زهکشی از آن استفاده میشده است). دیوار بیرونی از قطعات الوار و گل و آهک ساخته شده و دانشمندان روسی گویند اندودهای ضد آتش و آب در دیوار بکار رفته، برای نمای دیوارها هم از کاهگل استفاده کرده بودند. دیوارهایی نیز با بخشهایی مجزا شده از داخل و بصورت یک پازل به خیابان محیطی مربوط شده بوده تا مهاجمین غریبه را گمراه و از پیشروی آنان جلوگیری کند. دور دیوار پیرامونی چهار درب کار گذاشته شده بوده که درب بزرگتر در جبهه جنوب غربی بنا، و سه ورودی کوچکتر نیز در پیرامون بنا تعبیه شده بودند. بخش بیرونی ارگ، 35 واحد مسکونی را به شکل شعاعی در خود جای داده بوده همچنین در کنار این واحدها، خیابانی به عرض 5 متر وجود داشته که کف آن تماما" با الوار هایی به درازای 2 متر پوشانیده شده بوده است. اما شگفت انگیز اینجاست که زیراین خیابان، کانال زهکشی به پهنای 2 متر برای هدایت روان آبهای سطحی ساخته بودند که این آبها از لا به لای الوارها به جوی زیرین میریخته و در پایان هم به خندق بیرونی هدایت و از شهر خارج میشده است. از اینرو هیچگاه بنا در آب فرو نمیرفته و حتی در بروز طوفانها و سیلایهای شدید، آبهای سطحی به خوبی به بیرون رانده می‌شده است.
ارگ جم به شکل گل نیلوفر، نماد کهن هند وایرانی ساخته شده است. و نیز دیوار درونی به پهنای نزدیک 3 متر و بلندی 7 متر در میان خود 25 واحد مسکونی را جای داده بوده است. تنها ورودی این ساختمان مرکزی درب کوچکی در جنوب بنا است که بطور کامل بسته و از نظرها پنهان گردیده. گویند ورودی کوچک این بنا به منظور حفاظت و پیشگیری دفاعی نبوده اما شاید به منظور تشریفات و آداب خاصی ساخته شده و کسانی که وارد میشدند باید مراسم خاصی را اجرا میکردند. ظاهرا" کسانی که در این قسمت زندگی میکردند افراد مهمی بودند و ورود به این بخش حتی برای کسانی که در بخش دایره بیرونی زندگی میکردند ممنوع بوده است.
واحدهای مسکونی بنا به طور مجزا ازهم هرکدام دارای سیستم آبرسانی و زهکش بوده و فاضلاب هر واحد مسکونی نیز به جوی زیر جاده منتقل و از آنجا به بیرون شهر رانده میشده است. 6 هر واحد مسکونی دارای چاه آب، تنور یا کوره ذوب فلز و انباری گنبدی شکل بوده است. دانشمندان همچنین کانالهایی را یافتند که از چاهها به کوره ها و انبارها کشیده شده بود .آنها بر این عقیده هستند این کانالها برای ورود جریان هوا به کوره ها و نیز خنک کردن انبارها کار آیی داشته است. 6 اما قسمت سوم بنا یا تاج میانی به صورت احتمالا" مربع و نزدیک 25 تا 27 متر بلندی داشته و گفته میشود برای آتشگاه و رصد ستارگان کاربری داشته است.
به نوشته روزنامه پراودا پروفسور والری چودینوف (Valery Chudinov) صاحب کرسی تحقیقات باستانشناسی روسیه گفته است: سه منطقه باستانی در این سایت وجود دارد که یکی همین بخشی است که توریستها و بازدیدکنندگان از آن بازدید میکنند. دوم بخشهایی است که هنوز کاوش در آن ادامه دارد و ورود به آن فعلا"ممنوع است و سومین بخش هم جاهایی هستند که برای همیشه بسته خواهند ماند! آقای چودینوف این بنا را هم شهر، هم معبد و هم رصدخانه ایی میداند که در یک جا ساخته شده اند. اما به نوشته پراودا هنوز بدرستی کاربرد این آپارتمان شهر مشخص نشده.
دانشمندان در طرح معما گونه این بنا نیز نظرهای مختلفی ابراز داشته اند. پروفسور گنادی دانویچ (G.B. Zdanovich) سر گروه باستانشناسی در ارگ جم به این نکته اشاره کرده که شکل این بنا شبیه به ماندالا (Mandala) ونشان مقدس در میان آریاییان است که آن مربعی را در میان دایره ترسیم میکند. ماندالا در متن کهن ریگ ودا آمده و واژه ای است که معنی حلقه، کشور، فضا، اجتماع، و با هم بودن را می‌رساند. ماندالا میتواند نشانه ای برای مدل کیهانی و شاید معانی دیگری مانند چرخه زمان را تداعی کند. (اما دور نیست پلان چلبپا گونه این بنا یاد آور سرزمین کهن ایرانویج باشد ).
شباهتهای این بنا به استون هنج در انگلستان:
1. هر دو بنا در یک عرص جغرافیایی و نزدیک 51 درجه شمالی قرار دارند.
2. دایره میانی هر دو بنا تقریبا" به قطر 80 متر ساخته شده است. (این اندازه بهترین میدان دید برای رصد میباشد)
3. هر دو بنا در دشت و در میان گودی کاسه ایی شکل ساخته شده اند.
4. آزمایشهای رادیو کربن نشان میدهد ارگ جم و استون هنج در یک زمان و حدود 3000 پیش از میلاد ساخته شده اند اما برخی آزمایشهای دیگر قدمت ارگ جم را از استون هنج بیشتر میداند.
5. بنا به نوشته روزنامه پراودا و بر طبق یافته های کنستانتین بیستروشکین (Konstantin Bystrushkin) در استون هنج 15 پدیده کیهانی به همراه 22 جزء نجومی را میتوان رصد کرد که این در ارگ جم به 18 پدیده و30 جزء نجومی افزایش میابید. (پدیده هایی مانند طلوع و غروب خورشید، ماه ، ستارگان، اعتدالات وانقلابات و...)
ارگ جم برای رصد آسمان:
از نظر باستانشناسان موارد زیر میتواند کاربری این بنا را برای یک رصد خانه در روزگار خود توجیه نماید:
1. دقت در ساخت این بنا و با توجه به میدان دید رصدی، بیشتر دانشمندان را متقاعد ساخته که این بنا بهترین موقعیت برای یک پایگاه نجومی است.
2. دایره میانی این بنا با 27 دیوار شعاعی و با تقسیمات دوازده گانه میتواند انگیزه های نجومی بنا را مشخص سازد. 3. دانشمندان معتقدند حلقه میانی این بنا به خورشید و حلقه بیرونی به ماه تعلق داشته است. این دو حلقه نسبت به هم انحراف نزدیک 5 درجه دارند که شاید از روی انحراف مدار ماه با مدار زمین ساخته شده باشد. 4. دانشمندان روسی شواهدی یافتند که ساکنین این شهر از حرکت سوم زمین (حرکت تقدیمی) که هر 26 هزار سال روی میدهد آگاه بودند. ارگ جم زیارتگاه مردم روسیه:
به نوشته روزنامه پراودا از سال 1991 همه ساله زائرین و بازدیدکنندگان فراوانی به این منطقه می آیند و خود را با آب رود بولشایا کاراگانکایا (Bolshaya Karaganskaya) میشویند زیرا که این مکان را مقدس میدانند. آنان در مرکز این بنا می ایستند وآرزوهایی میکنند و معتقدند که آرزوهایشان بر آورده میشود. همچنین گویند کوههای اطراف این شهر مرموز مانند کوه شامانگا(Shamanka) از نوعی خاصیت شفادهندگی برخوردار است از اینرو بازدیدکنندگان به بالای آن میروند و در بدن خود جریانی از انرژی را احساس میکنند.
اینجا مکان خوبی برای مدیتیشن و ایجاد خلسه برای پیروان مکاتب معنوی هم است وهر سال تعداد زیادی از مردم در این مکان و پیرامون آن به مراقبه میپردازند. همچنین برخی مردم از حالات عجیبی در این مکان خبر داده اند.
پراودا مینویسد دانشجوی دختری که مشغول کاوش در منطقه بوده با صدایی مشکوک به مرکز بنا خوانده می‌شود و زمانی که او در مرکز بنا می ایستد اشباحی را در کنار خود میبیند اما وی فریاد کنان از منطقه دور می‌شود.
همچنین طبق گزارشهای مختلف، آثاری از گرما، الکتریسیته و جریان‌های مغناطیسی در اطراف بنا احساس می‌شود. به نوشته روزنامه پراودا بیشتر درختان این منطقه خم شده اند و در روی تنه آنها اثرات سوختگی دیده میشود. ابتدا تصور میکردند اینها به دلیل رعد و برق در این مناطق باشد. اما ظاهرا" هنوز دلیل این آثار بر درختان مشخص نشده است. برخی این رویدادها را از انرژی های مرموز این منطقه میدانند. شبیه این اتفاقات را برخی کاوشگران از درون اهرام مصر نیز بازگو کرده اند. آیا این بناهای باستانی بر روی کانونهای انرژی زمین بنا شده اند؟ یا در موقعیتی ویژه قرار دارند؟ به هر روی میدانیم که این بنا های کهن با دانش پیشرفته و در مدارها و نصف النهارهای خاصی ساخته شده اند. و به گونه ایی انرژی های زمین را منتقل می‌کنند.
Javad Mofrad
شاه اسکول (اسکولو)/اسکیث/کولاکسائیس شاه و نیای اساطیری اسکیتان به معنی پادشاه صاحب جام که نام خود را به ملل اسلاو (اسکولاو، اسکولو[ت]) داده است به جای همان جمشید (شاه صاحب جام درخشان خورشیدی) اساطیر ایرانی است. جالب است که این دژ (ور) نیز نظیر ور جمکرد گرد و کاسه ای شکل و در منطقه پر برف و سردسیری است. اگر جم (یمه) را به معنی اوستایی آن زوج و همزاد بگیریم آن نشانگر مزدوج بودن این دو دژ در فاصله یک کیلومتری همدیگر می باشد.

انعکاس نبرد دوازده رخ در مهابهاراته

در مهابهاراته نبرد گذرگاه کوروکشتره (معادل خشتروسئوکَ اوستا) بین پاندوها (ایرانیان) و کوروها (سکاها) به وضوح یادآور نبرد دوازده رخ شاهنامه است. یودیشتهیرا (ثابت قدم در جنگ) مطابق کیخسرو دلیر شاهنامه و اوستا (کیاخسار) و سردارانش برادران بهیما (ترسناک) و ارجونا (عزیز و پاک و درخشان) ملقب به روئین تن برادران آریارمن (گستهم) و کوروش دوم (توس) و دروپادَ (بزرگ پا) توشپای کیمری و اولاد آن و دریشتا دیومن (دارای نگاه و چهره درخشان و زیبا) همان هجیر/سپیتمه فرمانروای ولایات جنوب قفقاز بوده است.
دوریودهانا (بد اندیش) همان مادیای اسکیتی (دانای تورانی، افراسیاب) و سردارانش بهیشما (ترسناک) و درونه (آسیب رساننده، عقرب)، کارنه (فیل مانند)، ساکونی (ساکو، منسوب به بزکوهی، دوست) به ترتیب خود همان مادیا/فرنگرسین (سهمگین)، ویسه (به سانسکریتی یعنی سَمّ)، پیلسم و پیران/فریان (دوست) می باشند.
سنت بر نشستن کوسه در ایام نوروزی در اصل اشاره به همین جشن پیروزی بزرگ ایرانیان باستان و شکست و کشتار سکائیان کم ریش لشکر مادیای اسکیتی و دستگیری و قتل خود وی بوده است که بعداً به وداع زمستان تفسیر شده است. نام مها-بهاراته را میشود نبرد بزرگ سپاه پادشاه محافظ جهان معنی کرد:
महाभारत mahAbhArata n. great war of the bharatas

سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۴

مطابقت پاندوها و کوروها با آریائیان مادی و پارسی و سکاها (تورانیان)

Farshid Farhaadi
پژوهشی درباره ریشه شناسی نام بنیانگذار سلسله هخامنشیان ویلهلم آیلرز. سوزان گویری:
در وداهای هند به جز فرمانروائی که " کورو سراوانا " KURU SERAVANA نامیده می شود اصولا " کورو " نامی مرسوم و احترام آمیز بود است ... شکل های این نام KURU-KURUH_KURUS نام پادشاه " بهاراتا " از تبار فرزندان ماه بوده است که دو فرزندش " پاندو" و " درِتاراشترا " پس از او به شکلی درد ناک خود را به دو نیم می کنند ... در ادامه ی ماجرای فرزندان او در نبردی سرنوشت ساز که نقطه اوج حماسه ی ملی هند "مهابها را تا" است. "پاندو" ها حکومت را از " کورو " ها می گیرند. "هاستینا پورا" مکانی که طبق روایت هجده روز نبرد در آنجا جریان داشته " نبردگاه کوروش" یا " میدان کوروش " نامیده می شود. ....... جالب آنکه آن رزمگاهی که کوروش بزرگ پارسی " لیدی " ها را شکست داد به نقل از هرودوت و نظر استرابون منطقه ی " کورو " نامیده می شود... ...... " کورو" در مها بها راتا ریشه ی هندی ندارد و نام تبار " کورو" هاست و صدها نوه ی نام KAURAVA " کورو " را بر خود دارند که احتمالا از زبانهای ایرانی گرفته شده است ...
Javad Mofrad
چند سال پیش بدین نظر رسیده بودم که در مهابهاراته نبرد مادها (در معنی مردم کشور ماه) و پارسها با اسکیتان/سکاها (دارندگان پیاله شراب هوم، تورانیان) مستتر است. پاندوها (آتش پرستان، سفیدها، آریائیان مادی و پارسی، خاندان فرورتیش/چیش پیش) هستند که بر کوروها (دارندگان توتم مار، سکاها) غلبه می کنند. بنا به گزنفون در واقع کوروش دوم [و برادرش آریارمنه] خواهر زادگان پادشاه بزرگ ماد کیاخسار (کیخسرو) بوده اند. نام اوستایی و شاهنامه ای این دو برادر توس نوذری و گستهم نوذری بوده اند که مادیای اسکیتی (افراسیاب) را در کنار دریاچه چیچست (ارومیه) غافلگیر کرده و به قتل می رسانند. می دانیم بیشترین قسمت روایات حماسی اوستا و شاهنامه هم به همین وقایع نبرد ایرانیان با تورانیان (سکاها/اسکیتان) اختصاص دارد. نام بهاراته در معنی "محافظ جهان" یادآور عنوان ثراتئونه (محافظ جهان و جهانیان) یعنی نام اوستایی کوروش بزرگ (بنا به هرودوت کوروش سوم) است. معنی عنوان کورو (در معنی بزکوهی، قوچ وحشی) در رؤیای دانیال نبی در مورد خود نام کوروش نیز به کار رفته است؛ کورَ در سانسکریت به معنی شدید و خشن و کر در کُردی کوه سخت و مرتفع، تکه سنگ و تکه شاخ یاد آور بزکوهی/قوچ وحشی هستد. ولی معنی عیلامی-پارسی نام کوروش همان پناه دهنده و محافظت کننده (=ثراتئونه، بهاراته) بوده است. نام دهریتاراشتره (شهریار خوب) که کور حساب شده(از کوروها=سکاها/کیمریها به شمار رفته)، نشانگر توگدامه کیمری ملقب به اغریرث (بهترین سرور) و پدر وی کورو (منسوب به مار) مطابق همان متحد اسکیتی وی اسپارگاپیس/ایشپاکای (یعنی شاه مار، افراسیاب اول کشنده زئینیگو تازی= سارگون دوم آشوری) است.

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۴

ریشه لاتینی محتمل یلدا و معنی سده و چله

اصل یلدا را میشود برگرفته از یویال دِی لاتین یعنی روز شادی خدای روشنایی (ژوپیتر) گرفت. بدین ترتیب عید یول اروپایی ها و جشن شب یلدای ایرانی به هم میرسند. شب چلّه نامیده شدن آن اشاره به شدت و طول تاریکی این شب است. به نظر می رسد ریشه واژۀ چیلّه (چلّه) همان سده اوستایی (زیان، چپاول، حمله [شدت حمله سرما]) بوده باشد. چه حد واسط آنها به صورت آذری سیلّه (سیلی) باقی مانده است. ذ/د اوستایی به "ل" قابل تبدیل بوده و تبدیل حرف "س" به "چ" هم در فارسی اتفاق می افتد: خروس= خروچ. سریش = چریش. سبک = چابک.
فکر میکنم چلّه با این کلمه سانسکریتی به معنی شدت مربوط بوده باشد. اوچّریه که می توانست تبدیل به اوچّلیه و چلّه گردد:उच्छ्रय ucchraya m. intensity
مهرداد بهار نام سده را به معنی اوستایی آن پیدایی و آشکار شدن گرفته است. ولی سده در اوستایی و سانسکریت معانی زیان و ضرر و ازدحام و ویرانی و یورش کردن هم دارد. بر این پایه جشن آتش سده نظیر آتش چهارشنبه سوری برای رفع نحوست، در این مورد رفع نحوست شدت و ازدحام سرما بوده است. در وسط دو چلّه قرار گرفتن جشن سده هم مؤید همین معنی شدت و کشیدگی سرمای سده است. चल cala m. shoot

شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۴

ریشه پهلوی کلمات پارسا و پرهیزکار

در لغت پهلوی واژه پَرِچه به معنی ترک مادیات دنیا کننده و زاهد ریشه لغت پارسا است. حروف چ و ز علی القاعده در زبان عربی و فارسی به س قابل تبدیل بوده است. به نظر می رسد کلمه پرهیز نیز از این ریشه بوده باشد. ریشه پَرِچ به معنی واگذاردن، ترک کردن و زاید بودن آمده و ریشه زمان حال فعل پَرِختن (پرهیختن) به شمار رفته است. پَرسه زرتشتیان به معنی آیین ترک دنیا (مجلس ترحیم) از این ریشه به نظر می رسد.

دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۴

معنی عیلامی نام کوروش

ووتر هن‍کلمن نام کوروش از وام واژه عیلامی کورَ به معنی نگهداری کردن میگیرد. جالب است که عنوان اوستایی کوروش یعنی ثراتئونه را نیز می توان به معنی پناه دهنده و نگهداری کننده گرفت. نام شاهنامه ای وی یعنی فریدون (آفریدون) را نیز در این رابطه می توان به معنی دوست منش و خشنود کننده مترادف آنها دانست. به نظر می رسد عنوان آگرادات وی در سانس‍کریتی به معنی مخلوق برتر باعث شده است که فریدون از پیشدادیان (مخلوقات برتر و متقدم) به شمار آید.

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۴

ریشه ایرانی واژۀ چاق

احتمال زیاد دارد چاق به معنی فربهی ترکی نبوده است. در ترکی چاغ/چاق به معنی وقت و ساغ/ساق به معنی سلامتی است. بلکه چاق از چی اوستایی به معنی روی هم چیدن بعلاوه پسوند صفت ساز آگ/آک اخذ شده است. نامهای پل چینوت و چکات دائیتیک از همین ریشه چی هستند. اگر چاق را از ریشه چرب بگیریم در این صورت چاق، تلخیص چرو-اک (چرب-اک) پهلوی است. ولی چاک در سانسکریت هم از جمله به معنی سیری (پُری) است.
نام سانسکریتی زریرَ به معنی بدن و قدرت بدنی و بدن استخوان دار نشانگر تطابق نام زریر کیانی با بردیه (گائوماته) یعنی تنومند است.

ارتباط ایران و ایرانیان با اساس مذهب شیعه

این سه مقاله اساس آرمانی احساسی و عقلی ایرانیان در بنیان شیعه گری را به وضوح نشان میدهند:
عبدالله بن سلام همان سلمان فارسی است
در احادیث کهن اسلامی از جبر (گبر، زرتشتی) نامی نام می برند که دکه داری مسیحی و عجمی در مروه در مکه بوده است و مصاحب و معلم محمد پیامبر اسلام به شمار می رفته است:
آیۀ 103سورهً نحل قرآن از شایعهً تعلیم قرآن توسط فرد عجمی (ایرانی) به محمد خبر میدهد که احادیث نام وی را جبر (گبر، مغ) و یا سلمان فارسی آورده اند. محمد پیامبر اسلام منکر این رابطه تعلیمی با آن عجمی نشده ولی صرفاً از برای توضیح افزوده است که :"ما میدانیم که آنها میگویند:«این آیات را انسانی به او تعلیم میدهد» در حالی که زبان کسی که این را به او نسبت میدهند عجمی (=غیرعربی) است، ولی این (قرآن) زبان عربی آشکار است". مطابق تفسیر طبری اصل ماجرا از این قرار است: «از عبدلله بن مسلم حضرمی آمده که خاندان او را دو غلام بود از اهل عیرالیمن [یعنی از کاروان یمن] که هر دو کودک بودند [ترجمۀ نادرست کلمه عیر به کودک]. یکی را یسار، دیگری را جبر (گبر) مینامیدند. این دو تورات میخواندند [یعنی از ایرانیان مسیحی یمنی و پدر و فرزند بودند] و پیامبر خدا(ص) گاهی کنار ایشان می نشست، کافران قریش گفتند، محمد آنجا مینشیند تا چیزی از آن دو کودک بیاموزد! در پاسخ اتهام ایشان خداوند تعالی این آیه را نازل نمود:"ما میدانیم که آنها میگویند:«این آیات را انسانی به او تعلیم میدهد» در حالی که زبان کسی که این را به او نسبت میدهند عجمی (=غیرعربی) است، ولی این (قرآن) زبان عربی آشکار است"» (تفسیر طبری، ذیل آیۀ103، سورۀ نحل).
این جبر (گبر) باید همان عبدالله بن سلام بن حارث یا سلمان بن اسلام (در اصل سلمان بن سلام) معروف به سلمان فارسی باشد. زیستن سلمان در محل فرمانروایش مدائن با قبایل یمنی گواه انتساب وی به ایرانیان یمنی (ابنای احرار، از جمله محکومین مسیحی سابق زندانهای انوشیروان) است. از این رو هم بوده که محل مهاجرت او (در واقع خانواده پدر وی) از جنوب ایران (از مقصد اصفهان، شیراز، خوزستان) متفاوت ذکر شده است. ابوریحان بیرونی در «الآثار الباقیه عن القرون الخالیه» می‌نویسد: «انجیل سبعین (بلامس) » نام انجیلی است که سلام پسر عبدالله سلام از زبان سلمان فارسی نوشته‌است. در این گفته ابوریحان بیرونی عبدالله سلام و سلمان فارسی به هم رسیده اند که گواه صادقی بر این همانی بودن ایشان است. جالب است که ضحاک مفسر نام دار به جای جبر خبر ابن اسحاق (در سیره ابن هشام، 2/43، تفسیر طبری،7/648) سلمان فارسی را معلم پیامبر اسلام ذکر کرده است که نشانگر مطابقت جبر (گبر، ایرانی)، قاضی شریح حارث کندی یمنی، سلمان فارسی و عبدالله بن سلام است.
این مطلب جالب در باب عبدالله بن سلام صاحب علم الکتاب را از «گلستان قرآن» آبان 1380 - شماره 87، پایگاه مجلات تخصصی نور می خوانیم:
در قسمتی‌ از آیه‌ 43 سوره‌ مائده‌ به‌ کسی‌ اشاره‌ شده‌ است‌ که‌ علم‌الکتاب‌ در نزد اوست‌. در بین‌ محققان‌ اختلاف‌ نسبتاً زیادی‌ وجود دارد، در خصوص‌ اینکه‌ این‌ شخص‌ کیست.
در این‌ مقاله‌ نویسنده‌ کوشیده‌ از میان‌ آرای‌ مختلف‌، سه‌ رأی‌ را مطرح‌ کند و مورد ارزیابی‌ قرار دهد.
«و یقول‌ الذین‌ کفروا لست‌ مرسلاً قل‌ کفی‌ بالله‌ شهیداً بینی‌ و بینکم‌ و من‌ عنده‌ علم‌ الکتاب‌» (رعد، 42).
کسانی‌ که‌ حق‌ را کتمان‌ می‌کنند و کفر می‌ورزند، ادعا می‌کنند که‌ تو از طرف‌ پروردگار فرستاده‌ نشده‌ای‌ و رسول‌ (پیامبر) او نیستی‌. تو نیز در جواب‌ بگوی‌ که: آگاهی‌ و گواهی‌ خدا که‌ رسالت‌ من‌ از سوی‌ اوست‌ برای‌ این‌ منظور کافی‌ است‌ و نیز گواهی‌ آن‌ کسی‌ که‌ علم‌الکتاب‌ در نزد او می‌باشد.
محوری‌ترین‌ بحث‌ آیه‌ که‌ دانشمندان‌ به‌ آن‌ پرداخته‌اند، بررسی‌ این‌ است‌ که‌ مراد از کسی‌ که‌ علم‌الکتاب‌ نزد اوست‌، چه‌ کسی‌ است‌ و عمدتاً ریشه‌ اختلاف‌ در دیدگاههای‌ مختلف‌، به‌ این‌ برمی‌گردد که‌ منظور از کتاب‌ در آیه‌ مورد نظر، چیست‌. در ادامه‌، از میان‌ آرای‌ مختلف‌، 3 رأی‌ عرضه‌ شده‌ و توضیحاتی‌ نیز داده‌ خواهد شد:
منظور از دارنده‌ علم‌ الکتاب‌، عبدالله‌ بن‌ سلام‌ است:
صاحبان‌ این‌ نظر، معتقدند که‌ منظور از الکتاب‌، کتب‌ آسمانی‌ پیشین‌ یعنی‌ تورات‌ و انجیل‌ می‌باشد. فلذا مراد از واجد علم‌الکتاب‌، دانشمندان‌ اهل‌ کتاب‌ و افرادی‌ همچون‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌ می‌باشند که‌ نشانه‌های‌ پیامبر(ص‌) را در کتب‌ آسمانی‌ پیشین‌ دیده‌ بودند و گواه‌ بر حقانیت‌ او می‌شدند. می‌گویند عبدالله‌ بن‌ سلام‌ یکی‌ از علمای‌ یهود بود که‌ به‌ حقانیت‌ و صدق‌ رسالت‌ پیامبر(ص‌) گواهی‌ می‌داد و چون‌ از عالمان‌ برجسته‌ اهل‌ کتاب‌ بود، طبیعتاً گواهی‌ او مهم‌ تلقی‌ می‌شده‌ است‌ بویژه‌ که‌ بر اساس‌ آن‌ آدرس‌دهی‌ تورات‌ به‌ این‌ امر اذعان‌ می‌کرد. بر اساس‌ این‌ دیدگاه‌، آگاهی‌ و گواهی‌ خدا برای‌‌شخص‌ پیامبراکرم‌(ص) که‌ در معرض‌ اتهام‌ بود می‌توانست‌ آرام‌بخش‌ و پشتوانه‌ معنوی‌ باشد و گواهی‌ و شهادت‌ یک‌ عالم‌ اهل‌ کتاب‌ نیز می‌توانست‌ راه‌گشا باشد برای‌ مؤمنین‌ به‌ پیامبران‌ قبل‌ و منتظران‌ موعود آخرین‌ و نهایتاً صدق‌ ادعای‌ حضرت‌ محمد(ص‌). در جایی‌ که‌ طبق‌ تصحیح‌ قرآن‌ مجید در آیه‌ ششم‌ از سوره‌ صف‌ (و اذ قال‌ عیسی‌ ابن‌ مریم‌ یا بنی‌ اسرائیل‌ انی‌ رسول‌ الله‌ الیکم‌ مصدقاً لما بی‌ یدی‌ من‌ التوریة‌ و مبشراً برسول‌ یأتی‌ من‌ بعدی‌ اسمه‌ احمد...) وعده‌ ظهور پیامبر اکرم‌(ص) در تعالیم‌ پیامبران‌ پیشین‌ آمده‌ بود و طبیعتاً، عالمان‌ آنها نسبت‌ به‌ این‌ مژده‌ و وعده‌ آگاه‌ بودند، لذا اعلام‌ نظر آنها کاملاً مقبول‌ و مورد نظر قرآن‌ است.
موضوع‌ استناد به‌ سخنان‌ عالمان‌ اهل‌ کتاب‌، منحصر به‌ این‌ آیه‌ نیست‌. بلکه‌ قرآن‌ و رسول‌الله‌ در مواضع‌ دیگر نیز به‌ ایشان‌ که‌ متعهدانه‌ به‌ پیامبر(ص) ایمان‌ آوردند، استناد می‌کند. من‌ جمله‌ در آیه‌ 94 سوره‌ یونس‌ آمده‌ است‌: فان‌ کنت‌ فی‌ شک‌ مما انزلنا الیک‌ فسئل‌ الذین‌ یقرؤون‌ الکتاب‌ من‌ قبلک‌ لقد جاءک‌ الحق‌ من‌ ربک‌ فلاتکونن‌ من‌ الممترین‌ (پس‌ هر گاه‌ شک‌ و ریبی‌ از آنچه‌ به‌ تو فرو فرستادیم‌ در دل‌ داری‌ از پیشینیان‌ خود علماء اهل‌ کتاب‌ بپرس‌ که‌ همانا این‌ کتاب‌ از جانب‌ خدای‌ تو آمده‌ و ابداً در حقانیت‌ آن‌ نباید شک‌ در دل‌ راه‌ دهی‌). همان‌طور که‌ دیده‌ می‌شود، صراحتاً سخن‌ عالمان‌ اهل‌ کتاب‌ مورد توجه‌ و استناد قرار گرفته‌ است‌. از این‌ آیه‌ که‌ جنبه‌ وسیعتری‌ از مصداق‌ را در بردارد، بگذریم‌ آیه‌ دهم‌ از سوره‌ احقاف‌، مسأله‌ را جزئی‌تر مورد توجه‌ قرار می‌دهد آنجا که‌ می‌فرماید: قل‌ ارایتم‌ ان‌ کان‌ من‌ عندالله‌ و کفرتم‌ به‌ و شهد شاهد من‌ بنی‌ اسرائیل‌ علی‌ مثله‌ فامن‌ و استکبرتم‌ ان‌ الله‌ لا یهدی‌ القوم‌ الظالمین (بگو، اگر قرآن‌ از جانب‌ خدا باشد و شما به‌ آن‌ ایمان‌ نیاورید چه‌ می‌کنید، در صورتی‌ که‌ یکی‌ از بنی‌اسرائیل‌ بدان‌ شهادت‌ داد و ایمان‌ آورد ولی‌ شما تکبر می‌ورزید، خداوند ستمکاران‌ را هدایت‌ نمی‌کند.) ‌‌این‌ شاهد بنی‌اسرائیلی‌، دانشمند معروف‌ یهود یعنی‌ همان‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌ می‌باشد. این‌ شأن‌ نزول‌ را حتی‌ بسیاری‌ از دانشمندان‌ که‌ واجد و حامل‌ علم‌الکتاب‌ را در آیه‌ 43 سوره‌ رعد عبدالله‌ بن‌ سلام‌ نمی‌دانند، قبول‌ دارند و اذعان‌ کرده‌اند که‌ آیه‌ اخیر (احقاف‌ 10) در مورد وی‌ است. همان‌طور که‌ ملاحظه‌ می‌شود محتوای‌ این‌ آیه‌ با آیه‌ محوری‌ بحث‌، نزدیکی‌ و همسانی‌ زیادی‌ دارد به‌ طوری‌ که‌ اگر کسی‌ بخواهد از این‌ تطابق‌ (با توجه‌ به‌ شأن‌ نزول‌ آیه‌ 10 سوره‌ احقاف‌) نتیجه‌ بگیرد که‌ منظور از دارنده‌ علم‌الکتاب‌ نیز عبدالله‌ بن‌ سلام‌ است‌، نمی‌شود ایراد جدی‌ بر وی‌ گرفت‌، به‌ شرطی‌ که‌ بتواند اثبات‌ کند که‌ منظور از الکتاب‌ در مورد مذکور، مطالب‌ مندرج‌ در تورات‌ و انجیل‌ باشد و نه‌ کتاب‌ آفرینش‌ و لوح‌ محفوظ‌ و یا قرآن‌ کریم‌ که‌ حاوی‌ حقایق‌ هستی‌ است از جمله‌ ایراداتی‌ که‌ به‌ این‌ دیدگاه‌ گرفته‌اند این‌ است‌ که‌: سوره‌ رعد مکی‌ است‌ در حالی‌ که‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌ در مدینه‌، اسلام‌ آورده‌ و صدق‌ ادعای‌ پیامبر(ص‌) را پذیرفت‌. از سعید بن‌ جبیر نقل‌ شده‌ که‌ وقتی‌ از او سؤال‌ کردند: آیا من‌ عنده‌ علم‌ الکتاب‌، عبدالله‌ بن‌ سلام‌ است‌؟ گفت‌: چگونه‌ می‌تواند او باشد در حالی‌ که‌ این‌ سوره‌ مکی‌ است. با مراجعه‌ به‌ منابع‌ موجود در می‌یابیم‌ که‌ موضع‌ مکی‌ بودن‌ سوره‌ رعد، یک‌ گزینه‌ و رأی‌ است‌ و در مقابل‌ آن‌ بسیاری‌ دیگر معتقدند که‌ این‌ سوره‌، مدنی‌ می‌باشد و در نتیجه‌ اشکال‌ مزبور را نیز مرتفع‌ می‌دانند. جالب‌ اینجاست‌ که‌ بعضی‌ از مفسران‌ با قبول‌ مکی‌ بودن‌ سوره‌ احقاف‌، شأن‌ نزول‌ آیه‌ دهم‌ آن‌ را، عبدالله‌ بن‌ سلام‌ می‌دانند، هرچند که‌ بعضاً این‌ اشکال‌ را با مدنی‌ یاد کردن‌ آیه‌ دهم‌، حل‌ می‌کنند.
در تدوین این صرفاً مقاله از منابع رایانه ای اسلامی به طور اخص از مجلات تخصصی نور و تفاسیر قرآن استفاده شد.
آیا شهربانو دختر هرمزان نبوده است؟
جناب آقای یاغیش کاظمی در صفحه فرهنگ و زبانهای باستانی ایران مطرح کردند: در کتابِ «کافی» ِ «شیخ کلینی»، اشاره ی جالبی وجود دارد درباره ی لفظی ناشی از انزجار به زبان ِ پهلوی؛ جایی که «شهربانو»، نگاهِ خیره ی «عمر» را به خود میبیند، میگوید: «أُفٍّ بِيرُوجْ بَادَا هُرْمُزْ» يا در بعضی نسخ: «اُفّ (حرف اندوه) بي روي (یا پیروز) باد هرمز» يا «آه ، بیروج باذا هرمز!». ظاهراً علی (ع) ، انزجار ِ[و اندوه] سنگین ِ پشتِ این لفظ را درمیابند و دختر (شهربانو) را در انتخابِ همسر، آزاد میگذارند:
«الْحُسَيْنُ بْنُ الْحَسَنِ الْحَسَنِيُّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام ، قَالَ : «لَمَّا أُقْدِمَتْ بِنْتُ يَزْدَجَرْدَ عَلى عُمَرَ ، أَشْرَفَ لَهَا عَذَارَى الْمَدِينَةِ ، وَ أَشْرَقَ الْمَسْجِدُ بِضَوْئِهَا لَمَّا دَخَلَتْهُ ، فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهَا عُمَرُ ، غَطَّتْ وَجْهَهَا ، وَ قَالَتْ : أُفٍّ بِيرُوجْ بَادَا هُرْمُزْ ، فَقَالَ عُمَرُ : أَ تَشْتِمُنِي هذِهِ ؟ وَ هَمَّ بِهَا ، فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام : لَيْسَ ذلِكَ لَكَ ، خَيِّرْهَا رَجُلًا مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ احْسُبْهَا بِفَيْئِهِ ، فَخَيَّرَهَا ، فَجَاءَتْ حَتّى وَضَعَتْ يَدَهَا عَلى رَأْسِ الْحُسَيْنِ عليه السلام ، فَقَالَ لَهَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام : مَا اسْمُكِ ؟ فَقَالَتْ : جَهَانْ شَاهُ ، فَقَالَ لَهَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام : بَلْ شَهْرَبَانُوَيْهِ.» (الكافي، جلد : 2 صفحه : 513)
نظر این جانب که یک نتیجه گیری از این گفتار یاغیش کاظمی است:
وجود نام هرمز در رابطه با عمر و شهربانو و علی در این نوشته این شک و شبهه را پیش می آورد که آیا از هرمز این عبارت منظور هرمزان سردار خوزستانی نیست که ویکیپدیا در موردش آورده: "هرمزان (قتل در سال ۲۳ هجری) حاکم خوزستان بود. در حمله اعراب به ایران زمان یزدگرد سوم عتبه سردار عرب بر وی غالب شد. او به ناچار به شوشتر رفت و به مقاومت پرداخت اما شوشتر نیز پس از ۱۸ ماه محاصره به دست مسلمانان افتاد (رجوع کنید به جنگ شوشتر) و هرمزان را به مدینه نزد عمر فرستادند." احمد مهدوی دامغانی هم در مقاله عالمانه خود "شاهدخت و الابتار شهربانو والده معظمه حضرت امام علی بن الحسین السجاد - علیهاالسلام -: گفتار درباره مادر گرامی و نژاد و شاه زاده حضرت امام علی بن الحسین السجاد علیهما السلام" هرمز این گفته شهربانو را همان هرمزان در نظر گرفته است. در این صورت رابطه پدر و فرزندی هرمزان و شهربانو مطرح میگردد که بنا به ملاحظات سیاسی (اتهام شرکت هرمزان در قتل عمر و غیره) جای وی در روایات اسلامی با یزد گرد سوم آخرین پادشاه ساسانی عوض شده است. طرفداری قاطعانه علی ابن ابی طالب از قصاص عبیدالله بن عمر (قاتل هرمزان) گواه صادق این نظر است.
چه بنا به ویکیپدیا: " هُرمُزان یکی از سرداران ایرانی بود که در جریان جنگ‌های اسلامی، فرمانده لشکر ایران در خوزستان بود. خاندان هرمزان که در برخی مآخذ به نام هرمیزان نیز آمده به یکی از هفت خاندان ممتاز دوره ساسانی تعلق دارد]۱[.
هرمزان (قتل در سال ۲۳ هجری) حاکم خوزستان بود. در حمله اعراب به ایران زمان یزدگرد سوم عتبه سردار عرب بر وی غالب شد. او به ناچار به شوشتر رفت و به مقاومت پرداخت اما شوشتر نیز پس از ۱۸ ماه محاصره به دست مسلمانان افتاد (رجوع کنید به جنگ شوشتر) و هرمزان را به مدینه نزد عمر فرستادند.
مطلب مهم در هنگام ورود هرمزان به مدینه پوشش لباس هرمزان بوده است. اعراب برای نشان دادن اهمیت پیروزی خود و نیز تحقیر هرمزان، تاج و زیورآلات را بر تنش کرده و او را نزد عمر بردند. دیدن این صحنه برای اعراب می‌توانست تداعی کننده‌ی گفته‌های عمر در ابتدای حمله به ایران باشد که با استناد به حدیث پیامبر اسلام در فتح گنج‌های خسرو، مسلمانان را به جنگ علیه ایرانیان تحریک کرده بود]٢[. گویند هرمزان پس از ورود به خلیفه آب خواست و در آشامیدن آبی که به‌دستش دادند درنگ کرد. عمر گفت تا این آب را ننوشیده‌ای در امانی. هرمزان فوراً آب را به زمین ریخت و عمر به‌ناچار قولش را حفظ کرد. سپس عمر، خلیهٔ مسلمان خطاب به هرمزان گفت:
به راستی که بخت از ایرانیان برگشته وگرنه غلبهٔ ما بر این ملت با عقل میسر نبود.
هرمزان به اسلام گروید و در امور ایران مشاور عمر بود. چون ابولولو عمر را زخم زد، عبیدالله بن عمر، بر سر هرمزان رفت و او را به‌کین پدر کشت. او به بهانه نشان دادن اسب های خود به هرمزان، او را به خانه خود دعوت کرد و در بین راه از پشت به او حمله کرد و او را از پای درآورد]٣]. قتل هرمزان تنها بدین سبب بود که عبدالرحمن بن عوف یا عبدالرحمن بن ابی بکر ادعا کرده بودند او را همراه با جفینه ترسا دیده‌اند در حالی که سلاح قاتل را در دست داشته‌اند. با این حال عموماً رفتار او را قتل شمرده‌اند و نه قصاص. زمانی که عبیدالله را بازداشت کردند، تهدید کرد که تمام اسیران خارجی مدینه و برخی از مهاجران و انصار را خواهد کشت]٤[.
پس از به خلافت رسیدن عثمان، وی پسر عمر را قصاص نکرد. علی ابن ابیطالب و دیگران به شدت به او اعتراض کردند و علی تهدید کرد اگر در موقعیت مناسبی قرار گیرد، حکم قصاص را درباره او اجرا خواهد کرد]٥]علی خطاب به عمر گفت: «این فاسق - اشاره به عبیدالله - را به خون‌خواهی هرمزان بکش که با کشتن مسلمانی بی گناه، مرتکب خطایی عظیم شده». این ناخشنودی در او وجود داشت تا نبرد صفین که عبیدالله از علی اجازهی ورود خواست و علی به او گفت: «آیا تو که هرمزان را به ناحق کشته‌ای با آنکه او به دست عموی من عباس اسلام آورده بود و پدر تو نیز از غنایم مسلمانان برای او دو هزار درهم وظیفه مقرر داشته بود، حالا انتظار داری که از دست من جان سالم به در بری؟» عبیدالله در پاسخ گفت: «سپاس خدای را که ما را در وضعی قرار داد که تو خون هرمزان را از من می‌خواهی و من خون امیرالمؤمنین عثمان را]٦ [». عبیدالله در نبرد صفین در کنار معاویه جنگید و کشته شد ]٧[."
دکتر احمد اقتداری در نقد سخن شفیعی کدکنی نکته سنجی جالبی در باره رابطه خانوادگی امام علی و هرمزان و شهربانو می نماید ولی به کنه این خویشاوندی راه نمی برد: "مقالتی در خصوص كتاب علی نامه در باب نقد و بررسی آن كتاب و تحسین نظرات آقای دكتر شفیعی كدكنی، دوست دانشمند و بسیاردان هوشمند و پركارمان، خاص استنتاج عالمانۀ ایشان در خصوص كشتن عبیدلله بن عمر هرمزان ایرانی و بهمن ( گویا برادرش) را و برآشفتن حضرت علی(ع) و اینكه آن حضرت به همسر عبیدلله فرموده اند مرا بر عبیدلله حقی است چه هرمزان از خاندان من بوده است و اینكه هرمزان در «سرای حسین» یعنی حسین بن علی (ع) كشته شده و این قرینه ای بر صحت روایات آنكه شهربانو دختر یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی همسر حسین بن علی (ع) بوده است كه بنا بر روایات سینه به سینۀ شاید غیرموثّق در آخرین جنگ اعراب با ایرانیان اسیر شده و به همسری حضرت سیدالشهداء در آمده و مادر حضرت علی بن الحسین امام زین العابدین حضرت سجاد (ع) بوده است. و اینكه هرمزان و بهمن برادرش (بنا بر استنتاج آقای دكتر شفیعی از علی نامه) بر سجادۀ نماز به دست عبیدلله بن عمر، فرزند خلیفه، كشته شده اند."(علی نامه و چند سؤال تاریخی از استاد شفیعی كدكنی).
اشاره به نسبت خونی (پدر و فرزندی/ برادر و خواهری) هرمزان و شهر بانو در علی نامه:
در کتاب علی نامه- که در اواسط قرن پنجم هجری به سبک شاهنامه سروده شده است- در باره کشته شدن عبیدالله بن عمر در جنگ صفین، در قریب هشتاد در قریب هشتاد بیت از امام حسین (ع) و شاهدخت شهربانو نیز نام می برد و در اینجا از کشته شدن هرمزان و برادرش (یا پسرش) به عنوان برادران شهربانو به دست عبیدالله بن عمر یاد می کند. یعنی این دو نفر که به خانه امام حسین تردد داشته اند خویشاوند خونی شهربانو بوده اند. لابد یکی پدر و دیگری برادر شهر بانو بوده است که به عمد یا به سهو ساده کرده و عنوان پدری هرمزان حذف و با عنوان برادری خوبروه (بهمن) جایگزین نموده اند:
چو زن را علی دید بنواختش
دلش داد و یک لخت بنواختش
بدو گفت زن چیست ای بوالحسن
از این حق یکی یادکن پیش من
علی گفت این کشته چون زنده بود
ز عمری و کوری بدی کرده بود
به وقتی که چون کشته آمد عُمَر
عمر بود این کشته ات را پدر
ز کین پدر کشته بود، غول وار
همی کرد کین پدر خواستار
ز خانه بیرون جست تیغ آخته
کرا دید می کشت نشناخته
سوی حجره شهربانو شتافت
چو مر دشمن خویشتن را بیافت
هنرمند هرمز شهِ در نماز
یکی با جهاندار می گفت راز
برادر بُدی شهربانوی را اوی
ابا آن دگر خوبروه نکوی
بیاورده اسلام وقت نَبی
ابا عورتان نزد رفته نزد علی
به نزدیک خواهر بودندی فراز
حسین شان همی داشت چون جان به ناز
رسید ابن عُمَر همچو دیوانه ای
به خان حسین شد چو بیگانه ای
در آمد ز در تیغ کین آخته
به کشت هر دو را او بنشناخته
کزین شهر بانو در آن روزگار
ز بهر برادر بود او سوگوار
با اندکی دقت می توان دریافت که خوبروه برادر و هرمزان پدر شهر بانو بوده است که در خانه امام حسین بوده اند. چه بسیار بعید است که در این سن خوبروه (بهمن) همراهِ هرمزان نه پسر وی بلکه برادر هرمزان بوده باشد که به خانه امام حسین رفت و آمد داشته است. اگر نام خوبروه را به معنی خوب روش و خوب منش بگیریم آن مترادف نام بهمن خبر منبع خبر شفیعی کدکنی میگردد که این خود یکی از دلایل صحت این روایت علی نامه است. مطابق اخبارالطّوال دینوری هرمزان دایی شیرویه پسر خسرو پرویز بوده است. یعنی هرمزان و دخترش خویشاوندی و همخونی با خاندان حکومتی ساسانی داشته اند. لابد دختر یزدگرد سوم و کسری نامیده شدن شهربانو به رسم توسعی بیشتر به منظور نشان دادن تعلق شهربانو به خاندان حکومتی ساسانی بوده است.
دوستمان مهدی فاطمی در باب خبر نسبت داییی هرمزان بر شیرویه به درستی تذکر دادند که مریم مادر شیرویه از روم شرقی و مسیحی بوده است؛ ولی آرتور کریستن سن در کتاب ایران در عهد ساسانیان به نقل از طبری آورده است که مادر هرمزان از خوزستان بوده و حکومت خوزستان موروثی بوده است. لذا خبر راوندی که هرمزان را داییِ شیرویه پسر خسرو معرفی کرده، در اساس نمی تواند صحت داشته باشد ولی به احتمال زیاد بنا به دلیلی چنین شایعه- خبر تاریخی از قدیم وجود داشته است. حتی یکی از اسامیی که برای شهربانو آورده اند (مقاله مریم دارا در باب بی بی شهربانو) نام مسیحی مریم است که به اعتبار شایعه- خبر راوندی نام عمه (در واقع عمه خوانده او) مریم (تلخ) دختر مئوریکیوس (تیره) امپراطور بیزانس و زن خسرو پرویز و مادر شیرویه است، شیرویه ای که در روایات (از جمله بحارالانوار) گاهی در مقام پدر شهربانو و گاهی به عنوان همسر مریم دختر قیصر روم ظاهر شده است؛ گر چه ابن اثیر در مورد اخیر اضافه می کند که مادر شیرویه دختر خاقان ترک بوده است. جالب است که نامها یا القاب شهربانو یعنی حلوه (شیرین)، سُلافه (شراب خوشگوار و ناب و شیرین) و سَلامه (صلح و صفا و آرامش)، خوله (آهوی ماده)، برّه (نیکو) و خلوه (پاک) در مجموع متضاد معنی نام مریم به معنی تلخ می باشند.
پایگاه اطلاع رسانی حوزه در این باب در باره خاستگاه شهربانو می آورد: " ب) گروهی دیگر در اینکه آیا توسط «حُرَیث بن جابر جُعفی» به اسارت در آمده و برای امام (ع) فرستاده شده است و یا در زمان حکومت عبداللّه بن عامر بن کُرَیز، پس از مرگ پدر، اسیر شد و یا در اثر خوابی که دید خود را در سِلک اسیران در آورد و واقعه ای شبیه به نرجس، شاهزاده رومی، برای او ذکر کرده اند."
از گزارش دوستی که کتاب عروس آل رسول تألیف حسین حلوائیان را؟ خوانده، و از متن این کتاب از مسلمان شدن شهربانو در خواب و فرارش به سمت روم شرقی و به اسارت مسلمانان افتادنش به اختیار خویش را- که با خبر فوق پایگاه اطلاع رسانی حوزه همخوانی دارد- به یاد دارد، معلوم میگردد که داستان اولیه منسوب به نرجس (به یونانی یعنی گل معطر و بیهوش کننده) مادر امام مهدی موعود در اساس ملهم از روایات متعلق به شهربانو و عمه خوانده اش مریم دختر مئوریکیوس امپراطور روم شرقی بوده است. امّا از مقابله شیرین یعنی نام همسر صابی- مسیحی خوزستانی خسرو پرویز با نرجس مادر مسیحی رومی مهدی موعود بدین نتیجه می رسیم که نام نرجس از ریشه سانسکریتی nir-yasa لفظاَ یعنی شیره درختان و گیاهان اخذ شده است؛ چون علی القاعده حرف "ی" سانسکریتی و اوستایی در زبان فارسی به حرف "ج" تبدیل شده است (نظیر تبدیل یمه به جم و یاتو به جادو). یعنی این نام سانسکریتی علی الاصول در ایران می توانست به صورت نِرجس و نَرجس تلفظ گردد.
در مجموع چنین معلوم میشود که داستان آوردن سه دختر اسیر یزدگرد سوم به پیش عمر در واقع مربوط به آوردن مریم و ندیمه هایش از روم شرقی به دربار خسرو پرویز بوده است که این خاطره بعداً با موضوع آوردن هرمزان و دخترش (یا دخترانش) به پیش عمر، همدیگر را تداعی گر شده و مخلوط گردیده است. این احتمال هم وجود دارد که پدر هرمزان به عنوان حاکم خوزستان با یکی از این ندیمه های بیزانسی مریم وصلت نموده و هرمزان نتیجه آن بوده باشد که از اینجا نسبت دایی شیرویه بودن به هرمزان داده شده است.
یحیی بن عمر،علوی انقلابی عهد تولد حسن عسکری، اساس تاریخی مهدی موعود است
خلاصه مطلب: پنج موردی که نشان میدهد اسطوره مهدی موعود از داستان زندگی المهدی قائم ابوالحسن یحیی بن عمر علوی انقلابی پیش از تولد حسن عسکری گرفته شده است:
1- یحیی یعنی زنده می ماند (جاودانی) و عمر (آبادگر یا معمر) مطابق جاودانی و معمر بودن و آبادگر بودن مهدی موعود شیعیان اثنی عشری می باشد. بنا به ابن اثیر و مسعودی بعضی از اصحابش شکست او را نپذیرفتند و گفتند: " او کشته نشد و او است که المهدی القائم (=استوت ارته زرتشتیان یعنی استوار دارنده آیین داد و عدل) می باشد و در آینده قیام خواهد کرد." 2- از خاندان علوی شاخه زید بن علی حسین بن علی ابی طالب است که حماسه قیام مساوات طلبانه او در سمت کوفه در عهد حسن عسکری زنده و محبوب شیعیان علوی بوده است.
3- کنیه مهدی ابوالحسنِ (پدرِ حسن، به کسرِ "ر") او به سادگی نزد ایرانیان علوی سمت کوفه می توانست به مهدی پسرِ حسن (پدر۫ حسن، به سکون "ر") تعبیر و تفسیر گردد.
4- مهدی قائم ابوالحسن در منطقه شاهی کوفه به قتل رسیده است و نام شاهی را چنانکه در نامهای شاخه کارون موسوم به شاهو (شاهور) و چاهو(چاهور) شاهد هستیم صورت عربی نام ایرانی چاهی به شمار رفته است. لذا این گفته که اصرار دارد مهدی قائم در چاه قایم شده است از همین فقره تاریخی قتل موعود شدن یحیی در منطقه چاهی عاید گردیده است.
5- مطابق تواریخ اسلامی معتبر حسن عسکری فرزندی نداشته است و نواب اربعه داستان مهدی موعود خود را بر اساس واقعه قتل حماسی مهدی ابوالحسن یحیی بن عمر علوی در منطقه شاهی (چاهی) ساخته اند که در عهد ایشان هنوز داستانی معروف و محبوب بوده است. یعنی داستان مهدی موعود پایه و اساسی دیگر داشته است که توسط نواب اربعه بدین شکل در آمده و در جای خالی فرزند حسن عسکری قرار گرفته است.
مطابق ویکیپدیا: "پس از فوت حسن عسکری امام یازدهم شیعه، سالها سردرگمی بزرگی برای نیم قرن در بین پیروان آنها پدید آمد که نویسندگان شیعه از آن تحت عنوان دوران حیرت نام می‌برند. در میان پیروان امامان شیعه بر سر سرنوشت اسرار آمیز فرزندی که برای حسن عسکری قائل بودند اختلاف بزرگی پدید آمد. گروهی از شیعیان چنین می‌پنداشتند که حسن عسکری اصولاً فرزندی نداشته ‌است و گروهی می‌گفتند حسن عسکری امام بدون فرزندی است که نمرده‌است و حسن عسکری همان مهدی غایب است که دارای دو دوره غیبت است. گروه دیگری عنوان می‌کردند که فرزند حسن عسکری پیش از فوت پدر در گذشته‌است. تنها گروهی که در آن زمان در اقلیت کوچکی بودند که اعتقاد داشتند که فرزند حسن عسکری همان مهدی است و در غیبت بسر می‌برد و در آخر الزمان ظهور خواهد کرد. دیدگاه این گروه به مرور به دیدگاه تمامی شیعیانی تبدیل شد که شیعیان دوازده امامی فعلی می‌باشند."
لابد در همین دوران حیرت شیعیان است که حماسه عدالت طلبانه ابوالحسن یحیی بن عمر علوی با زندگی حسن عسکری پیوند خورده است.
متن مقاله که همان است وقتی در سر کار متوجه آن شدم به خانه برگشتم و با وجود خستگی جسمانی با عجله و شتاب آن را فراهم کردم: در میان قیامهای مهم علویان قیام بزرگ یحیی بن عمر در کوفه با قیام مهدی موعود پیوند اساسی دارد چون معنی نام یحیی یعنی کسی که زنده می ماند و یا جاوانی فرزند عمر (به معنی رهبر معمر و آبادگر= مهدی منجی معمر) همراه با عنوان مهدی وی و کنیه اش یعنی ابوالحسن (پدر حسن که می توانست در نزد ایرانیان کسی که پدرش حسن است مفهوم گردد) در حالت تفسیر معکوس ایرانی آن ((پسر حسن)) نشان میدهد که نام و نشان و قیام حماسی و مردمی وی در پیدایی باور اسطوره ای مهدی موعود اساسی ترین نقش تاریخی را داشته است. این امام مهدی تاریخی عهد تولد حسن عسکری، ملقب به ابوالحسن از شاخه دیگر خاندان حسین بوده است و قیام مردمی نیرومندی در کوفه را به عمل آورده بود که از قیام اشرافی ناموفق حسین به مراتب با ارزش تر بوده است. در واقع شیون و زاری به گزافی که ایرانیان همه ساله برای کشته شدگان کربلا
(قادسیه= شهر مقدس واقع در جنوب شرقی کربلا) کرده و می کنند در اساس به یاد حادثه ناگوار شکست و اسارت تاریخی خودشان توسط اعراب در این منطقه بوده است. ولی همین واقعیت واقعه کشته شدن یحیی نیز نزذ شیعیان به نحو ناهنجاری قلب شده است و این فرد تاریخی با واژگون شدن کنیه ابوالحسن وی تبدیل به کودک در چاه حسن عسکری شده است. منظور از چاه همان منطقه شاهی (شاهور، چاهو، سرزمین چاه) در نزدیکی قادسیه است که یحیی در آنجا به قتل رسید. منابع کهن در این منطقه از شهری به نام بانقیا (محل بیرون کشیده شدن [فرزند از چاه]= شاوی) به عنوان موطن ابراهیم یاد می کنند. ابوالفرج اصفهانی به صراحت آنجا را محل قتل یحیی ذکر کرده و بدین سبب او را قتیل شاهی می نامد: "یحیى راه كوفه را پیش گرفت و به قصد كوفه به راه افتاد، وجه فلس سر راه او آمد و جنگ سختى با او كرد ولى در برابر یحیى تاب نیاورد گریخت ولى یحیى او را تعقیب نكرد. وجه فلس همچنان برفت تا به شاهى (سرزمین چاه) رسید و در آنجا به حسین ابن اسماعیل برخورد و با هم در آنجا به استراحت و عیش و نوش پرداختند و از دو لشكر آنها كه به هم رسیده بود سپاهى نیرومند تشكیل شد.
از آن سو یاران یحیى بن عمر او را وادار كردند تا هر چه زودتر به جنگ حسین بن اسماعیل برود. در میان آنها مردى به نام هیضم بن علاء عجلى بود كه با گروهى از خویشان و فامیل خود به یارى یحیى آمده بود ولى پیادگان و اسبان آنها به علت اینكه راه زیادى پیموده ، خسته بودند، و هنگامى كه جنگ شروع شد نخستین كسانى كه فرار كرد همین هیضم و همراهان او بودند.
و گفته اند: حسین بن اسماعیل این نقشه را كشیده بود و قبلا با هیضم قرار گذارده بود كه چون جنگ آغاز شد او و همراهان وى فرار كنند (تا دیگران نیز فرار نمایند.) ولى دسته دیگرى گفته اند: فرار آنها به خاطر همان خستگى و رنجى بود كه در راه دیده بودند.
و على بن سلیمان كوفى از پدرش روایت كرده كه (پس از قتل یحیى ) روزى من با هیضم در جایى بودیم ، سخن از جریان كار یحیى بن عمر به میان آمد، هیضم سوگند به طلاق همسرش خورد كه فرار من طبق نقشه و دسیسه اى نبود، بلكه یحیى در جنگ مردى بى باك و متهور بود به طورى كه یكه و تنها حمله مى كرد و میان لشكر دشمن مى رفت و دوباره بازمى گشت ، و من او را از این كار نهى كردم ولى نپذیرفت تا اینكه یك بار یك تنه حمله كرد و من نگاه كردم دیدم در میان لشكر دشمن به زمین افتاد و چون دیدم كه او كشته شد با همراهان خود از میدان بازگشتیم. ابن عمار - راوى حدیث - گوید: همین كه یحیى مشاهده كرد هیضم از میدان گریخت در جاى خود ایستاد و جنگید تا به قتل رسید، و سعد ضبابى سرش را جدا كرده به نزد حسین بن اسماعیل آورد، و در چهره اش به قدرى اثر شمشیر و زخم بود كه شناخته نمى شد."
از سوی دیگر اساس این واقعه کشته شدن یحیی در شاهی (سرزمین چاه) با محل سئوشیانت ایرانیان یعنی دریای کانس اویه (چاه آب، دریای کیش، خلیج فارس) مطابق میشده است که بنا به اعتقادات زرتشتی نطفه زرتشت که تبدیل به سئوشیانت خواهد شد در آن نگهداری میشود. این سئوشیانت (منجی و سودرسان) به نوبه خود اشاره به کورش سوم فرمانروای محبوب امپراطوری هخامنشیان بوده است که مقرهای حکومت مردمگرایانه اش در سمت پارس و بابل در ساحل خلیج فارس(دریای گود و پست) بوده است. قابل توجه است که در نامهای کارون (رود چاه) و شاخه مهمی از آن شاهو یا چاهو ، اسامی عربی و فارسی شاهو (شاوی) و چاهو در همین معنی چاه به هم می رسند: مطابق نویسندگان پورتال راسخون، قیام ((یحیى بن عمر)) (بن یحیى بن حسین بن زید بن على بن حسین بن على بن ابى طالب علیه السلام ) : كنیه او ((ابوالحسن)) بود. او در سال (250 ه‍) یعنی عهد تولد حسن عسکری در ایام خلافت ((مستعین )) در ((كوفه )) قیام كرد و مردى زاهد، متقى ، عابد، عالم (159) ، بسیار شجاع و جنگجو، و داراى بدنى محكم و قلبى قوى بود (160) . او قبل از زیارت قبر امام حسین علیه السلام رفت و زوار را از قصد خود آگاه كرد و آنگاه داخل ((كوفه )) شد و قیام خود را علنى كرد(161) .
برخى از مورخان علت قیام او را تنگدستى و مشقتى مى دانند كه از جانب ((متوكل )) و ((ترك ها)) به وى رسیده بود(162) . در حالى كه ((ابو الفرج اصفهانى )) در ((مقاتل الطالبیین ))خبرى را از او نقل مى كند كه به روشنى نشان مى دهد او فقط براى رضاى خداوند سبحان، قیام كرده و جز آن هدفى نداشته است (163). او در ((كوفه)) مردم را به ((رضاى آل محمد)) (صلوات الله علیهم) دعوت مى كرد، عده زیادى به او پیوستند و به او بسیار علاقه مند بودند. توده مردم ((بغداد)) او را به عنوان ((ولى)) برگزیدند، در حالى كه سابقه ندارد مردم ((بغداد))غیر او، كس دیگرى را به ولایت قبول داشته باشند. جمعى از اهالى سرشناس ((كوفه)) كه خردمند و با تدبیر بودند، با او بیعت كردند. ((حسین بن اسماعیل)) با او جنگید و این مرد بزرگ علوى را كشت و سرش را به ((سامرا)) براى ((مستعین)) فرستاد؛ او هم پس از مدتى آن را به ((بغداد)) فرستاد، تا در آنجا نصب شود و مردم مشاهده كنند، اما از ترس مردم چنین كارى صورت نگرفت (164) .
مردم در اثر عشق و علاقه اى كه به او داشتند در مرگش ضجه مى زدند و بزرگ و كوچك برایش اشك ریختند و در مصیبت او اشعار زیادى سرودند (165) تا آنجا كه ((ابو الفرج اصفهانى )) مى گوید: ((من نشنیده ام كه براى احدى عزادارى شده باشد و یا بیش از آن اندازه كه شعر در مصیبت او سروده شد درباره دیگرى سروده شده باشد(166).)) (منبع عصر غیبت (6) قیام های علویان از پور سید آقایی ، جباری ، عاشوری ، حکیم، پورتال راسخون).
مطابق کتاب مقاتل الطالبین ابوالفرج اصفهانی، على بن محمد بن جعفر علوى در رثاء یحیى بن عمر گوید:
تضوع مسكا جانب القبر ان ثوى
و ما كان لو لا شلوه یتضوع
مصارع اقوام كرام اعزه
ابیح الخیر فى القوم مصرع
1. قبر یحیى بوى مشك مى دهد چون او در آن آرمیده ، و اگر بدن او در آن قبر نبود بوى مشك نمى داد.
2. آرامگاه مردانى بزرگوار و عزیز در میان آنها آرامگاه یحیى آشكار است .
و نیز در رثا او گوید:
فان یك یحیى ادرك الحتف یومه
فما مات و هو كریم
و مامات حتى قال طلاب نفسه :
سقى الله یحیى انه لصمیم
فتى آنست بالروع و الباس نفسه
و لیس كمن لاقاه و هو سنوم
فتى غرة للیوم و هو بهیم
و وجه لوجه الجمع و هو عظیم
لعمرى ابنة الطیار اذنتجت به
له شیم لا تجتوى و نسیم
لقد بیضت وجه الزمان بوجهه
و سرت به الاسلام و هو كظیم
فما انتجت من مثله هاشمیة
و لا قبلته الكف و هو فطیم
1. اگر مرگ در آن روز به سراغ یحیى آمد و در حال بزرگوارى از این جهان رفت .
2. و از این جهان نرفت تا وقتى كه حتى دشمنانش گفتند: خدا یحیى را سیراب كند كه مردى پاك و بزرگوار بود. 3.جوانمردى كه جانش به سختى و هراس مانوس گشته بود و مانند مردان حیله گر نبود.
4. جوانمردى كه روشنى روزهاى تار مى بود و نیز بزرگ هر انجمن و شخص بزرگوارى بود.
5. قسم به جان خودم كه مادرش فرزند جعفر طیار، هنگام كه او را در شكم داشت داراى خصالى بود و بوى خوشى داشت كه ناخوش داشت در آنجا باشد.
6. راستى كه چهره روزگار را مادرش به چهره او روشن كرد و اسلام را به وجود او خشنود نمود و فرزند او خشم خود فرو برنده بود. 7. هیچ زن هاشمى مانند او را نزایید، و هیچ دستى مانند او را پرستارى نكرد تا از شیر بازگرفته شد. (منبع تارنگار غدیر- دوران). بنا به ابن اثیر و مسعودی بعضی از اصحابش شکست او را نپذیرفتند و گفتند: " او کشته نشد و او است که المهدی القائم (=استوت ارته زرتشتیان یعنی استوار دارنده آیین داد و عدل) می باشد و در آینده قیام خواهد کرد."
یحیی (قتیل شاهی) هم مثل حسن بن زید در تهیه خروج خویش دعوت به »الرضا من آل محمد« کرده بود و همچون وی در بیعت، غیر از الزام تمسک به کتاب و سنت:
اقامه عدل،
اعانت مستضعفان و
نصرت اهل بیت را
در اینجا مطالب کاملی را در باب یحیی بن عمر از سایت پژوهشکده باقر العلوم به عینه نقل می نمائیم:
عنوان : قیام یحیی بن عمر، نویسنده : سعیده سلطانی مقدم كلمات كلیدی : تاریخ، یحیی بن عمر، عمر بن فرج، كوفه، زیدیه، مستعین خلیفه عباسی، متوكل
"یحیی بن عمر بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب"، که کنیه او "ابوالحسن" بود.[1] در سال 249 ه.ق. در کوفه قیام و ظهور کرد.[2]
یحیی در زمان "متوکل" در خراسان خروج کرد. "عبدالله بن طاهر"، حاکم خراسان او را دستگیر کرد. متوکل دستور داد او را به "عمر بن فرج" حاکم مدینه بسپارند؛[3] زیرا "عمر بن فرج" حاکم مدینه و سرپرست کارهای بنی¬هاشم نیز بود.[4]
یحیی اوضاع مالی مناسبی نداشت، از عمر درخواست پول كرد؛ اما عمر با او با درشتی صحبت كرد.[5] یحیی نیز پاسخش را داده و به او دشنام داد. عمر جریان را برای متوکل نوشت، متوکل دستور داد، او را در خانه "یحیی بن خاقان" (وزیر خود) زندانی کنند.[6] مدتی در آنجا ماند، تا آزاد شد و به «سامرا» رفت. در آنجا با "وصیف" كارگزار سامرا دیدار و از او تقاضا كرد كه مقرر‌ی برای وی تعیین كند؛ اما او نیز با یحیی با درشتی رفتار كرد.[7]
آشکار کردن قیام:
وقتی که یحیی تصمیم به قیام گرفت، نخست به زیارت قبر "امام حسین(ع)" آمد و برای زواری که در آنجا بودند، تصمیم خود را آشکار کرد و گفت من اکنون می¬خواهم، برای احقاق حق برخیزم، هر کس که با من قصد همکاری دارد، آماده شود. جمعی از زائران دعوت او را پذیرفتند و اطرافش را گرفتند.[8]
تصرف کوفه
یحیی با همراهان خود شبانه وارد کوفه شدند. همراهانش فریاد می¬زدند، ای مردم داعی حق را پاسخ دهید و دعوت او را بپذیرید. یحیی عده¬ای از مردم کوفه را با "شعار الرضا من آل محمد" به دور خود جمع کرد. سپس برای تأمین هزینه نهضت، بیت¬المال كوفه را به تصرف خود درآورد.[9] درب زندان‌ها را باز كرد و زندانیان را رها كرد و كارگزاران كوفه را از آنجا بیرون كرد.[10]
آنگاه به نزد صرافانی كه پول¬های حكومتی، نزد آنان بود، رفت و آن پولها را گرفت. سپس به محله «بنی¬حمان» که خانواده¬اش در آنجا بود، رفت[11] و در این هنگام خبر به "محمد بن عبدالله بن طاهر" والی بغداد رسید. او نیز به عامل خود "عبدالله بن محمود سرخسی" در «سواد» کوفه فرمانی نوشت و او را به جنگ با یحیی بن عمر فرستاد؛[12] اما "عبدالله بن محمود" شكست خورد و سپاهیان یحیی چارپایان و اموال او را گرفتند.
یحیی به سوی حومه كوفه رفت و گروهی از «زیدیه» نیز از او پیروی كردند.[13]
دستگاه خلافت و قیام یحیی بن عمر
چون خبر قیام یحیی بن عمر به بغداد رسید و "محمد بن عبدالله بن طاهر" والی بغداد عموزاده‌اش "حسین بن اسماعیل" را به سوی یحیی فرستاد و گروهی از سرلشگران خود را نیز با او همراه کرد که از آنجمله "خالد بن عمران،" "ابوالسناء غنوی"، "وجه فلس" و[14].... که آنها از روی کراهت پذیرفتند. چون مردم در دل متمایل به یحیی بن عمر بودند. هرگز سابقه نداشت كه بغدادیان جز او به كس دیگری از این خاندان (خاندان ابوطالب) گرایش پیدا كنند. به هر حال افراد مزبور به "حسین بن اسماعیل" پیوستند. حسین به دنبال ماموریت خود به کوفه آمد و چند روزی در آنجا ماند. آنگاه به قصد جنگ با یحیی حرکت کرد، تا به او رسید. چندی لشگریان حسین بن اسماعیل با یحیی روبه روی هم قرار داشتند؛ اما با هم جنگ نکردند. تا آن که یحیی به قصد «قسین » از آنجا کوچ کرد و هم¬چنان تا قریه¬ای به نام «بحریه» پیش رفت، در آن ناحیه متصدی امور مالیات "احمد بن اسکافی" بود. احمد اموال دولتی را برداشت و فرار کرد؛ اما فرمانده سپاه آن ناحیه که شخصی به نام "احمد بن فرج" بود به جنگ یحیی آمد؛ اما پس از مختصر جنگی تاب مقاومت نیاورد و فرار کرد.[15]
سرانجام یحیی
یحیی پس از جنگ با احمد بن فرج راه کوفه را پیش گرفت و به قصد کوفه به راه افتاد. وجه فلس سر راه او آمد و جنگ سختی با او کرد؛ ولی بلاخره از یحیی شکست خورد و گریخت. وجه فلس به «شاهی»[16] رفت و در آنجا به "حسین بن اسماعیل" که اردو داشت برخورد. با او در آنجا به استراحت پرداخت. حسین بن اسماعیل آن قدر در آنجا ماند که سپاه و اسبانش تجدید قوا کردند. از دو لشگری که به هم رسیده بود، سپاهی نیرومند تشکیل شد.[17] در شاهی نبرد سختی میان یحیی و سپاهیان اسماعیل و وجه فلس در گرفت. یاران یحیی وی را تنها گذاشتند و فرار كردند و یحیی در معركه، كشته شد و سرش نزد "محمد بن عبدالله بن طاهر" برده شد. محمد به این مناسبت جشنی بر پا كرد و مردم دسته دسته برای تهنیت نزد او آمدند، محمد نیز سر او را به درگاه "مستعین" فرستاد.[18]
ابن اثیر علت شكست یحیی را چنین ذكر كرده است: گروهی از «زیدیه» كه با جنگ و ستیز ناآشنا بودند، از یحیی خواستند كه در جنگ كردن شتاب كند و بر این خواسته خود پا فشاری كردند "هیضم عجلی"(از شیعیان و بزرگان) و جماعت دیگر و عده¬ای پیاده از اهل کوفه که نه مرد نبرد بودند و نه دلیر با او همراه بودند و شبانه به سمت لشگریان حسین بن اسماعیل لشگر کشیدند. صبح به نزد حسین بن اسماعیل كه استراحت كرده بود، رسیدند، یاران حسین برخاستند و سپاه یحیی را از پای درآوردند، هیصم عجلی نخستین كسی بود كه دستگیر شد. پیادگان كوفه بدون هیچ جنگ افزاری فرار كردند. سواران حسین هم آنها را زیر سم ستوران گرفتند و نابود کردند.[19]
خبر قتل یحیی بن عمر در کوفه و بغداد
مردم کوفه که قتل یحیی را باور نمی¬کردند، حسین بن اسماعیل، "ابوجعفر حسنی" معروف به «ادرع» را به نزد مردم کوفه فرستاد که خبر قتل یحیی را به آنها بدهد؛ ولی هنگامی ادرع به میان آنان آمد و خبر مزبور را داد. مردم یکسره او را دشنام دادند و سخنان ناهنجاری به او گفتند و به قصد جنگ با او برخواستند؛ تا جائیکه یکی از غلامان او را نیز کشتند. ادرع که چنین دید، یکی از برادران مادری یحیی را به نام "علی بن محمد صوفی" که از فرزندان علی بن ابی-طالب بود، را به نزد مردم کوفه فرستاد. او خبر قتل یحیی را به مردم رسانید و مردم کوفه با دیدن او یقین به قتل یحیی کردند و صداها را به گریه و شیون بلند کردند و به سوی شهر بازگشتند.
ولی هنگامی که سر یحیی وارد بغداد شد، مردم به نزد "محمد بن عبدالله طاهر" رفته و او را در این فتحی که نصیبش شده، تبریک گفتند و از جمله کسانی که در ظاهر برای تبریک به نزد "محمد بن عبدالله" آمد، "ابوهاشم داود بن قاسم بن جعفر" بود، که مردی صریح اللهجه و در اظهار عقیده¬اش باکی از مامورین حکومتی نداشت؛ به محمد بن عبدالله گفت ای امیر من آمده¬ام تا درباره چیزی به تو تبریک گویم که اگر رسول¬خدا زنده بود، آن حضرت را بدان تسلیت می¬دادند. محمد سخن وی را شنید؛ ولی هیچ پاسخی به او نداد.
محمد بن عبدالله پس از این واقعه به خواهر خود و زنانش دستور داد، به سوی خراسان حرکت کنند؛ زیرا سر یحیی به این شهر آمده است و تجربه ثابت کرده است، هر سری که از این خاندان به خانه¬ای آورده شود، خداوند نعمت و برکت را از آن خانه و خاندان سلب خواهد کرد.[20]
سرانجام اسیران لشگر یحیی بن عمر
پس از ورود حسین بن اسماعیل به بغداد، اسیران اصحاب یحیی را وارد بغداد کردند. تا به آن روز هیچ اسیری را بدان وضع رقت¬بار به شهر بغداد نیاورده بودند؛ زیرا آنها را با پای برهنه می¬دوانیدند و هر کدام عقب می¬ماندند، گردنش را می¬زدند. تا اینکه نامه "مستعین" که حاوی فرمان آزادی آنها بود، رسید و به دستور وی همه را آزاد کردند، جز مردی به نام "اسحاق بن جناح" که رئیس پلیس یحیی بود، را به زندان انداختند و در همان زندان از دنیا رفت.
پانوشته ها:
[1]. ابن اثیر، الکامل، ترجمه عباس خلیلی، به تصحیح مهیار خلیلی، تهران، شرکت سهامی چاپ و انتشارات کتب ایران، بی تا، ج 11، ص 292.
[2]. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ترجمه آیتی، تهران، موسسه مطالعات وتحقیقات فرهنگی، 1364، چاپ اول، ج 2، ص 441.
[3]. اصفهانی، ابوالفرج؛ فرزندان ابوطالب، ترجمه فاضل، تهران، کتاب فروشی و چاپخانه علی اکبر علمی، 1329، ج 3ص 36.
[4]. تاریخ ابن خلدون، پیشین، ص 441.
[5]. طبری، محمدبن جریر؛ تاریخ طبری، ج14، ص 6129.
[6]. اصفهانی، ابوالفرج؛ مقاتل الطالبین، مترجم، سیدهاشم رسولی محلاتی، تهران، كتابفروشی صدوق، 1347، ص 529.
[7]. الکامل، پیشین، ص 292.
[8]. مقاتل الطالبین، پیشین، ص530.
[9]. طبری، پیشین، ص 6129.
[10]. محمد بن علی بن طباطبا (ابن طقطقی)، تاریخ فخری، ترجمه وحید گلپایگانی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1367، ص 332.
[11]. فرزندان ابو طالب، پیشین، ٌص 37.
[12]. تاریخ ابن خلدون، پیشین، ص 441.
[13]. ابن اثیر، الكامل، ترجمه حمید آژیر، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ اول، 1381، ج 10، ص 4191.
[14]. فرزندان ابوطالب، پیشین، ص 40.
[15]. طبری، پیشین، ص 6131.
[16]. شاهی نام جایی است كه در نزدیكی قادسیه. معجم البلدان، ص 478. [17]. مقاتل الطالبیین، پیشین، ص 531.
[18]. احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه دكتر محمد ابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، چاپ دوم، 1331،ج 2، ص 530. [19]. الکامل، پیشین، ص294.
[20] .فرزندان ابوطالب، پیشین، ص 42.

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۹۴

آیا عبارت جادویی عامیانه اجّی مجّی لاترّجی معنی خاصی دارد؟

به صورت عجی معجی لاترجی میشود من "آشکارا گفته ام را اجرا میکنم". این به وضوح با اصطلاح جادویی آبراکادابرای آرامی (من به وجود می آورم چیزی را که میگویم) مترادف است و با اصطلاح قرآنی کن فیکون (میگوید باش و آن موجود میشود) پیوند دارد.

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۴

ریشه ایرانی ظُلَمات

در اصل زور-مات (بسیار تاریک) بوده است که علی القاعده تبدیل زول-مات شده است. زول در کُردی به همان معنی بزرگ و نیرومند است. به نظر می رسد ظلمت معرب این واژه باشد. توضیح قاموس قرآن در تبیان در سمت و سوی تأیید این نظر است و ظلمت به معنی تاری‍کی محض و بزرگ در اساس عربی نیست و ربطی با کلمه ظلم عربی ندارد:
ظلمة
تاريكى. جمع آن ظلمات است [بقره:19]. راغب گفته از جهل و شرك و فسق به ظلم تعبير آوردند چنان كه از علم و توحيد و عدل به نور تعبير آوردند. [بقره:257]. ظلمات در آيه تيرگىهاى كفر و نور روشنى ايمان است نظير [ابراهيم:1].

چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۴

آیا اِرم ذات العماد اشاره به اهرام ثلاثه نیست؟

چون اِرَم به صورت ایرَم در فرهنگ لغات تورات به معنی یک پشته بلند یاد آور هرم عربی است و اهرام ثلاثه مصر که در سوره فجر با فرعون مرتبط هستند. نام قوم عاد در این رابطه یاد آور آتِن/آتون (هیچ چیز و همه چیز، انرژی خورشید) خدای قرص خورشید مصری است چون در زبان عربی "عاد" از ریشۀ (ع و د) است که در لغت به معنی بازگشتن به چیزی است به وضوح یاد آور طلوع و غروب متوالی خورشید است ولی معنی عبری جمع کننده و توده کننده [سنگها] برای عاد ارجح است. معنی نام اخناتون (آتون خشنود) فرعون خادم آتون یادآور نام عبری هودایاه (هود، ستوده خداوند) است. لابد تصور میشد که عاد ارم یعنی افراد توده کننده سنگهای اهرام قوم بلند قامتی (صفت عادیان) بوده اند:
در سورۀ فجر قرآن آمده است: أَلَمْ تَرَ كَیفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ (۶) إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ (۷) الَّتِی لَمْ یخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ (۸) وَثَمُودَ الَّذِینَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ (۹) وَفِرْعَوْنَ ذِی الآوْتَادِ (۱۰).
۶. مگر ندانسته‏ای كه پروردگارت با عاد چه كرد؟ ۷. صاحب [بناهایی چون] تیرك های بلند (و یا با آن شهر «ارم‏» با عظمت)، ۸. كه مانندش در شهرها ساخته نشده بود؟ ۹. و با ثمود، همانان كه در درّه‏، تخته ‏سنگها را می‏بریدند؟ ۱۰. و با فرعون‏، صاحب خرگاه‏ها [و بناهای بلند]؟

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۴

معنی نام عِراق

عراق را با اوروک (اِرِخ تورات= سرزمین در امتداد ساحل رودخانه) سنجیده اند و erāqu در اکدی به معنی سبز و معنی عامیانه عربی آن هم اشاره به جلگه حاصلخیزی و سر سبز ساحل رودخانه دجله دارند. نام سواد (سرزمین سیاه رنگ) آن هم اشاره به جلگه آبرفتی است.
اما برداشت ایرانی از این نام چیز دیگری میگوید: ۱- توسفون یا تیسفون به صورت توَ-سپه (سپس)-ون یعنی محل محافظتی نیرومند متضمن مفهومی منطقی است. بر اساس اینکه چینی ها سرزمین عراق امروزی را تیائوجی (به ظاهر یعنی جایگاه نیرومند) می گفتند و این لابد هیئتی از نام تیسفون (یعنی جایگاه محافظتی نیرومند) است، لذا نام عراق از همان کلمه هَراک (اراک) ایرانی به معنی محل نگهبانی (اَرگ) گرفته شده است. کو[ت] که گاهی به اول تیسفون اضافه شده است در سانسکریت و فارسی به معانی بخش و محله و نیز به معنی دژ است. نام باستانی اوروک سرزمین عراق را می توان به معنی سرزمین محروسه و محل نگهبانی گرفت یعنی نام ایرانی اراک می تواند از ترجمه اوروک عاید شده باشد.
۲- ایرا-اَک در سانسکریت به معنی سرزمین پر پیچ و خم است: इरा irA f. earth و ak= پر پیچ و خم. کتابهای پهلوی در توصیف وهرود (فرات) و ارنگ (دجله) مسیر این دو رودخانه در سرزمین عراق را پر پیچ و خم توصیف کرده اند. بر این اساس خود ایران همچنین معنی سرزمین و میهن را می داده است.
۳- استاد پورداود نام اوستایی خود رود دجله یعنی اَرَنگ (تند و سیلابی) را به صورت اَرَک نیز آورده است. صورت ایرانی دیگر نام دجله یعنی اروند (تند و تیز= تیگریس) هم از همین ریشۀ "اَر" (تاختن، تازیدن، سریع، تند) است. این معنی با نام بین النهرین همخوانی دارد.
۴- اگر دو نام خوارزم (خوار-زم) و افریغ (اپر-یگ) در نام سلسله خوارزمی آل افریغون را به معنی سرزمین پست و پایینی بگیریم و آنها را مترادف با اِراک، در این صورت واژۀ اِراک منتسب به آل افریغون به معنی سرزمین پایینی خواهد بود. اِر پهلوی و اَاورَ اوستایی به معنی پایینی هستند. لذا صورت ظاهر نام اوروک می توانست در نزد ایرانیان به اِراک یعنی سرزمین پایینی ترجمه گردد.

معنی نام چشمه بیل پاوه

بیل در سانسکریت به معنی شکاف/شکافتن با نام این چشمه مناسبت دارد. همین طور بَر/بَئیر اوستایی (=بَل/بیل) که به معنی تند و وزان است.

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۴

معنی ایرج

۱۷ آذر ۱۳۹۴
نظر به نام اوستایی ائیریاوَ (یاور ایرانیان)، ایرج در واقع ائیری-اَج (رهبر ایرانیان) است. ائیری (آریا) در سانسکریت به معنی سپاهی و خنجرکش و نجیب و اَج به معنی به پیش راندن است.

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۴

دلیلی بر مطابقت کاششوها (کاسیان) با لک ها

نظر به اینکه کلمه کاشثه در سانسکریت به معنی بسیار زیاد و بی نهایت است و بالاترین رقم ذکر شده در اوستا ده هزار (بیور) است، لذا معنی کاشثه/کاششو به تقریب معادل نام لَک/لکشَ به معنی صد هزار در هندی و سانسکریتی است. پس می توان لک ها را اعقاب همان کاسیان شمرد. خصوصا اینکه در اوستا شهر کرند به صورت کویرینت در غرب ایران مقر اژی دهاک بیوراسپ (آگوم کاک رمه دارای ده هزار سپاهی) ذکر شده است. اگر واژۀ لک را با لاغ فارسی (بوته سبز) بسنجیم در این صورت هم لکها معادل کاشثه ها (در معنی دارندگان ایزد درختی) خواهند بود.
در منابع اوایل قاجاریه نیز مانند ناسخ­ التواریخ هر از چندگاه از طوایف لک با نام کلی «زند و وند» یاد شده است. این قرائن نشان می­دهد که نام "زَند و وَند" (به صورت کُردی زَوَند و وَند به معنی "بسیار و مجتمع") معادل نام طوایف لک زبان و بلکه معادل «لک» بوده است.
بر این اساس لُرها (پرستندگان ایزد گیاهی) اعقاب مادهای بودین (مربوط به بوته، نه در معنی کاسه بلکه در معنی بوته گیاه) به نظر می رسند که این معنی هم اشاره به ایزد و الهه گیاهی کاسیان یعنی کاشّو و کاشیتو دارد. کشیتیه/کشیتیجه در سانسکریت به معنی درخت و گیاه است.

معنی احتمالی واژه لُر و آریا

از آنجاییکه واژه لُر (از ریشه اوستایی رو-رَ= برخوردار از بُرندگی) در زبان بلوچی به معنی خنجر است و کاسی ها (نیاکان لُرها) مطابق هرودوت مانند مادها و پارسها قداره بند بوده اند٬ لذا احتمال دارد واژه لُر به معنی قداره بند بوده باشد. لقب آگوم فرمانروای بزرگ کاسی کاک رمه (دارنده شمشیر خونین) بوده باشد. نامهای جنگاوران باستانی کرداک و تئوژیه اوستا در غرب ایران نیز در پهلوی و کُردی به معنی قداره بند هستند. یعنی به نظر می رسد عنوان کاک کُردی و لُری در اصل لغتی اکدی به معنی خنجر و قداره بند بوده است. جالب است که کلمه آری و آریا هم در سانسکریت به قداره و قداره بند است. پس گر چه کمی عجیب است ولی آریا در سانسکریت به معنی خنجردار و ایرا در اوستایی به معنی سپاهی است. لذا از قرار معلوم در معادل صرف گرفتن آن ها به معنی دیگر آنها یعنی نجیب سهو بزرگی شده است. در اساطیر کُردی ار-ماییل (سرور آرها، آریزانتیان) و کر-ماییل (سرور کُرها) نشانگر لُرها و کُردها است: आरी ArI f. small sword
این نتیجه گیریها مرا وادار میکند که دو باره مادهای ستروختی (بلند سخن گویندگان) را نه با کُردان سورانی (خنجرکشان) و نه با گورانها/ساگارتیان (غارنشینان) بلکه با زازاک/دیملی/ کیمری ها معادل در نظر بگیرم.
ماد و مُغ هم در سانسکریت و اوستایی به معنی میان غارنشین معادل گوران و ساگارتی و لولوبی بوده و قبیله کرادک/کردوخ، بوسین (پرستندگان بزکوهی) و توژیک و سوران هم معادل کُرمانج ها هستند.

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۴

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۹۴

معنی نیریز

در سانسکریت نَله به معنی نی و نَله-کَ به معنی نی استخوان است. از این اصطلاح می توان نتیجه گرفت منظور از نریزیش (نیریز) که در کتیبه عیلامی هخامنشی محل شومر کمبوجیه (دخمه کمبوجیه) به حساب آمده است٬ خود همان دخمه های نقش رستم بوده است.
نیر-ایذ-ش در سانسکریت و اوستایی را می توان به معنی محل بیرون انداختن سوخته (دخمه/دغ-موچ= محل داغ کردن مرده رها شده) گرفت.

پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۴

معنی نام ماههای هخامنشی ادوکانیش، درناباجیش و کارباشیش

Ehsan Amini
درانابَجیش (DṚNABĀJIŠ) :
------------------------------- نام پنجمین ماه گاهشماری پارسی باستان است که معادل (July-August) در گاهشماری میلادی است ، سه ماه در گاهشماری پارسی باستان تا حدودی ناشناخته مانده است که یکی از آنها را براساس واژه عیلامی بازسازی کرده اند و آن ماه "اَنامَکَه یا هَنَمَکَش" ( Anāmaka/Hanamakaš) به معنای " ماه خدای بی نام " است ، دیگری همین ماه پنجم است که آن را بررسی می کنیم و سومین ماه ناشناخته ماه ششم است که معادل عیلامی آن "کارباشیاش (Karbašiyaš) می باشد و معادل میلادی آن ( August–September) است، معادل نام ماه پنجم را در گاهشماری عیلامی با هم در زیر خواهیم داشت:
معادل عیلامی این نام که به بازسازی نام پارسی آن به ما کمک کرد بصورت زیر است:
تورانابایزیش (Tur-na-ba-(iz-)-zí(-iš)
شکل دیگری نیز دارد بصورت تارانابایزیایش(Tar-na-ba-(iz-)zí-ya-iš)
حال برای اینکه بتوان معادل پارسی باستان این واژه عیلامی را بدست آورد باید به معادل ماه های دیگر که موجود است و بدست آمده نگاهی بیندازیم و حروفی که بصورت متفاوت در دو زبان تلفظ میشده است را بدست آوریم ، بر اساس پژوهش ها ماه هفتم این خاصیت را داراست که با هم معادل آن را میبینیم:
شکل واژه پارسی ماه هفتم : Bāgayādiš (بَگایَدیش)، شکل واژه عیلامی ماه هفتم: Bakeyatiš
می بینیم که حرف k به حرف g و حرف t به حرف d تبدیل شده است و تلفظ متفاوت است پس معادل واژه ماه پنجم در پارسی باستان بصورت دَرَن‌ باجیش (DṚNABĀJIŠ) شایان ذکر است که حرف z نیز بصورت در تلفظ پارسی باستان بصورت j هست.
اتیمولوژی (زبانشناسی) واژه درانابَجیش را مورد بررسی قرار دادیم ، در یکی از منابع والتر هینتس به بخشی از معنای این واژه اشاره نموده ، در پارسی باستان"BĀJI" معانی زیادی دارد از جمله (ادای احترام، وظیفه و مالیات) که هینتس معتقد است مالیات نزدیک تراست و این ماه به عنوان "ماه مالیات" نامگذاری شده است.
گاهشماری زیبای ایران کهن را در زیر مشاهده می کنید:
1. اَدوکانایشا (Ādukanaiša) ... معنی نامشخص است
2. ثُورا وَهارا (Θūravāhara) ... به معنای ماه قدرت بهار
3. ثایگرَچِش (Θāigraciš) ... به معنای ماه جمع آوری سیر
4. گَرمَ‌پَده (Garmapada) ... به معنای ماه (نقطه ، ایستگاه یا مقطع) گرما
5. درَنَ باجیش (DṚNABĀJIŠ) ... به معنای ماه جمع آوری مالیات
6. کارباشیش (Karbašiyaš)... معنی نامشخص است
7. بَگایَدیش (Bāgayādiš) ... به معنای پرستش بغ (بَگ) (احتمالا میترا)
8. ورکازانا (Vrkazana) ... به معنای ماه گرگ کشی
9. آتشیَدیا (Āçiyādiya) ... به معنای ماه پرستش آتش
10. انَماکا یا انامَکَه (Anāmaka) ... به معنای ماه خدای بی نام
11. ثویووا (Θwayauvā) ... احتمالا (به معنای ماه وحشتناک)
12. ویَخَنَه (Viyax(a)na) ... به معنای ماه حفر کردن
*ویکیپدیا فارسی و انگلیسی
پژوهش و ترجمه : گروه تاریخ تخصصی ایران
---------------------------------------------- Javad Mofrad
درنا باجیش/ثوراناباشیش را به لغت اوستایی و سانسکریت می توان ماه بریدن غله (ماه درو کردن) هم معنی نمود. فکر میکنم برای ماه دوم تابستان مفهوم مناسبی بوده باشد. दारण dAraNa adj. rending
Ehsan Amini
استاد مفرد برای واژه های اَدوکانایشا (ماه اول) و کارباشیش (ماه ششم) در سنسکریت معنایی وجود ندارد ؟؟؟
Javad Mofrad
ادو-کان-ایش به سانسکریت به صورت ادی-کان-ایش معنی آغاز بذر افشانی میدهد که معنی بسیار مناسبی است. کارباشیش یا کارماشیش به صورت کاروا-بهاس-ایش در سانسکریت به معنی کم شدن درخشندگی و گرما است.

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۴

مطابقت جلولا با تبورای نقشه های بطلمیوسی

Macîd Kurdistanî
دوستان گرامی! آیا در زمان ساسانی شهر "جلولا" به همین نام خوانده شده است؟ منابع اسلامی نظیر "المسالك و الممالك، ابن خردادبه" و "الاخبار الطوال، دینوری" و ... فقط اشاره به همین نام دارند، آیا در منابع پیش از اسلام نامی از این شهر برده شده است؟
Schaswar Harshami
جلولا اگر جای بسیار قدیم و تاریخی نیز باشد، شهر بسیار قدیمی نیست. تا دههای ۴۰ قرن سابق، اسمش قرغان بوداست، پس از این، در ایام پادشاهی عراق، اسمش با جلولا تبدیل کردند، چون اعتقاد داشتند که‌ واقعه‌ جنگ جلولا در جنوب خانقین، در انجا بوده‌است. گویا در این جنگ ۱۰۰ هزار سرباز ساسانی کشته‌ شده‌اند و زمین با خون انها، خونرنگ، ویا جلولا شده‌ بود.
Macîd Kurdistanî
در منابع اولیه اسلامی نام تسوج جلولا و جبلتا آمده است.
Javad Mofrad
در نقشه های بطلمیوسی در سمت جنوب غربی آراپخا (کرکوک) نام شهری به صورت Thebura دیده میشود که یاد آور جلولا است. حروف ت/ث، ب، ر می توانستند به ترتیب بدل به ج و ل و ل شوند. تبورا و گُرغان در معنی محل دارای گرما و شراره آتش مترادف هستند. شکل جبلتای (گبلة) نام این شهر که جناب ماجد کردستانی آوردند یادآور گی بیل خدای آتش سومری است که لابد به ایرانی به تبورا و گُرغان (محل آتش) ترجمه شده بوده و خود در کنار این نامها بر روی نام شهر زنده مانده بوده است.
احتمال دارد نام باستانی جلولا (جبلتا) آن همان شاوارد-اِگالّی (کاخ خدمتگزار [آتش؟]) در کتیبه شیهاک اینشوشیناک بوده باشد که در سمت ماتکو/مادگای (توز خورماتلی) به همراه کیپرات (کیفری) یاد شده است. در این صورت این جزء شاواردَ بوده است که جبلتا و جلولا و شادقباد (از اسامی جلولا) تبدیل یافته است. جلولا (با شکوه) می تواند از ترجمه شاد/شاذ قباد (شایستۀ شاه) عاید شده باشد.
نام سامی دیگر جلولا یعنی کرخ جیدان به معنی خانه خوب و زیبا، یادآور همان معنی آرامی و عربی جلولا است.

ریشه هندوایرانی واژۀ گَزر و هویج

کلمه گَزر (گازر) به معنی هویج را می توان مشتق از گاه-زَر سانسکریتی به معنی به پایین فرو شده زرین (ریشه زرین) گرفت. بر این پایه هویج (هئو-ویج) در این شکل ایرانی خود معنی ریشه خوب و زیبا را می داده است.