شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۳

معنی اَسپست، شبدر، یونجه

اسپ- اَست در زبانهای کهن ایرانی یعنی غذا و هستی و دارایی اسب. شبدر/شبذر هم در زبانهای ایرانی باید خلاصه شدۀ اسب-دار (سب-ذار/شب-دار) به همان معنی گیاه هستی و دارایی اسب بوده باشد. سرانجام یونجه در زبان ترکی باید خلاصه شده یونت-جه یعنی غذای مربوط به اسب باشد.
احتمال زیاد دارد که جزء شب در شبدر/ شبذر از تلخیص واژۀ پهلوی شَپ (خشویپ اوستایی) به معنی تند و تیز عاید شده است که مترادف واژۀ اسپ بوده است. مطابق فرهنگ برهان قاطع "شَپ به معنی جهنده و خیزکننده باشد و به معنی زود هم آمده است". جزء در (ذر) هم به صورت زر در لغت اوستایی به معنی سبزی است. بنابراین در مجموع شبدر یعنی علف اسب.

جمعه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۳

ریشۀ نام زنبور عسل و عسل

سمراد عباسی
درود استاد خواستم بدونم برای زنبور عسل در ادبیات پهلوی و فارسی واژه ای دیدید. البته من دو واژه در پهلوی دیدم یکی مگسی انگوبین و دیگری "وپز" یا "وبز"بود. گیرا اینکه "وپز" که در فرهنگ فره وشی اومده، دیدم که ناخواسته از پس "پ"، واک "ز" ، "س" خونده میشه!!! البته مکنزی "وبز" آورده که از پس "ب" واج "ز" آسان تر خونده میشه!!!برای من جای پرسش بود که دو واژه زنبور و عسل که در قرآن بکار نرفتن!!! بُنشون از کجاس؟ عسل = "דבש""دِوَش" هبری/ ܕܶܒܫܳܐ "دِبشُ" سریانی/ زنبور = "דבורה""دیوُغَ""دیوُرَ" هبری / "ܕܶܒܽܘܪܳܐ" "دِبورُ" سریانی/ دبور و زُنبور عربی/ عسل = "puSpAsava" ، "madhu" ، "sRpra" ، "sAragha" سانسکریت/ زنبور = "dvirepha " large black beeسانسکریت/ زنبور = "bhauṃrā" هندی/ زنبور = "برَوَرَ " اوستایی / "bhramara" سانسکریت.
Javad Mofrad
فکر میکنم خود نام انگوبین (انگپین) حاوی نام زنبور عسل باشد. انگ را به معنی زنبور عسل گرفته اند ولی با توجه به نامهای انجیر و انگور می توان انگ را به معنی شیرینی و شهد و عسل گرفت. جزء پین را میشود به معنی منسوب به پیه = غذا گرفت. در مجموع غذای شیرین یا آنکه غذایش عسل است . آنجاییکه غذای خرس هم عسل است لذا نام مگس را بدان افزوده اند. از نام زن-بور را میشود نیش زننده زرد یا بروره نیش زننده گرفت. فکر میکنم نام برَ-وره را میشود خوراک دهنده معنی کرد که از نظر معنی با نانک کُردی یعنی زنبور عسل همخوانی دارد. تصور میکنم واژۀ عسل از asa-lal سومری به معنی شهد (عسل خالص) گرفته شده است.

چهارشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۳

برازار به معنی دارو و مرهم

نگه کن که تا چارۀ کار چیست / برین خستگی ها برآزار، چیست؟
استاد ابوالفضل خطیبی واژۀ برازار (آزار) چنین توضیح می دهد: نوعی داروی سوزاننده یا مرهم که بر روی زخم می مالیده اند. این دارو می سوزاند و باعث آزار مجروح می شد، ولی زخم را درمان می کرد. این معنی آزار این مثل عربی را به یاد می آورد که آخرالدواء الکیّ، آخرین درمان سوزندن است.
ولی من ریشه برازار به معنی دارو و مرهم را در کلمۀ اوستایی بَرثری می بینم: چون احتمال بسیار دارد برازار بر گرفته از کلمه اوستایی بَرثری از ریشه بَر (بُردن و یاری کردن، پروراندن) به معانی زاینده، ماده ای که بزاید و بزداید و بپروراند و یاری کند بوده باشد. به عبارت دیگر همان دارو و مرهم. مرجع: فرهنگ واژه های اوستا، احسان بهرامی، ص.1027و1017و1016.
به نظر میرسد کلمه برادر فارسی و براتر اوستایی هم ریشه با واژۀ اوستایی برثری بوده باشد که می توان آن را به معنی زادۀ برتر گرفت. در این رابطه نامهای خواهر و پدر و مادر هم به ترتیب به معنی "عضو خانواده" و "پاینده و پرورنده" و "بارور شونده" گرفت.
پسر (پوسر) به معنی آنکه برخوردار از خوراک است و دختر به معنی آنکه می دوشد.
اما سرانجام وجه اشتقاق درست برآزار را جناب مهدی فاطمی زبانشناس دادند که فرمودند: "واژه احتمالا در پارسی میانه ابرآزار= abar-azar* بوده است". یعنی چیزی که روی زخم نهند (مرهم).

دوشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۳

مطابقت آتوسا با فیدیمه

هرودوت می گوید که آتوسا (دارای اندام پُر) دختر کوروش به همسری گائوماته بردیه در آمده بود (لابد به همین سبب هم بود که گائوماته بردیه به نیابت سلطنت کمبوجیه در غیاب سفر مصر او برگزیده شده بود). هرودوت بعد میگوید گائوماته بردیه همسری داشت به نام فیدیمه (دارای رخسار فربه) که دختر اوتانه (دارای تن خوب) بود. از آنجاییکه با وجود آتوسای قدرتمند دختر کوروش بعید است که گائوماته بردیه همسر دیگری که نامی مترادف او داشته به همسری خویش برگزیده باشد؛ لذا می توان نام اوتانه را در اینجا صفتی دیگری دانست که به موصوف آتوسا/فیدیمه اطلاق میشده است و این صفت و موصوف بعداً به سهو اضافه ای از نوع بنوت به حساب آمده و فیدیمه دختر اوتانه تصور گردیده است. کتسیاس این فیدیمه/آتوسا را با ایشتار بابلی مقابله کرده است. به نظر می رسد که هومان (مغ زمزمه گر) تورات که در جریان مغکشی به توسط توطئه اِستر (ایشتار) کشته میشود منظور خود همان گائوماته بردیه مغ بوده باشد. اخشوروش (اَ-کشیه-ور-اوش یعنی شاه فنا ناپذیر) که در کتاب اِستر (ایشتار) آن را معادل خشایارشا گرفته اند در واقع خود داریوش قاتل گائوماته بردیه (هامان= مرد نیک منش، صالح قرآن) است.
در مرثیه پهلوی زکو واژۀ پدیمه به معنی اعجاز و نام مردم سرت به معنی کاروان آمده است. پدمه در سنسکریت به معنی نیلوفر آبی است.

معنی ششتَمَد

در صفحه ۱۰۷ کتاب بزرگ سفرنامه خراسان و کرمان وجه اشتقاق ششتمد به قرار زیر آمده است: "ششتمد بعد از دو شين تاء مفتوحه دارد مخفف شش تا مدّ ميباشد. شش دره و ماهور كوچك در اينجا است كه از آنها آب ميگذرد و شش تّل دراز برآمده فيما بين اين دره‌ها امتداد دارد كه در روى هر تلّى ده بيست خانوار ساخته، رعايا در آن خانه‌ها مسكن دارند. به اين جهت اين قريه به شش تا مد موسوم شده و آنرا مخفف كرده ششتمد گويند." (ویکیپدیا)
تصور میکنم گرچه در مجموع معنی درستی از این نام اراده شده است ولی جزء تمد از ترکیب حرف اضافه فارسی تا با مّد عربی عاید نشده است. بلکه ترکیبی است از ته (تهه سانسکریتی و مادی به معنی تپه و کوه) و پسوند مد (تلخیص مند). یعنی به همان معنی محلی که دارای شش تپه است.

یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

ریشه واژه آسمان

کلمه اَسَمَ در سانس‍‍کریت صرفاً به معانی طاق و غیر قابل سنجش و بی نظیر، ریشه واژه فارسی آسمان می نماید. لذا مقایسه و مقابله واژه آسمان و سنگ (اَسَن، اَسَمَ و اَسنگهه اوستایی) و یکی گرفتن ریشه آنها خطا به نظر می رسد. لابد سهو از آنجا عاید شده است که کلمه اَسَمَ سانسکریتی در اوستایی به همان شکل اَسَمَ و نیز به صورت اَسَنَ به همین معنی آسمان و همچنین به معنی سنگ گرفته شده است، ولی واژه اَسَمَ سانسکریتی معنی سنگ نمی دهد.
معهذا احتمال بسیار دارد که واژه های آسمان و سماء ریشه سامی مشترکی داشته باشند چه در اکدی واژه ای به شکل شَمو به معنی آسمان است.
الان بعد از گذشت یکسال به نتیجه دیگری در این باب رسیده ام که تازگی دارد:اَ-سَ در سانسکریت به معنی "نیست او" (فضای خالی) اَست. بنابراین آسمان یعنی "مکان فضای خالی". برای ریشه آسمان واژۀ سانسکریتی از همین ریشه واژۀ ای دیگر موجوداست که نه به معنی سنگ بلکه به معنی آسمان است. نمی دانم چرا مورد توجه قرار نگرفته است: आशा AzA f. space

شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۳

معنی محتمل نام شروان (شیروان)

واژه شِروان را در فرهنگنامه های فارسی انجمن آرا و آنندراج به معنی درخت سرو گرفته اند. بر این اساس به نظر میرسد بدین معنی از واژۀ شر سانسکریتی و بلوچی به معنی زیبا و با شکوه، درخشان و گنج و ثروت مأخوذ باشد ولی نام قلعه ینال آنجا به وضوح به معنی شاهزاده نشین آن اشاره دارد . چه در گفتار حدودالعالم از ینال نشین (شاهزاده نشین) بودن شروان سخن رفته است: "شروان ناحیتی است به اران که پادشاه او و خرسان و لیزان شاه یکی است و این پادشاه را شروان شاه و لیزان و خرسانشاه خوانند و او به لشکرگاهی نشیند از شماخی بر فرسنگی و او را به حدود کردوان یکی کوه است بلند سر اوپهن و هامون و چهارسو چهار فرسنگ اندر چهار فرسنگ واز هیچ سو بدو راه نیست مگر از یکسو راهی است که کرده اند سخت دشوار و اندر وی چهار ده است و همۀ خزینه های این ملک و خواسته های وی آنجاست و اندر وی همه مولایان وی اند مرد و زن، همه آنجا کارند و آنجا خورند و این قلعه را نیال/ینال خوانند و به نزدیک او قلعه ای دیگراست میانشان فرسنگی سخت استوار، زندان وی آنجاست [و قصبۀ شروان شاوران است. کردوان نیز شهری است بدانجا] ". (از حدود العالم)
نام نیال/ینال به ترکی به معنی ولیعهد است، لذا نام شروان را میشود در اساس به معنی محل شاهزاده نشین گرفت. واژۀ سامی شارو به معنی شاه از قدیم در ایران مصطلح بوده است. از این ریشه است نام کهن ایرانی و مصطلح شروین که در گفتارهای سالهای پیش آنرا به معنی شاهزاده گرفته ام.

جمعه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۳

ریشۀ واژۀ بیدخش (بدخش)

در حواشی تاریخ ارمنستان موسی خورنی در توضیح واژۀ بدخش آمده: "مأخوذ از ایرانی و شکل پهلوی آن بیتخش بوده و معنی آن قائم مقام است. بدخشها اشرافی عالی جاه تر از ناخارها بودند. آنها یک نوع پادشاهی کوچک مستقلی داشتند." بید-خشیه به لغت اوستایی به معنی خرده فرمانروا است. بید= تکه کردن و بریدن و خشیه= فرمانروا.
ولی با تذکر استاد عسکر بهرامی عزیز: اگر اصل واژه را بیتیه-خشیه بگیریم آن وقت معنی شاه دوم از آن نتیجه میشود. بیتیه= دومین و خشیه=شاه.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۳

ریشۀ اوستایی واژۀ قربان

گفته میشود که قربان و نام عید قربان در اساس ریشۀ عربی ندارد. بر این پایه در کتابی از محمد مقدم با نام “جستارهایی از مهر و ناهید” آمده است که کرپن‌ها، همان روحانیان دین “مهر” بوده‌اند و به دلیل قربانی کردن “گاو” از سوی ایشان، واژۀ “قربانی” نیز از همینان برگرفته شده است. (ص ۲ کتاب مذکور) همین امر باعث آن شده که بعضی ، دو واژۀ ”کرپن” و “قربان” را از یک بن بدانند و آنها را با هم استفاده کنند.
در این باره گفتنی است واژۀ کرپَنَ در سانسکریت به معنی چاقوی قربانی آمده است. از این جا می توان نتیجه گرفت که نام کرپنهای اوستا در اساس ترکیبی از کَر به معنی بریدن و پی (یعنی پی و مغز) و پسوند فاعلی یا نسبت ان بوده است.
نام جومرد (گومرد، گاوکش) از القاب ایزد مهر به صورت جوانمرد قصاب (قصاب کشنده گاوان) به عهد اسلامی رسیده است.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۳

معنی نامهای گیلانی آته کو، دیلِمون/دیلمان، سوما سرا و سماموس

آته کو می تواند به صورت اَاُتَ کوه معنی کوه سرد باشد و دیلِمون- دیلمان می تواند مردم دارای چوبدستی و نیزه دار را بدهد. سوما سرا به صورت سیما سرا- زیماسرا به معنی جایگاه سرد است که ظاهراَ در مورد آنجامصداق ندارد؛ اگر منظور سردخانه کهن احتمالی آن نبوده باشد. سماموس به معنی زیما موت یعنی آشیانه سرماست.
ولی در فرهنگ لغات مازندرانی خود واژۀ سوما به طور مشخص به معانی چاه گود کوهستانی، قنات نیرومند و سرتاسری شهر و گرداب گرفته شده است. و این ریشه و معنی منطقی تر دارای "بهره مند از آب بسیار نیرومند" (سو-آمو) را در سانسکریت و اوستایی برای واژه سوما معین می نماید.
ولی واژۀ سومه در سانسکریت به معنی باد و هوا معنی شهر بادگیر صومعه سر را شهر بادگیر نشان میدهد. برای دیگر روستاهای صومعه نام ایران از جمله صومعه ناحیه طارم که سماور (سیما ور) محل سرما نیز میشود معنی سما/سیما (سرما) مناسب می افتد.

شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۳

معنی نام تلا یکی از اسامی قدیمی دریاچه ارومیه

مطابق یاقوت تلا اسم یک جزیره و دژ در دریاچه ارومیه بوده است. مینورسکی آن را با جزیره گوگرچین مطابق دانسته است. به نظر میرسد نام گوگرچین (جزیره کبوتر) در اساس گوگ شین بوده که در آذری به معنی دارای رنگ کبود است و نام تلا به شکل تاله در کُردی به معنی سیاه مایل به خاکستری است. می دانیم نام دریاچه ارومیه را کبوذان (دارای رنگ کبود) هم نوشته اند. نام اوستایی چیچست آن نیز به شکل چئایا-چاس در سانسکریت به معنی دارای رنگ کبود است.

جمعه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۳

معنی آفریقا

نام آفریقا را برگرفته از کلمۀ یونانی آفریکه یعنی سرزمین بدون سرما گرفته اند. این نظر با نام پارسی اَئوت-رپه (سرزمین بدون سرما) که هرودوت برای مصر آورده مُهر تأیید می خورد. ائوتَ به معنی سرما و رَپ به معنی ربودن و بی بهره کردن در فرهنگ اوستایی احسان بهرامی آمده اند. هیئت پهلوی رَپ هم به شکل روپ در فرهنگ لغات پهلوی بهرام فره وشی ذکر شده است. هاشم رضی در جلد دوم وندیداد هیئت پهلوی نام روپه (روباه، رباینده) را به همین شکل رَپ قید کرده است.

معنی شیرآب

نظر عامیانه ای هست که شیر آب را با سر مجسمه شیر پیوند می دهد؛ ولی من فکر میکنم شار آب بوده است که در معنی آبشار در تلفظ ساده شده و به شکل شیر آب در آمده است. در آذری صفتی به صورت شورولتو از ریشه شور (همان شار) داریم یعنی آبشار و یا آبی که با فشار ریخته میشود. "و" و "ی" شور و شیر در اینجا به جای "آ" هستند. چنانکه در زبان فارسی ناسپاسان به نوسپاسان و افتاده به افتیده تبدیل شده است. شار در زبان کُردی به معنی فشار است.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۳

معنی روژکی و پازوکی

دو تا از عشایر قدیمی کُرد نامهای روژکی و پازوکی را داشته اند. معنی این نامها به ظاهر در زبان کُردی در نقطه مقابل هم به معنی منسوب به محل آفتابگیر و جنوبی و مربوط به محل پشتی و تاریک و آفتاب نگیر و شمالی (از ریشه پَسوکی/ پاساوکی) بوده اند.

معنی نام روستای گیلانی سَرهَند

واژۀ هَند در فرهنگ فارسی معین به معنی طریق و راه آمده است. بنابراین سَرهَند یعنی روستایی که بر سر راه واقع شده است. در تأیید این نظر می توان به واژۀ هندوانه اشاره کرد که لابد به معنی میوۀ راه راه است.
در این رابطه نامهای رودهن و رودهند را می توان به معنی واقع بر سر راه رودخانه معنی نمود.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۳

معنی قم استان مرکزی و قمصر کاشان و تیمرۀ اصفهان و مَرگان و موردی آذربایجان

در لغت نامه دهخدا می خوانیم: "شهر قم را از برای آن قم نام کردند که در ابتدای حال مستنقع میاه بوده است یعنی جای جمع شدن آبها و آب تیمره و انار بدن زمین ... جمع می شد و هیچ منفذی و رهگذری نبود. از اطراف تیمره و انار آب می آمد و بدین موضع جمع می شد. (تاریخ قم صص 20-21). تیمره ٔ کبری ، ابن مقفع گوید که آن را به تیمر اکبرین خراسان نام نهاده اند. تیمره ٔ صغری ، به تیمر اصغربن خراسان نام کرده اند و گویند این هر دو تیمره جای جمع شدن آب رودخانه ها بوده است ... (تاریخ قم ص 73)."
از متن فوق در بارۀ تیمره چنین نتیجه میشود که آن در مجموع در اصل به شکل تیه/مراو در اوستایی و کُردی به معنی محل نهان شده و قرار گرفته در مُرداب (مَر-آو) بوده است. گرچه کلمه بلوچی تیمر به معنی بزرگ گویای مفهوم دیگری برای آن است ولی تیمروکان کُردی به معنی محل گرد آمدن می تواند اشاره به همان جمع شدن آبها در آنجا بوده باشد. بدون ملاحظه این متن کتاب قم سال گذشته در مورد خود نام قم بدین نتیجه رسیده بودم:
معنی لفظی قُم و قَمصر: نظر به فراوانی آب انبارهای قدیمی در قم و اطراف آن می توان نام قَم را با واژۀ کُردی گوم (ژرف آب راکد) یعنی آب انبار سنجید. لابد نام قدیمی قم یعنی کَمندان به معنی محل آب انبارها بوده است. بر این پایه نام قمصر را هم که حدس میزنند به معنی محل چاه و قنات باشد، می توان به معنی محل تالابها و آب انبارها گرفت.
در هفت نامه ی امرداد نام قدیمی قم را ترمینکا آورده اند. جالب است که این نام را میشود محل چشمه برتر گرفت و این با مفهوم آب انبار پر آب قم همخوانی دارد.ترمینکا به شکل ثرَ-مئین-کا (پناه-خانه-چشمه) همان مفهوم محل آب انبار را می دهد که ریشه کُردی نام قُم آن را نشان میدهد.
نامهای مَرگان چاراویماق (جعل شده به مریم) و موردی مراغه نیز از ریشه مَر-آو (آب مرده) و مُرد-آو (مرداب) می باشند؛ چه در وبلاگ داش بولاق گفته شده سه طرف روستای مَرگان را آب فرا گرفته است و یک بخش آن جمجما (غرقاب) نامیده میشود و بنا به مشاهدات شخصی روستای موردی مراغه هم در میان آبزارهای تالابی دائمی کنار موردی چای قرار دارد.
معنی نام قُم (کمندان)
در سانسکریت کومَ به معنی دریاچه و حوض و کوم در کُردی به معنی آب ساکن است لذا نام قُم (کمندان) به معنی محل دارای آب انبار است. कूम kUma n. lake
कूम kUma n. pond

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۳

ریشۀ ایرانی واژۀ سفر (سپار)

سپا در لغت اوستایی اندازه، درازا و یک پا آمده است. "اَر" هم در اوستا به معنی رفتن است. لذا spa-ar-tan به معنی به راه افتادن و گام برداشتن و رهسپار شدن بوده است. سَفر در قرآن به معنی پرده برداشتن و آشکار کردن در اساس ربطی با سَفَر (سپار) ندارد.

شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۳

معنی مشترک نامهای قدیمی کُرد (2)

١- کور (کُر) در کُردی به معانی بُز دو ساله و کوه بلند آمده است. بر این پایه کورتی (نام کُردها در خبر استرابون) به معنی دارنده توتم بُزکوهی است. چنانکه احمد کسروی دریافته ته (تهه) در زبان مادی و سانسکریت به معنی کوه است.
٢- نام تئو- ژیه را که در فرگرد اول وندیداد به مردم سرچشمه رود رنگها (دجله) داده شده است می توان در زبان مادی به معنی کوه زی (مربوط به توتم بزکوهی) گرفت. خود نام رنگها در زبانهای ایرانی و سانسکریتی به معنی منسوب به بُزکوهی است.
٣- نام کُر- مانج در زبان کُردی به معنی خانوارهای منسوب به بزکوهی است.
۴- عنوان تور در نام خاندان فریان تورانی - که در اوستا به معنی تورانیان دوست ایرانیان در کنار سرچشمه رود رنگها ذکر شده است- در قفقاز به معنی نام نوعی بزکوهی اهلی شده است.
۵- عناوین سکا (شکا) و گومر(گو- مر) - که به مهاجرین تورانی کردستان در عهد مادها گفته میشده است- به معنی بزکوهی و قوچ جنگی هستند.
٦- در خبر هرودوت نام کُردها در شمار قبایل ماد بوسین آمده است که به معنی مردم منسوب به بُز (منظور بُز کوهی) است.
٧- نام کُردها در کتاب بازگشت ده هزار نفری گزنفون به صورت کَردوک بیان شده است که می توان در زبان کُردی و مادی آن را مرکب از کَر (کل شکار، بُزکوهی) و دا - اوک (منسوب به آفریده) گرفت. در مجموع یعنی مردم منسوب به توتم بُزکوهی.
یک دلیل مبنی بر اینکه نام باستانی بیت کَردو (جزیره بیت کردو) با نام کُرد ربط داده میشده است، این است که نام کردو در زبانهای سومری و اکدی، حتی به زبانهای ایرانی به صورت کر-دو و کرتو به معنی قطعه بریده و جدا شده (جزیره) را می داده است. امّا ریشۀ اصلی نام کُرد در رابطه با توتم بُزکوهی نام سکائیان منطقه بوده است: فقره ٨١ آبان یشت اوستا مکان خاندان فریان تورانی (کیمریان کردستان)، دوست و متحد ایرانیان را جزیره رود رنگها (یعنی بین دجله، فرات) ذکر کرده است. در فرگرد اول وندیداد فقره ١٩ نیز جای این مردم که در اینجا تئوژیه خوانده شده اند همان ساحل یا جزیرۀ رود رنگها آورده شده است. چنانکه اشاره شد نام تئوژیه به صورت تهو- ژیه در زبانهای قدیمی غرب ایران و به صورت تهو- جیوَ در سانسکریت به معنی کوه زی است که می تواند اشاره به توتم بزکوهی کُردان بوده باشد. کلمات تور و سکا و کورد هم به معنی دارنده توتم بزکوهی است.
در واقع هرودوت در کتاب ٤، بند ١١-١٢ ضمن بیان روایت مهاجرت کیمریان و سکائیان از نواحی شمال دریای سیاه به نواحی کردنشین کنونی همانند توضیح فرگرد اول وندیداد از قوم تئوژیه به مفهوم بدون شاه بودن ایشان اشاره نموده است:
"راجع به سکاها (اسکیتان) روایت دیگری هست که به عقیده من بیشتر مورد اعتماد است. مطابق این حکایت سکاها ابتدا در آسیا سکونت داشتند، بعد ماساگتها آنها را بیرون کردند و سکاها از رود آراکس (=رود سیلابی، منظور ولگا) گذشتند و به اراضی کیمریها (در شمال دریای سیاه) رفتند. چون عده سکاها زیاد بود کیمریها مشورت کردند که چه کنند. مردم عقیده داشتند که برای خاک خود را به خطر نیاندازند. پادشاهان به عکس معتقد بودند که باید پا فشرد. بین پادشاهانی که ترجیح می دادند تا جنگ کنند و کشته شوند، ضدیت افتاد و به دو دسته تقسیم شده با هم جنگیدند و همه کشته شدند. بعد مردم جسد آنها را دفن و اراضی خودشان را رها کرده بیرون رفتند و سکاها مساکن ایشان را گرفتند. هنوز هم در مملکت سکاها (اسکیتان) قلاع کیمری ایستاده، معبر کیمری و ایالت کیمری وجود دارند و هنوز میگویند بوسفور کیمری و ظّن قوی این است که چون کیمریها از سکاها به طرف آسیا فرار کردند به شبه جزیره ای رفتند که حالا در آنجا سینوپ بندر یونانی قاقع است و نیز روشن است که سکاها در تعقیب کیمریان وارد آسیا و مملکت ماد شدند، زیرا کیمریها از سواحل دریا حرکت میکردند و سکاهایی که از پی آنها می رفتند، طرف راست قفقاز را داشتند و بدین ترتیب وارد ماد شدند. این است روایت دیگر که بین یونانیها و بربرها (خارجی ها) خیلی شایع است."
در واقع کیمریان قبیله نظامی گروههای سکایی مهاجر از شمال دریای سیاه و قفقاز بوده اند و پیشاپیش ایشان به نواحی شمال بین النهرین و کپادوکیه وارد شده اند. تورات این گروهایی مهاجر شمالی را تحت سه نام اشکناز (پرستنده توتم شکا=بزکوهی، سکا)، ریفات (کشندگان، کیمریان غارتگر کپادوکیه) و توگرمه (دارندگان تیغ و شمشیر، سورانی ها) معرفی کرده است. ولی در عهد باستان این سه قبیله سکایی از هم مشخص بوده اند.
در اوستا و کتب پهلوی از کشور سئوکَ (سرزمین سکاها) در جوار ایرانویج (حوالی کوه سهند و جنوب دریاچه شرقی دریاچه ارومیه) اسم برده شده است که مطابق همین ناحیه کُردان سورانی (کردستان ایران و بخش بزرگی از کردستان عراق) است. ولی فرمانروایان اساطیری این سرزمین یعنی اغریرث تورانی و پسرش گوپت شاه مطابق فرمانروایان کیمریان کپادوکیه یعنی توگدامه کیمری و پسرش سانداکشترو هستند و افراسیاب تورانی قاتل اغریرث مطابق مادیای اسکیتی است که وی را در کیلیکیه مقتول ساخت. خود مادیای اسکیتی (افراسیاب) به دست کیاخسار (هوخشتره) یا همان کیخسرو شاهنامه به قتل رسید.
مطابقت کُرمانجها با سکاها (خاندان فریان تورانی اوستا): در یک کتیبه آشوری از آشوربانیپال در مجاورت غربی ماننا از کشور ساخو اسم برده شده است که آن را با نام سکاها مربوط دانسته اند. کلمه سکا بیشتر به گروههای غیر کیمری این قوم بزرگ شمالی گفته شده است.
نام کُرمانج به وضوح از ریشه کُر (کور، یعنی بز دو سالۀ نواحی کوهستانی پر شیب) و مانج (خانه و خانوار) است. در مجموع یعنی مردمی که توتم ایشان بُزکوهی است. این معنی نام قوم سکا (شکا) نیز هست که ریشه نامش در کلمات فارسی و کردی شُکا (بزکوهی/قوچ وحشی) و شاک (میش دوساله) حفظ شده است. نظر به مضموم بودن حرف "ک" در نام کُرمانج می توان مطمئن بود که نام کُرد از مترادف همین نام و از هیئت کُردی کُردیو (یعنی خانوارهای منسوب به توتم بزکوهی) گرفته شده است. چه جزء کُر (بزکوهی) در آنها مشترک و جزء دیو مترادف با مانج به معنی خانه و خانوار است. بی جهت نیست که فردوسی نام و نشان کُردان را بُز و میش کوهستان و صحرا (در واقع قوچ وحشی و بزکوهی) ربط داده است. در اوستا مکان خاندان فریان تورانی (دوستان تورانی/سکایی) یا همان خاندان پیران ویسه شاهنامه جزیره رود رنگها یعنی نواحی علیای بین رودهای دجله و فرات قید شده است. لابد اینان به خاطر دور بودنشان از مرزهای ماد کمتر به غارت نواحی ماد می پرداخته اند و از این روی به عنوان تورانیان دوست ایرانیان معرفی شده اند.

جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۳

معنی محتمل نامهای هوراند، زنوز، شینداوار و هریس

نامهای هوراند (هور ونت) و زنوز (زین اوز) و شینداوار (شَیَنت وَر) و هریس (هر-ایس) را میشود در زبان قدیم مادی و پارسی به ترتیب دارای مرغزار کوهستانی، محل چشمه زارها و محل دژ و محل آب جاری نیرومند معنی کرد.

معنی مشترک نامهای قدیمی کُرد

١- کور (کُر) در کُردی به معانی بُز دو ساله و کوه بلند آمده است. بر این پایه کورتی (نام کُردها در خبر استرابون) به معنی دارنده توتم بُزکوهی است. چنانکه احمد کسروی دریافته ته (تهه) در زبان مادی و سانسکریت به معنی کوه است.
٢- نام تئو- ژیه را که در فرگرد اول وندیداد به مردم سرچشمه رود رنگها (دجله) داده شده است می توان در زبان مادی به معنی کوه زی (مربوط به توتم بزکوهی) گرفت. خود نام رنگها در زبانهای ایرانی و سانسکریتی به معنی منسوب به بُزکوهی است.
٣- نام کُر- مانج در زبان کُردی به معنی خانوارهای منسوب به بزکوهی است.
۴- عنوان تور در نام خاندان فریان تورانی - که در اوستا به معنی تورانیان دوست ایرانیان در کنار سرچشمه رود رنگها ذکر شده است- در قفقاز به معنی نام نوعی بزکوهی اهلی شده است.
۵- عناوین سکا (شکا) و گومر(گو- مر) - که به مهاجرین تورانی کردستان در عهد مادها گفته میشده است- به معنی بزکوهی و قوچ جنگی هستند.
٦- در خبر هرودوت نام کُردها در شمار قبایل ماد بوسین آمده است که به معنی مردم منسوب به بُز (منظور بُز کوهی) است.
٧- نام کُردها در کتاب بازگشت ده هزار نفری گزنفون به صورت کَردوک بیان شده است که می توان در زبان کُردی و مادی آن را مرکب از کَر (کل شکار، بُزکوهی) و دا - اوک (منسوب به آفریده) گرفت. در مجموع یعنی مردم منسوب به توتم بُزکوهی.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۳

ریشۀ ایرانی واژۀ تاریخ

از قدیم سرِ معّرب (ایرانی بودن) یا عربی بودن واژۀ تاریخ بحث شده است. به نظر من ریشۀ اوستایی و پهلوی آن مرکب از تار (تَرِ، گذر)، ئی (دانستن) و اَک/اوک (پسوند حالت اسمی) یا "ایک" (پسوند صفت ساز) یعنی علم برگذشته، بر ریشۀ سامی آن ارخ (ماه یا بچه گاو وحشی) برتری آشکار دارد. از این ریشه است واژۀ اوستایی و پهلوی وی-تر-تن که در فارسی گذشتن شده است.
با یادآوری دوستمان کیومرث نیک رفتار، به نظر میرسد واژۀ کُردی دیروک (دیریک) به معنی تاریخ از ریشه دیر (زمان گذشته)، ئی= دانستن و پسوند اسمی "اوک" یا پسوند صفت ساز "ایک" مترادف دقیق تاریخ در برداشت فوق باشد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۳

معنی ارزن الروم (ارزروم)

از روی دو نام ارمنی و ایرانی-عربی این شهر یعنی کارین/گارین (منسوب به جُو) و ارزن الروم به وضوح معلوم میشود که نام این شهر به معنی دژ غلات بوده است و می دانیم این شهر به داشتن غلات معروف است. لابد از برای متمایز کردن این شهر از ارزنجان (محل ارزن)، نام روم را بدان افزوده بوده اند. نام قالیقلا (کالی کلا، کاری کلا) را نیز که به شهر ارزروم و منطقه آن اطلاق شده می توان به معنی دژ غله و جُو گرفت؛ ولی نویسندگان قدیمی با توجه به شکل ظاهری قالیقلا آن را به معنی دژ قالی گرفته اند.
نظر به محصول غلات ارسنجان استان فارس بسیار محتمل است که نام ارسنجان نیز نظیر شهرهای ارزنجان و ارزنة الروم شرق ترکیه از نام غله ارزن اخذ شده باشد. تبدیل "ز" به "س" در زبان فارسی اتفاق افتاده است نظیر یَز= یسن (ستایش). بعید است نام ارسنجان از ارسن مشکوک فرهنگنامه های جهانگیری و برهان به معنی انجمن و مجلس اخذ شده باشد.

یک معنی قدیمی نام کُرد

یک دلیل مبنی بر اینکه نام بیت کردو با نام کُرد ربط داده میشده است: نام کردو در زبانهای سومری و اکدی، حتی به زبانهای ایرانی به صورت کر-دو و کرتو به معنی قطعه بریده و جدا شده (جزیره) را می داده است. و فقره 81 آبان یشت اوستا مکان خاندان فریان تورانی (کیمریان کردستان)، دوست و متحد ایرانیان را جزیره رود رنگها (یعنی بین دجله، فرات) ذکر کرده است. در فرگرد اول وندیداد فقره 19 نیز جای این مردم که در اینجا تئوژیه خوانده شده اند همان ساحل یا جزیرۀ رود رنگها آورده شده است.تئوژیه به صورت تهو- ژیه در زبانهای قدیمی غرب ایران و به صورت تهو- جیوَ در سانسکریت به معنی کوه زی است که می تواند اشاره به توتم بزکوهی کُردان بوده باشد. کلمات تور و سکا هم به معنی دارنده توتم بزکوهی است.
بر این پایه نام کورتی (کُرد) به معنی بزکوهی است. کور به کُردی یعنی بُز و تی(تهه) در سانسکریت به معنی کوه است. اگراین جزء را با تیا= سرگردان در زبان کُردی مطابقت دهیم باز معنی همان بز وحشی و بزکوهی خواهد بود.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۳

معنی محتمل کرکوک

کلمۀ کَرکَ در سانسکریت به معانی سفید، خوب، عالی، آتش و زیبایی است. به نظر میرسد نام هوریانی این شهر یعنی آرّاپخا به صورت آرا-پاکَ در سانسکریت معنی دارای کمال زیبایی و گرمی و پزندگی را می داده است. لابد معادل این نام سانسکریتی به صورت کَرکَ- اوک (زیبا و آتشین) بر این شهر اطلاق میشده است؛ چه نام ایرانی کهن این شهر یعنی گرمکان (گرم- کان) گواه آن است.

جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۳

معنی نام شهرزور (حلبچه)

نام شهرزور را شهر جنگلی (= شهر رزور)، شهر جنگل سفید یا شهر جنگل سیاه و شهر منطقه گود معنی کرده اند. در اوستا در رابطه جنگ هئوسرو (کیخسرو، به تصور من همان کیاخسار/هوخشتره) و ائوروَ سار (به تصور من همان ساراک پادشاه آشور) از جنگل سفید (سپید رزور) اسم برده شده است که لابد در مرز ماد و آشور بوده است. وجود دخمه کیاخسار در درۀ شهرزور نیز این مطلب را تأیید می کند که از جنگل سفید همان منطقه شهرزور مراد شده است. بر این اساس نام شهرزور در نزد مغان به صورت شَری رزورَ (جنگل درخشان) درک میشده است.
نام کنونی شهرزور یعنی حلبچه را میشود از ریشه اکدی "هالبو= جنگل" + جا (معادل شی- رزور) به معنی محل جنگلی یا از ریشه کُردی هه لبه جه (جای درخشان و فروزان) گرفت. در اوستا در این سمت از سرزمینی به نام خشتروسوک (منطقه روشن و درخشان) اسم برده شده است که با همان جنگل سفید اوستا مطابقت دارد؛ چه مطابق هرتسفلد نام شهرزور (به شکل سو رزور) به معنی جنگل درخشان همان منطقه جنگل سفید اوستاست. نام باستانی تر منطقه یعنی خارشی نیز به صورت خارسانو در بین النهرین باستان به معنی جنگل بوده است. نام خارسانو می توانست در زبانهای ایرانی با خُراسان (سمت آمدن نور) مشتبه گردد.
احتمال بسیار دارد آرنزیاش یا آلنزاش باستانی که حاوی نام ارِنَ یعنی جنگلی در زبان سانسکریت است همین شهرزور (حلبچه) بوده باشد.