جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۹۱

معنی نارمک

در نوشته های قدیمی از نارمک به صورت نرمق به عنوان ده کوچکی یاد کرده و از باغ بزرگ انار آن و دژ کهن آن یاد می کنند. نام این بخش تهران کنونی را مرکب از کلمه انار می دانند. در این صورت معنی جزء دوم آن یعنی مق (مگ) یا مک چیست؟ در زبان کردی ماک از ریشه واژه مایه فارسی (مایگ و مایج پهلوی) به معنی ماده یا همان محصول است. واژه ماگ (ماک) به صورت مگهه در سانسکریت هم به معنی ثروت و پاداش و دهش است.در این صورت نارمک به معنی دارنده محصول انار است. لذااحتمالش بعید است که ماک (مگ)در اینجا از تصحیف باغ یا از تلخیص ترکیب کلمه مأوا (مسکن) با پسوند نسبت فارسی "گ" (ج)عاید گردیده باشد.

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۱

معنی نام کُرد

این مطلب را برای فیس بوک تهیه کردم که منجر به نتایج جالبی شد. مطلب برای فیس بوک از این قرار بود: 15سال پیش مدتی سرگرم تألیف دو کتاب به نام نیاکان باستانی کُرد بودم که دو سال طول کشید و به صورت کتاب دو جلدی در سوئد به چاپ رسید. در آنجا بدین نتیجه رسیده ام که نام کُرد دو ریشه متفاوت داشته است: نخست کَردیو (خانه سنگی) که این معنی نامهای قبیله مادی ساگارتی (سنگ کن) یا همان ستروخاتیان (دارندگان خانه های مستحکم) که معنی نامشان در اسم کرمانشان (کر-مان-شان محل دارندگان خانه های سنگی) و ظاهراً در نام زبان کُرمانج (کُر-مان-ج) زنده مانده است. دومی همان کَردوخیها بوده اند که در غرب ایشان بوده اند و نامشان به معنی گُرد و پهلوان مترادف تور و کیمری بوده و ایشان از سکاها بوده اند که در اوستا خاندان فریان تورانی و دوست ایرانیان و ساکنین جزیره رود رنگها (دجله) معرفی شده اند. نظر شما راجع به ریشه نام کُرد چیست؟ مثل اینکه حال گشایشی در نظریات قدیمی و فوق الذکر من حاصل شد. آن اینکه نام کُرمانج (خانواده های منسوب به کورو) با کرمانشان (=محل ساگارتی ها) همریشه نیست. بلکه آن به معنی پرستندگان بُزکوهی و مترادف گومر (پرستنده "گاو کوهی= قوچ وحشی"، کیمری) است. لابد از اینجاست که خیمریا (کیمری، گاو کشنده یا پرستنده بزکوهی) در نزد یونانیها جانوری بین بُز و شیردرنده تجسم شده است. پس در مجموع معلوم میشود در سمت نواحی کُردنشین ایران زبان گورانی (منسوب آتش پرستان، آلواللهی ها) مربوط به ساگارتیها (کردیوها) و زبانهای سورانی (تورانی، پهلوانی) و کُرمانجی مربوط به سکائیان (پرستندگان بزکوهی، شکاها) و کیمریان یا همان کردوخی ها (پهلوانان) است. مسلم به نظر می رسد کلمه سکا (شکا= بزکوهی) در نام کُردان شکاک (فرد مانند بزکوهی) به خوبی حفظ شده است. در منابع ارمنی و بیزانسی سرزمین شکاکها را تحت نام کُرچیخ (محل ایل قوچ وحشی) خوانده اند. این معنی در نام آشوری کهن نام کُردان سمت کردستان و آذربایجان غربی یعنی کشور ساخو (شکا= قوچ وحشی/ بزکوهی) هم دیده میشود. در همین رابطه آذربایجان مردان جنگی دلیر و نیرومند را قوچاق (قوچاک) "فردِ مانند قوچ وحشی" گفته اند. در مجموع چنین معلوم میگردد که نام کُرد در اصل یک ریشه واحد در نام کردوخیهای سکایی و کیمری تبار داشته است و حضور ساگارتیان در نواحی کُردنشین تنها تأثیر فرهنگی داشته است. چنانکه ایشان به شکل کُردان شیعه مذهب و علی اللهی در سمت کرمانشاهان و خانقین اصلیت مادی خود را حفظ نموده اند. منابع آشوری متعلق به عهد آشوربانیپال در زمان مادها از کشوری به نام ساخو در سمت ماننا سخن رانده اند که منطقه آن مطابق با ناحیه جنوبی شکاکها در آذربایجان غربی است. برخی از محققان به درستی این نام را با اسم سکا مطابقت می دهند. در اوستا و کتب پهلوی در سمت نواحی کُردنشین شمال غرب ایران از کشوری به نام خشتروسئوک (کشور سمت بر آمدن نور= آناتولی، سوهی اوستا یا سرزمین سکاها) نام برده شده است که نامش سوای نام آناتولی (سوهی) یادآور نام سکا است. مطابق این منابع پادشاه اساطیری و جاودانی سئوکوستان یا سرزمین گوپت (کپادوکیه) با گوپت شاه (سانداخشترو) پسر اغریرث (توگدامه کیمری) است. افزون بر این، ناحیه سئوکوَستان (خشترو سوک اوستا) در بالای گنگ (کنگ دژ افراسیاب، تخت سلیمان)، در سرحد ایرانویج (حوالی منطقه کوه سهند) محل در گیری پسران دلیر ویسه (پیران ویسه، فریان ویسه) با سپهسالار توس (کوروش دوم) سردار کیخسرو (کی آخسارو) ذکر شده است که به پیروزی سپاهیان ایرانی منجر شده است. لابد پسران پیران ویسه تورانی (سکایی) از جانب ساراک آخرین فرمانروای آشور دفاع از مرزهای شمال شرقی امپراطوری آشور را عهده دار بوده اند. مطابق مندرجات اوستا خاندان پیران ویسه یا همان فریان تورانی در جزیره رود رنگها (دجله) سکنی داشته اند. اینان مطابق با کردوخیان خبر گزنفون می باشند. در شاهنامه نیز پیران ویسه (فریان ویسه تورانی) به عنوان وزیر و سپهسالار افراسیاب تورانی (مادیای اسکیتی) یاد گردیده است. مطابق کتیبه های آشوری و نوشته های هرودوت و استرابون کوچ سکائیان و کیمریان به نواحی اران و نواحی کردنشین در عهد مادها اتفاق افتاده است. در کتب پهلوی بندهش و مینوخرد نیز از اسکان مردمان در سمت دریای کیانسی (مازندران) و رود ناوتاگ (رود قابل کشتیرانی) سخن گفته اند که در این خبر اخبار مهاجرت سکاها در عهد اشکانیان به سمت سیستان با خبر مهاجرت پیشین سکائیان آلتایی و آریایی به سرزمینهای اران و نواحی کردنشین که در عهد مادها اتفاق افتاده، در هم آمیخته است.

جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۹۱

معنی نام فامنین

من قبلاً فامنین را با اوشی شی باستانی به معنی جایگاه درخشان سنجیده بودم. امروز دیدم که در وبلاگ شهر فامنین بدان استناد شده است. لذا اجتهادی دیگر از روی نزهة القلوب حمدالله مستوفی به اهتمام گای لیسترانج به عمل آوردم که در آنجا نام فامنین به هیئت فامتین آورده شده و آلترناتیوهای فامیتی، فارمنین، فامیستی، فاسین و ماسین برای آن در نظر گرفته شده است. از این میان هیآت فامانین و فارمانین و فارمیثین اصیل می نمایند. چون حرف ساکن "ر" در وسط کلمه می توانست در اثر تکرار تلفظ و ساده شدن ساقط شود لذا این کلمه می توانست به اشکال فامنین یا فامیثین در آمده باشد. پس هیئت اصلی نام فامنین همین فارمانین (فر- مان-یئون، "محل خانه های بسیار") یا فارمیثین (فر میث-یئون یعنی "محل خانه های بسیار") بوده است که معلوم میشود هردوی این هیآت مترادف هم بدان اطلاق میشده شده است. امروز متوجه شدم که آلترناتیو نیرومندی به صورت فام-مان-یئون و فام-میث-یئون به معنی "محل خانه های رنگی" برای نامهای فامنین و فامیثین می توان ارائه کرد که بر نظر قبلی رجحان دارد.اهل محل می توانند روی درستی و رجحان یکی از آنها نظر دهند. گرچه به ظاهر و باطن؟ این نظر دوم درست تر می نماید.

پنجشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۱

تحقیقی در نام و نشان اران و اساطیر معروف ده ده قورقود و کوراوغلوی آن

نامهای مختلف اَران (آر-ان در زبان کُردی و سکایی) یعنی اردان (ار-دان در زبان کُردی و فارسی)، اوتیا (به ترکی یعنی سرزمین آتش)، آلوان ( آلاو-وان، به فارسی یعنی محل آتش، آلبانیا؛ علی القاعده از ریشه آر=آل)، آگوان (آگ-وان به سکایی و سانسکریت یعنی محل آتش) و شهرستان آتورپاتکان (محل نگهداری آتشهای مقدس) در کتاب پهلوی شهرستانهای ایران جملگی به معنی محل پرستش آتش اجاق خانوادگی می باشند چه به قول استرابون، سکاها در عهد مادها به اران آمدند و آنجا را مسکن خود قرار دادند و هرودوت در مورد سکاها گفته است که "ایشان در درجه نخست الهه اجاق خانوادگی، تابیتی (تابنده) را می پرستند". در آذربایجان هنوز مردم آذری زبان زیارتگاهها را اجاق می نامند. از این گفته ها معلوم میشود که زبان آذری ترجمه فارسی همان نام زبان ارانی (اوتی زبان ترکی آذری در خبر استرابون) بوده است که به قول یاقوت حموی "کسی جز خودشان آن را در نیابد (یعنی برای همسایگان ایرانیشان غریبه است)". لذا زبان آذری بر خلاف تصور غالب ربطی با زبان پهلوی آذربایجانی نداشته است چون ابوالحسین علی بن حسین مسعودی در مروج الذهب در اوایل قرن چهارم هجری قمری از سه زبان جداگانه آذربایجان به نامهای پهلوی و دری و آذری سخن رانده است. احمد کسروی نیز با توجه به شباهت ظاهری نام آذربایجان و زبان آذری به خطا نام زبان آذری بر گرفته از نام ولایت آذربایجان می داند در صورتی که آذری ترجمه نام زبان اوتی (ارانی، آگوانی و آلوانی) است نه ترجمه نام زبان ایرانی آذربایجانی که پهلوی نامیده می شده است. خود نام ترکی اوتی منابع یونانی (استرابون به نقل از اراستوفن) و ارمنی (موسی خورنی) نشان میدهد که گروه حاکم و بزرگ سکائیان اران ترک زبان بوده اند و بخش مهمی از کتاب اساطیری ده ده قورقود اران که یک اوستای منحصر به فردی است، یادگار برجای مانده از زبان و فرهنگ ایشان است.
نام ایزد حامی حیوانات وحشی آلانها یعنی اوَستی نشانگر آن است که نام اوِستا (سرودهای شگرف نیایش) در اران با این نام آلانی برابر گرفته شده و در ارانی (آذری) به ده ده قورقود (ایزد حامی حیوانات وحشی) ترجمه شده است. در کتاب ده ده قورقود که در حدود اواسط قرن پنجم هجری قمری مکتوب شده است. نمونه شخصیتهای بارز تاریخ باستانی در ده ده قورقود عبارتند از: غازان خان (کیخسرو) که فرمانروای بزرگ ایچ اوغوز (تیره درونی= مادها/میانی ها) است ، شوکلو ملک (شاه مجرم، افراسیاب دوم/ مادیای اسکیتی) دشمن بزرگ غازانخان است، باسات (دارای اسبان فراوان) همان فراسپ (ایشپاکای، افراسیاب اول) است که تپه گوز یعنی سارگون دوم آشوری/ زئینیگو اوستایی را که زهر در نگاه خود داشته و از سمت عراق به ایران حمله کرده بود، در اطراف دژ کولومیان (تخت سلیمان/ فراسپ) به قتل می رساند. قاضیلیق قوجا و پسرش بگ یئگنک (براندازه خانها) به جای ثریته/ زال و گرشاسپ/ رستم هستند. دیرسه خان (خان منطقه دوردست= پارس) به جای چیش پیش دوم پدر کوروش دوم یا کمبوجیه دوم پدر کوروش سوم است. باییندرخان (خان آبادگر، کوروش سوم/ فریدون) پادشاه ایچ اوغوز (=ماد) و دیش اوغوز (پارس) است و پدرش قام خان همان کمبوجیه دوم. کاراجیک چوبان (چوپان سرزمین جنگجویان، توس/ کوروش دوم) و برادرش قابان گوجو (دارای نیروی ستبر، گستهم/ آریارمنه). بوغاج مغلوب گر گاو وحشی همان کوروش سوم (قوچ وحشی،فریدون گاوسوار) است. اوروزخان (اعلیحضرت، منظور آستیاگ و داریوش اول در مقام قاتل گائوماته بردیه/ زرتشت و فرمانروای دیش اوغوز= تیره بیرونی/ پارسها) است. بامسی بئیرک (دارای تن نورافشان، زریادر، زرتشت) که از سرزمین خویش به مدتی طولانی به دودستها تبعید میشود، همان گائوماته بردیه داماد و پسر خوانده کوروش سوم است که از ماد کوچک به حکومت بلخ و شمال هندوستان تعیین شده بود. بای بورا (خان بور) همان سپیتمه جمشید (پدر زریادر زرتشت) داماد و ولیعهد آستیاگ/ اژیدهاک حاکم اران، آذربایجان و ارمنستان بوده است. ایمران (امیران گرجیها، اَمُران=بیمرگ) فرزند بگیل (خدایگانی) همان ایزد مهر جاودانی در نزد گرجیها می باشد.
در باره حماسه کوراوغلو گفتنی است که آن همانا اسطوره بابک خرمدین بوده است که با اعتقاد به تناسخ خرم دینان خود را کور اوغلو (فرزند کوروش= قوچ) یا فرزند گُر اوغلو (فرزند شراره آتش) می خوانده است. از روی گفته های استرابون و کتسیاس می دانیم کوروش را به سبب فرزی و تیزهوشی آگردات (فرزند آتش) و فرزند آترادات پیشوای آماردان (قهرمان آماردی اواسط حکومت مادها، رستم/ گرشاسپ شاهنامه) نامگذاری کرده بودند. یعنی خود بابک خرمدین تنبور نواز در ترانه های رزمی و بزمی خویش تخلص به کوروزاد (فرزند کوروش) یا گُرزاد (زاده آتش) می نموده است و اینها در گذر تاریخ در سمت آذربایجان و آسیای میانی به تدریج تبدیل به اسم خاص وی گردیده و جایگزین اسامی اصلی وی حسن و بابک شده اند. در داستانهای حماسی کوراوغلو اسم اصلی وی حسن به عنوان پسر کوراوغلو (در واقع پسر کورو= کوروش) به یادگار مانده است. نام پدر اساطیری وی یعنی علی در واقع آلوو (شعله آتش) است. چه نامهای علی اللهی های آذربایجان یعنی گوران (گُران) و علی اللهی (آلوو اللهی) به وضوح گویای این مطلب هستند. مسلما بابک خرم دین و ترانه سرایانش با تنبور همان اسطوره کورو (کوروش) را بازخوانی میکرده اند که کتسیاس طبیب و مورخ دربار پادشاهان داریوش دوم و اردشیر دوم هخامنشی آن را بیان کرده است. مطابق آن کوروش پسر آترادات پیشوای آماردان (آلوو، علی) بود. مهتر مرد مادی که از دست مالک خود به شدت آسیب دیده بود او را تشویق به عصیان علیه مادها نمود و وی این قیام را با موفقیت به انجام رسانید. این اسطوره در شاهنامه و کارنامه اردشیر بابکان به نحوی به اردشیر بابکان ربط داده شده است که بابک خرمدین و ترانه سرایان حماسی تنبور نواز وی با این هیئت این اسطوره نیز آشنا بوده اند چه داستان فراری داده شدن نگار توسط کوراوغلو در واقع هیئتی از داستان فراری داده شدن گلنار کنیز محبوب اردوان توسط اردشیر بابکان می باشد. معلوم میشود تخلص حسن خرمدین به بابک در این رابطه آگاهانه و تعمدی بوده، یا به سبب انتخاب همین تخلص بابک بدین اسطوره راه برده بوده است .
سرانجام روشنِ اسطوره کوراوغلو با رهبر ترک-سغدی الاصل قیام دهقانی بزرگ چین در قرن هفتم و هشتم میلادی یعنی روشن اشکانی همخوانی دارد. بسیار قابل توجه است که نام- عنوان دیگر لوشان (روشن) یعنی ارشک (اَشک، آن- شی) را می توان از ریشۀ سانسکریتی اَرچک (یعنی منور و درخشان) و مترادف خود لوشان (روشن) گرفت.
چانلی بِل کورواوغلو (چملی بِل بابک خرمدین) که دژ کوهستانی مه آلود وی در آذربایجان بوده است همان ویرانه های قلعه بَذ (= پاذ، محل نگهبانی، دژ) کنونی در بین اردبیل و ارسباران می باشد. گفته شده است که ابودُلَف و یاقوت هم آب و هوای قلعه بذ را ابری و مه‌ آلود (به آذری چَملی) ذکر کرده اند نمایی از قلعه بابک

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

داوود قدیس فرهنگ ایرانی همان ایزد مهر است

آقای مهدی سبزه در فیس بوک گروه فرهنگ و زبانهای ایران باستان می پرسد: قدیمی های ما [در لرستان] برای خداحافظی گفتن از عبارت "کِرِ داوود" استفاده میکنند. آن ها بجای اینکه بشما بگویند "خداحافظتون" میگویند "کِرِ داوود وَ دَورتان" آیا میداند منظورت از این اصطلاح چیه؟؟ آیا شما نیز شنیده اید؟ جواب و نظر من بدین سؤال از این قرار است: اگر اجزاء کِرِ داوود را "کرِ" (به اوستایی، کردن یا خط)، "داو" (خالق، عزم به اراده خود، به هدف رسیدن یا نگهداری) و "اوت" (به اوستایی، بهتر یا یاور) بگیریم آن به مفهوم "سفرتان خوب باد" یا "خط یاور مهربان به دورتان باد" می گردد یعنی تقریباً به همان معنی "خداحافظ شما" خواهد بود. ولی وجود اصطلاح "وَ دَورتان" (به دُورتان) و "کِرِ داوود" می رساند، داوود در معنی " یاور و نگهدار خوب و مهربان" از سوی دیگر به عنوان اسم قدیسی تصور می شده است. وجود زیارتگاههای فراوانی به نام داوود در ایران هم می رساند که قدیسی نیز از قدیم بدین اسم وجود داشته است که به یقین منظور ایزد مهر بوده است که در وِداها حافظ نوع بشر به شمار آمده است. امروز دوباره در باره ریشه سانسکریتی نام داوود کنکاشی نمودم. این نام را می توان مرکب ازداو (خدا) و اوت (نگهبان، پشتیبان و مهربان) گرفت. در مجموع یعنی خدای مهربان و نگهبان. این می رساند که در اراضی ماد خصوصاً در کرمانشاهان و لرستان نام ایزد مهر به داووت کوسوار (یعنی داوود سوار بر گاو کبود رنگ) ترجمه شده و بدین صورت بکار می رفته است. در نقوش میترایی هم سخن از گاو سواری ایزد مهر بر گاو قربانی شونده کبود رنگ است. و مطابق آثارالباقیه ابوریحان بیرونی روز جشن مهرگان، روز گاوسواریِ فریدون (کوروش) بوده است. الان فکر میکنم داوود تورات از همین داوود ایرانی گرفته شده است. چه دشمن داوود که به توراتی گولیوث نام دارد یادآور نام کایوس ژولیوس سزار است که دشمن بزرگ میترِدادیان اشکانی به شمار می رفته است. نام "کایو-س" می توانست تداعی گر گاو (کو، گئو) قربانی شونده به دست ایزد مهر باشد. وجود داوود و سلیمان در تاریخ اسرائیل ثابت نشده است. ایشان صرفاً اسطوره ای هستند. توضیحات مسعود قاسمی: یه محله در سر پل ذهاب استان خوزستان هستش كه به آن مكان (دكان داوود) گفته میشود كه یه غار صلیبی شكل، شبیه قبرهای هخامنشی در نقش رستم در وسط كوه سنگی هستش كه داخل آن به شكل مهرابه های آیین میترائی میباشد كه مورد تقدس اهل حق در ایران هستش. جالب اینجاست كه در بررسی های قبلی ام به طرز شگفت آوری متوجه شدم كه پیروان اهل حق در ایران در شهرهای كرمانشاه و جاهای دیگر مراسم گاوكشی را اجرا میكنند و نام داوود را صدا میزنند، مثلا در سرودی در یكی از مراسمهایشان میخوانند: فریاد رس داوود!!!!!!؟! مرغ سحر خیز داوود آگاه از سر نهانی داوود. كتاب شناخت اساطیر ایران نوشته جان هیلنز كه توسط آقای باجلان فرخی ترجمه شده است، بخشی از آن را که در مورد داوود نوشته شده در اینجا تایپ میكنم: در نزد كردهای ایران و به ویژه مناطق كرمانشاهان داوود كوسوار (گاوسوار) از چهره هایی است كه نقش مهر را در خود دارد و در افسانه ای كردی میبینیم كه داوود یك شب تا صبح با خورشید كشتی میگیرد و موفق می شود. در نزد علی اللهیان، علی الله به آفتاب پیوسته و اكنون آفتاب است، چه از آغاز آفتاب بود و چند روز بعد به كالبدی درآمد. قربانی كردن گاو نزد ایزدیان كردستان كه امروز به غلط آنها را یزیدی می نامند و این كار را با مراسم خاص انجام می دهند راهی به گاواوژنی مهردار دارد. ایزدیان در پنجمین روز جشن خود دسته جمعی مراسم قباغ را اجرا میكنند و طی آن گاوی را مقابل آرامگاه شیخ شمس كه همانا مهر یا نماد مهر است با مراسمی خاص قربانی میكنند. در افسانه ای دیگر از مناطق غرب ایران و در كردستان، داوود كوسوار در روز محشر در كنار خداوند به داوری مردمان میپردازد و خداوند همه پیروان او را به بهشت میفرستد و از وی میخواهد كه كردار دیگر بندگان رو داوری بكند. برخی پژوهشگران برآنند كه نام داوود تصحیف شده دئوه، دئو، دوه همانا خدای مشترك آریاییان است، چونان كه در سانسكریت این نام همانا (دِوه) است و نامی است كه در اساطیر زرتشتی در دیو، یا خدای بیگانه تجسم میابد. بسیاری از نمودهای فرهنگ مادی نیایش مهر هنوز هم در ایران و نیز سایر مناطق وسیعی از آسیای كوچك و اروپا، اینجا و آنجا پراكنده شده اند و گاه كاربردی آیینی دارند و در هیاتی جدید نمایان میشوند. شمع افروختن و چراغ نهادن بر فراز گورها، یاد آور شمع افروختن در غارهایی است كه مهر گاواوژنی در آنجا به انجام رسانید. چرخ خورشید یا صلیب شكسته، مهرابه های مساجد، پنجره خورشیدی، ترنج و لچك های قالی ایرانی كه نقش خورشید دارند و همینطور مراسم زورخانه ای ایران ،همگی از نمادهایی هستند كه از مهرگرایی نشأت گرفته اند. به نظر من مراسم گاوبازی در كشور اسپانیا، احتمالا ریشه در مراسم گاوكشی مهریان بوده باشد.

شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۱

معنی اصطلاح خداحافظی لُری کِرِ داوود وَ دَورتان

آقای مهدی سبزه در فیس بوک گروه فرهنگ و زبانهای ایران باستان می پرسد: قدیمی های ما [در لرستان] برای خداحافظی گفتن از عبارت "(کر داوود)" استفاده میکنند. آن ها بجای اینکه بشما بگویند "خداحافظتون" میگویند "کِرِ داوود وَ دَورتان" آیا میداند منظورت از این اصطلاح چیه؟؟ آیا شما نیز شنیده اید؟ جواب و نظر من بدین سؤال از این قرار است: اگر اجزاء کِرِداوود را "کرِ" (به اوستایی، کردن)،"داو" (به فارسی، عزم به اراده خود، به هدف رسیدن یا دعوی و نگهداری) و "اوت" (به اوستایی، بهتر یا باشد) بگیریم آن به مفهوم "سفرتان خوب باد" یا "[خدا] خوب به هدف رساند" می گردد یعنی تقریباً به همان معنی "خداحافظ شما" خواهد بود. ولی وجود اصطلاح وَ دَورتان (به دورتان) می رساند که "کر داوود" در معنی "نگهداری کننده خوب" از سوی دیگر به عنوان اسم قدیسی تصور می شده است. وجود زیارتگاههای فراوانی به نام داوود در ایران هم می رساند که قدیسی نیز از قدیم بدین اسم وجود داشته است که به احتمال زیاد منظور ایزد مهر بوده است که در وِداها حافظ نوع بشر به شمار آمده است.

پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۱

معنی نام چِنار

آرزو رسولی در وبلاگ مهر میهن تحت عنوان "چنار، مقدس‌ترین درخت ایران" مطالبی آورده است که ضمن آن تقدس و معنی لفظی آن معلوم میگردد. چه حمزه اصفهانی جزء "آر" در نام چنار را به معنی آورنده گرفته است. از اینجا معلوم میگردد که چنار به معنی آورنده چین و لایه است چه همانطور که در این مقاله آمده است: "چنار هر ساله پوست می‌اندازد." مطلب آرزو رسولی از این قرار است: "چنار كهن چنان خصوصیاتی طبیعی دارد كه می‌توان اعجاب مردم ساده را بر‌انگیزد. چنار عظیم‌ترین و از پر‌عمر‌ترین درختان ایران است. چنار چنان بلند و افراشته است كه از دور دست دیده می‌شود. دهقانان ایران چنار را شاه درختان می‌دانند. اما عظمت چنار تنها دلیل تقدس آن نیست. چنار هر ساله پوست می‌اندازد و شاخه‌های تنومند آن رنگ سبز روشنی به خود می‌گیرد. این جوان شدن هر ساله چنار نیز قداست خاصی به آن بخشیده است. زیرا حفظ قدرت جوانی یكی از شرایط لازم برای باروری است و در نتیجه، آن را مظهر بركت و نعمت بخشیدن ابدی خدایان و ارواح می‌سازد. از آنجا كه مردم غالبا برای حفظ اعتقادات كهن رنگ و بویی از اعتقادات تازه به آن می‌بخشند، در مورد درخت چنار نیز این اتفاق افتاده است و در باورهای مردمی، در زیر هر چنار مقدس و كهنی امامزاده‌ای مدفون است. این كه واقعا امامزاده‌ای مدفون باشد یا خیر، معلوم نیست آنچه مهم است تقدس چنار است كه با این عنوان حفظ گشته است. حتی در یكی از روستاهای منطقه طالقان، درخت چنار مقدسی است كه بنابر اعتقادات مردم منطقه، روز عاشورا از آن خون می‌آید. در مورد پادشاهان هخامنشی نیز نقل است كه چنار از چنان تقدسی برخوردار بوده كه در خوابگاه شاهان چنار زرینی به همراه تاكی زرین آراسته به زیور نگهداری می‌شده است و گویی دستیابی به این چنار به معنای به دست آوردن سلطنت بوده است. ظاهرا چنار مظهر غنای طبیعت بوده اما همراه شدن آن با تاك چه توجیهی دارد؟ تنها مطلبی كه در مورد درخت اخیر می‌دانیم روایت هرودوت است كه آخرین شاه ماد در خوابی می‌بیند تاكی از شكم دخترش، ماندانا رویید و سراسر آسیا را پوشاند. خوابی كه به تولد كوروش و فتوحات وی تعبیر شد. از طرفی، انگور در اساطیر ایران مظهر خون است و خون نیروی اصلی حیات. از آنجا كه خون سلطنت از طریق زنان ادامه می‌یافت، شاید بتوان تاك زرینی را كه بر چنار زرین می‌پیچید مظهر خون و دوام سلطنت هخامنشیان دانست. در واقع چنار مظهر شاه و تاك مظهر همسر او بوده است."

ریشه فارسی ساده کلمات لشکر و عسکر

اگر واژه لشکر ریشه سانسکریتی نداشته باشد که ندارد، در این صورت می توان ترکیب فارسی لش-کر یعنی کُشنده و لاشه کننده برای آن در نظر گرفت. نظیر نام مردان و یا آماردان که به معنی آدمکشان است. دلیل درستی این گفته وجود کلمه معرب عسکر (اسکر) است که مرکب از کلمه اوستایی و ژرمنی اس (آس) که در نام کرکس= مرغ لاشه دیده میشود، به معنی لاشه و جسد کنار گذاشته شده و جزء کر (کننده) است یعنی در مجموع مترادف با لشکر است.
واژه مشابه عسکر در سانسکریت نیز به معنی جمع و حمله کردن است.

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۱

معنی نامهای پیشاور و راولپیندی

نام شهرهای پیشاور و راولپندی در عهد باستان نزد یونانیان به صور پئوکلاتید (پوشکلاواتی سانسکریت، یعنی دارای نقبهای فراوان) و کاسپاتیر (محل درخت صندل) ذکر شده اند. لذا نام پیشاور از ریشه پارسی بیش ور یعنی دارای نقبهای فراوان گرفته شده و نام راولپیندی به معنی شهر درختان قبیله راول است.

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۱

نامهای کهن و اساطیری هندوستان و افغانستان در نزد هندوان و ایرانیان

نام هندوستان را بر گرفته از نام شط سند (شط، محل جمع شدن رودخانه ها) تصور میکنند. ولی این احتمال نیز وجود دارد که اصل آن همچنین از کلمه سانسکریتی ایندها (روشن و بر افروخته) در پیوند بوده است. چه سوای اینکه نام سَند طبق قاعده تبدیل حروف "س" و "ه" به هم می توانست تبدیل هند شود؛ گرمای شدید هندوستان هم نام آن را با ایندها در ارتباط قرار می داده است.این دو نتیجه از توصیف گرمای شدید هپت هندو (هفت هند) و خود عنوان هپت هندو (هفت سندهیا، هفت شَط) به خوبی مشاهده میگردد. نام مهابهاراته یعنی نام اساطیری هند و کتاب حماسی آن را بدون ریشه یابی روشن به هندوستان بزرگ یا رزمنامه بزرگ (مها- بهارا-آته) ترجمه می کنند. از آنجایی که نام هندوستان نزد سومریان ملوخا (مه لوکا) یعنی سرزمین بزرگ آمده است؛ لذا اصل مهابهاراته در معنی هندوستان بزرگ در لغت سانسکریت مهابهوراتا یعنی کشور بزرگ بوده است چه مها به معنی بزرگ یعنی همان مه فارسی است و بهور به معنی سرزمین و آتا به معنی چهارچوب است. از بررسی هفت اقلیم اوستا چنین بر می آید که ایرانیان عنوان فردذفشو (سرزمین چهارپاپرور) را به هندوستان تقدیس دارنده گاوان اطلاق میکرده اند. اما مطلبی در رابطه با این نام در کتاب پهلوی دینکرد ذکر شده است که معلوم میدارد اصل این نام را در نطقه مقابل نام عربستان کم چهارپا (ویدذفشوی اوستا یعنی سرزمینی که چهار پاپرورنیست) به عراق اطلاق کرده اند: داستان پادخسروِ اِرِفشوَۀ تازی: پادخسرو اِرِفشوَه، پادشاه تازیان بود، در زمان شهریاری او بر تازیان، دیو آز به همراه خانوادۀ خود به سرزمین او حمله کرده و خیال نابودسازی مردمان سرزمین او را داشت. پس فرۀ ایزدی به فرمان اهورامزدا به نزد پادخسرو در آمد. اما از آنجایی که پادخسرو با وجود برخوردار شدن از فرۀ ایزدی نتوانست بر آز و دیوان همراهش چیره‌گی یابد؛ امشاسپند اردیبهشت به یاری او شتافت. امشاسپند اردیبهشت پادخسرو را آموزش داد و او را راهنمایی کرد تا بتواند با کمک فرۀ ایزدی بر لشکریان دیو آز غلبه نماید و آنها را از سرزمین خود بیرون براند و مردمان سرزمین خویش را نجات دهد. پس از پیروزی پادخسرو بر دیوان، امشاسپند اردیبهشت او را گفت که می‌بایست آن فرۀ ایزدی را در پیکر یک ماهی به رود افکند تا در زمان ظهور زرتشت، بوسیلۀ خورده شدن آن ماهی توسط زرتشت، فره به زرتشت انتقال یابد. برگرفته از کتاب دینکرد هفتم، ترجمۀ دکتر محمد تقی راشد محصل. این مطلب نظریه قدیمی مرا مبنی بر یکی شمردن فردذفشو (سرزمین چهارپاپرور) با هندوستان را دچار تحول کرد. چون اِرِفشوه بیشتر به معنی برخوردار از چهار پا است نه متضاد آن که من پیشتر گمان نموده ام. این یعنی مطابقت اِرِفشوه با فردذفشوَ اوستا. بنابراین معلوم میشود مغان نام عراق در مجاورت شمال شرقی عربستان را به صورت اِراگو یعنی "سرزمین برخوردار از گاو" در نظر گرفته اند و آن را در مقابل ویدذفشوَ (سرزمین که چهاپا پرورنیست، یعنی عربستان) قرار داده اند. لذا اطلاق فردذفشو به هندوستان سمت جنوب شرق فلات بعدها صورت گرفته است. محل تلاقی اصلی فرهنگ و تمدن ایرانی و هندی شهر بلخ بوده است که هندوان آنجا را شهر بودائیان و ایرانیان آنجا را شهر حکمرانی زرتشت و محل زرتشتیان اولیه معرفی نموده اند. در واقع بلخی که محل نگهداری دندان و تشت و جاروب گوتمه بودا از تیره سکیامونی (قبیله سکیا) به شمار می رفته همان مرکز حکومت گائوماته بردیه مغ (سپیتاک سپیتمان داماد و پسرخوانده کوروش، زرتشت تاریخی) حاکم سکائیان دربیکی (دریهای سمت بلخ) در قرن ششم قبل از میلاد بوده است. یعنی گوتمه بودای سکیایی (سرود دینی دان دانای سکایی) و گائوماته بردیه (سرود دینی دان تنومند) حاکم سکائیان دربیکی فرد تاریخی واحدی بوده اند: مسلم به نظر می رسد نامهای معروف و کهن بلخ یعنی باکتریا و بلخ هر دو دارای ریشه سانسکریتی هستند چه بهالا-خه (بهالا-کهه) و بهاکتی-ایریا به ترتیب در سانسکریت به معنی "شهر خجسته و مقدس" و "بسیار مقدس" می باشند. صورت اوستایی نام این شهر بخذی و صورت پارسی باستانی آن باختری و صورت پهلوی آن بخر است که می توان معنی دارای بخت و اقبال یا همان خجسته و مبارک را برای آنها قائل شد. در واقع سرزمین مقدس بودائیان که زادگاه گوتمه بودا یا همان شهر گائوماته زرتشت به شمار می رفته است همین بلخ بوده است که در زبان تبتی به نپال (یعنی سرزمین مقدس) ترجمه شده و به سهو با سرزمین دور افتاده نپال مطابق گرفته شده است. معنی نام کابل: از آنجاییکه زبان مردم منطقه جنوب افغانستان (هند سفید) مخلوطی از زبانهای هندی و ایرانی بوده است؛ لذا نام کابل را می توان ترکیبی از لغت سانسکریتی کها (شهر، مغاره، شکاف) یا واژه پهلوی کوی (محل) و واژه پهلوی ئول (بلند وگسترده) گرفت یعنی در مجموع آن به معنی شهر واقع در شکاف بلندی بوده است. برخی نام کهن آن را با کاسپاتیر خبر هرودوت مطابق می دانند که کشتی تجسسی داریوش از آسیا به سوی مصر از آنجا به آب انداخته شده بود. ولی نام کاسپاتیر را می توان ترکیبی از اوستایی و سانسکریتی کاس (جا)، پتیره (درخت صندل) گرفت که این به وضوح یاد آور نام پیندی (محل درخت) یا همان راولپیندی می باشد. در عهد اسکندر در این سمت از شهر پئوکلااُتید (همان پوشکلاواتی ودایی یعنی دارای نقب فراوان) نام برده شده با شهر پیشاور (به پارسی یعنی دارای نقبهای فراوان) در پاکستان همخوانی دارد. امّا در نقشه ای از تاریخ هرودوت که من در دست دارم نامی را به صورت ارتوسپانه (اَردو-سپانه=محل واقع در درهم شکستگی کوهستانی) یا اورتوسپانه (به لغت سانسکریتی و اوستایی یعنی جایگاه بلند کشیده توی شکاف و آشیانه کوهستانی) را با منطقه کابل مطابق قرار داده اند که به نظر می آید آن نامی بر کابل باستانی بوده است چه مفهوم آن با معنی شهر واقع در شکاف بلندی کابل کاملاً مطابقت می نماید. روی همین نقشه در مقابل نام اورتوسپانه در داخل پرانتز هیئت قدیمی نام کابل به صورت کابورا نوشته شده است که می توان آن را به صورت سانسکریتی کها-پوره (شهر واقع در شکاف کوهستان) بازسازی کرد. جالب است در اوستا فقره سوم زامیاد یشت نیز در سمت کابل از کوهی به نام ایشکت اوپائیری سئن (کوه دارای اشکفت و مغاره ای که برتر از پرواز عقاب است) اسم برده شده است. مطابق فرهنگنامه انترنتی ویکیپدیا "نام سانسکریتی کابل کمبوجه (به فارسی یعنی جایگاه واقع در کام کوهستان) می‌باشد. نام این شهر در نوشته‌های باستانی کوفس (واقع در زیر کوهستان) و کوفن (منسوب به کوهستان) و نی کایا (نی کهایا، واقع در درون مغاره و شکاف کوه) ذکر شده‌است. در سده هفتم پس از میلاد ژوانزونگ این نام را به عنوان کافو (کائوفو، کوهستانی) بررسی کرده بود و اعلام کرد که این به خاطر لقب یکی از چهار قبیله یوئه‌چی است که آنها در اوایل مسیحیت در طول کوههای هندوکش به سوی دره کابل مهاجرت کرده بودند. این شهر توسط شاهنشاه کوشان، کوجولا کادفیزس در سال ۴۵ میلادی فتح شد و جزو مایملاک امپراتوری کوشان تا اواخر سده سومین پس از میلاد محسوب می‌گردید. در اطراف سالهای ۲۳۰ پس از میلاد، کوشانی‌ها توسط شاهنشاهی ساسانی شکست خوردند و به همراه با هم‌بیعت‌های ساسانی معروف به هندو-ساسانیان تبدیل شدند. در دوران ساسانیان، شهر با نام "کاپول" در خط پهلوی نامیده می‌شد. در ۴۲۰ میلادی هندو-ساسانیان توسط قبیله خیانیان که با نام "کیدارایتز" نیز شناخته می‌شدند، به بیرون رانده شدند که پس از آن در ۴۶۰ با هیاطله تبدیل شدند. آنجا به بخشی از باقی‌مانده پادشاهی آشینا از کاپیسا که با نام کابل‌شاهان نیز شناخته می‌شود، تبدیل شد. منابع چینی کهن همچنین نام کابل را به صورت کوبها اَردهستانا (کوپها اُردهستانا، واقع در محل مغاره و شکاف کوهستانی بلندپایه) ذکر نموده اند." معنی نام افغان و افغانستان: در نگاه اول عجیب است که محققین معانی ساده ای را که نامهای افغان و افغانستان دارند، متوجه نشده اند: منابع هندی و ایرانی کهن نام منطقه ای در جنوب افغانستان را که در همان سمت منطقه آراخوزی (رخج) باشد به صور آواکانه و اوگان ذکر کرده اند که مرکب از کلمه آو (آب) و کان (محل) و علامت نسبت "ه" می باشند. یعنی در مجموع به معنی منطقه پرآب. این ترجمه پهلوی نام سانسکریتی سرسواتی (پر رود) یا همان منطقه هرهوائیتی اوستا و هرخوائیتی پارسی باستان (دارای رودها) می باشد. این نام به صورت افغان از روی نام منطقه بر روی مردم آن دیار رفته و از آنجا بر مردم افغانستان عمومیت پیدا کرده است. معنی ظاهری گریان و کافرِ افغان یا ا-فغ-ان با توجه به ریشه های کهن اواکانه و اوگان آن محلی از اعراب ندارند و باید کنار گذاشته شوند. گرچه فرگرد اول وندیداد مردم هرات را نکوهش به گریه و زاری به اغراق و ترک و سپردن خانه ها به هنگام مرگ افراد خانه کرده است . به علاوه در جنوب افغانستان مردمانی موسوم به کافر می زیسته اند. ولی نظر دقیق تر در باره نام افغان از بررسی نام پختو (پاکتیک) یعنی هسته اصلی نام افغان به دست می آید و آن اینکه چنانکه در باب نام باختریا (بلخ) گفته شد کلمۀ سانسکریتی بهاکتی (ریشۀ نام پختو) به معنی بسیار پاک و مقدس و فداکار بوده است. همین نام سانسکریتی بهاکتی (پختو) در ترکیب با پسوندهای نسبت ایرانی"ایک" یا "ک" یا کلاً در ترکیب پاک- تیک (پاک روش) در فارسی می توانست تبدیل به پاکتیک شود که هرودوت نام ایشان را بدین صورت آورده و هسوآن تسانگ این مردم را تحت نام اپوکین (اَو- پاکان) بسیار با ایمان و درستکار و بلند همت توصیف کرده است. لذا نام ایشان در فارسی دری و اوستایی می توانست به صورت پاکان (فغان) و اًو-پاکان (پیروان پاکی، افغان) ترجمه گردد. جزء "اَو" نام او-پاکان در اوستا معادل جزء اوستایی و سانسکریتی"تیک" در نام پاکتیک به معنی پیرو و روش پایدار است. بنابراین جزء "ان" در نام افغان (او-پاک- ان) در اصل بیشتر علامت جمع به حساب می آمده است نه علامت نسبت. نظر به اینکه در جزء اول این نام در تلخیصش به اًفغان، یعنی پیشوند "آ" ("اَ") در فارسی هم حرف زاید و اضافی و هم حرف نفی بوده لذا نام افغان مفهوم گسترده تری پیدا می کرده است یعنی آن هم به پختوها (پشتوها، پاکان و مقدسین) یعنی دارندگان اصلی این نام و هم به همسایگان ایشان از جمله مخاصمین کافر ایشان اطلاق میشده است که نامشان نظیر طبقه نجسهای هندوان در تقابل نام پختوها (پاکان) قرار داشته است. ولی از سوی دیگر به روشنی معلوم میگردد نام عربی ابدال (نجیبان، شریفان، مردان خدا عده معلوم از صلحا و خاصان خدا که هیچگاه زمین از آنان خالی نباشد، آریائیها) ترجمه ای از نام افغان و پاکتیک (پختون) بوده که در نقطه مقابل نام پختونهای غلزایی (غرچه، شرور و بی ایمان) قرار داشته است. این نام عربی ایشان یعنی ابدالی که به سهو به سبب تشابه ظاهری، آن را تلخیص نام هپتالان انگاشته اند، می رساند که نام افغان خود بدین صورت صاحب ریشه مستقلی از پختون (پاکتیک) شده و از تلخیص "اَو- فغ-ان" یعنی پیروان خدا عاید گردیده است. در این نام حروف "و" و "ف" به یکدیگر تبدیل شده اند؛ لذا این نام به صور اوغان و افغان در آمده است. در کابلنامه مهدیزاده کابلی بدون پرداختن به ریشه لغوی خود نام افغان در باره تاریخچه نام افغانستان می خوانیم: " در واقع، اين واژه ريشه‌ی بسيار كهن تاريخی داشته و حتی پيش از اسلام در آثار کهنی چون مهابهاراتای هندوان و آثار چينيان به ‌صورت «اپاگانه» و «اپوکين» ذکر شده است.[٩] به‌گفته گرگوريان، ‌برای بار اول، به کلمه افغان، در قرن ششم ميلادی، «وراهامهيرا» (Varaha Mihira)، منجم هندی، در کتاب خود «پرهات سام ميتا» (Brhat Samhita)، به‌ شکل «اواگانا» (Avagana) اشاره کرده است. پس از او، در قرن هفتم ميلادی، هسوآن تسانگ (Hsuan Tsang)، زاير چينی، از مردمی به نام «اپوکين» ياد می‌کند که منظورش افغانها است. نامبرده محل سکونت آنها را در اطراف کوه‌های سليمان نشان می‌دهد و می‌گويد: «افغانها بطور طبيعی مردمان سخت‌سر و پرخشونت هستند، اطوار و کردار آنان ناهنجار است، ولی بسيار باايمان و درستکار و از همسايگان خود بسيار بلند همت‌تراند». در دوره اسلامی، نيز كلمه‌ی «افغان» نخستين‌بار در قرن چهارم هجری در مورد برخی از قبايل پشتون منطقه‌ی شرق خلافت اسلامی در آثار نويسندگان مسلمان به کار رفته است.[۱۰] اين کاربرد، ابتدا در کتاب «حدود العالم»[۱۱]، سپس در «تاريخ يمينی»[۱۲] و «تاريخ بيهقی»[۱۳] به چشم می‌خورد. حدود هفتصد سال پيش، ابن بطوطه، در سفرنامه‌ی خود، پس از شرح سفرش به بلخ و غزنين و پروان و... می‌نويسد: سپس به كابل مسافرت كرديم، در گذشته‌های دور در اينجا شهر بسيار بزرگی قرار داشت كه اكنون فقط قريه‌ی از آن باقی مانده است... در شهر مردمانی از عجم زندگی می‌كنند كه «افغان» نام دارند. افغانان كوهستانها و گردنه‌های مستحكمی در اختيار دارند و مردمانی بسيار شجاع و قويی هستند... كابل از قديم پايتخت ملوك و شاهان افغان بوده است، در اين شهر دير شيخ اسماعيل افغانی كه شاگرد يكی از اوليای بزرگ به نام «شيخ عباس» بوده واقع شده است. [۱۴] پس از آن، نويسندگان بسياری اين نام را ثبت و ضبط كردند و به ‌تدريج، بر دايره‌ی نفوذش افزودند تا جايی كه در قرن دهم هجری نام قسمت بزرگی از قبايل پشتون اين منطقه شد و تمام قبايل ابدالی را در برگرفت. در قرن دوازدهم، واژه «افغان» اسم تمام قبايل پشتانه‌ی «افغانستان» اعم از «ابدالی» و «غلجائی» گرديد. و در سده‌ی سيزدهم، وسعت معنايی آن به‌اندازه‌ای گسترده شد كه عنوانی ملی برای تمامی مردم افغانستان اعم از پشتون، تاجيك، بلوچ، هزاره و غير آن گشت و جايگزين هويت پيشين «خراسانی» گرديد.[۱۵] اما کلمه افغانستان، به مثابه جا و مکان قبايل افغان (پشتون‌ها)، نخستين‌بار در تاريخنامه هرات، تأليف سيف هروی در اوايل سده چهاردهم ميلادی، ذکر شده است.[۱۶] دکتر احمد جاويد می‌گويد: در کتاب تاريخنامه هرات سيفی هروی، ۳۶ مرتبه کلمه افغانستان و دو مرتبه هم کلمه اوغانستان به کار رفته است. اما به محدوده کوچک در نواحی بنُو وزيرستان و اطرافش يعنی شهرهای در جنوب افغانستان، اطلاق می‌شده است.

جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۹۱

اصل تورانی کردوخیها (خاندان فریان تورانی)

نام کاردوها در معنی شجاع و دلاور (همان گرد فارسی) ساکنین گازارتا کردو(جزیره کردوخیها) یاد آور نام کیمریان است که گرجیها آن را به معنی پهلوان می گرفته اند. در اوستا نیز از خاندان فریان تورانی به عنوان دوست ایرانیان یاد میشود که در جزیره رود رنگها (دجله) سکنی داشته اند. تور هم معادل کاردو و کیمری به معنی پهلوان است. کیمریان شاخه ای از سکاها بودند که به ناحیه کردستان و کپادوکیه مهاجرت کرده بودند. کیمریان پادشاهی در کپادوکیه و کیمریان خاندان ویسه فریان در کردستان سکنی گرفته بودند. این لّب مطلبی است که من در این باب در دو جلد "نیاکان باستانی کرد" که در سوئد منشر شده آورده ام. لذا خالدی نام خدای بزرگ اورارتوها ربطی با نام کاردو (کردوخ، کرداک) ندارد.

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۱

ریشه کلمات سبک و سّکه و ضرابخانه و پالیز و بوستان

از بحثهایی که در فیس بوک با جناب ناصر قشقایی در باب این کلمات داشتیم این نتایج مهم در باب ریشه این لغات دستگیرم شد: کلمات عربی سبک (فلز ذوب شده را در قالب ریختن) و سّکه از ریشه اوستایی سئپک (ریخته گری) بوده و کلمه ضرابخانه از ریشه فارسی زر-آب-خانه و واژه فارسی پالیز از ریشه اوستایی پایو-روذ (محل پاییدن رستنی ها) اخذ شده اند.بر پایه نظر اخیر نام بوستان نیز در اصل پایو-ستان (محل که پاییده میشود)بوده است.