جمعه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۹

نام و نشان کهن شهر زاهدان در تاریخ و اسطوره ها

در مورد تاریخچهً زاهدان گفته شده است که این جا به عنوان یک شهر بزرگ جدید است که تا اینجا میشود پذیرفت؛ ولی در ادامه نظریه پردازان حتی روستای کهن آن را هم جدیدالتأسیس اعلام میکنند که پذیرفتنی نیست. منابع تألیف شده عهد ما جملگی همین ادعای گذشتگان را بی هیچ شک و شبهه ای تکرار میکنند. مسلماً به عنوان دهکده و قصبه با توجه به امکانات طبیعی نادر آن در کل بلوچستان باید محلی بسیار قدیمی و با اهمیت در عهد گذشته بوده باشد.:
"شهر زاهدان كه امروزه به عنوان مركز استان سيستان و بلوچستان می‏باشد سابقه تاريخى چندانى ندارد. در زمان قاجاريه در محل فعلى شهر يك جنگل كوچك از درختان گز وجود داشت كه داراى مقدارى آب بود كه از زيرزمين بيرون مى‏آمد و به علت نفوذپذيرى زياد خاك محل ظهور آن متغير بود و آب مازاد پس از ظهور دوباره به درون زمين برمى‏گشت و به زبان مردم عامه «دزداب» ناميده مى‏شد.
براى اولين بار يكى از افراد بومى منطقه بنام مراد در سال 1277 ه.ش كاريزى در اين محل حفر كرد و به كار كشاورزى پرداخت، كم ‏كم آبادى كوچكى به وجود آمد. چون اين محل در سر راه ارتباطى غرب به هندوستان (مستعمره انگليس) قرار داشت از اهميت ويژه ‏اى برخوردار بود و دولت قاجاريه نيز به آن توجه مى‏كرد."
اولاً نام دزد آب در واقع به معنی محل دارای آب پوشیده و زهکشی شده (زه-دان) است. یعنی زاهدان نام ساختگی نبوده بلکه تصحیفی از زه-دان کهن است. چه چنین وجه تسمیه ای در باب شهر زاهدان کهنه (زهک کان، زالق) نیز مصداق دارد. ثانیاًیک اسطوره اوستایی و یک اسطوره بلوچی در رابطه با هم از قدمت نام و نشان آن صحبت می نمایند. اسطوره اوستایی از کتاب فرگرد اول وندیداد است که میگوید هفتمین بخش از بهترین بخشهای مسکونی و غیر مسکونی فلات ایران وئکرته یعنی سرزمین بادخیز است (اشاره است به بادهای صدو یک روزه سیستان و بلوچستان) بود، آنجا که خارپشت (موجود مقدس کهن این ناحیه در عهد اعراب و پیش از آن) در آن لانه دارد. آفت این سرزمین که اهریمن آفریده بود. زن جادو (پئیریکا) به نام خنه ثئیتی (در اصل خنته وئیتی؛ پدید آورنده و پنهان کننده آب) بود که به گرشاسپ (در هم شکننده راهزنان، منظور ایندره/ویشنو خدای جنگ ورعد و باران یا از نظر تاریخی سپالاگداما یا گندوفار از رهبران حکومت مقتدر پرتوسورهای سکایی و پارتی=بالتاسورها/ بلوچان کهن در بلوچستان) پیوسته بود. به سبب اسکان همین سکائیان پارتی و سکائیان دربیکی (دری) همراه ایشان بوده است که سرزمین بلوچستان و سیستان در عهد ساسانیان توران و سکستان (سیستان یعنی سرزمین سکائیان) نام گرفته بوده است. مسلم به نظر میرسد که زاولیها (زابلیها) که در سرتاسر جنوب شرقی افغانستان به موازات بلوچستان (پرتوسارستان، بالتازارستان) به نام ایشان زابلستان و سیستان خوانده میشده است همان سکائیان برگ هئومه (پارسیان دربیکی، دروپیکی، دری) بوده اند. چون کلمه زئیری در اوستا هم به معنی سبزی و هم گیاه است و گیاه مسکر هئومه (هوم) موسوم به هوم زرین است که دقیقاً ریشه و معادل زال زر میگردد (حرف "ر" علی القاعده در پهلوی به "ل" تبدیل میشود). یعنی زال دانای آشیانه نشین همان ایزد گیاه مقدس و مسکر هوم است. مطابق منابع رومی و چینی می دانیم که ساسانیان (=هوم پرستان) از میان ایشان برخاسته بودند. می دانیم که هنوز نزد براهوئیان بلوچستان پریان بادها و چشمه زارها زبانزد مردم است. در اینجا به وضوح اشاره به نام دزد آب به عنوان الهه و پری چشمه ساران است.
همین دو فرد اسطوره ای کتاب اوستایی وندیداد را در اسطوره بلوچی هانی و شیخ مرید باز می یابیم. هانی (خانی، پری/ الهه مربوط به چشمه و آب) به چشمه در رابطهً عاشقانه ای با شیخ مرید (شیچ ماروت به معانی خونریز= گرشاسپ و رود جاری بزرگ) است که بر خلاف انتظار به ازدواج هانی با چاکر (در اساس چیست کر= صاحب دانایی و علم) می انجامد. ولی سرانجام شیخ مرید و هانی در عهد پیری نه به صورت انسانی بلکه به صورت دو جریان آب طبیعی روان به هم می رسند. جالب است که استاد سرکاراتی که نام رستم (لقب گرشاسپ) را به همین معنی "رودی که بیرون جاری است"، آورده است. لابد چنین مفهومی از معانی بوده است که از نام رستم به عمل می آمده است. در اساطیر هندی نیز ویشنو (گرشاسپ خداگونه هندوان) سرسواتی (الههً رودها) را به خاطر سرشت مغرور و ستیزه جوی وی در مقابله با همسر دیگر ویشنو یعنی لکشمی (الههً زیبای نیلوفر آبی) او را به برهما (خالق دانایی) می بخشد. این اسطوره کهن بلوچی از طریق روایات شفاهی از این قرار به عهد ما رسیده است. ولی روایتی که اکنون بیشتر مطرح ساخته اند صورت اسلامی شده و دست برده آن هست. در وبلاگ سراوان سوران جالق به هیئت اصیل و کهن آن بر می خوریم که به جای مراسم دینی اسلامی تأکید آن بر پرستش و ارج نهادن بر آبهای جاری است که سنت ما قبل اسلامی این سرزمین بوده است :
داستان بلوچی<هانی و شیخ مرید>
در زمانهای بسیار دور در سرزمین بلوچستان شخصی به نام شیخ مرید وجود داشت که یک دل نه بلکه صد دل عاشق و شیدای هانی شده بود. هانی نیز علاقه ی زیادی نسبت به شیخ مرید داشت. در آن سرزمین شخص دیگری نیز وجود داشت که شخصی بسیار زیرک بود. نام این شخص چاکر بود. چاکر از مال دنیا هیچ چیز کم نداشت. چاکر در پی بدست آوردن هانی بود و از رابطه هانی با شیخ نیز اطلاع داشت. روزی از روزها چاکر مهمانی بزرگی گرفت. در آن میهمانی افراد زیادی وجود داشتند. از جمله سه نفر که یکی از انها زمینهای زراعی زیادی داشت. شخص دیگر گوسفند های زیادی داشت.و شخص سوم که کل میمانی بخاطر او گرفته شده بود کسی نبود جز شیخ مرید. در اواسط میهمانی چاکر نقشه از پیش تعیین شده خود را عملی کرد. او از شخصی که زمین فراوان داشت خواست که زمین های خود را به چاکر بدهد. او هم قبول کرد. از آن نفر دیگر خواست که گوسفندهای خود را به چاکر بدهد و او هم قبول کرد. نوبت به شیخ مرید رسید. چاکر از او خواست که هانی را به او بدهد. در آن لحظه شیخ مرید از دو شخص دیگر بیشتر ناراحت شد؛ ولی چون به خودش آمد و فهمید که چه اشتباهی کرده که به آن میهمانی آمده دیگر کاری نمی توانست بکند واو هم ناچار تن به این کار داد.این خبر به گوش هانی رسید او باورش نمی شد که شیخ مرید او را بخشیده باشد به چاکر. چاکر به خواستگاری هانی آمد وبا او ازدواج کرد. البته چاکر به هانی گفته بود که تا او خودش نخواهد با او هیچ رابطه ای برقرار نکند. شیخ مرید از غم از دست دادن هانی مجنون شد وسر به بیابان زد. چاکرداشت کم کم از کار خود پشیمان میشد. آورده اند که چاکر از شدت پشیمانی هفتاد جای بدن خود را داغ کرد. سالها گذشت و بالاخره هانی توانست از دست چاکر خلاص شود در حالی که از شدت درد دوری شیخ مرید خیلی شکسته شده بود. او در به در دنبال شیخ مرید می گشت. بلاخره او شیخ را در یکی از بیابانها پیدا کرد. او رفت جلو و خود را معرفی کرد و گفت من هستم هانی تو. در این لحظه شیخ مرید به او نگاهی کرد و گفت نه تو هانی من نیستی هانی من که اینجور پیر و شکسته نبود. هانی من جوان خوشگلی بود که دل از همه می برد برو از کنار من تو هانی من نیستی برو. هانی خیلی ناراحت شد. او در حالی که خیلی گریه می کرد از کنار شیخ مرید رفت. هانی هم سر به بیابان زد. و کارش شب و روز گریه کردن شده بود. در سر انجام کار هر دو نفر از شدت عشق زیاد به هم آب شدند . و هر دو تبدیل شدند به دو رودخانه و جاری شدند تا در یک منطقه به هم رسیدند و در آنجا تبدیل شدند به یک رودخانه بزرگ که آبش هیچ موقع خشک نشد.
این داستان در کتابهای زیادی به انواع مختلف آمده است .اگر در این داستان من اشکالی دیدید به بزرگی خود من را ببخشید. این داستان به صورت شعر آمده است که خوانندگان زیادی آن را به صورت زیبا اجرا کرده اند. از شما عزیزان در خواست می شود که اگر می خواهید از این داستان لذت ببرید میتواند به آهنگ های زیبای نور محمد نورل گوش فرا دهید. (نوشته شده توسط میلاد س).

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۹

بررسی نامهایی جغرافیایی از بلوچستان

تلاش کوتاهی برای معنی نمودن این اسامی جغرافیایی بلوچستان به عمل آوردم که در حد نظریه است و درستی همگی آنها حتمی نیست:
بلوچكان (پُر چاه، یا پُر چاک؛ یا محل بلوچان= یعنی دارندگان دستار با کاکل تاج خروسی) حدود 37 كیلومتر مانده به ایرانشهر.
كهنو(واقع در دره ناو شکل) حدود 32 كیلومتری.
سرجوب 28 كیلومتری.
دامن 26 كیلومتری.
پیرانج (محل فراغ یا کناری) 24 كیلومتری.
اسامی دیگر بخش ها و ده ها ی اطراف ایرانشهر.
فنوج (واقع در پای بلندی)-اسپكه (محل اسپان)-بنت (محل خاکریز و سد)-لاشار(محل تلاب و لجنزار به لغت پارسیان)-راسك (واقع در سر راه)-دلگان (محل راهب) –بمپور (شهر درخشان)-ابتر (آب تیره یا تازه) –سنگان (محل سنگی).
نام ماشکل رود به صورت ماشکال رود به معنی رود دره بزرگ و گود است.

بررسی ریشه های اساطیری کهن داستان بلوچی گِسُدُک

در اسطوره گِسُدُک (دختر پرگیس) رد پای اساطیر سکائیان کهن سمت دریاچه آرال یعنی ماساگتها (اسلاف آلانها، اوستیها) را به وضوح مشاهده میکنیم. نگارنده در تحقیقات گذشته خود بدین نتیجه رسیده بودم که بلوچها اعقاب پرتو سورها (یعنی پرستندگان خورشید نیرومند، بالتیسورها؛ پرستندگان زال زر) سکای-پارتی تبار هستند که در عهد اشکانیان در مقابل فشار همسایگان خود (یوئه چی ها، تخاران) از سواحل شرقی دریای خزر و شمال خراسان به بلوچستان مهاجرت نموده و نام خود بالتیسور (بالتازار اساطیری مسیحیان) را به صورت بلوچ به سرزمین بعدی خود داده اند. در واقع شجره نامه قهرمانان سیستانی شاهنامه مربوط به همین خاندان هستند: محققین پیشتر نام و نشان گندوفار (گندآور) را با رستم شاهنامه (در واقع رستم متأخر شاهنامه) مطابقت داده اند. بر این می توان افزود: سپالاگداما (به تلخیص سام)، سپالاریزس(فرمانده ویرانگر=سام گرشاسپ) /ابداگاسا (متصرف شونده دژها= سام گرشاسپ یعنی در هم شکننده ستمگران و راهزنان)، اورتاگن (کشنده اشرار= گرشاسپ/روتستهم یا همان رستم)، سپالاهورا (فرمانده سرمست لشکر= فرامست/ فرامرز) که رقیب آیاسا (آهنین، اسفندیار روئین) از پادشاهان معروف هندوسکایی معاصر ایشان به شمار رفته اند. جالب است که ریشه اسطوره گِسُدُک در اسطوره گرجی امیران (ایزد بیمرگ خورشید) هم باقی است. وی فرزند دارگانی (به مازندرانی و گرجی یعنی ایزد پلنگینه پوش یا پلنگ-ببر شکل) و دالی (الهه عقاب شکل) دارای موهای پرپشت و زرین است. در مازندران این ایزد پدر تحت نام تخموروپه (پهلوان ببروش با دم اژدها و بال عقاب) و ماروتاش ( ایزد درخشان اژدهاوش-ببروش) و همان نام دارگانی پرستش میشده است و الهه همزاد و همشکل وی لابد نام مازندراگانی را بر خود داشته است که لابد منشأ اصلی نام مازندرانی و مازندران شده است. در اسطورهً هفتخوان رستم در مازندران مراد از دیو سفید و ببربیان (ببر درخشان) همین ایزد و الهه همزاد ایشان هستند. اسطوره بلوچی گِسُدُک در اساس مربوط به همان الهه مادر پرگیس (=گِسُدُک) معادل دالی گرجیان است که نظیر دالی اسیر و گروگان دیو (خدای باد) است. در این اسطوره به جای امیران از خروس (سمبل ایزد خورشید، امیران؛ ایزد مهر و نیز ریشه ظاهری نام بلوچ به معنی تاج خروس دستارهای بلوچی) و سگ (کوروشای بالدار اسطوره گرجی امیران و همبند امیران، ایزد ببر-پلنگ وش) سخن به میان می آید. نام گِسُدُک یا همان دالی پرگیس در تاریخ به صورت تومیریس (پر گیس) ملکهً اساطیری ماساگتها (آلانها) ذکر گردیده است. به جای نام ملکه ای تاریخی قرار گرفته است که کورش برای تحت فرمان گرفتن این صحراگردان از وی خواستگاری کرد ولی ایشان زیربار نرفتند و پسر ملکه و خود کورش (سلیمان ایرانی=مرد صلح ایرانی) در این ماجرا به قتل رسیدند. در اساطیر اسلامی اسطوره تومیریس (پرگیس) و کورش صلح دوست تحت نام بلقیس و سلیمان بازگویی شده است.
داستان ها و افسانه های کهن بلوچی (از "سول"، نشریه دانشجویی دانشگاه سیستان و بلوچستان)
گِسِّدُک )عبدالسلام بلوچ زاده)
"این داستان را در سال 1379 از زبان پیرزنی حدود 70ساله به نام "مهتاپ" ساکن ماشکید به زبان بلوچی ثبت کرده ام و آن را به فارسی برگردانده ام".
در گذشته های خیلی دور در منطقه ای دوردست، مرد و زنی زندگی می کردند که سه دختر به نام های لعل، سبزو و گِسّد داشتند. گِسّد کوچک ترین دخترشان بود که از روی محبت و چون به اصطلاح ته تغاری بود، به او گِسّدُک می گفتند. روزی برای پدر خانواده کاری پیش آمد و مجبور شد به مسافرت برود، موقع خداحافظی، بچه ها از پدرشان خواستند که برایشان سوغاتی بیاورد. لعل که بزرگ تر بود، گفت: "برای من لعل بیاور". سبزو گفت: "برای من سبز بیاور" و گِسّدک هم گفت: "برای من گِسّد بیاور".
مرد با خنده دخترانش را بوسید و گفت: "حتماً برایتان می آورم" و رهسپار سفر شد.
مدتی در سفر بود و موقعی که می خواست برگردد، به بازار رفت و لعل و سبز خرید ولی هر چه گشت، نتوانست گِسّد پیدا کند. در حالی که خسته و کوفته زیر سایه ای استراحت می کرد، پیرزنی از آنجا گذشت. مرد پرسید: "ببخشید، شما نمی دانید گِسّد کجا پیدا می شود؟!" پیرزن با حالتی متفکرانه گفت: " گِسّد مهره ای گران بهاست، فکر نکنم کسی اینجا داشته باشد اما... اما من جایی را به تو نشان می دهم که می توانی از آن جا پیدا کنی"
مرد در حالی که از خوشحالی نیم خیز شده بود، گفت: "بگو... بگو..."
پیرزن در حالی که غروب آفتاب را نشان می داد، گفت: "این راه را مستقیم می روی تا به جنگل برسی. داخل جنگل سرو کهن سالی وجود دارد که دیوی در سایه ی آن خوابیده است. فقط اجازه داری دو بار شاخه های درخت را تکان دهی که با هر بار تکان دادن، از آن ها گِسّد می ریزد ولی اگر سه بار تکان دادی، دیو از خواب بیدار می شود و تو را به بند می افکند".
مرد در حالی که سرش را به نشانه ی تأیید تکان می داد و مرتب تشکر می کرد، از پیرزن جدا شد و به سمت جنگل روانه شد. رفت و رفت تا به جنگل رسید و وارد جنگل شد. درخت سرو از دور نمایان گشت. نزدیک و نزدیک تر رفت. دید دیوی زیر سایه ی درخت خوابیده است. کمی ترسید. جلوتر رفت و شاخه ای را گرفت و تکان داد. مقداری گِسّد بر زمین ریخت. دوباره شاخه را تکان داد باز تعدادی گسد روی زمین پخش شد. مرد نشست و آن ها را جمع کرد. بلند شد و می خواست برود. دوباره برگشت و برای بار سوم شاخه را به دست گرفت و تکان داد. شماری گسد بر زمین پخش شدند. مرد هنوز کاملا ننشسته بود که دیو در حالی که خمیازه می کشید، از خواب بلند شد و با یک خیز، گردن مرد را گرفت و به درخت چسباند. مرد در حالی که داشت از ترس قالب تهی می کرد، به التماس افتاد و از دیو تقاضای عفو کرد. دیو در حالی که می غرید، گفت: "چه می خواهی... آدمیزاد... آدمیزاد...!".
مرد در حالی که مدام تقاضای بخشش می کرد، ما وقع را برای دیو تعریف کرد. دیو در حالی که قهقهه می زد، گفت: " گسد... گسد...، به شرطی رهایت می کنم که گسد را به ازدواج من در بیاوری" مرد اندکی تأمل کرد و با خود گفت: "این دیو که نمی تواند ما را پیدا کند؛ حالا یک بله می گویم و خودم را آزاد می کنم" مرد گفت: "خوب... باشد... قبول". دیو گفت: "قبل از این که من بیایم، طوفانی می آید که اسباب و اثاثیه ی مرا با خود می آورد و بعد از چند روز دوباره طوفانی می آید که این بار خودم می آیم".
مرد و دیو از هم خداحافظی کردند و مرد به سمت منطقه ی خود رفت. بعد از چند روز که به خانه رسید، سوغاتی های بچه ها را داد و برای زنش آنچه را که اتفاق افتاده بود، تعریف کرد. زنش در حالی که می خندید گفت: "دیو از کجا می تواند ما را پیدا کند". چندین سال گذشت و از دیو خبری نشد تا این که طوفانی به راه افتاد و مقداری اسباب و اثاثیه کنار خانه ی مرد گذاشت. مرد فهمید که چند روز دیگر دیو می آید لذا در فکر چاره ای بود که چه کار کند. با هر کس که مشورت می کرد، به نتیجه ای دست نمی یافت. یکی می گفت: "خودت را پنهان کن"، یکی می گفت: "به قولت پایبند بمان"، یکی می گفت: "از اینجا فرار کن" ...
بعد از چند روز دوباره طوفان شروع شد و این بار دیو آمد. مرد مجبور شد گسدک را به ازدواج دیو در بیاورد. بعد از اتمام عروسی، دیو گفت: "من زنم را با خودم می برم". مرد و زنش که انتظار چنین چیزی را نداشتند، با تضرع از دیو خواستند که از چنین کاری صرف نظر کند. دیو گفت: "نظر گسدک را بپرسید" از گسدک پرسیدند، او گفت: "من با همسرم می روم". مرد و زنش مجبور شدند به این کار رضایت بدهند و یک سگ و یک خروس همراه گسدک فرستادند. دیو و گسدک وقتی به منطقه ی دیوها رسیدند، دیو یکی از زن های فامیل را موظف کرد که هر روز گسدک را به گردش ببرد و فقط از رفتن به سمت رودخانه خودداری کنند که اگر از این فرمان سرپیچی کنند، سزایشان مرگ است. گسدک و دوست جدیدش هر روز به گردش می رفتند و با هم خیلی دوست شده بودند. روزی گسدک به دوستش گفت: "همه جاها تکراری شده، جای جدیدی نمانده که برویم"؟
دوستش گفت: "نه، به جز رودخانه..." گسدک گفت: "حالا دیو که نیست بیا برویم، زود برمی گردیم، کسی نمی فهمد". دوستش با اکراه قبول کرد.
رفتند و رفتند تا به رودخانه رسیدند ولی برخلاف دیگر رودخانه ها، آب رودخانه زرد بود. گسدک انگشت کوچکش را در آب فرو برد و وقتی آن را بیرون آورد، رنگش زرد شده بود و احساس می کرد سنگین شده است. هر کاری کردند نتوانستند رنگش را از بین ببرند ناچار به روستا برگشتند و گسدک انگشتش را با تبر قطع کرد و دستش را با پارچه ای بست.
وقتی که دیو به خانه آمد و دید که دست گسدک بسته است، پرسید: "چه شده است، چرا دستت را بسته ای؟!" گسدک گفت: "به گردش رفته بودم، سُر خوردم و افتادم؛ سنگی از کوه غلت خورد و بر انگشتم افتاد و انگشتم را کند. دیو در حالی که عصبانی بود، از اتاق بیرون آمد و سنگ و کوه ها را مخاطب قرار داد و فریاد کشید: "کوه ها، سنگ ها، شما دست همسر مرا زخمی کرده اید؟" سنگ ها و کوه ها یک صدا جواب دادند: "ما چنین کاری انجام نداده ایم، از شمشیر بپرس شاید بداند". دیو دوباره فریاد کشید: "شمشیر! تو چنین کاری انجام داده ای؟" شمشیر در حالی که می لرزید، گفت: "من چنین کاری نکرده ام، از تبر بپرس" دیو تبر را مخاطب قرار داد و تبر در حالی که رنگ از چهره اش پریده بود گفت: "من چنین کاری انجام نداده ام. گسدک مرا گفت که انگشتم را جدا کن، من سر باز زدم، او خودش مرا بلند کرد و بر انگشتش زد و آن را جدا کرد. فقط می دانم انگشتش زرد شده بود"! دیو شصتش خبر دار شد که چه شده است. گسدک را صدا کرد و او را گفت: "سرپیچی از دستور... دروغ...، آماده ی مرگ شو". گسدک هر چه تضرع کرد، فایده ای نداشت. از دیو خواهش کرد که قبل از مرگ به او اجازه دهد به حمام برود. دیو با اکراه قبول کرد و گفت: "فقط زود بیا". گسدک قبلا با دوستش هماهنگ کرده بود. وارد حمام شد و از پنجره بیرون آمد و همراه دوستش و خروس سوار بر سگ شدند و به طرف منطقه ی خود رفتند. دیو هر چه منتظر ماند، از گسدک خبری نشد. وقتی وارد حمام شد دید گسدک فرار کرده است.
گسدک به منطقه ی خود رسید و جریان را برای خانواده اش تعریف کرد. پدرش پیش درویشی رفت و او طلسمی خواند و بر خانه ی آن ها دمید. دیو هر جا را گشت، نتوانست خانه ی آن ها را پیدا کند و آن ها سالیان سال در خوشی و شادی به سر بردند.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۹

نظری بر برخی از نامهای جغرافیایی کهن و مرموز سمت مازندران و شهرستان آمل

فریم (پریم): جزء فری یا پری نشانگر مفاهیم فراوان و کناری است که به صفت موصوف یم (غلات، جو)، مه (بزرگ) یا مِه است. نظر به ییلاقی بودن محل معنی سومی یعنی جایگاه مه آلود مناسبتر به نظر میرسد؛ گرچه آنجا زمانی در عهد اسپهبدان طبرستان تبدیل به شهری نسبتاً بزرگ هم شده بوده است.
نام روستاهای رسکت بالا و رسکت پایین: به نظر میرسد در ریشه نام رسکت کلمهً اوستایی رئوذً (رستنی ها و چمنزار) و کت (محل و روستا) نهفته است. معنی عمومی کهن منطقه کوهستانی مازندران یعنی فرشوادگر(فر-شئیت -گر)هم به معنی کوهستان دارای فراوانی و رفاه و خوشبختی و فرح بخش بوده است که بعداً به اختصار سوادگر (کوهستان پر سود) خوانده میشده است. نامهای قارن کوه (کوه مرد جنگی) و شروین کوه (کوه شاهزادگان) و کولاچی (جایگاه مرتفع) و گلابی (جایگاه جنگلی و بلند) نیز برای این کوهستان نیز آورده شده است.
نام قدیم قائم شهر (شاهی) یعنی علی آباد و معبدی که در عهد قدیم در آنجا وجود داشته است. نشانگر آن است که نام آنجا در اصل آلوو آباد و آن معبد آتشکده ای محلی بوده است که در عهد اعراب نیز به عنوان زیارتگاه مورد استفاده قرار داشته است.
نام اصلی بابلسر یعنی مشهد سر (تلفظ نادرست نام مئشه سار) به معنی بیشه زار است. در آذربایجان بیشه را مئشه تلفظ میکنند که یادگاری از عهد زبان پهلوی آذربایجان است.
لاجیم: به نظر میرسد اصل این نام لان جیم بوده باشد یعنی جایگاه پنهانی و سّری که لابد جایی پناهگاهی به شمار می رفته است.
اوروست: نظر به چشمه های آبگرم رنگین و گازدار آهکی آنجا که با "باداب سورت" (آب گاز دار بسیار تیز) نام دارد، این نام باید مرکب باشد از اورو (گسترده) و ستایو (لایه های فراوان [سنگ آهکی]) بوده باشد. این لایه ها در جوار چشمه ها جلو چشم گردشگران آن در پهنه وسیعی گسترده اند.
ورسک: نظر به راه سخت گذر آن (که اکنون با پل معروف آن مشکلش بر طرف شده است) به سادگی می توان این نام را از ریشه اوستایی ورثه-ک مأخوذ دانست یعنی دارای گذرگاه سخت و دشوار. در این رابطه گفتنی است روستا و شهرکهایی که در نقاط مختلف ایران به نام رایگان موسوم هستند، به معنی محل واقع در سر راه می باشد.
کیانسر: این نام را می توان به صورت گیانسار بازسازی کرده و به معنی محل پرگیاه گرفت. نام منطقه کوهستانی یانسر به معنی محل قرار گرفته در سر و بلندی است.
کلاریجان: این نام را می توان به صورت خیلاریگان باز سازی نموده و به معنی "محل حیوان دارنده خیل (دندان نیش) یعنی جایگاه گراز یا به معنی غوک گرفت.
با مقدمات فوق به بررسی اسامی بیشتری در مازندران کشیده میشوم که در هر شهرستان و دهستانی کلی نام کهن و پر راز و رمز موجود است. گرچه نگارنده با لهجه مازندرانی و اصطلاحات آشنایی کافی ندارد ولی در اینجا با استفاده از فرهنگنامه ها و تجربیاتی که در بررسی نامهای جغرافیایی کهن دارم پای بدین عرصه میگذارم و برای نامهای مبهم و کهن شهرستان آمل از فهرست ویکیپدیای فارسی نظر خود را می آورم که می تواند پایه ای برای آلترناتیو نظر بهتر و درستتر دیگران در این باب واقع گردد:
آمل: نگارنده قبلاً این نام را به معنی ظاهری آن به معنی محل نگهداری احشام میگرفتم. ولی حمدالله مستوفی در کتاب بی نظیر خود در باب جغرافیای تاریخی ایران، نزهت القلوب، در صفحه 160 این شهر را شهر انواع و اقسام میوه ها تعریف کرده است: "آمل از اقلیم چهارم باشد طولش از جزایر خالدات فزک و عرض از خط ستوا لول طهمورث (ایزد نیمه پلنگ/ببر-بالدار) ساخت. شهری بزرگ است و هوایش به گرمی مایل و مجموع میوه های سردسیری و گرمسیری از لوز (بادام) و جوز و انگور و خرما و نارنج و ترنج و لیمو و مرکب و غیره فراوان باشد. و مشمومات (مواد معطر) به غایت خوب و فراوان چنانکه اگر شهر بند شود هیچ چیز از بیرون احتیاج نباشد." با این تفاصیل جزء "مُل" در نام آمُل باید به معنی تاک و انگور و شراب بوده و جزء "آ" علی القاعده تلخیص "آیو" (پیچیدن و به هوا رفتن) یا "آو" (آبدار و خوب) باشد یعنی مکان درختان تاک که با پیچیدن به درختان بلند دیگر به هوا سر کشیده اند یا به طور ساده محل انگور خوب و تازه. چه نام آمل (انگور تازه و آبدار) را می توان در نقطه مقابل مویز (مول-هویس، موهویز یعنی انگور خشک شده) قرار داد. بر این اساس خود نام مازندران را هم در رابطه با این شهر ما قبل تاریخی می توان از ریشه مئذن (خوشی) گرفت و آن را جایگاه دارای خوشی و کامروایی معنی نمود توضیحات فردوسی در هفتخوان رستم در مازندران در تأیید و تصدیق همین معنی است. گرچه ترکیب مزن-درَ-ان یعنی محل درنده بزرگ (محل دورگ=ببر) که در مورد کل منطقه صادق است مفهومی ریشه دارتری است. منظور از دیو (موجود خطرناک) هم باید ببران (دورگها/درَگهای) آن بوده باشند که مغان به دروغ/دروگ پرستان ورنه (در واقع پرستندگان "ایزد ببر شکل سرزمین جنگلی=گیدار و ماروتاش کاسی و نین گیرسوی بابلی، تهمورث/ تخموروپه اوستایی") تفسیر می نموده اند. جالب است که این ایزد مطابق اساطیر بابلی همزاد همشکل مؤنثی داشته است که مازندرانی میشود مه-زن-دراگ که نام مازندران را به سادگی میشود مربوط به همین نام شمرد که نگارنده یک دهه پیش به جزء مه-زن (زن بزرگ و الهه) آن رسیده و اکنون به هیئت ببری (دراگان) آن پی می برم. رستم ببر بیان پوش (پهلوان دارای پوست ببر درخشان) در اساس خود همین خداست که به صورت دارژان به اساطیر گرجی راه یافته است. گرچه از دیوان مازندران در تاریخ عهد ماد بیشتر بومیان مازندران در ترکیب با آشوریان مهاجم به شهر آمل به رهبری شانابوشو سردار آشوربانیپال منظور شده اند. دیو سفید در اساس همان ایزد نیمه ببر/پلنگ بالدار با دم اژدهاست که نزد هندوان ماروتها (یعنی بسیار درخشان) خوانده شده است و از ایزدان باد و باران به شمار می رفته است. در اساطیر ملی ایران وی با سردار آشوری محاصره کننده شهر آمل یعنی شانابوشو یکی شده و رل منفی پیدا نموده است. شانابوشو به دست آترادات پیشوای آماردان (رستم و گرشاسپ) به قتل رسیده و پادشاه محاصره شده در آمل یعنی خشثریتی (نیرومند) و همراهانش آزاد شده و دولت ماد برای نخستین بار در تاریخ ایران مستقل می گردند. در اوستا و شاهنامه خشتریتی (نیرومند) تبدیل به لقب شده و نام وی به مناسبت مرکز حکومت قبلی و خاستگاه وی یعنی کاشان (سرزمین چشمه ها) کی کاوس (پادشاه سرزمین چشمه ها) آورده شده است.
فهرست روستاهای شهرستان آمل:
دهستان بالا لاریجان (از اوستایی زائیری-کان یعنی جای سرسبز و پرآب و شاداب)
اخا(محل چشمه آب)، ترا (کناری یا سه آب)، دینان (پوشیده، مه آلود)، شاهان دشت (دشت شایسته)، شمس آباد ، شنگلده (ده میوه جنگلی شنگل)، گل‌پاشا، لارین (روستای باریک)، نهر، هاره (محل نگهبانی)، اخازیر(در زیر یا پایین چشمه)، وانا (محل بادگیر)، آب گرم، امیر آباد، گزانه، ملار (محل انگور)، فیره (کناری، دور، پیشین)، انهه (نزدیک)، کنار انجام (جایگاه کناری)، کندلو (محل کندو)، گرنا (زمین ناصاف)، گیلاس، لزیرک (دارای زمین لیز یا شنی روان)، پلمون (جایگاه گیاه آقطی)، نوا (پای آب)، نیاک (واقع در محل ته نشست و گود)، شهرک صنعتی، آب اسک (دارای سنگ آسیاب گردنده، محل آهو)، ایرا(پایینی)، لاسم (زمین هموار)، عباس آباد، معدن پوکه قرقه (غرق در پُرز)، پلور (تنومند و بزرگ)، زیار (سر سبز، شاداب)، کتل امامزاده هاشم، افسانه سرا، کمپ سد لار.
دهستان لاریجان سفلی
بوالقلم، پردمه (پُر مَه و دمه)، کنی بن (محل معدن یا چشمه)، لوط (لاهوت، دارای لایه های زمینی فرو ریخته)، نوسر(نی زار)، هفت تنان، بائیجان (محل پر محصول)، تینه (محل پنهانی)، حاجی کلا (در شکل اژی کلا یعنی قلعه مار)، رزون(دارای تاک یا رُز)، کرف (کرو، پای کوه)، میان‌ده، ناندل (دلنواز)، عکس‌شه (جای آبخیز)، محمد آباد، آهن‌سر، علی آباد ، مریجان (محل مار یا مرداب یا مورچه)، پنجاب، کهرود (رود خُرد)، کیان(منطقه چشمه خوب)، لهر(میخانه)، تیران (محل تیره یا تیر)، اطاق سرا، امره (گذرگاه سیل)، پلریه (راه دارای پل) ، دره کنار ، دیوران (ده کناری)، سوا (پر سود)، شیخ محله، عبدالمناف، کلری (مسیر بزکوهی)، نشل (محل به پایین شریدن آب، آبشار)، نمار(دارای نمناکی)، کفا (کوهستانی).
دهستان بالا خیابان لیتکوه (کوهستان له شده)
تلیران (جایگاه قوچ شاخدار یا دامنه شکافدار)، چالی کیاده (شالی زارشایسته)، دیورز (ده انگور یا رُز)، عالی جنگل، ورامده، سوته کلا (دژ سیاه و سوخته)، میان رود، میخران (واقع در گودی)، کارچی‌کلا (دژ صخره ای)، اسپند (مقدس)، خشکرود، کاسمده (ده میانی، ده قاسم)، سهری (دارای راه راست)، اسکو محله (محل آسیاب یا آهو)، سنگدرکلا (دژ دارای در سنگی)، شهرک صنعتی ، چندر محله (محل کوچک)، نوگردن ، هلومسر (محل گسل و دره)، تسکابن (محل درخت توسکا)، مرزانکلا (دژ حاکم)، خاص کلا (دژ برگزیده)، درازان (طویل)، درمه کلا (دژ مه آلود)، ترک کلا (دژ دارای ترک)، کنسی (مربوط به کنیز یا گسترده)، پلک سفلی (دارای حصار سفلی)، آب بخشان، تیرکان (محل تیره یا تیر)، پلک علیا (دارای حصار علیا)، پاسکی محله (محله پشتی)، کته پشت علیا (جایگاه پشتی علیا)، میان محله ، بزمیان (محل بزم)، رودبار دشت، زیارود (دارای رود زایا)، کمکلا(دژ خُرد).
دهستان پائین خیابان لیتکوه
شادمحله، کلاک‌سر (دارای دشت بایر)، هلی کتی (محل آلو) ، انصاری محله، آهن کتی (محل آهن یا آیین)، قجر محله، کرد کتی (روستای کُردان یا چوپانان)، تجنک (نیزار)، دارکلا (دژ درخت)، اغوزکتی (محل درخت آغوز)، تجن جار سفلی (نیزار سفلی)، چائو سر محله (محله چاهسر)، سرهنگ کتی، کاسب محله، مارکتی (محل مار)، انچ پل (پل باریک)، تجن جار علیا (نیزارعلیا)، زارونده (محل نشو آب)، شیرکاج (محل کاج دار)، نرم، اغوزبن (دارای بنا از آغوز)، سائیج محله (محله واقع در سایه)، چنگاز(محل مه)، روکش (در هیئت وروکش=گسترده)، گلان (محل درخت جنگلی یا گُل یا گِل)، ولیس‌ده (روستای بلدرچین)، درکاپی (محل دارکوب یا محل دارای "کپی=میمون")، سیاه‌لش (جایگاه خاک سیاه)، کوکده (محل کبک یا فاخته)، مرانده (محل آب آرام)، پیشگون (محل پشتی)، تازه آباد، حسین آباد، کوسه رز (محل تاک انگور)، مسکون، نورآباد، ورکاده (محل نوعی باز یا نوعی کبوتر).
دهستان چلاو (محل سد روستایی که از چوب و علف و سنگ سازند)
پرن (سد روستایی با خاک و جگن و بوته یا روستای پیشین)، رزکه (محل کندوی عسل)، شاه زید (محل فراوانی)، کلرد (محل غوک)، محمد آباد، منگ جنوبی (محل گاومیش یا غله منگ)، خوشواش (محل نگهداری علوفه خشک برای ستوران)، زرد بند (دارای زرینی یا سبزی)، کمربن (بنا شده بر کمره)، کپین (محل دارای بوزینه)، الیمستان (منطقه معتدل)، لهاش (محل روباه)، سیاه بیشه، کندوا (محل کندو یا خندق)، معدن گچ، مریجان (محل مار یا مورچه یا مرداب)، پاریمه (پُر مِه)، پاشاکلا (قلعه پاشا)، تیار (توانا)، چمه بن (محل مِه و رطوبت یا ظرف بافته از چوب)، زرخونی (محل پایینی)، گنکرج کلا (قلعه کنگره دار)، نجار کلا، سنگ چال، خونه آقا تقی، دایو (دارای چینه یا ده خرد)، اندوار (دارای تره تیزک یا سبو)، بزرودشت، خرم، نشل (محل به پایین شریدن آب، آبشار)، لارک (محل سر سبز و شاداب).
دهستان هزارپی جنوبی (دارنده هزار محل یا هزار پرواری)
پولیکیاده (ده ابریشم شایسته)، عالیکلا آهی (دژ عالی محل خانه با سقف ساقه برنج)، کهنه دان، آقا محمد آباد، آب سرفت (آب روان فراوان)، جمشید آباد، فرح آباد، لتی کلا (دارای دژ کهن)، پاشا کلا، شرم کلا (دژ درخت شرم یا دژ محل آرامش)، آهنگر کلا، کمانگر کلا، بختیارکتی، نوده، قرق (محروسه)، کلیکان (محل بزکوهی و گاومیش نر)، تمسک (محل تمشک)، خراب میانرود، رفیع آباد، سنگ بست، شیخ آباد(محل چشمه یا شیخ)، همت آباد، رودبار، زاغ‌ده، جعفر آباد، کلا محله، نوکلا، هره پاک ( توده انبوه پاک)، سعدین کلا، اوجی کلا (دژ واقع در بلندی)، بیش محله، پاشا کلا بیش محله، اسکی محله (محل آسیاب یا محله قدیمی)، قادی محله (محل پلکانی)، میانرود، بامتی (پوشیده بام)، حسین آباد (روستای دارای حصار حصین)، کلاصفا (دژسپاه یا سگ دار)، معصوم آباد.
دهستان دابوی جنوبی (به عربی ستورپروران، لقب گاوبارگان به همین معنی)
کچپ سفلی(دارای درختان کچپ واقع در سفلی)، کچپ علیا (دارای درختان واقع در علیا)، مریج محله(کشتزار صیفی)، کچپ کلوا(کچپ زار غوک) ، واسکس (علفزار یا پر کلوخ)، مرزنگو(محل مرزنگوش یا مرغزار)، آهنگر کلا سفلی، آهنگر کلا علیا ، ابومحله (محل آبی، نیلوفر آبی)، صورت کلا (دژ جشن ها یا سرخ فام)، کرسی محله ، کبودکلا، غیاث کلا (دژ دارای سرما و گرمای شدید)، زیار محله، کمانگر کلا، سنگ، جالیکا (محل تقسیم شده به جالیزها)، قائمیه سفلی، قراکلا (سیاه دژ یا خارا دژ)، موزی کتی سفلی (بلوطستان سفلی)، موزی کتی علیا (بلوطستان علیا)، پپین (ورم کرده؛ مربوط به ذرت)، مجید آباد، ابدنگسر (آبادی شالیکوبی)، اسپاهی کلا (دژ سپاهیان)، اسپیاری (اسپ پرور یا سگ دوست)، قائمیه علیا ، سراج محله (زین ساز)، اسکی محله (محل آسیاب یا محله قدیمی)، پلهم کتی (محل گیاه آقطی)، سلطان آباد، شهرکتی (محل شایسته)، مطهر سفلی(میثور=زوج بالایی) ، مطهرعلیا (زوج پایینی)، نرگس مرز(محل نرگس)، بانصر کلا (دژ دارای نگهبانی یا درخشندگی)، تنها کلا، حسن آباد، بامرکلا (دژ پلکانی) تازه آباد، رییس آباد، شانه بند، نائیج آباد (نارنج آباد، یا منسوب ناو)، باریک محله، بیش محله، دوتیره، ترویجان (محل بالایی و کناری و دژ)، اسلام آباد، عظیم آباد، ولیک علیا (محل درخت ولیک علیا)، نوآباد ، اوجاک (محل واقع در بلندی یا آتشدان و اجاق)، یوسف آباد، ولیک سفلی (محل درخت ولیک سفلا) اشکار کلا (دژ شکارگاهی)، الو (آلو، آتش یا عقاب) ، امین آباد، بور محله (محل ببر یا روباه)، سورک (محل سرو یا سرخ یا جشن)، شاه کلا (دژ شایسته)، ماهوت کلا (دژ پارچه ماهوت)، ابوالحسن آباد، اشرف آباد، پاشاکلا، حاجی آباد، حسین آباد، دعو کلا (دژ دعا و قربانی)، قلاکتی (محل دژ)، میانرود، دنگپیا (آسیاب که با دست یا پا کار کند)، شریعت آباد، کلیک‌سر (محل بزکوهی یا گاومیش)، ممرزکتی (محل درختان ممرز)، اسپیاربن (جایگاه سپیدار)، بالاهشتل (محل تالاب بالایی)، رشکلا(دژ چشمه یا تپه یا دژ سیاه)، دیه (ده بیرونی)، کاشی محله، موسی محله، چاره (زمین پرآب و پر از علف)، ناصر آباد، کردخیل (گروه کردها)، طوله کلا (دژ محل تالاب)، گالش محله (محل چوپان)، پایین هشتل (محل تالاب پایینی)، درزیکلا (دژ خیاط).
دهستان دشت‌سر
بوران (محل منسوب به ببر)، سالار محله، شادمحل، هندوکلا، محمد آباد، اله کاج (آله کاس، محل عقاب)، باغبانکلا، نو آباد ، رستم دارمحله (محل رستنیها یا پهلوان)، عرب خیل (گروه عرب)، قلعه کش (محل دژ)، قلیان کلا (محل قالی بافی)، اجبارکلا، داودکلا، خونی‌سر (چشمه زار)، نجار محله، هارون کلا ، نفرخسل (کم جمعیت)، فیروز کلا سفلی، فیروز کلا علیا ، نظام آباد، سرخ کلا، پاشا کلا، مهدی خیل (گروه مهدی)، میله (محل تاک انگور)، معلم کلا، خرمن کلا، تمسک (تمشک)، تیرکلا، گلمزار (مزرعه گل)، کمدره (کنار دره)، بلیران (علی القاعده از ریشه برج=برق + ران، محل درخشان)، زوارک ( محل سر سبز یا دارای زهکشی آب)، شهنه کلا (محل شایسته)، آهنگر کلا، مزرس (دارای راه یا ارابه بزرگ) ، چنگ میان (جایگاه برگزیده)، نوده ، وسطی کلا.

یک شعر آذری حماسی از دانشجوی همولایتی خود، نوید عبدی که تقدیم این جانب خادم تاریخ و جغرافیا شده است

سلا م آقا جواد ممنونام كي ايميليمه جواب يازديز بو شعري ئوزوم ديموشم و تقديم ايلورم سيز عزيز همشهريمه، اميديم وار ساغ و شاد ياشياسيز

تركون غيور اوغلو

توركون غيور اوغلو سنه تانري كمك اولسون

سنه گوندن سو سوزولسون هامي چايلار دولسون

بابكين غيرتي سنده گوزه گلسين قويما گوللر سولسون

كاوه دن درس آلاسان ظاليمه بئل ايموره سن

سنه زرتشت سهندين سويولان جان وئرسين

گوزلرون يونما باخار كن سنه ايمان وئرسين

ياراداندان مدد ايسته سنه ميدان وئرسين

اوجا اوغلوم اوجاليق كن يورگه ديموره سن

قير آتي عقلون آپارسين دلي لردن اولاسان

دلي ليق ياخشي دور تا كي بوجور عاقل قالاسان

كيشي ليق ئورگه شه سن السيزين حاقين آلاسلن

دوزي يولدان جالاييب ايري يه قيترموره سن

نبي نين قلبي كيمي ئولكه ميزي آتموراسان

صمدين گوزلري تك اود دوتاسان ياتموراسان

آرازين داشلاريني داغ گوره سن ساتموراسان

كاوه دن درس آلاسان ظاليمه بئل ايموره سن

غيرتون قلعه سي دونياده زبان زد دي اوغول

ديلووي باغلاسا هر كيم بيل او نامردي اوغول

سن آخار چاي كيميسن چوخلاري يول سدي اوغول

سد لري سينديراسان دال اونا دوندر موره سن

نويد عبدي

تقديم اولسون منيم عزيز جواديما

تقسیمات شهرستان مراغه در عهد حمدالله مستوفی:

حمدالله مستوفی در صفحات 86 و 87کتاب نزهته القلوب خود گوید: "مراغه از اقلیم چهارم است. طولش از جزایر خالدات فب ع و عرض از خط استوا لزک. شهری بزرگ است و در ما قبل دارالملک آذربایجان بود. هوایش معتدل است به عفونت مایل. جهت آن که کوه سهند شمالش را مانع است و باغستان بسیار دارد و آبش از رود صافی است که از سهند بر می خیزد و در بحیرهً چیچست ریزد. حاصلش غله و پنبه و انگور و میوه باشد. اکثر اوقات آنجا ارزانی باشد. ولایتش شش ناحیت است سراجون (محل سرور نشین)؛ نیاجون (محل پایین آب که میشود همان بناب)، درجرود (در اصل دیزجرود، قلعه چای)؛ گاودول (جاودول، چاردولی/چاراویماق حالیه)؛ هشترود؛ بهستان (بی-آو- استان، یعنی محل دو رود که میشود همان دورود؛ میاندوآب)؛ انگوران (مُلخ کنت یعنی محل مالکان انگور که میشود همان ملک کندی حالیه)؛ قول آو ران (کور- آو-ران، قوری چای). کلمات ترکی دولی و اویماق مترادف هم به معنی قبیله و تبار و نطفه هستند. جزء چار هم لابد به معنی ترکی چری یعنی لشکری (گَو-ی فارسی، به تصحیف گاوی) است. این جزء در مناطق آغاجری نام (یعنی مربوط به سرور سپاه هم) دیده میشود. در عهد پهلوی و بعد از آن هم چهار نام منطقه ای گاودول، بهستان، انگوران و قول آوران یا تشخیص داده نشده اند یا در جای اشتباهی به کار رفته اند. انگوران در دره قزل اوزن به جای انجرود و گاودول (چاردولی، چاراویماق) به جای ملکان (انگوران) نشسته است.

شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹

معنی نام بندر انزلی

در فرهنگنامه ویکیپدیا نام انزلی را تحریف شده از انشان گرفته و معنی این را هم بدون ذکر هیچ سندی گذرگاه و دروازه آورده اند.اگر منظور انشان در سمت جنوب است آن به معنی سرزمین حاکم نشین بوده است. اما نام پهلوی و اوستایی یان چاله به معنی جای جایگاه چاله آب است. فکر میکنم کلمه منجلاب هم که نیمه عربی و نیمه فارسی حساب میگردد در واقع مان چال آب یعنی جایگاه چاله آب فارسی و اصل کلمه معرب منجل است . در این صورت نام انزلی هم تحریف شده نیست بلکه در اساس صورتی از "ین چاله" یا همان "ین چالی" (یعنی محل چاله)است. تبدیل حرف "چ" در پهلوی و فارسی به "ز" و "ج"علی القاعده اتفاق می افتد. بر این مبنی احتمال دارد در این تغییر و تبدیل کلمه عربی انزل یعنی محل فرود آمدن هم واسطه قرار گرفته است.اگر سابقه این بندر به پیش از اسلام برسد که از قرار معلوم میرسد لذااصل نام آن نیز نمی توانداز کلمهً عربی انزل باشد.

جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۹

بررسی اسامی جغرافیای کهن فناکه، سیرینکس و زادراکرت مربوط به شهر ساری

نام فناکه که از اسامی کهن شهر ساری ذکر شده است، در لغت اوستایی به صورت پینگه به معنی دهنده شادابی، سبزی، رویش گیاه و باغ میوه (پین-گاه) است. به نظر میرسد ریشه کلمه عربی فاکهه و حالت جمع آن فواکه از همین ریشه و از بن پی- باکه (خوراک باغی) اخذ شده باشد. گرچه این نام از نظر معنی سوی دیگر مطابق نام شهر رویان (سر سبز یا با شکوه) باستان در دره سفید رود است ولی باغهای معروف "نارنج (نار- رنگ= آتشین رنگ یا نا-رنگ به سانسکریت یعنی برّاق)" مربوط به خود شهر ساری (نارنجه کوتی) بوده است. نام سیرینکس به صورت سرین کاس در لغت اوستایی به معنی جایگاه زیبا و در شکل زرین کاس به معنی جایگاه میوه زرین (نارنج) است. آشکار است که این حاوی ریشه ترکی نام شهر ساری یعنی زرین هم است. پس مطمئناً نام ساری را در رابطه با همین میوه نارنج می توان دید. گرچه این نام را فرعاً به معنی شهر زیبا و یا شهر و دژ منسوب به سرور نیز می توان گرفت. اسم کهن زاسارئک را نیز که مارکوارت برای ساری ذکر میکند می توان به معنی جایگاه زیبا و سر سبز یا جایگاه مولد میوه زرین گرفت. گرچه از گفته ظهیرالدین مرعشی و همچنین ابن اسفندیار مبنی بر وجود ده اوهر (اوپ-هار= دارای دژ واقع در بلندی) و داستان بنای دژ آن به نام سارویه توسط شخصی اساطیری به نام بائو (علی القاعده شکلی از باغو= منسوب به باغ) چنین معلوم میشود که نام ساری فرعاً بر گرفته از ساروگ (دژ واقع در بالای بلندی) یا فرد منسوب به سرور هم گمان میشده است. نام اسرمظ را هم که اشپیگل برای شهر ساری ذکر میکند می توان شهر دارای سر سبز (ا-زرمت اوستایی) یا آذرمت (دارای میوه آتشین رنگ) معنی نمود و منظور از آن را همان خود شهر پرنارنج ساری دانست. نام زادراکرت را به سادگی می توان به صور اوستایی- پارسی زئوتراکرت و ستراکرت به ترتیب می توان به معانی ساخته مؤبد بزرگ (=فرخان) و یا به شکل زا- درا-کرت به معنی جایگاه درخت میوه [زرین]است. نگارنده قبلاً اصل این نام را ستراکرت یعنی جایگاه سترگ میگرفتم که بدین معنی به وضوح یادآور دژ این شهر است و بیشتر از آن هم یادآور نام ستراباد (استرآباد؛ گرگان) میگردد تا ساری. نام نارنجه کوتی و توسان (توشان) هم که برای ساری آورده اند به ترتیب به معنی محل باغهای نارنج و جایگاه پر توشه است. در مجموع معلوم میشود خود شهر به معنی شهر سرسبز و زیبای باغهای نارنج (از ریشه های اوستایی زر و سرئه) و دژ آن به معنی واقع در بلندی (از ریشهً ساروگ) گرفته میشده است به فرض درستی هر دو وجه اشتقاق باید گفت نام شهر به شکل ساری از جزء مشترک ظاهری این دو به صورت پیوندی و گره خورده پدید آمده است. گرچه آشکار است خود نام شهر ساری به معنی شهر زیبا و سر سبز باغهای نارنج بوده و این معنی به طور اساسی در بنیان اسامی کهن این شهر نهفته است نه نام دژ داستانی تاریخی آن یا بانی اساطیری آن.
مرتضی قاسمی در وبلاگ شهر من ساری در باب ریشه یابی نام شهر ساری نظرات مقدماتی و اولیه را در این باب چنین آورده است: "ابن‌اسفندیار، پدر تاریخ نویسان مازندران درباره‌ی بنیاد ساری می‌نویسد: (( فرخان بزرگ پادشاه طبرستان بود. باو را كه از مشهوران درگاه بود فرمود تا آن جا كه ده اوهر است شهری بنیاد نهند برای بلندی آن موضع و بسیاری چشمه‌های آب نزهت جایگاه. مردم اوهر باو را رشوت دادند تا ترك آن واقعه كرد و این جا كه امروز ساری است، بنیاد نهاد. چون عمارت تمام شد، شاه بیامد تا مطالعه‌ی شهر كند، معلوم شد كه باو خیانت كرده، محبوس فرمود و...))
بعد‌ها ظهیر‌الدین مرعشی در كتاب « تاریخ طبرستان و رویان و مازندران » به روایت این‌اسفندیار ، شكلی افسانه‌ای داد و نوشت كه فرخان بزرگ شهر ساری را به نام فرزندش، سارویه ساخته است. در سده‌ی كنونی این روایت افسانه ای كم و بیش پذیرفته شد . اكنون بسیاری بر این گمان‌اند كه نام ساری بر گرفته از نام سارویه است. عده‌ای دیگر نام ساری را برگرفته از نام سائورو می‌دانند.
اشپیگل شرق شناس آلمانی از دو قوم نام می‌برد كه در زمان هجوم آریایی‌ها در اطراف ساری زندگی می‌كردند. او می نویسد :« دو طایفه در نواحی ساری كنونی و شهر قدیمی (( اسرمظ)) سكنی داشتند كه دسته‌ی اول به نام سائورو و دسته‌ای دیگر زائیریخا نام دارند». اشپیگل از دو قوم یاد می‌كند و به ریشه‌ی ساری نمی‌پردازد. اسماعیل مهجوری، نویسنده‌ی ((تاریخ مازندران)) به درستی چنین ادعا و چنین نسبتی به ساری توسط اشپیگل را رد می كند.
سائورو «دیو آشوب، دزدی و شهریاری بد است. به موجب وندیداد یكی از دیوان است كه با جمعی دیگر از دیو‌ها نام‌شان یك جا آمده است».
دیو‌ها در مازندران ، شخصیتی فرا زمینی ندارند حتی نام بعضی از آبادی‌ ها مثل دیو‌كلا ( در آمل) و دیو‌كتی ( در ساری) با واژ‌ه‌ی دیو[به کُردی توده علف زمستانی] ساخته شده، اما این كه نام ساری را برگرفته از نام دیو آشوب و دزدی بدانیم ، وهم و گمان بیش نیست ، شبیه همان پنداری كه دكتر صادق‌كیا و گروهی دیگر را بر آن داشته است نام مازندران را، دگرگون شده‌ی مه ایندران، سرزمین دیو ایندرای بزرگ بدانند [مازندران در اساس به معنی سرزمین آماردان= میثن ها یعنی آدمکشان است].
رابینو می نویسد: «بعضی گفته‌اند ، این همان محلی است كه به فنا كه موسوم بوده. بهضی دیگر آن را زادراكرتا می‌دانند و برخی هم معتقدند كه نام شهر مزبور سیرینكس بوده است».
در یكی از نقشه‌های شرقی فلات ایران که در سال 1618 در اروپا منتشر شد، فاناكا از جمله شهر‌هایی است كه در حوزه‌ی مارد و در كنار رود هراز قرار دارد.
در پژوهشی دیگر، ماركوارت، دانشمند آلمانی در كتاب ایران شهر، ساری را دگرگون شده ی كلمه‌ی ساروی و شكل قدیمی‌ تر آن زا سارئك یا سربوك می داند و نمونه‌های آن را در اصفهان (قلعه‌ی ساروق یا ساری)، همدان (قلعه‌ی سارو) و دیگر جاها یاد‌آور می‌شود. حسین اسلامی در مقدمه‌ی كتاب «دانشوران ساری» شهر ساری را همان زاد‌راكرتا ، به معنی شهر زرتشت و یا تركیبی از زا + درا+ كر ت به معنی شهری در كنار دریا می‌داند. حجازی كتاری بر این باور است كه« ساری از دو جزء (سا)، و(آری ) ساخته شده است. جزء (سا )، از مصدر (سای) باستانی و به معنی آسودن و جزء (آری ) یا (آریه) به معنی ایران یا آریایی می‌باشد. ».
در گمانه زنی دیگر ، پی تر ودلاواله كه در زمان شاه عباس دوم به ایران سفر كرده و یكی از زیباترین سفر‌نامه‌‌ها را نوشته است، واژه‌‌ی اری[ریشه نام ترکی اریک=زردآلو] را به معنای زرد می داند و می نویسد كه « شاید علتش فراوانی در ختان پرتقال و مركبات متنوع باشد».
چند سده بعد، آلكساندر خود‌زكو كه در زمان فتحعلی‌شاه به ایران سفر كرده است، در كتاب‌ ((ترانه‌‌های محلی ساكنان كرانه‌های جنوبی خزر)) می‌نویسد : « با بررسی آثار جغرافییدان بزرگ یونانی ، اوزلی احتمال می دهد كه واژه‌‌ی ساری باید از واژه‌ی ((زاریا)) به معنی زرد – سبز طلایی بدست آمده باشد»
نویسنده‌ی این نوشتار نیز با این دیدگاه موافق است. در كتاب «پارسی و پارتی میانه» اثر« مری بویس» واژهً (Zrryn) به معنی زرین و طلایی آمده و در « واژه‌نامه‌ی شایست و ناشایست» واژه‌ی اوستایی zaranya است. از گذشته های دور درختان نارنج و لیمو و گل‌های زرد تی‌تی‌كاك و نرگس تمام شهر را چون حریری زرد رنگ می‌پوشاندند. پس این معنا با ویژگی‌ جغرافیایی شهر هم خوانی دارد.
اگر دیدگاه فوق را بپذیریم باید با دیدگاه دانویل همراه شویم كه زادراكرتا، یونانی شده‌ی شهر ساری است و بر خلاف دیدگاه پژوهشگران كنونی ، با استر‌آباد (گرگان كنونی ) فرق دارد.
گفتیم كه زادركراتا، یونانی شده ی ساری است؛ پس به احتمال ، نام ساری، زاریاگرد بود كه معنی زردآباد را زیرا گرد‌ (سیاوش‌گرد) و (داراب گرد) مثل كلای مازندرانی می‌رساند. ( داراب‌ كلا، رستم كلا) معنی آبادی و شهر را می‌رساند. داده‌های تاریخی نیز با این واقعیت هم‌ خوانی دارند.
آریان می‌گوید: «اسكندر وقتی به گرگان می ‌رفت ، قشون خود را سه قسمت كرد: قسمتی را كه از همه زیاد تر و سبك اسلحه بود، با خود برداشت . قسمت دیگر را با كراتر به مملكت تپوری‌ ها فرستاد و قسمت سوم به سرداری اریگیوس مأمور بود با باروبنه از عقب اسكندر حركت كند.
پس از این كه اسكندر از معابر گذشته وارد گرگان شد، به طرف زاد‌راكرتا رفت.در این جا كراتر به او رسید و اتفرارات ، والی تپورستان و نمایندگان یونانی‌های اجیر شده هم با این‌ها آمده بودند. اسكندر، والی تپورستان را به ایالت خود ابقا داشت.مجموعه‌ي نشانه‌‌هاي فوق به ما كمك مي‌كنند تا شهر زادراكرتا را برابر با ساری و اين واژه را، يوناني شده‌ي زارياگرد (شهر زرد – طلايي) بدانيم. »"

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۹

نام و نشان کهن شهر تویسرکان و معبد کهن آن

نام روذاور یا روداور که برای تویسرکان کهن ذکر گردیده است به لغت اوستایی به صورت رَوذ- رائو- وَر به معنی دژ با شکوه دارای مزارع سر سبز و آبیاری شده با آب نهر و رود است. در کتیبه های آشوری تیگلات پیلسر سوم که به حدود سال 737پیش از میلاد ضمن بر شمردن فتوحات و نواحی غارت کرده اش در نواحی ماد مرکزی در این ناحیه در کنار بیت کاپسی (وفس) از شهری به نام تادی روتا (دارای نهر نیرومند) نام برده شده است که به وضوح مطابق همان رودراور (تویسرکان) است. در توصیفات جغرافی نویسان کهن نیز صریحاً بدین صفات و ویژگیهای آن اشاره شده است. خود نام تویسرکان را هم در این رابطه می توان از نام پهلوی "توی-سار(زار)-کان" یعنی "محل دارای نهر نیرومند" مأخوذ دانست که لابد در رابطه با این نامگذاری و در مقابله با نام آن نام شهرک همسایهً آن یعنی سرکان (زارخان؛ یعنی محل دارای نهر و جویبار) پدید آمده است. نگارنده قبلاً بعد از تردید ها چون از معنی درست نامهای تویسرکان اطلاع درستی نداشتم به خطا تادی روتا (دارای نهر نیرومند) را با تفرش (دارای چشمه آبگرم) و برعکس بیت تازاکی (بیت تفس کایه= دارای چشمه آبگرم/تفرش) را با تویسرکان (محل دارای نهر نیرومند) مطابق گرفته بودم.
اما در مورد مقبره حبقوق نبی تویسرکان گفتنی است که آنجا در اصل یک چارتاقی مهم عیلامی بوده است: چون در مقالهً "زیگورات چیست و چغازنبیل (ازمرتضی یزدان پناه) گفته شده است:"معنای دو واژه مهــم و کلیدی «سیـان کوک» siyan kuk و «شونشو ایرپی» shunshu irpi [قربانگاه؟] مشخص نشده است. م. ج. استٍو از سیان‌کوک به معنای احتمالی «دیدگاه، چشم‌انداز، دیدارگاه» نام می‌برد (م. ج. استو، چغازنبیل- دور اونتاش، جلد سوم، متون ایلامی و اکدی، ترجمه اصغر کریمی، ۱۳۷۵) و به گمان ما تا حد زیادی به معنای حقیقی آن که مفهوم «رصدگاه» و «رصدخانه» را می‌رساند، نزدیک شده است. کاربرد این بنا صحت این نام‌گذاری را تأیید می‌کند.".
مطلب فوق این را می رساند که سیانکوک نه به معابد خدای ماه، نان خونته (آنکه دارای روشنایی همانند روشنایی روز است) بلکه در اصل به معابد هومبان (خدای آسمان روشن و خورشید و سر سبزی) اطلاق میشده است که این مفاهیم همچنین از ویژگیهای خدای ایرانی مهر (میثره) است. چون در بین النهرین نان خونته را خدای ماه می دانسته اند. نام حبقوق به عنوان نبی توراتی به معنی در آغوش گیرنده ربطی بدین مناطق و فرهنگ آن ندارد. در نزد ایرانیان خومبان یا همان هومبان نیز به معنی دارنده درخشندگی و روشنایی و فرمانده آسمان بوده است لذا به نظر میرسد نان خونته عیلامی و خومبان عیلامی در نواحی شمالی تر از عیلام به واسطه اشتراک در جزء خونته (روشنایی بخش) در معبد خورشیدی واحدی (چارتاقی) به عنوان خدای روشنایی و خورشید هم میرسیده اند. بر این اساس می توان گفت مقبره حبقوق نبی تویسرکان در اساس یک سیانکوک عیلامی و چارتاقی مهری بعدی بوده است. جزء عیلامی قوق (کوک=محافظت، به فارسی محل و معبد) در نام حبقوق به وضوح دیده میشود. جزء اول را می توان مأخوذ هَپ اوستایی یعنی "پائیدن [حرکت خورشید]" گرفت که در ترجمه وتفسیر به جای خونبی (یعنی روز) و یا هومبان (خونبان، خدای آسمان و نور و خورشید) قرار گرفته است. در کتیبه عیلامی موسوم به پیمان 2280 آمده است که "یک فرمانروا و خدمت گزار صدیق ناهونته است تا وقتی افراد حتی شاهان در دور زمین (روز ) در حرکتند وفاداری ایشان متوجه خدای خورشید است اما وقتی به قلمرو سایه ها می رسند رعاياي اینشوشیناک قاضی مردگان می شوند. این نشانگر اهمیت والای این دو خدای عیلامی است." مانیستیسو شاه اکد در کتیبه ای میگوید: " من شاه انشان و شری هوم را با تحفه و هدایا به پیش خدایم شمش خدای خورشید فرستادم." یعنی خدای خورشید خدای بزرگ آسمان مردم انشان (عیلام) بوده است و این امر نشانگراینهمانی خدای خورشید با هومبان است. لابد هر سه نام کهن بابل عیلام (به اکدی سرزمین خدا)، هل تمپت (به عیلامی به معنی سرزمین خدای فرمانروا) و خوذای (به فارسی یعنی سرزمین خدا) اشاره به نام خود هومبان هستند. کاهنان عادی مارپرست عیلام عنوان شاتن را داشته اند که مسلم به نظر میرسد ریشه اصلی نام شیطان باشد. اینان به همراه کاهنان بابلی دو کانون پخش و اشاعه هنر خرافه های دینی در جهان قدیم خصوصاً در خاورمیانه بوده اند که به شکل نمونه کاملاً منجمدش به ما به ارث رسیده است. می دانیم اژدهای موش هوشو (مار سمی) سمبل ایزد خورشید و جنگ بابلی یعنی مردوک (اژی دهاک=ماروش) هم بوده است. از آنجاییکه مردم بین النهرین غالباً به حالت خصومت با عیلامی ها به سر می بردند، از این رو سمبل اژدهای خدای بزرگ عیلام را سمبل خصومت با انسان و رهبر نیروهای شرور میشمردند که این باور از ایشان به مغان زرتشتی به ارث رسیده بود. اینکه مجسمه ای از خدای هومبان به شکل انسانی دیده نمیشود دلیل آن باید این باشد که وی همان اژدهای احاطه گر صحن های مقدس از جمله در استل معروف به استل مار است. به نظر میرسد که این همان ایزدی باشد که ایرانیان کاسی (اسلاف لران) و آریائیان هندو وی را ماروتاش (مارتن درخشان) و سومریان نین گیرسو (ایزد ماروش جایگاه گنبدی شکل) می نامیدند و معبد ماربین وی در اصفهان خوب بر جای مانده است. مسلم به نظر میرسد از گرانمایه مرداس (ماردیس=ماروش) در شاهنامه به عنوان پدر خیّر و نکوکار ضحاک (=آشّور) یا همان اژی دهاک (مردوک) و همچنین فرتاخشت خومبیگان جاودانی اوستا (خومبان جاودانی افزایندهً نعمات) در کنار رود کاریزها (کارون) همین خدای بزرگ عیلامی منظور می باشند. لابد نام هومبان (خومبان) در زبانهای ایرانی به معنی محافظ و نگهبان خوب منش گرفته میشده است.
تویْسِرْکان، شهرستان و شهری به همین نام در استان همدان (فرهنگ دبا، تویسرکان جلد: 16، شماره مقاله: 6202):
شهرستان تویسرکان: این شهرستان با مساحتی حدود 048،1 کم‍ـ 2 در مرکز استان همدان واقع، و از شمال به شهرستانهای همدان، بهار و اسدآباد، از شرق به شهرستان ملایر، از غرب به شهرستان صحنه در استان کرمانشاه و از جنوب به شهرستان نهاوند محدود است (مقدم، 1/22؛ اطلس...، 190). بنابر قانون تقسیمات کشوری در 1384ش، شهرستان تویسرکان از دو بخش مرکزی و قلقل رود، 7 دهستان و 3 شهر به نامهای تویسرکان، سرکان و فرسفج تشکیل شده است (نشریه...، 59).
شهرستان تویسرکان در منطقۀ کوهستانی و در دامنه‌های غربی و کوهستانی الوند، از بلندترین رشته‌کوههای زاگرس، واقع شده است (جعفری، 316؛ فرهنگ جغرافیایی کوهها...، 1/499). کوه آلوسان (910،2 متر)، بای کمر (616،2 متر)، تخت رضا (573،2 متر) و خان گرمز (610،2 متر) از بلندترین کوههای این شهرستان است (همان، 1/504، 507، 509، 513). رودخانۀ گاماسیاب، شاخابۀ اصلی و عمدۀ رودخانۀ سیمره، رود مهم شهرستان تویسرکان است که از کوههای الوند سرچشمه می‌گیرد. این رودخانه و برخی از شاخابه‌های آن، اراضی شهرستان تویسرکان را آبیاری می‌کند (افشین، 1/382).
آب و هوای این شهرستان معتدل مایل به سرد تا سرد است و از نظر بارش جزو نواحی نیمه خشک به شمار می‌آید (جعفری، همانجا).
اساس اقتصاد شهرستان تویسرکان برپایۀ کشاورزی، دامداری، صنایع دستی و تولیدات صنعتی استوار است. با توجه به شرایط طبیعی (کوهستانی بودن و کمبود آب)، کشاورزی در این شهرستان رشد قابل توجهی نداشته است. گندم، جو، بنشن و میوه از مهم‌ترین محصولات این شهرستان است. دامداری نیز در این شهرستان به روش سنتی و صنعتی صورت می‌گیرد. صنایع دستی آن شامل قالی‌بافی، جاجیم، گلیم، نمدمالی و سفالگری است و از رونق خاصی برخوردار است. کارخانه‌ها و یا کارگاههای تولیدی مهم صنعتی در این منطقه رشد چندانی نداشته است و صنایع آن محدود به شماری کارخانه و کارگاه کوچک است. استخراج معادن نیز از دیگر فعالیتهای اقتصادی شهرستان تویسرکان است. سنگ گرانیت سیاه و خاکستری، سیلیس، سنگ‌چینی، سنگ‌گچ، سنگ آهک و مرمر از کانیهای این شهرستان است (فرهنگ جغرافیایی آبادیها...، 47/105؛ مقدم، 1/349، 352، 367- 368).
جمعیت‌ شهرستان تویسرکان در سرشماری 1385ش، 262،109 تن بوده است («درگاه»...، بش‍ ‌). زبان مردم این شهرستان در شهرها، بخشها و بیشتر روستاها، فارسی با لهجۀ لری است، اما شماری از ساکنان برخی
از روستاهای این شهرستان به زبانهای ترکی و کردی سخن می‌گویند (مقدم، 1/256).
شهر تویسرکان: این شهر که مرکز شهرستان تویسرکان است، در °34 و ´33 عرض شمالی و °48 و ´27 طول شرقی در 850،1 متـری از سطح دریا واقع شده (پاپلی، 154)، و جمعیت آن در سرشماری 1385ش، 520،42 تن بوده است («درگاه»، بش‍‌ ).
نام تویسرکان از ترکیب دو نام «توی» و «سرکان» که درگذشته نام دو قریه بوده، تشکیل شده است. توی امروزه همان تویسرکان کنونی است، اما نام سرکان همچنان بر شهری در 7 کیلومتری تویسرکان اطلاق می‌شود (نک‍ : اعتماد السلطنه، 1/817 ؛ فرهنگ جغرافیایی آبادیها، 47/233).
پیشینۀ تاریخی: براساس کاوشهای باستان‌شناسی صورت گرفته در تپۀ باستانی بابا کمال و آثار و اشیاء به دست آمده از آن، دیرینگی این منطقه به حدود 4 هزار سال ق‌م می‌رسد. همچنین آثار و بقایای کهن بیانگر آن است که در محل کنونی تویسرکان شهر بزرگی با قدمت 3 هزار سال و نیز شهرها و قصبات آباد دیگری در نقاط دیگر این شهرستان وجود داشته است. آرامگاه حبقّوق (حیقوق) نبی از انبیای بنی اسرائیل در جنوب غربی تویسرکان که دیرینگی آن به حدود 600،2 سال پیش می‌رسد، از جمله آثار تاریخی آنجا ست (مقدم، 1/67). هرچند که نام تویسرکان در منابع تاریخی و جغرافیایی سده‌های نخستین قمری تا حدود سده‌های 6 و 7ق به چشم نمی‌خورد، اما در این دسته از منابع به ناحیه و شهری به نام «رود راور» و یا «روذ راور» اشاره شده که در محل و یا مجاور تویسرکان امروزی واقع بوده است (نک‍ : ابن فقیه، 417؛ اصطخری، 197؛ ابن حوقل، 2/361؛ مقدسی، 386). ابن فقیه در سدۀ 3ق رود راور از توابع نهاوند را یکی از نواحی آباد و پرنعمت برشمرده که طول آن 3 فرسنگ بوده، و 93 دهکدۀ پیوسته در آن جای داشته است و همچنین نهرهای آب در آن جریان، و نیز باغهای میوۀ فراوان داشته است. بنا به گزارش او در بررسیهای صورت گرفته به روزگار قباد ساسانی (سل‍ 488-496 و 499-531م) رودراور در کنار 12 ناحیۀ دیگر، در قلمرو ساسانیان به عنوان پر نعمت‌ترین نواحی آن پادشاهی شناخته شد (همانجا). در سدۀ 4ق رود راور یکی از شهرهای مشهور با بناهایی از گل بوده است. رودراور در آن روزگار مرکزیت داشته، و از شهرهای دارای منبر به شمار می‌رفته است (حدودالعالم، 141؛ اصطخری، 199).
به نظر می‌رسد شهر رودراور نیز به همراه دیگر نقاط همدان در سدۀ 7ق در جریان یورش مغولان ویران شده، و به جای آن دو قصبۀ «توی» و «سرکان» به تدریج اهمیت یافته باشد (مقدم، 1/94). ظاهراً نخستین‌بار سمعانی در سدۀ 6 ق بدون آنکه از سرکان نامی برده باشد، از توی به عنوان یکی از روستاهای همدان یاد کرده است (1/495). یاقوت نیز در سدۀ 7ق به نام توی اشاره کرده، و سرکان را یکی از قرای همدان معرفی نموده است (1/901، 3/82). حمدالله مستوفی در سدۀ 8 ق توی و سرکان را به همراه مشکان از توابع رودراور دانسته است (ص 73). از وضعیت «توی» و «سرکان» پس از حملۀ مغول تا سدۀ 10ق اطلاع روشنی در دست نیست. در 996ق/1588م طایفۀ تکلو به همراه جمعی از دیگر ترکمانان به توی و سرکان و برخی دیگر از بلوکات همدان حمله کرده، دست به نهب و غارت زدند و گروه بسیاری را به قتل رساندند (قاضی احمد، 2/884).
هم‌زمان با ظهور سلسلۀ صفویه اقدامات مهم و قابل توجهی برای آبادی و توسعۀ این منطقه صورت گرفت و تقریباً از این دوره به بعد نام تویسرکان در منابع تاریخی به چشم می‌خورد (نک‍ : اسکندربیک، 2/848). آثار و بناهایی که در دورۀ صفویه ساخته شده، بیانگر آبادانی و پیشرفت این منطقه در آن روزگار است (نک‍ : مقدم، 1/233-251). در اواخر دورۀ صفویه عثمانیان به نواحی غربی ایران از جمله همدان، نهاوند و تویسرکان حمله کردند و آن نواحی را به تصرف درآوردند. در 1142ق/1729م نادرشاه افشار پس از تجهیز سپاه خود، از ناحیۀ ملایر و تویسرکان به سپاه عثمانی حمله کرد و آنان را در ناحیۀ تویسرکان شکست سختی داد (استرابادی، 118- 121).
پس از قتل نادرشاه در 1160ق/1747م نوادۀ او شاهرخ، مهرعلـی‌خان تکلو ــ از سـران ایل تکلـو ــ را به سمت والی همدان و بلوکات آن از جمله تویسرکان منصوب داشت (مقدم، 1/105، 111). قبیلۀ زند نیز که در آن دوران در ناحیۀ کمازان در تبعید به سر می‌بردند، به زادگاه خود بازگشتند. آنها هنگام بازگشت، تویسرکان و ناحیه‌های پیرامون آن را تصرف کردند (ابوالحسن گلستانه، 147).
زین‌العابدین شیروانی از مؤلفان اوایل دورۀ قاجار، تویسرکان را قصبه‌ای آباد، با 100 پاره دیه که اهالی آنجا همه شیعه بوده‌اند، معرفی کرده (ص 222- 223)، اما اعتمادالسلطنه مؤلف اواسط دورۀ قاجاریه، به حدود 30 خانوار یهودی که در قریۀ سرکان اقامت داشتند، اشاره نموده است (1/819). در آن دوران ادارۀ تویسرکان به دست شاهزادگان قاجار بود و آنان حاکمیت این منطقه را داشتند (نک‍ : سپهر، 1/183، 3/1222، 1257). از جملۀ این شاهزادگان، شیخعلی میرزا پسر فتحعلی‌شاه بود که در آغاز حاکم ملایر بود، سپس تویسرکان نیز ضمیمۀ قلمرو او شد (شیرازی، 2/983؛ سپهر، 1/183). این وضع همچنان ادامه داشت و یک فرد به عنوان حاکم ملایر و تویسرکان منصوب می‌شد تا اینکه نهاوند نیز به حوزۀ تویسرکان و ملایر پیوست و این 3شهر از نظر تقسیمات کشوری به عنوان یک واحد حکومتی به «ولایات ثلاث» مشهور شدند و از اواسط دوران قاجاریه، فردی به عنوان حاکم «ولایات ثلاث» برای این 3 شهر منصوب می‌شد (نک‍ : اعتضادالسلطنه، 504؛ شیبانی، 258، 263، 268؛ مقدم، 1/187).
در قانون تشکیل ایالات و ولایات مصوب 1285ق/1868م، ایران به 4 ایالت و 12 ولایت تقسیم شد. یکی از این ولایات «ولایات ثلاث» بود که ملایر، تویسرکان و نهاوند را شامل می‌شد (مقدم، 1/188). در 1316ش براساس قانون جدید تقسیمات کشوری، شهرستان ملایر در استان پنجم قرار گرفت که تویسرکان نیز بخشی از آن شهرستان به شمار می‌رفت (مجموعه…، 86- 87). در 1328ش، بخش تویسرکان از شهرستان ملایر جدا شد و به مرکزیت شهر تویسرکان به شهرستان ارتقا یافت (مقدم، 1/191). آرامگاه حبقوق نبی، مقبرۀ ابومحجن ثقفی در محل پیر کمر بسته، آرامگاه میررضی آرتیمانی، مدرسۀ شیخعلی‌خان، کاروان‌سرای شاه عباسی، پل قدیم فرسفج و بازار سرپوشیدۀ تویسرکان از جمله آثار تاریخی این شهرستان است (مقدم، 1/194 بب‍ ).
مآخذ: ابن حوقل، محمد، صورة الارض، به کوشش کرامرس، لیدن، 1928م؛ ابن‌فقیه، احمد، البلدان، به کوشش یوسف هادی، بیروت، 1416ق/1996م؛ ابوالحسن گلستانه، مجمل التواریخ، به کوشش مدرس رضوی، تهران، 1356ش؛ استرابادی، محمدمهدی، جهانگشای نادری، به کوشش عبدالله انوار، تهران، 1341ش؛ اسکندربیک منشی، عالم آرای عباسی، تهران، 1350ش؛ اصطخری، ابراهیم، مسالک الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، 1870م؛ اطلس گیتاشناسی استانهای ایران، به کوشش سعید بختیاری، تهران، 1383ش؛ اعتضادالسلطنه، علیقلی، اکسیر التواریخ، به کوشش جمشید کیان‌فر، تهران، 1370ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن‌، مرآة البلدان، به کوشش عبدالحسین نوایی و هاشم محدث، تهران، 1367ش؛ افشین، یدالله، رودخانه‌های ایران، تهران، 1373ش؛ پاپلی‌یزدی، محمدحسین، فرهنگ آبادیها و مکانهای مذهبی کشور، مشهد، 1367ش؛ جعفری، عباس، دایرة المعارف جغرافیایی ایران، تهران، 1379ش؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، 1340ش؛ حمدالله مستوفی، نزهة القلوب، به کوشش لسترنج، لیدن، 1331ق/1913م؛ «درگاه ملی آمار1» (نک‍ : مل‍ ‌)؛ زین‌العابدین شیروانی، بستان السیاحه، تهران، 1315ق؛ سپهر، محمدتقی، ناسخ التواریخ ( تاریخ قاجاریه)، به کوشش جمشید کیان‌فر، تهران، 1377ش؛ سمعانی، عبدالکریم، الانساب، به کوشش عبدالله عمر بارودی، بیروت، 1408ق/1988م؛ شیبانی، ابراهیم، منتخب التواریخ، تهران، 1366ش؛ شیرازی، فضل‌الله، تاریخ ذوالقرنین، به کوشش ناصر افشارفر، تهران، 1380ش؛ فرهنگ جغرافیایی آبادیهای کشور، سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، تهران، 1376ش؛ فرهنگ جغرافیایی کوههای کشور، سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، تهران، 1379ش؛ قاضی احمد قمی، خلاصة التواریخ، به کوشش احسان اشراقی، تهران، 1363ش؛ مجموعۀ قوانین سال 1316ش؛ مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، 1906م؛ مقدم «گل‌محمدی»، محمد، تویسرکان، تهران، 1378ش؛ نشریۀ عناصر و واحدهای تقسیمات کشوری، وزارت کشور، تهران، 1384ش؛ یاقوت، بلدان؛ نیز
www.sci.org.ir/content/userfiles/_census85/census85/nataye: «Dargāh-e Mellī-ye Āmār», j/abadifil/13.xls. محمد مروار
مهدی جوزی در مقاله خود در باب تویسرکان به مطالب مهم دیگری در باب این شهر پرداخته است که به نوبه خود مکمل مطالب فوق بوده و قابل توجه و بررسی هستند: "مهمترین آثار قدیمی شهر عبارت اند از: آرامگاه حَبَقوقِ نبی علیه السلام ، از انبیای بنی اسرائیل ، که حدود 2600 سال قدمت دارد؛ آرامگاه میررضی الدین آرتیمانی (متوفی 1005)، از عرفا و شعرای دوره صفوی ، واقع در شمال شرقی شهر (مقدم گل محمدی ، ج 1، ص 195، 222، 226)؛ مدرسه شیخعلی خان زنگنه (متوفی 1101؛ وزیر شاه سلیمان صفوی ) که در حدود 1090 به دستور وی ساخته شد (همان ، ج 1، ص 233)؛ بازار سرپوشیده یا راسته بازار، از بناهای دوره صفوی ، که بیش از 350 سال قدمت دارد (همان ، ج 1، ص 247)، ظاهراً در دوره قاجار قسمت اعظم این بازار رو به ویرانی نهاده بود، ولی به همت میرزا رضا قلی خان کلانتر و میرزا ابدال خان ، دوباره مرمت شد (همانجا؛ اعتمادالسلطنه ، ج 1، ص 819)؛ چند مسجد قدیمی مانند مسجد جولاستان / جولستان در پایین محله ، مسجد باغوار، مسجد زرهان و مسجدجامع که هریک در حدود دویست سال قدمت دارند؛ امامزاده زیدبن علی (شاه زید) و زیارتگاه امامزاده ناصر معروف به شاهزاده ناصر (شهادت 250)، در چهار کیلومتری مغرب تویسرکان (مقدم گل محمدی ، ج 1، ص 273، 278ـ289).
پیشینه . در باره نام و گذشته تویسرکان تا قبل از قرن هفتم اطلاعی در دست نیست . در قرن هفتم ، یاقوت حموی (ج 1، ص 901) در ذکر محلی به نام تُویْ (تُوَیّ)، به ابوعبداللّه حسین بن احمدبن جعفر تُوَیّی همدانی ، اشاره کرده (همان ، ج 3، ص 82) و سرکان را از قرای همدان ذکر نموده است . حمداللّه مستوفی (ص 73) نیز در قرن هشتم اشاره ای کوتاه به توی و دیه سرکان دارد. از این دوره تا زمان صفویه ، راجع به حوادث یا رویدادهای تاریخی تویسرکان اطلاعات مهمی در دست نیست . گفته می شود که در اوایل دوره شاه عباس اول (996ـ 1038) قسمتی از عراق عجم ، از جمله نواحی توی و سرکان ، تحت حاکمیت امامقلی خان ، فرزند اللّه وردی خان ، قرار داشت (حقیقت ، ج 4، بخش 2، ص 669). در 996، ایلات تکلّو و ترکمانان ، تویسرکان را غارت و در آنجا قتل عام کردند (منشی قمی ، ج 2، ص 884). تویسرکان در دوره شاه صفی (1038ـ 1052) از شهرهای عمده عراق عجم محسوب می شد (تاورنیه ، ج 2، ص 87). در 1142، تویسرکان مدتی مقرّ سپاهیان نادرشاه بود (استرآبادی ، ص 119ـ120). در دوره فتحعلی شاه (1212ـ 1250)، شیخعلی میرزا از فتحعلی شاه تقاضا کرد که قسمتی از نواحی اطراف تویسرکان را در محدوده حکومتی وی قرار دهد و فتحعلی شاه دستور داد که تویسرکان را به دولت آباد (ملایر امروزی ) ضمیمه کنند و شیخعلی میرزا حاکم ملایر و تویسرکان شد (مقدم گل محمدی ، ج 1، ص 187). در دوره محمدشاه قاجار (1250ـ1264) و به دستور وی ، جهانگیر میرزا و خسرو میرزا، فرزندان عباس میرزا، را ــ که اسماعیل خان فراش باشی کور کرده بود ــ به قلعه ای در تویسرکان فرستادند (احمدمیرزا قاجار، ص 313ـ314). در 1289، سیف اللّه میرزا به آزار مردم تویسرکان پرداخت ؛ به دستور او بعضی از سادات را در میدان شهر می بستند و با چوب می زدند (باستانی پاریزی ، ص 468). شیروانی (متوفی 1253) در بستان السیاحه ، تویسرکان را قصبه ای نیک با آب و هوایی سرد دانسته و مردم آن را تاجیک ، و روذراور/ روداور را دارالاماره آن ذکر کرده است (ص 192، 299). در دوره ناصرالدین شاه (1264ـ1313)، اعتمادالسلطنه (ج 1، ص 817) تویسرکان را شامل قصبه معتبری به نام توی و قریه بزرگ سرکان ضبط کرده است . در زمان وی ، این قصبه را به تنهایی تویسرکان هم می نامیدند، اما قریه همان سرکان خوانده می شد."


آرامگاه حبقوق نبی در تویسرکان گرچه طی قرون متمادی چندین بار بازساری شده است،
ولی هنوز ویژگیهای شکل و جایگاه چندطاقی –چارتاقی سیانکوک وی پیداست.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۹

مادر هولاکو یا مزار هولاکو؟

آیا پای مادر مسن هولاکو از مغولستان دور دست هرگز به ایران رسیده است یا نه جای تحقیق دارد. به هر حال می توان نام برج -مقبره ای را که در میان شهر مراغه به مادر هولاکو یا گنبد کبود معروف است؛ مقبرهً خود هولاکوخان مغول به شمار آورد. ولی بر عکس مقبره برجی کنار و همراه آن با تفاوتی در سبک معماری نشانگر مقبره ملکه ای است که می تواند متعلق به همسر مسیحی وی (دوغوزخاتون، به احتمال زیاد) یا مادر مسیحی وی (سرقوی تی، به احتمال کم) باشد. می دانیم که هولاکوخان در سال 663 هجری قمری در سن چهل و هشت سالگی در خود آذربایجان در آذرشهر (توفارگان) در گذشته است؛ لذا مقبره اش هم می بایست در سمت مراغه و خود شهر مراغه بوده باشد. چون واژهً مادر در این باب به وضوح شکل مصحفی کلمه فارسی مزار گرفت. چنین تصحیفی در باب نام مقبرهً کورش یعنی مادر سلیمان (در اصل مزار مرد سلیم و صلح دوست) صورت گرفته است. این تصحیف به سادگی می توانست صورت بگیرد چون علی القاعده در زبانهای کهن ایرانی مزار می توانست به صور ماذار و مادار هم تلفظ گردد. افسانه مدفن هولاکو و سرداران مغول در جزیره شاهی از افواه عامیانه مردم جزیره شاهی بر خاسته است که لابد به مناسبت نام جزیره شاهی قلعه باستانی بزرگ و متروکه این جزیره را مدفن این فرمانروایان و سرداران مغول معرفی کرده اند. این ساده انگاری حتی به کتب درسی و فرهنگنامه راه یافته است چنانکه در لغت نامه دهخدا در این باب می خوانیم:
"هولاکوخان در کنار نهر جغاتو (زرینه رود در سمت جنوب شرقی دریاچه ٔ ارومیه) درگذشت و او را که 48 سال از عمرش می گذشت در کوه شاهو در مقابل دهخوارقان به خاک سپردند. (از تاریخ مغول عباس اقبال آشتیانی ، نقل به اختصار)."
این بدان معنی است که هولاکوخان در سمت جنوب شهرستان مراغه فوت کرده و جسد وی را از شهرستان مراغه پایتخت وی عبور داده و به سمت شمال برده و در جزیره ای نه چندان با اسم و رسم بی نام و نشان دفن کرده اند. کوهی هم به نام شاهو در سمت آذرشهر وجود خارجی ندارد. نام جغاتو در اینجا بی شک به معنی ترکی و مغولی تیراندازی با کمان آبنوسی است و اشاره به شکار و شکارگاه داشته است. از روایات صرفاً چنین بر می آید که هولاکوخان در هنگام مرگ در سمت دهخوارگان (آذرشهر) در منطقه نخجیرگاهی نخیرجان (قاضی جهان حالیه، گاسی گیان=منطقه پر گیاه و درخت) در کنار رودخانه آلمالوچای در دامنهً کوه قیزیل داغ حال تفریح و شکار بوده است که حادثه مرگ برای وی روی داده است. گرچه استاد بهروز خاماچی بر پایه این شواهد و قرائن اصرار دارد که مقبره هولاکو را باید در خود قاضی جهان جست و در این باب در کتاب فرهنگ جغرافیای آذربایجان شرقی در این باب توضیح میدهد: "از آنجایی که در تحقیقات به عمل آمده در آق گنبد یا قلعه هلاکوی جزیره اسلامی (جزیرهً شاهی) اثری از قبر هلاکوخان دیده نشده است این حدس با توجه به احتمال عباس مهیار قوت می گیرد که ممکن است قبر هلاکوخان از نوادگان چنگیز خان مغول و برادر قوبلای قا آن در قاضی جهان بوده باشد ، قاضی جهانی که درست در دره ای در پای قیزیل داغ قرار گرفته است." امّا در سمت خود این منطقه نخجیرگاهی مقبره ای یا برج دخمه ای وجود ندارد که بتوان به هلاکو منتسب نمود. لذا لرد کرزن در نظریه خود تنها کمی بی دقتی کرده که در کتاب جهانگردی ایران می نویسد: "اگر چه در شهر مراغه جایی به نام قبر هلاکو معروف شده اما قطعاً قبر اونیست شاید مادرش یا از زنانش در آن جا به خاک رفته است." چون در اینجا یک برج-قبر زنانه در کنار یک برج- قبر شاهانه قرار گرفته است که موضوع را روشن میسازد: همین پادشاه بزرگ هلاکوخان و ملکه بزرگ مغول دوغوز خاتون در این برج-مقبره ها آرمیده اند.
جالب است که بدانیم نام هولاکو در زبان مغولی به معنی اسب نجیب و نیرومند است و چون در ترکی به شکل هلاخو (چیزی شبیه منسوب به دارنده الاغ خوب) میشده است. از این موضوع داستانهای فکاهی ملانصرالدین (خواجه نصیرالدین توسی) و الاغ اساطیری معروفش پدید آمده است.

سه‌شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۹

معانی اسامی اماکن و روستاهای شهرستان مراغه (دهستان سراجوی مراغه)

آشان (مکان خوب و زیبا یا محل آب). آغاجری (به ترکی سربازان سرور تیره ای از هونها/خزرها بوده اند). آغبلاغ سفلی (سفید چشمه پایینی). آغبلاغ علمدار (سفید چشمه علمدار). آغبلاغ علیا (سفید چشمه بالایی). آغبلاغ فتوحی (سفید چشمه منسوب به فتوحی). آغجه دیزج (دژ سفید). آغجه کهل (غار سفید). آغکند ثمرق (ده سفید مربوط به دارندهً ثمر و بهره). آلما چوان (روستای چاه دار دارای سیب)، آلمالو (سیب دار). آهق (سُر خورده، یا مربوط به آهو). احمدآباد (به نام احمد نامی نامیده شده است). اسفستانج (محل اسپست= یونجه زار). اصفهانجیق (محل نگهداری اسبان). اکیس اكبر آباد (محل آبخیز یا زوج روستای اکبر آباد). اللو (آتش یا خانوار علی). امیر (روستای فرمانروا). اوخچی (تیرانداز). اورتاقشلاق سفلی (محل قشلاقی پایینی). اورتاقشلاق علیا (محل قشلاقی بالایی). اوزبك (خود مختار و بی مالک). اوزن اوبه (محل عشیره ای که دارای چادرهای گسترده و فراوان است). ایستگاه خواجه نصیر (جدید است). ایستگاه خراجو (جدید است). ایستگاه كشاورزی (جدید است). ایستگاه گل تپه (جدید، به معنی لفظی ایستگاه قطار واقع در نزدیکی روستای کُل تپه). باباقاضی (کندهً دست پدر یا قاضی پدر). باباكلك (تپه مصنوعی پدر). باداملو (دارای درخت بادام). باغ پری (باغ کناری). بالی قیه (روستای دارای صخره کندوی عسل). بلبل (قناری). بلوك آباد (بیلگاوا، پرگاو). بهنق (محل بنای خوب یا نیزار خوب) . بیانلوجه (محل بیان=نوعی علف هرز گندمزار). پالچیقلو (دارای کان گل). تازه کند چلا ن (روستای تازه ساخت/ یا واقع در همواری واقع در کنار سدی که با چوب و علف و گل و سنگ ساخته شود). تازه کند سفلی (روستای واقع در دشت گود یا روستای تازه ساخت واقع در پایین دست). تازه کند علی آباد (روستای تازه ساخت فردی به نام علی). تازه کند علیا (روستای نو یا دشت گود واقع در سمت بالا دست). تازه کند قره ناز (روستای تازه ساخت یا واقع در جای هموار گود کنار قره ناز). تازه کند گل چوان (روستای تازه ساخت یا واقع در جای هموار گود کنار حوالی چوان). تازه كند عیدلو (ده تازهً ساخت دارای سنجد). تازه كند نصیرپور (روستای جدیدالتأسیس نصیرپور). تازه کند قشلاق (روستای تازه ساخت یا واقع در گودی سمت روستای قشلاق). جمال آباد (آبادی با جمال). جوكی تیمور (جایگاه تبار تیمور). جوكی سفلی (جایگاه ایل پایینی). جوكی محمد رضا (جایگاه گروه محمد رضا). جهانگیر (جین جیر، محل شکافته). جیران سفلی (محل واقع در دامنه واقع در پایین). جیران علیا (محل واقع در دامنه، در بالا دست). چاللوبادیانلو (جایگاه دامداران کوچ نشین). چاللوچلیبالو (جایگاه زارعین). چایباغی (جایگاه باغ خنک و شایسته). چبنلو (محل دارای چمن). چكان (جایگاه داوری و چینش یا محل سد چوب و سنگ و علف، در دوره ساسانیان شیچی کان یعنی محل داوری یا جایگاه سد و ترشح آب خوانده میشده و در محل مسجد کنونی آن اوستای عهد ساسانی نگهداری میشده است). چلان سفلی (واقع در محل سد چوب و سنگ پایین دست). چلان علیا (واقع در محل سد چوب و سنگ در بالا دست). چناغبلاغ سفلی (دارای چشمه لاک سنگی پایینی). چناغبلاغ علیا (دارای چشمه لاک سنگی بالایی). چوان سفلی (روستای چاه دار پایینی) . چوان علیا (روستای چاه دار بالایی). چوانباغ (روستای چاه دار منطقه باغها). چهار طاق (خانه باغ یا دارای چهار گنبد). حاجی باقر كندی (اسم خاص). حاجی كندی (روستای حاجی). حاجی کرد (اسم خاص). حمزه آباد (اسم خاص). خانقاه (محل چشمه). خرمازرد (دارای سفره آیینی=میزد خوب در آیین زرتشتی). خطب (محل آب). خطب سفلی (محل آب پایینی). خطب علیا (محل آب بالایی). خلیفه کندی (خلیف کندی، به کُردی یعنی روستای کندوی عسل). داش آتان (محل ثروتمند به زبانهای قدیم ایرانی). داش بلاغ بازار (بازار چشمه سنگی). دراج سفلی (محل دارای درازی یا استواری در پایین دست). دراج علیا (محل دارای درازی یا استواری در بالا دست). دوه بوینی (به کُردی-پهلوی به معنی واقع در دامنه). دیورزم (دوزیم، به کُردی-پهلوی یعنی جایگاه واقع در دامنه). زنق (محل دارای ترشح آب و آبزار). ساروجه (محل تراوش آب، یا محل زرین). ساری قشلاق سفلی (زمستانگاه زرین پایینی).ساری قشلاق علیا (زمستانگاه زرین بالایی). ساری قیه (صخره زرین). سرج (واقع در سر بالایی). سركار آباد (نامی جدید؟ یا به معنی سر گریوه). سرگزه (کردی سر گیزه، به معنی محل واقع در پیچ رودخانه است). سعیدآباد (سودوه، محل پرسود). سنوکش. سید كندی (روستای درخت بید یا روستای سید). شاهوردی كندی (به روستای بخشیده شاه). شخته لو (دارای برودت). شلیلوند (شُّلوند، به کُردی به معنی محل آب تیره). شیخ لر سفلی (جایگاه چشمه یا شیوخ پایینی). شیخ لرعلیا (جایگاه چشمه یا جایگاه شیوخ بالایی). شیخجان (محل چشمه، یا شیخ). شیرین كندی (روستای شیر درنده یا روستای شیرین). صومعه (سو-مه، محل پر سود). صومعه سفلی (سو-مه پایین). صومعه علیا (سو-مه بالا). طالبخان (محل تالاب). عشرت آباد (درعهد پهلوی به جای دلیک لو بلاغ قدیم= چشمه واقع در شکاف و گودی انتخاب کرده اند). علمدار (محل سپاه و پرچمدار). علوکندی (محل آتش یا علی). علویان (محل علوی ها یا آتش پرستان). علی آباد (آبادی علی یا آلو=آتش). عیدلو (دارای درخت سنجد). فتح اله بلاغی (چشمه فتح الله). قراتلو (سیاه اسبی). قراجه قیه (صخره سیاه). قرطاول (سیه چادر). قره برقع (دارای برکهً و چشمه سیاه). قره كندخطب (روستای دارای چشمه بزرگ). قره ناز سفلی (محل نیزار انبوه یا به شکل کرن آس به کُردی به معنی محل دارای آسیاب). قره ناز علیا (محل نیزار یا آسیاب بالایی). قره کند موسوی (روستای سترگ و سنگی مربوط به موسوی از خوانین معروف مراغه). گویجه قلعه علیا (گنج قلعه بالایی). قشلاق (محل زمستانگاهی). قشلاق امیر (محل زمستانگاهی فرمانروا). قطان (محل خرد و کوچک). قلعه خالصه (دژ خالصه). قم تپه (دارای تپه شنی و ماسه ای). قواقلو (دارای درخت تبریزی). قوزلوجه (دارای دیده بانی یا جایگاه قوچها). قوش قیه سی (صخره پرندگان). قویون قشلاق (قشلاق گوسفندان). قوم شه بلاغ (در اصل قوشا بلاغ یعنی محل زوج چشمه یا با توجه به صورت ظاهر کنونی آن یعنی محل چشمه شنی). قیزچه (دارای پنهانگاه). قیه بلاغی (دارای چشمه سیاه). کامل آباد (کیم نوا، دارای چشمه کم آب). کرج آباد (آبادی واقع در دامنه یا دارای کاریز). کرده ده (محل چوپانان). کهجوق (کرجیق= جایگاه کشاورزان و دامداران). کهق (روستای کوچک). كار خانه آجرپزی (نامی جدید). كرمجوان (محل دارای سوختنی از توده سفت خشک چارپایان، یا جایگاه کم چوب=کیمی چووان). كوسه صفر (به معنی چراگاه علف سه برگی= به کُردی کوزی سه پر یا نام فردی). گرگرتان (به تلفظ گُرگُرآتان؛ دارای چشمه از زمین جوشنده است). گشایش (محل واقع در گشودگی و شکاف کوه). گُل (برکه آب). گل چوان (محل چاه دار پرگل). گل كند (روستای خاکستری رنگ). گل لر (محل تالابها). گل تپه (محل تپهً سوخته و خاکسترشده. محل تپه سوخته کهن و باستانی). گویجه قلعه (روستای دژ دارای گنج). گلستان سفلی (اسم خاص نو). کُهلان (لانه کوهی؛ محل واقع در ته دره گود). گلستان علیا (اسم خاص نو). گونه باخان (آفتابگیر). قشلاق (زمستانگاه). گویجه سفلی (روستای دژ دارای گنج پایینی). گویدرق سفلی (درهً سرسبز پایینی). گویدرق علیا (درهً سرسبز بالایی). لاله زار (محل رستن لاله ها). محسن آباد (اسم خاص). موردق (محل مردابی). مرغداری حسینی (نام خاص جدید). مرغداری مالكی (نام خاص جدید). مغانجیق (محل روحانیون مغ یا محل واقع در گودی دره و رودخانه؛ در کودکی شنیده بودم در اراضی نزدیک این روستا قصری باستانی در اعماق غار چاه مانندی وجود دارد؛ حال در وبلاگ جاذبه های مراغه می بینم اسمش چهل غار کهجیق نام دارد). ملاقاسم (اسم خاصی قدیمی است). ممشیر (در اصطلاح پارسی محل میوه و می خوب یا محل موم یا مأخوذ مواشی عربی به معنی جایگاه پر از ستوران). موالوی سفلی (تاکستان سفلی). موالوی علیا (تاکستان علیا). موسی درق (درهً میشها یا دره نوعی فاخته یا دره نوعی مگس خونخوار گاوان). مولو (محل تاک انگور). میمونق (محل می یا میهمان یا سمت راست). مین باش (هزار کس، یا سرورهزار کس). حصارلو (دارای حصار). نرج آباد (نراوا، دارای نهر نیرومند). نصیرکندی (روستای فردی به نام نصیر). نوا (پای آب). ورجوی (کنار آب رودخانه). هرق (دارای بلندی و برج نگهبانی). هریس (فراخ چشمه). هیپیك بلاغی (محل چشمه پاک و خوب). یله قارشو علیا (بادگیر علیا). یله قارشوسفلی (بادگیر سفلی). یای شهری (محل سنگنان شهر). ینگجه (محل جدید و کوچک یا محل یونجه).

شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۹

معنی لفظی کلمات اوستایی دشینه (راست) و هاویشته (چپ)

دشینه لفظاً به معنی منسوب به شایسته (سمت شایسته و قابل توجه) است و در مقابل هاویشت (هاو-ایشته) یعنی سمت فروکوبیده شده و پست معنی لفظی سمت چپ است (ریشه کلمه هاون، شاید همینطور ریشه عربی هاویه). از این کلمه است نام گروه طلبه و دانش آموزان زرتشتی که هاویشنان نامیده میشوند. خود کلمه پهلوی چپ را هم می توان مرکب از چاه (گودی و فرو افتادگی) و پِ (پی، اساس) گرفت یعنی سمت پست و فرومایه.

معنی لفظی برخی نام روستاهایی شهرستان قم

تلاشی در تعیین معنی نام برخی روستاهایی شهرستان قم در زبان فارسی و پهلوی به عمل آوردم که نتیجه چنین شد: صرم (دارای کنگر یا سرما)، فردو (غنی، ثروتمند)، کرمجگان (دارای سنگ بزرگ) جنداب (دارای قنات)، ونارج (دامنه کوه)، وشنوه (دارنده زیبایی)، قباد بزن(گنبد زنندگان)، میم (دارای انگور و می)؛ ابرجس (دارای گردوی بزرگ)، ویریج (دارای پالیز دیمی)، لنگرود (دارای نهر باریک).

نظری به نام ساوه و نواحی حوالی آن

دوست و همفکر همزبان به چشم نادیده و به چشم دل دیده من بهروز، تهران نشین از شهرستان ساوه سؤالی را همراه با توضیحاتی در بارهً آن در باب نامهای زرند (زاویه) و زرند (زرندیه) در این شهرستان نموده اند که جواب آن به پیوست تحقیقاتی در باب نام ترکان تبار وی بیات در دهستان بیات این نواحی و همراه خود نام ساوه در اینجا قید میگردد:
در باب نام و نشان تاریخی ساوه گفته شده است:" ساوه يكی از شهرها و مناطق باستانی بازمانده از دوران ساسانی است كه به معني خرده طلا آمده است. تپه باستانی ساسانی آسياباد یا آئوذیا- بگ(دارای بادسرد، سردسیر) با نام اوستایی خود در مجاورت شهر، هم چنين تپه ها و محوطه های تاريخی هريسان، خرم آباد، آوه نشان گر قدمت اين است. ساوه در روزگار پارتيان با نام «سواكينه» (ساوکانیه)، يكی از منازل مهم ميان راهی و در سده هفتم قبل از ميلاد يكی از دژها و منازل سرزمين ماد به شمار می رفته است. تاريخ طبري کهن ترين تاريخي است که نام ساوه در آن به شکل کنونی آمده است. در اواخر دوره ساساني ودر اوايل دوره اسلامي يعني سال 22 هجري ، ساوه جزو ايالت کوهستان يا جبال بوده است."
" نگارنده در تطبیق اسامی نواحی ماد در تاریخ ماد که در شهر لشکرکشیهای آشوریان از آنها اسم برده شده است نام ساوه را مطابق ساگبات در یافته ام. این نام اخیر را در لغت پهلوی می توان "دارای اشباع وسیری" (ساق-ر بات) و یا دارای "ساقه و درخت سرور" معنی نمود که هر دو معنی اشاره به درخت و میوهً معروف ساوه یعنی انار دارد، لذا از معنی خود نام کنونی ساوه (خرده طلا) هم منظور همان انار ساوه است. این نام باید از تلخیص همان صورت پارتی سواکینه (ساوکانیه= محل میوه مملو از خرده طلا) عاید شده باشد.خود لغت انار (ا-نار) در سانسکریت به معنی درخت همیشه سرسبز و جاودانی و بهشتی است. در باب نام مأمونیه گفتنی است از آنجاییکه در آن سمت در عهد باستان شهری به نام پینی گرد (به کُردی –پهلوی یعنی شهر کنار راه) وجود داشته است، لذا به نظر میرسد اصل مأمونیه (میهمانیه یا مأمنیه) بوده باشد. نامهای زروند (زار-وند) یا زاویه (زه-آو-یه) مشترکاً به معنی محل دارای چشمه زار و ترشح آب هستند. از آنجاییکه کلمهً اردوی-ن در اوستا به معنی منسوب بالیدن و بالا آمدن و جوشیدن آب است، لذا نظر به چشمه آبگرم بالنده اردمین شهرستان ساوه این نام را می توان به معنی دارای چشمه و جوی بالنده گرفت. حرف "و" در زبانهای ایرانی به "م" تبدیل شده است. از جمله پسوند دارندگی "وند" که به صورت "مند" هم ظاهر میشود.
در شهرستان ساوه نام الویر (علی القاعده شکلی از کلمه پهلوی اولورا، اوستایی اورور) به معنی محل دارای چراگاه است. نام درهً چورونگه آنجا به همین معنی چراگاه است. نام کوههای آن دانزده پرون و ملا را می توان به ترتیب به معنی دوازده دامنه و کوه محل پرنده (یا کوه کج و مایل ایستاده) معنی نمود. نام شهرک سردسیری سامان را می توان از ریشه سمی (سما، زیما، سرما) گرفت در مجموع یعنی جایگاه زمستانی. نام ستق در زبانهای قدیم ایرانی به معنی جایگاه سترگ و استوار است. نوبران را با توجه به ریشه کُردی و فارسی آن (از ریشه ناو و ناف) می توان به معنی محل میانی و مرکزی گرفت. نام طراز ناهید (تراز نائین) را می توان به معنی بافندگان حصیرهای نی ئین خوب منظور نمود و بالاخره نام هبران را می توان به معنی واقع در محل هموار گرفت.
در باب نام روستای نیاکان دوست مان که در آن سمت قرار دارد و از نام ترکان بیات برگرفته شده است گفتنی است. نظر به اینکه در شمال کوهستان قفقاز در جای ترکان سابیر (سپه-ار= سگپرستان) اسلاف ایشان نام مغولی نوقای (سگ) دارند و بیاتهای سمت آذربایجان از این سمت به نواحی ماد کهن مهاجرت نموده اند، لذا اگر پایه را بر مهاجرت و اسلاف بیات بودن ایشان قرار دهیم بر این اساس می توان نام بیات ها را "بی- ایت" (سگپرست، سگسالاران؛ سگساران شاهنامه) گرفت. اگر این نام را مربوط به خود ترکان کهن آتشپرست اران (آذران) بدانیم در این صورت آن به معنی آتشپرست (بَی- اوت) است. خود نامهای اران و آگوان و آلوانی جملگی در زبان کُردی به معنی سرزمین منسوب به آتش یعنی آذران و آذری است. جغرافی نویسان قدیم یونانی نام ترکی همین مردم را نیز به صورت اوتی (مربوط به اوت=آتش، آذری) قید نموده اند. همین وجه اشتقاق از نام ترکان بیات درستتر به نظر میرسد چون در اوستای ترکی اران یعنی ده ده قورقود (پدر آتش مقدس) گفته شده است که این کتاب به زبان ترکی بیات نوشته شد. لذا می توان گفت بیاتها اصیل ترین آذری ها (ارانی ها) هستند که توانسته اند نام و نشان قبیله ای ماقبل آذری دیرین خود را حفظ کنند. یاقوت در معجم البلدان در پیش از حمله مغول گفته است: "مردم آذربایجان را دارای زبانی است که آذریه خوانند و کسی جز خودشان آن را نداند." این بدان معنی است که این زبان با زبانهای ایرانی شرق و غرب و جنوب خویش کاملاً بیگانه بوده است. گرچه عده ای بدون توجه بدین امر و اینکه هیچوقت زبان پهلوی ماقبل اسلام آذربایجان آذری خوانده نشده است، با توجه به جز آذر در نام آذربایجان آن را زبان آذربایجان فرض کنند در حالی آن دقیقاً معادل نام کُردی اران است. زبان نواحی غربی فلات ایران از جمله آذربایجان در عهد ماقبل اسلام یک نام واحد داشته است و آن زبان پهلوی بوده است که بیشترین لغات آن در زبان کُردی زنده مانده است. کتاب پهلوی شهرستانهای ایران حتی نام اران را با توجه به اشتقاق آن از نام "آر" (آتش) "شهرستان آتورپاتکان" (آذربایجان) نامیده و بانی اساطیری آنجا را اران گشنسپ (اران دارنده سگان گشن) ذکر کرده است. جزء گشنسپ یعنی "سگان گشن" یادآور نام ایرانی کادوسیان (سگپرستان) و همچنین یکی از دو معنی نام بیاتها است. استرابون و برخی دیگر از نویسندگان یونانی به صراحت از سنت سگپرستی مردمان کادوسی و آلبانی یاد کرده اند. بدین سبب سوغاتشان هم برای اسکندر دو سگ تنومند جنگی بوده است که حریف شیر می شده اند. در مجموع معلوم میشود مردم سمت غرب دریای خزر به سبب جنگلی بودن بیشتر مناطق آن و حیوانات درنده و وحشی میان آنها سگپرست (دارای توتم سگ، سگسار) و مردم نیمهً صحرایی غارتگر سمت شرق دریای خزر ترکان داهه و شمال گرگان دارای توتم گرگ (گرگسار) به شمار می آمدند.

جمعه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۹

زبان کُردی در مقام تنها وارث زبان پهلوی قرار دارد

زبان کُردی منبع بزرگ لغات پهلوی است که می تواند برای شناسایی ریشه اسامی جغرافیایی مناطق مختلف غرب کشور و گیلان مورد استفاده قرار گیرد. چون در گیلان هم چهار نام جغرافیایی را با همان فرهنگ لغات کردی هه ژار سنجیدم کاملاً موفقیت آمیز جواب میدهد: لسبو (دارای زمین پر لای و لجن)؛ نام جایگاه با قنات اشکور (ایشکه ور) در زبان کُردی به صورت ئیشکاو-ور به معنی محل جوشیدن و ترشح آب از زمین و دامنه کوه است. شوئیل (دارای زمین زراعتی مستطیلی و کم عرض). جوراموتو به معنی علفزار شایسته است. لابد زبان کُردی سوای اینکه به خاطر کوهستانی بودن و سخت گذر بودن منطقه این لغات مربوط به طبیعت و جغرافیای طبیعی و اصطلاحات کشاورزی و دامداری خوب نگهداشته است؛ در واقع نماینده زبان پهلوی هم هست. زبان فارسی کنونی که با ساسانیان به فارس و دیگر نواحی فارسی زبان غرب کشور آمد در اساس زبان تیرهً پارسیان سکایی دربیکی (دری، تاجیکی) است و نماینده زبان پهلوی کهن این مناطق نیست. بدین سبب کارایی زبان کُردی در این زمینه بسیار بیشتر از فارسی دری است.برای مثال دو اصطلاح باغداری آذری میلخاوا و میلاخ در زبان کردی به صورت مُل خاوا و مُل آویخ به ترتیب به معنی پرورندهً انگور و انگور آویزان شده برای ذخیره زمستانی می باشند.

پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۹

زیارتگاه شاه عبدالعظیم حسنی ری در اصل متعلق به شیخ جمال الدین ابوالفتوح رازی است

روایات مربوط به بنای اولیه مقبره بدان صورت که مطرح میشود اصیل نمی نماید آنجایی که بنای اولیه مقبره را به محمد بن زید داعی علوی میرسانند، چه نزد خاندان علوی نیز مانند سایر اعراب زمان خویش در فرهنگشان سنت ارج گذاری به قبر و ایجاد تأسیسات برای آن نبوده است. اینجا و همچنین مقبره معروف مجاور آن موسوم حمزه بن موسی باید متعلق به اکابر و اولیاء زیر باشد که حمدالله مستوفی در شهبر ری بر می شمرد: "ابراهیم خواص" (مدفنش را برج طغرل میدانند)، "کسائی سابع قراء السبعه" (با معادل گرفتن سبع در معنی درنده با شیر همان حمزة بن موسی)، "محمد بن حسن فقیه" (به احتمال زیاد امامزاده ابوالحسن ری) ، "هشام" (به احتمال زیاد همان هشام بن عبیدالله رازی که گورستان خانوادگیش در روستای ارنبویهً ری است)، "شیخ جمال الدین ابوالفتوح" و "جوانمرد قصاب" (بقعه ای در شهر ری به نامش موجود است). لذا برای پیدایی عبدالعظیم عالم تاریخی شهر ری باید به بررسی نام و نشانهای فوق حمدالله مستوفی پرداخته شود که از میان به خود شیخ جمال الدین ابوالفتوح میرسیم که تنها ویژگیهای همین عالم مفسر دینی شیخ جمال الدین ابوالفتوح حسین بن علی صاحب کتاب و تفسیر است که با شاه عبدالعظیم حسنی علوی کاملاً همخوانی کامل دارد. شیخ با شاه، ابوالفتوح با عبدالعظیم و جمال الدین حسین با حسن و علی با علوی جایگزین شده است. باغ سیب احادیث منسوب به عبدالعظیم هم از نام کتاب روضة الجنان (باغ بهشتی) معروف شیخ جمالدین پدید آمده است. در مقاله ای از سازمان دارالقرآن الکريم "شیخ جمال الدین ابوالفتوح حسین بن علی رازی" چنین معرفی شده است:
"نام ابوالفتوح رازی (جمال الدین ابوالفتوح حسین بن علی بن محمد بن احمد خزاعی رازی ) صاحب تفسیر محل تولد رى تاریخ تولد سال تولد ایشان مشخص نیست. تاریخ وفات552 ق. استادان مفید ثانی فرزند شیخ الطایفه و عبدالرحمان و ابوالوفای رازی. شاگردان منتجب الدین رازی و ابن شهر آشوب، ابن حمزه طوسی. معرفي تفسير :تفسیر ابوالفتوح رازی ، کهنترین و مشروحترین تفسیر شیعی ، به فارسی . او این تفسیر را در سالهای 510 تا 533 یا اندکی پس از آن نوشته که چون سال وفاتش ، بنا بر تحقیقِ مصححان چاپ اخیر کتاب ، 552 بوده نگارش این اثر در میانسالی او بوده است (ابوالفتوح رازی ، ج 1، مقدمة یاحقی و ناصح ، ص پنجاه و نه ، شصت و دو). در متن کتاب به نام تفسیر اشاره ای نشده است ، اما بنا بر اجماع دست نویسها و منابع هم روزگار مؤلف ، از جمله فهرست منتجب الدین رازی (ص 45) که شاگرد شیخ بوده ، همه جا نام کتاب رَوْض الجِنان و رَوْح الجَنان آمده است . تنها در معالم العلما ی ابن شهرآشوب «رَوْح الجنان و رَوْض الجنان » ثبت شده که قطعاًکلمة «روح » در آغاز آن محرّف «روض » است ، چرا که خود ابن شهرآشوب در کتاب دیگرش ، مناقب ، گفته است : «ابوالفتوح روایت روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن را به من اجازه داده است ». نام محرّف «روح الجنان و روض الجنان » به یکی از چاپهای کتاب یعنی طبع میرزا ابوالحسن شعرانی نیز راه یافته است . در ایران و بویژه در زبان و قلم عموم این کتاب به نام کلی آن ، تفسیر ابوالفتوح رازی ، شهرت یافته است . روش تفسیر : شیوة تنظیم تفسیر ابوالفتوح رازی اصولاً کلامی ـ روایی است ، اما از آنجا که بر جنبه های ادبی واژه های قرآنی مانند مباحث لغوی و زبانی و استشهاد به اشعار عربی برای روشن شدن معانی کلمات و جنبه های صرف و نحوی نیز تأکید دارد، خصوصیت ادبی را هم می توان بر آن افزود. روش کار مؤلف ، پس از ذکر مقدمه ای کوتاه در معانی و اقسام قرآن و بحثی در معنای تفسیر و تأویل و استعاذه ، این است که آیه یا آیاتی از هر سوره را بترتیب ، از فاتحه تا ناس ، آورده و به صورت زیرنویس و لفظ به لفظ به فارسی استوار و پاکیزه ای ترجمه کرده است ، آنگاه از ابتدا، پس از ذکر بخشهای کوتاهی از آیات ، به تفسیر و شرح لغوی و صرفی و نحوی و فقهی و کلامی آن پرداخته و در هر مورد، اقوال و آرای مفسران و نحویان و لغویان و فقها و متکلمان را با استفاده از منابع متقدم ذکر کرده است . اشاره های تاریخی و قصص و حکایات و تمثیلات و مباحث فقهی نیز در کتاب آمده است . مباحث تکراری در آیات به موارد قبلی ارجاع شده است و خود مؤلف نیز به این نکته اشاره دارد .مباحث ذوقی و ادبی و عرفانی هم بیش و کم در خلال بخشهای تفسیری مطرح شده است . زبان تفسیر، چه در بخشهای ترجمه و چه در بخشهای تفسیری ، استوار و ادبی و در عین حال ساده است و جز در بخشهای اندکی از مقدمه و پاره ای مباحث ذوقی و عرفانی از شیوة نثر مرسل پیروی می کند. ترجمة آیات در نسخه های کهن یا نزدیک به زمان مؤلف ، اصیل و حاوی مفردات و تعبیرات کهن و لهجه ای است و از جهات متعدد زبانی با زیرنویس آیات در ترجمة تفسیر طبری قابل مقایسه است .اما این ترجمه ها در نسخه های متأخر، بویژه از سده های نهم و دهم به بعد، دستخوش تغییر و تحریف شده و به نثر و زبان روزگار کاتبان نزدیک گردیده است . جنبه های ادبی و زبانی تفسیر ابوالفتوح از جهات متعدد سزاوار توجه است. برخی مختصات زبانی و گویشی کم نظیر و مشخص که احتمالاً متعلق به گویش قدیم ری باشد، در کتاب دیده می شود که از نظر زبان شناسی اهمیت دارد تفسیر روض الجنان نزدیک به دویست سال تفسیرنویسی فارسی و نزدیک به پانصد سال تفسیرنویسی عربی را پشت سر دارد، بنابراین طبیعی است که از منابع تفسیر پیش از خود سود برده باشد؛ با این حال ، کوچکترین نشانه ای حاکی از استفادة او از تفاسیر فارسی پیش از خود از قبیل ترجمة تفسیر طبری ، تاج التراجم ، سورآبادی ، قرآن پاک ، تفسیر قرآن مجید معروف به تفسیر کیمبریج ، در دست نیست . شاید او با وجود میراث تفاسیر عربی خود را از رجوع به تفسیرهای فارسی بی نیاز می دیده است . ابوالفتوح رازی از تفاسیر فارسی و عربی زمان خود نامی نبرده است ؛ فقط چندین بار از زمخشری مؤلف الکشاف عن حقایق التنزیل با احترام یاد کرده و اشعاری از او نقل کرده اما از کشاف نامی نبرده است . نشانه هایی چون تصریح به نام و نقل آشکار مطالب ، استفاده ابوالفتوح رازی از اهمّ تفسیرهای عربی پیشین اعم از شیعه و سنّی را اثبات می کند. او در تفسیر خود از بسیاری مفسران پیشین ، از قبیل امام حسن عسکری علیه السلام ، ابوالقاسم کعبی ، ابومسلم محمدبن بحراصفهانی ، ابوعلی جبایی و پسرش ابوهاشم جبایی ، ابوبکر اصمّ، ابوالحسن رُمّانی ، زجّاج ، حسین بن فضل بجلی ، ابواسحاق ثعلبی ، فتّال نیشابوری و بویژه محمدبن جریر طبری ، نام برده و از تفسیرهای آنان و به طور خاص از تفسیر طبری استفاده کرده است . ابوالفتوح هنگام بحث فقهی و کلامی در آیات ، اقوال مفسران اهل سنّت را تقریباً با بی طرفی کامل ذکر کرده و نظر خود را بر مبنای فقه و کلام شیعه ، تحت عنوان «مذهب ما»، بیان داشته است. تفسیر ابوالفتوح در میان امّهات تفاسیر شیعی پیشین ، حتی در مباحث لغوی و معانی واژه های قرآنی و استشهاد به اشعار عربی ، با التبیان فی تفسیر القرآن شیخ طوسی و مجمع البیان فی تفسیر القرآن طبرسی قابل مقایسه است و از این نظر ظاهراً بر دو تفسیر دیگر رجحان دارد . ابوالفتوح ظاهراً از التبیان به طور مستقیم استفاده کرده اما به سبب قرب زمانِ تألیف از وجود مجمع البیان بی خبر بوده است و مشابهت این دو می تواند از اشتراک منابع و نزدیکی مشرب فقهی و کلامی دو مؤلف ناشی شده باشد. استفادة وسیع ابوالفتوح از منابع فقهی و کلامی فرق مختلف و مباحث تاریخی و قصص و حتی اسرائیلیات ، اهمیت آن را از این جهات نیز در میان آثار همگن سزاوار تحقیق کرده است . تفسیر ابوالفتوح رازی بر تفسیرهای عربی و فارسی بعد از خود اثر نهاده است . قاضی نوراللّه شوشتری ضمن ستایش از این تفسیر، اظهارنظر کرده که فخرالدین رازی اساس تفسیر کبیر خود را از این کتاب گرفته و برای دفع انتحال ، بعضی از تشکیکات خود را بر آن افزوده است . از میان تفسیرهای فارسی که از ابوالفتوح متأثر بوده و بوضوح و گاه به عین عبارت از آن نقل قول کرده اند، می توان به دو تفسیر پر آوازة شیعه ، جلاء الاذهان و جلاء الاحزان معروف به تفسیرِ گازر تألیف ابوالمحاسن حسین بن حسن جرجانی و منهج الصادقین ملافتح اللّه کاشانی اشاره کرد. متن این دو کتاب ، بویژه تفسیر گازر ، با روض الجنان اغلب یکسان و سزاوار سنجشهای دقیق است .تفسیر ابوالفتوح تقریباً از زمان حیات مؤلف مورد توجه بوده و مرتب استنساخ و رونویسی شده است . تاکنون 53 نسخة ناقص و کامل از این تفسیر در کتابخانه های ایران و دیگر کشورها شناسایی شده است . تفسیر ابوالفتوح را نخستین بار تنی چند از فضلا، از جمله ملک الشعرا صبوری ، در 1307 و 1309 در پنج مجلد آمادة چاپ کردند که دو مجلد آن در 1323 به فرمان مظفرالدین شاه و سه جلد باقی مانده در 1313ـ 1315 ش به دستور علی اصغر حکمت ، وزیر معارف وقت ، به چاپ رسید (همین چاپ ، که در پایان مجلد پنجم حاوی مؤخره ای به قلم محمد قزوینی در بارة مؤلف و تفسیر اوست ، در 1404 در قم به صورت افست منتشر شده است). چاپ دیگری از این کتاب در ده جلد در 1320 ش با تصحیح و حواشی مهدی الهی قمشه ای منتشر شد. چاپ سوم این کتاب در 1382 با تصحیح و حواشی میرزا ابوالحسن شعرانی در سیزده مجلد با نام روح الجنان و روح الجنان سامان یافت که بارها به طریق افست تجدید طبع شده است . آخرین چاپ آن در بیست جلد با تصحیح و مقابله با 38 نسخه کهن و ذکر نسخه بدلها و با مقدمه ای مبسوط به کوشش و تصحیح محمدجعفر یاحقی و محمدمهدی ناصح در سالهای 1365 تا 1376ش ، از سوی بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی منتشر شده است . آثار مفسر ابو الفتوح غیر از مجلّدات روض الجنان، روح الالباب، تبصره، العوام، رسائلی چند نیز به رشته تحریر برد."
در دانشنامه شیعی رُشد بدون توجه به اینکه متولیان بقعه کهن شیخ ابوالفتوح برای کسب در آمد از اسلام شیعی شکل گرفته و رسمیت یافته وی را به عبدالعظیم موسوم ساخته اند، هیئت احادیثی شیخ ابوالفتوح رازی در کسوت شیعی وی تحت نام عبدالعظیم حسنی از خاندان علوی فردی تاریخی مستقلی معرفی نموده اند. متولیان قدیم آن برای خالی نبودن عریضه و ایز گم کردن عمدی یا غیر عمدی شیخ ابوالفتوح مقبره ای را هم در جوار مقبره معروف و اصلی وی به نام خود شیخ ابوالفتوح رازی خوانده اند:
عبدالعظیم حسنی (از دانشنامه رشد)
حضرت عبدالعظیم فرزند عبدالله بن علی بن الحسن بن زید بن حسن بن علی بن ابیطالب علیهم السلام است که نسب او با 4 واسطه به امام مجتبی علیه السلام می رسد. او از بزرگان علماء و زاهدین و عابدین است، او مردی بزرگوار و متقی و از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی علیه السلام است. و نهایت توسل و توجه را به خدمت ایشان داشته و احادیث بسیار از ایشان روایت می کند.
حضرت عبدالعظیم روایت می کند که به حضور امام هادی علیه السلام رسیدم چون آن حضرت مرا دید فرمود ای ابوالقاسم مرحبا و آفرین بر تو، تو حقاً ولی ما هستی! عرض کردم: ای فرزند رسول خدا می خواهم دین و اعتقادات خود را بر شما عرضه کنم که اگر مورد رضایت و تأیید شماست بر آن باقی باشم تا خدا را ملاقات کنم حضرت فرمود: عرضه کن دین خود را؛ من نیز شهادت بر توحید و یگانگی خداوند و رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله و سلم و اینکه او بنده و رسول خدا و خاتم پیامبران است و پس از او پیغمبری نخواهد بود و دین او آخرین ادیان است و پس از او امام و خلیفه امیر المومنین علی علیه السلام و سپس حسن و بعد از آن حسین و بعد علی بن الحسین و بعد محمد بن علی و بعد جعفر بن محمد و بعد موسی بن جعفر و بعد علی بن موسی و بعد محمد بن علی علیه السلام و بعد از این بزرگواران توئی امام من ای مولای من!
امام هادی علیه السلام فرمود: بعد از من حسن است و بعد از او خلف جانشین او که غائب خواهد بود تا زمان خروج او برسد.
حضرت عبدالعظیم می گوید، سپس من ادامه دادم . گفتم: من معتقدم دوست این بزرگواران دوست خدا و دشمن ایشان دشمن خداست و اطاعت ایشان اطاعت خدا و معصیت ایشان معصیت خداست... سپس امام هادی علیه السلام فرمود:
ای ابوالقاسم به خدا سوگند دینی که خداوند برای بندگانش پسندیده همین دین است! بر همین اعتقاد ثابت بمان، خداوند تو را به قول ثابت در زندگی دنیا و در آخرت ثابت بدارد.
حضرت عبدالعظیم در اثر ستم حاکم زمان از شهری به شهر دیگر عزیمت نموده تا در ری در محله ای به نام ساربانان به طور ناشناس اقامت گزید و روزها در سردابی به عبادت و روزه مشغول و شبها خارج شده به زیارت قبری که هم اکنون در مقابل قبر خود اوست و متعلق به حمزه فرزند موسی بن جعفر علیه السلام است، می رفت.
در این مدت بسیاری از شیعیان او را می دیدند تا اینکه مردی از اهالی ری در خواب رسول خدا را دید که حضرت فرمود مردی از فرزندان فردا در این محل از دنیا خواهد رفت و در کنار درخت سیب در پای عبدالجباری و عبدالوهاب مدفون خواهد شد.
آن مرد برای خرید آن درخت به صاحب باغ مراجعه کرد لیکن صاحب باغ نیز شب گذشته همان خواب را دیده بود و محل آن درخت و تمامی باغ را وقف شیعیان نمود تا در آنجا مدفون شوند.
پس از مدتی حضرت عبدالعظیم مریض شد و به همان مرض از دنیا رفت و هنگامی که او را برای غسل آماده می کردند. در جیب لباسش نوشته ای دیدند که درآن نوشته بود:
من ابوالقاسم عبدالعظیم فرزند عبدالله فرزند علی فرزند حسن فرزند حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام هستم.
امام هادی علیه السلام به شخصی از اهالی ری که به خدمت ایشان رسیده بود فرمود: از کجا می آئی؟ گفت از زیارت امام حسین علیه السلام .
حضرت فرمود: بدان اگر قبر عبدالعظیم را (که نزد شماست) زیارت می کردی مانند کسی بودی که حسین علیه السلام را زیارت کرده است. "
منابع: منتهی الامال، ج 2، ص 391. و سفینه البحار، ج 6، ص 30.
مفصلترین توضیحات را در باب تاریخچه اسلامی بنای این زیارتگاه و بقعه آن را در دایرة المعارف بزرگ اسلام می توان پیدا نمود.
"آستانه حضرت عبدالعظيم (جلد: 1شماره مقاله:202)

آسْتانه حَضْرَتِ عَبْدُالْعَظیم، عنوانی که بر مرقد حضرت عبدالعظیم‎بن عبداله از نوادگان امام حسن‎مجتبی(ع) و بناهای وابسته و پیوسته به آن در شهر ری اطلاق می‎شود.
زمینه تاریخی: ابوالقاسم عبدالعظیم ‎بن عبدالله ‎بن علی‎بن حسن‎بن زیدبن حسن‎بن علی‎بن ابی‎طالب(ع) در روزگار امام‎هادی(ع) به قصد زیارت مرقد امام‎رضا(ع)، و به قولی به دستور امام هادی، خانواده خود را در مدینه گذارد (هدایتی، 17) و از سامرا وارد ری شد (بهبهانی، 196) و در محله ساریانان و کوی موالی، محل برخورد سه محله ویژه حنفیان و شافعیان و شیعیان (کریمان، 1/229)، در خانه یکی از شیعیان جای گرفت (نوری، 3/614). عبدالعظیم در همان شهر بیمار شد و چندی بعد درگذشت. تاریخ دقیق درگذشت او دانسته نیست. اما چون امام‎هادی میان سالهای 250-254ق/864-768م در سامرا بود و از همانجا عبدالعظیم را به ری فرستاد، نیز چون عبدالعظیم پس از امام‎هادی درگذشت، تاریخ فوت او می‎بایست پس از 254ق/868م باشد. چندی پیش از مرگ عبدالعظیم، مردی به نام عبدالجباربن عبدالوهاب رازی، که از گفته قزوینی رازی (ص 577) می‎توان دریافت که مذهب تسنن داشته است (کریمان، 1/388)، در پی خوابی که دیده بود باغ خود را برای دفن عبدالعظیم و شیعیان دیگر وقف کرد. پس از درگذشت عبدالعظیم جنازه او را در آن باغ نزدیک درخت سیبی به خاک سپردند (بهبهانی، 196). به همین سبب آرامگاه عبدالعظیم به مشهدالشجره معروف گشت (مرعشی، 50). حضرت عبدالعظیم مردی به پرهیزکار و دانشمند و از جمله محدثانِ «مرضی» بود (نوری، 3/614). او روایاتی از امامن معاصر خود بی‎واسطه نقل کرده است. نیز محدثان بزرگی چون احمدبن ابی‎عبدالله برقی و ابوتراب رویانی از او سماع حدیث کرده‎اند. کتابهایی همچون خُطَب امیرالمؤمنین (حلی، 64؛ نجاشی، 173) و یوم و لیله (نوری، 3/614) به او نسبت داده شده است.
بخش یکم ـ ساختمانها
باغی که پیکر حضرت عبدالعظیم را در آن به خاک سپردند، در دروازه باطان یا باب طاق (اصطخری، 170) یا ماطاق، بیرون از باروی ری عهد اسلامی واقع بود و این وضع تا حدود یک سده پیش دوام داشت، چنانکه ملاحسین کاشفی (د 906ق/1500م) به این معنی تصریح کرده است (ص 401). نیز نقشه‎ای که کرپورتر جهانگرد انگلیسی در روزگار فتحعلی‎شاه از ری کشیده، مرقد عبدالعظیم را در بیرون شهر نشان داده است (کریمان، 1/394). اما شگفت است که بیشتر منابع جغرافیای کهنتر به این مرقد اشاره‎ای نکرده‎اند. حتی مستوفی با آنکه از مقبره امامزاده حسن و ابراهیم خواص و یکی از نوادگان امام‎موسی که ظاهراً همان حضرت حمزه است، [در در ناحیهً غار ری] یاد کرده (ص 54)، نامی از عبدالعظیم نبرده است. (اصلاحیه:امامزاده حسن بن الحسن معروف به جیان که حمدالله مستوفی به همراه تهران در ناحیه غار نام می برد، در خود ناحیه جی تهران است. امامزاده ای که در ری نامی مشابه دارد، امامزاده ابوالحسن است نه امامزاده حسن، مقبره منسوب به حمزهً هم در ری است نه در نه غاریا خوار تهران).
مرقد حضرت عبدالعظیم همانند دیگر زیارتگاههای بزرگ در آغاز شامل بنای حرم یعنی هسته مرکزی و اصلی آستانه بود که به تدریج بناهای دیگری پیرامون آن احداث شد و به شکل مجموعه‎ای شامل ایوانها و صحنها و رواقها درآمد. بقعه امامزاده حمزه و امامزاده طاهر در جنب حرم عبدالعظیم نیز جزو بناهای آستانه به شمار می‎رود.
از نخستین بنای بقعه آگاهی دقیقی در دست نیست. کهنترین مأخذ مستندی که در باب بنای حرم تاکنون دیده شده است، سر در آجری درگاه اصلی حرم است که در آن به بانی سر در مذکور یعنی مجدالملک قمی بر اوستانی وزیر برکیارق سلجوقی (اواخر سده 5ق/11م) اشاره شده است. اما در کتیبه‎ای که در سالهای اخیر در دیوار سمت چپ همان درگاه تعبیه کرده‎اند، یادآور شده‎اند که در نیمه دوم قرن سوم هجری بنای بقعه توسط محمدبن زید داعی علوی (د 287ق/900م) تعمیر اساسی شده است. اگر این مطلب درست باشد، باید گفت که داعی زیدی اندکی پس از درگذشت عبدالعظیم، بقعه وی را که قبلاً بنا شده بود، تعمیر کرد و شاید هم بنای اصلی آن را ساخت.
گذشته از این، متخصصان پس از پژوهش در اطراف دیوار آجری درگاه اصلی حرم که دارای کتیبه سابق ‎الذکر روزگار سلجوقی است، یادآور شده‎اند که پاره‎هایی از زیر و کنار دیوارهای آن کتیبه در اطراف درگاه وردی، از آثار روزگار آل‎بویه است (کریمان، 2/419، حاشیه). از این‎رو می‎توان گمان کرد که دست کم همه این بخش از حرم ساخته آل‎بویه بوده و سپس در روزگار سلجوقیان به دست مجدالملک قمی نوسازی شده است. با این همه، برخی گفته‎اند که همه این سردر از آثار مجدالملک قمی و متعلّق به 495-498ق است (مصطفوی، 1/146) که این تاریخ نادرست به نظر می‎آید.
از روزگار سلجوقیان تا صفویان آگاهی درست و چندانی در باب تعمیر یا توسعه و احداث بناهای تازه در آستانه در دست نیست، ولی آشکار است که این بقعه در طی روزگار مورد توجه امیران و سلاطین ایران، خاصه حاکمان شیعی مذهب بوده است، چنان که حسام‎الدوله اردشیر، امیر آل ‎باوند در طبرستان سالانه 200 دینار به آن بقعه اختصاص داده بود (ابن‎اسفندیار، 120). این بقعه در روزگار تیموریان نیز مورد توجه بوده و آثاری از آن دوره برجای است. شاهرخ تیموری خود به زیارت آنجا رفته است (عبدالرزاق سمرقندی، 2/321).
آستانه حضرت عبدالعظیم در روزگار صفویان که نسب خویش را به امامزاده حمزه فرزند امام‎موسی کاظم می‎رساندند، بسیار مورد توجه واقع شد و آثار و ابنیه‎ای در اطراف حرم بنیاد گردید، و اهمیت این بقعه همواره فزونی یافت تا در روزگار قاجار که به سبب نزدیکی شهر ری به پایتخت، سخت مورد توجه واقع شد و بیشتر بناهای وابسته به حرم عبدالعظیم و امامزاده حمزه در همین روزگار ساخته یا تکمیل و تزیین گشت. در نیم سده اخیر نیز آستانه حضرت عبدالعظیم، مانند دیگر بقاع متبرکه و معروف ایران، رو به توسعه نهاد و با کشف آثار کهن و بسیار گرانبهایی از روزگار بویهیان به این سوی، بر اهمیت تاریخی آن بسی افزوده گشت و متولیان وقت به توسعه و تکمیل و تزیین هرچه بیشتر آستانه و تعمیرات بنیادی بخشهای کهن و پرارزش آن چون ضریح و صندوق همت گماشتند. ابنیه آستانه حضرت عبدالعظیم به شرح زیر است:
. 1حرم: همان‎طور که اشاره شد حرم هسته مرکزی و اصلی آستانه است و کهن‎ترین آثار تاریخی آستانه در همین بخش مشاهده می‎شود. حرم متشکل از چند بخش است:
ساختمان اصلی حرم: در باب ساختمان حرم، پیش از روزگار سلجوقیان، آگاهی مستندی در دست نیست. براساس کهنترین مأخذی که به نظر رسید، مجدالملک ابوالفضل اسعدبن محمد بر اوستانی (مقـ 492ق/1099م) وزیر شیعی مذهب برکیارق سلجوقی، «مشهد سیدعبدالعظیم حسنی به شهر ری و و بسی از مَشاهدسادات علوی و اشراف فاطمی(ع) فرموده یا آلت و عدّت و شمع و اوقاف» (قزوینی رازی، 220). در 1347ش که تغییراتی در مجموعه آستانه پدید آمد مطلب فوق به اثبات رسید، بدین‎گونه که در تعمیر مسجد بالاسر که در سمت غربی حرم واقع است، پس از برداشتن بخشی از اندودِ دیوار، رگ چین آجریِ آراسته‎ای هویدا شد. کارشناسان با آشکار شدن این دیوار برای دستیابی به مدارک قطعی در باب تاریخ ساختمان حرم، در پیرامون درگاه اصلی حرم نیز به کاوش پرداختند. پس از برداشتن اندود آن قسمت نیز، خشتهای پخته زیبا و سفالهای عالی با نقشهای دلپذیر و ستونها کوچکی روی دیوار، با حاشیه‎ای در پیرامون درگاه حاوی کتیبه‎ای زیبا نمایان شد که نام مجدالملک براوستانی را آشکارا به عنوانی بانی حرم یاد کرده بود (پیرنیا، 5؛ مشاهدات نگارنده، زمستان 1365ش). از سوی دیگر بر رویِ درِ آهنیِ کهنِ حرم، تاریخ 945ق/1538م یعنی روزگار شاه‎طهماسب اول نقش شده است، ولی به نظر کارشناسان، این در و کتیبه‎های کوفی آن باید مربوط به روزگار سلجوقیان باشد که سپس در روزگار صفویان بازسازی شده است (هدایتی، 24). بنای کنونی حرم، غیر از بخشهای کهنتری که به آن اشاره شد، بیشتر از آثار روزگار صفویان است.
حرم، بنایی 4 ضلعی است و مانند بیشتر بناهای روزگار سلجوقیان بر فراز 4 گوشه آن، 4 فیل‎گوش پدید آورده‎اند که در بالا شکل 8 ضلعی به خود می‎گیرد. بالاتر از آن نیز به سبب طاقبندیهای کوچک، 16 ضلعی به نظر می‎رسد (مصطفوی، 1/291). حرم در هر ضلع به وسیله دری به رواقهای مجاور گشوده می‎شود. درگاه اصلی حرم در شمال آن و رو به سوی ایوان بزرگ و ایوان شمالی، مدخل اصلی حرم در سوی مشرق بوده است (هدایتی، 27). دو مصراع (لنگه) در اصلی حرم زرّین است و احادیثی از پیامبر(ص) و امام‎رضا(ع) و امام‎هادی(ع) بر آن نقش شده است. سطح دولنگه در را برای محافظت خطوط و نقش و نگارهای آن و نیز دیوار آجری کهن کنار درگاه را از زمین به ارتفاع 2 متر با حفاظتی از شیشه پوشانیده‎اند.
درِ جنوبی حرم که از چوب است و بسیار زیبا منبت‎کاری شده و اشعاری بر ان حک گشته، به راهروِ جنوبی حرم در شرق امامزاده حمزه گشوده می‎شود. درب شرقی نیز به راهروِ شرقی حرم، و درِ غربی به مسجد بالاسر راه می‎یابد.
گرداگرد دیوارهای درون حرم، از پایین یا ازاره‎ای از سنگ مرمر سیاه و سفید به ارتفاع 65/1 متر پوشیده شده است. از بالای ازاره تا سقف و خود سقف به گونه زیبایی آینه‎کاری شده است. این آینه‎کاری در 1273ق/1857م به به فرمان ناصرالدین‎شاه انجام یافته است (مصطفوی، 1/161). زیر سقف، فیل‎گوشها زیبایی پوشیده از آینه دیده می‎شود. بر فراز این طاقها و گرداگرد حرم، بر کتیبه‎ای احادیثی نقش شده است.
ظاهراً دو بقعه امامزاده، حمزه و حضرت عبدالعظیم در قدیم از یکدیگر جدا بوده است. در سده 9ق/15م همراه با ساختمانهای اطراف، این دو بقعه به صورت یک مجموعه درآمده است. این معنی از 2 کتیبه چوبی مورخ 848ق/1444م بر روی درِ منبت‎کاری کهنی که پیشتر میان مسجد بالاسر و مقبره ناصرالدین‎شاه بوده و سپس آن را در دهانه راهروی که به شمال ایوان امامزاده حمزه منتهی می‎گردد کار گذاردند، هویداست(مصطفوی، 1/373، 374). در دیوار جنوبی حرم به سمت غرب، به احتمال ثوی محرابی بوده که مبدل به دالانی شده که اکنون به ایوان بقعه امامزاده حمزه مربوط شده است (پیرنیا، 6).
ضریح: کهن‎ترین مأخذ در باب ضریح مرقد حضرت عبدالعظیم، فرمان مورخ 950ق/1543م شاه‎طهماسب صفوی درباره متولی و موقوفات آستانه است. از فرمان یاد شده برمی‎آید که تا آن زمان بر گرد مزار، ضریحی نبوده است. طهماسب صفوی در این فرمان، برای جلوگیری از دست رساندن زایران به صندوق مزار، دستور داد که ضریحی چوبی بر گرد مزار نصب شود (هدایتی، 79). چنین می‎نماید که این ضریح تا روزگار فتحعلی‎شاه بر جای بوده است زیرا هیچ اطلاعی در باب مرمت یا تغییر ضریح طهماسبی تا روزگار قاجار، به دست نیامده است. فتحعلی‎شاه قاجار آن ضریح را با ضریحی از نقره تعویض کرده است (میرخواند، 10/106). این ضریح در روزگار ناصرالدین‎شاه تعمیر شد (ایرانشهر، 2/1332؛ مصطفوی، 1/151). با اینهمه در 1328ش به سبب لرزش سخت و سستیِ بنِ آن، پاره‎ای از بخشهای ضریح را تعویض کردند (همو، 1/150، 151) و آن را بر پایه‎ای از سنگ مرمر به ارتفاع 35 سانتی‎متر بر پای داشتند: اما بخش بالای ضریح شامل کتیبه‎ها و اشعار بر جای ماند. درازای ضریح 87/3 و پهنای آن 95/2 و ارتفاعش 40/2 متر است. در گرداگرد ضریح جمعاً 14 دهانه مشبک دیده می‎شود. در پشت این دهانه‎ها به استثنای دهانه میانی جبهه شرقی ضریح که درب ورودی آن به شمار می‎رود، صفحات شیشه‎ای بزرگی برای جلوگیری از دست رساندن زایران به صندوق تعبیه کرده‎اند. بر حاشیه بالای ضریح و گرداگرد آن کتیبه‎ای است که سوره الرحمن به خط ثلث بر آن نقش شده و در زیر، بر کتیبه دیگری اشعاری به فارسی رقم خورده است. در این اشعار، نام فتحعلی‎شاه، بانی ضریح نقره و امین‎السلطان، مجری تعمیر آن در روزگار ناصرالدین‎شاه خوانده می‎شود. بر فراز و گرداگرد ضریح، جمعاً 64 گلدان زرین زیبا ـ در هر طول 20 عدد و در هر عرض 12 عدد ـ و افزون بر این، در 4 گوشه ضریح، 4 گلدان زرین بزرگتر نصب شده است.
صندوق مزار: یکی از نفیس‎ترین آثار تاریخی آستانه عبدالعظیم، صندوق چوبی روی مزار است که در 4 سوی آن، زیارت‎نامه و آیات قرآنی به خط نسخ و ثلث برجسته، توسط یحیی‎بن محمد اصفهانی (مصطفوی، 1/149) حکاکی شده است و تاریخ 725ق/1325م بر روی آن قابل خواندن است. این صندوق به تصریح کتیبه روی آن، به دستور خواجه نجم‎الدین محمد، مقارن روزگار ابوسعید ایلخانِ مغول ساخته شده است. به تصریح کتیبه مذکور، بنای مرقد نیز از هموست (هدایتی، 23). اما خواجه‎نجم‎الدین می‎بایست مرقد را تعمیر کرده باشد، زیرا چنان که اشاره شد، تجدید بنای اصلی حرم در روزگار سلجوقیان و به فرمان مجدالملک انجام یافت. صندوق یاد شده که در اثر مرور زمان فرسوده شده بود، در 1329ش توسط حاج‎محمد صنیع خاتم، هنرمند مشهور عصر، به گونه زیبایی مرمت شد (مصطفوی، 1/150؛ هدایتی، 24) و اکنون به درازای 58/2 و پهنای یک و ارتفاع 20/1 متر بر جای است.
. 2گنبد و گلدسته‎ها: گنبد زراندود حضرت عبدالعظیم، خود از جمله آثار کهن آستانه است. این گنبد نیز نخستین‎بار توسط مجدالملک براوستانی، آنگاه که بقعه را تجدید بنا می‎کرد، ساخته شد، گنبد مانند دیگر گنبدهای بقاع متبرکه درجه اول دارای 2 جدار است. پوشش درونی، شامل طاق ضربی مدور و پوشش بیرونی مخروطی شکل بود که در روزگار شاه‎طهماسب تغییر شکل یافت ٠مصطفوی، 1/291) و در 1270ق/1854م به فرمان ناصرالدین‎شاه طلاکاری شد (کریمان، 1/391). ارتفاع گنبد از رأس تا سطح بام به صورت عمودی حدود 12 متر و به صورت محدب حدود 18 متر است. بر گرداگرد گنبد، 2 ردیف کتیبه نصب شده است. بر کتیبه‎های بالایی، اشعاری با خطوط زرین بر متن لاجوردی رنگ حاکی از طلاکاری گنبد به فرمان ناصرالدین‎شاه است. بر کتیبه زیرین که عریض‎تر از کتیبه بالای است، آیه «انا فَتَحْنالَکَ فَتْحاً مُبیناً» نقش بسته است. پوشش درونی گنبد، همراه با دیوارهای حرم آینه‎کاری شده است. گلدسته‎های حرم برخلاف گنبد، از آثار نیمه دوم سده 13ق/19م است و به فرمان ناصرالدین‎شاه، همراه با طلاکاری گنبد، بنا گشت (مصطفوی، 1/161). ارتفاع مناره‎ها از رأس تا سطح بام حدود 24 متر و قطر میله گلدسته‎ها یا بخش استوانه‎ای آن 2 متر است. از هر مناره به وسیله 2 پلکان داخلی به بالای آن می‎توان رفت. این مناره‎ها بر پایه‎های مربع‎شکل آجری به درازای هر ضلع 20/4 متر استوار شده است.
. 3صحنها و ایوانها: در اطراف حرم، صحنها و ایوانهایی است که بیشتر در روزگار صفویان و قاجاریان ساخته یا تعمیر و تزیین شده است. مهمترین صحن و ایوان فعلی، صحن و ایوان بزرگ آستانه در شمال حرم است. این بنا در روزگار ناصرالدین‎شاه ساخته شد. ساختمان ایوان بزرگ آینه در این صحن که اکنون در دو سوی آن کفش‎کنها واقع است، به دستور میرزاابراهیم‎خان امین‎السلطان آغاز شد و در زمان فرزندش میرزاعلی‎اصغرخان در1309ق/1891م م به پایان رسید (مصطفوی، 1/151). این دیوان دارای 10 ستون سنگی بلند و بسیار زیباست. ازاره ایوان از سنگ مرمر سیاه و سفید است. در بالای مدخل ایوان به سوی حرم، کتیبه‎ای بر کاشی نقش گشته که از نام بانی آن حکایت دارد. برخی حدس زده‎اند که سابقاً به جای رواق و ایوان شمالی، مسجدی بوده که بخش آستانه محسوب می‎شده است. کتیبه‎های 2 جفت درِ منبت‎کاری که در خزانه است، نام جنت‎سرا را اد می‎کند و این احتمال هست که مسجدی در بخش شمالی حرم به نام جنت‎سرا وجود داشته است (همو، 1/157). در سالهای اخیر این صحن سنگفرش شد و آینه‎کاری ایوان آن تجدید گشت. در شرق صحن بزرگ، بنای امامزاده‎طاهر جای دارد. ایوان جنوبی حرم در 944ق/1537م به فرمان شاه‎طهماسب اول ساخته شد (ایرانشهر، 2/1331؛ هدایتی، 26) و در 1270ق/1854م به فرمان ناصرالدین‎شاه توسط میرزاآقاخان نوری آینه‎کاری و تزیین شد (کریمان، 1/391). صحنهای دیگر آستانه در گرداگرد حرم عبارتند از: 1. صحن باغ طوطی یا مدرسه امین‎السلطان در شمال غربی حرم؛ 2. صحن ناصرالدین‎شاه، یا صحن ولیعهدی که اکنون به صحن کاشانی معروف است، در غرب حرم؛ 3. صحن باغ علی‎جان در شرق حرم؛ 4. صحن جنوبی که به صحن امامزاده حمزه معروف است.
. 4رواقها و مسجدها: مسجد و رواق بالاسر، در غرب حرم، از ساخته‎های روزگار صفویان، محوطه‎ای بزرگ است که به وسیله راهرو و پنجره‎هایی در غرب آن به صحن ناصرالدین‎شاه مربوط می‎شود. ازاره این مسجد از سنگ مرمر سیاه و سفید است. از بالای ازاره تا سقف و خود سقف آینه‎کاری است. این رواق دارای محرابی بسیار زیبا از کاشیهای معرق رنگارنگ است که بر روی آنها و گرداگرد محراب آیات قرآنی نقش شده است.
میان مسجد بالاسر و حرم عبدالعظیم از سوی شرق، دری زیبا و منبت‎کاری است که به شهادت کتیبه روی آن، در 1271ق/1855م به دستور اعتمادالدوله و توسط میرزامحمدحسین شیرازی ساخته شده است. بر بالای این در، پنجره‎های مشبک واقع است که گرداگرد آن مانند سایر بخشهای دیوار رواق آینه‎کاری است.
در جنوب مسجد بالاسر رواق دیگری است که از جنوب به حرم امامزاده حمزه و از شرق به حرم عبدالعظیم می‎پیوندد. این رواق نیز دارای ازاره‎ای از سنگ مرمر سیاه و سفید و از بالای آن تا سقف و خود سقف آینه‎کاری است (مشاهدات نگارنده).
در شرق حرم عبدالعظیم، مسجد زنانه یا پایین پا، از ساخته‎های روزگار صفویان (مصطفوی، 1/293)، واقع است که پیش از احداث صحن و ایوان شمالی، مدخل اصلی حرم بود. ولی سپس آن مدخل را مسدود و دهلیز آن را به مسجد زنانه تبدیل کردند (هدایتی، 272). همان سان که اشاره شد، از کتیبه‎های درهای منبت‎کاری که اکنون ر خزانه آستانه است، می‎تواند حدس زد که مسجدی به نام مسجد جنت‎سرا در بخش شمالی حرم بوده است (مصطفوی، 1/157؛ هدایتی، 27). دور نیست که آن مسجد، همان رواق کوچکی باشد که اکنون میان ایوان بزرگ شمالی و حرم عبدالعظیم واقع است. این رواق از سوی جنوب به وسیله 2 در زرین بزرگ به حرم می‎پیوندد. ازاره رواق از کاشی معرق و رنگارنگ است و از بالای آن تا سقف و همه سقف آینه‎کاری است. میان این رواق و مسجد زنانه یا مسجد پایین پا در شرق حرم، درِ بزرگ چوبی زیبایی جای دارد که کتیبه‎ای حاوی آیات قرآن مجید بر حاشیه آن حکاکی شده و بر بالای آن تاریخ 904ق/1499م ـ روزگار تیموریان ـ قابل مشاهده است.
. 5امامزاده: الف ـ بقعه امامزاده حمزه (هـ م)، فرزند امام موسی‎کاظم(ع) از بقاع متبرکه معروف و در طرف جنوب غربی حرم عبدالعظیم واقع است. امامزاده حمه از 4 سوی به بیونات اطراف می‎پیوندد. درِ شمالی به رواق میان مسجد بالاسر و حرم امامزاده حمزه، درِ جنوبی به مسجد زنانه و درِ شرقی به راهروِ جنوبی حرم عبدالعظیم متصل است. درِ غربی را اکنون با دیوار مسدود ساخته‎اند؛ ب ـ بقعه امامزاده طاهر (هـ م) از فرزندان امام زین‎العابدین(ع)، نیز از بقاع متبرکه جنب آستانه عبدالعظیم و در سوی شرقی صحن بزرگ، میان این صحن و باغ علی‎جان واقع است.
. 6موزه و خزانه: چنان که اشاره شد، حرم حضرت عبدالعظیم از دیرباز مورد توجه بوده است و از همان روزگاری که نخستین بنای بقعه پی افکنده شد، به تدریج آثاری در اطراف حرم پدید آمده و اشیایی از سوی امیران و وزیران و مردم به حرم اهدا شده که هریک نسبت به قدمت و نفاست خود از جمله ارزشمندترین آثار هنری اسلامی به شمار می‎روند. پاره‎ای از این آثار برای جلوگیری از فرسودگی و ویرانی، در تعمیرات متعدد آستانه، به خزانه منتقل گشته، و برخی هم مانند کاشیها و رگ‎چینهای آجری اطراف حرم، در جای خو با پوششهای شیشه‎ای محافظت شده‎اند. کهنترین خبر مستند در باب خزانه آستانه عبدالعظیم را در فرمان مورخ 950ق/1543م شاه‎طهماسب صفوی می‎توان یافت که وی طی آن دستور داده در میان منازل اطراف آستانه، محلی مناسب برای خزانه جدید بیابند (هدایتی، 79). از این فرمان آشکارا برمی‎آید که پیش از آن هم در آستانه عبدالعظیم محلی برای خزانه بوده که لابد اشیای نفیس و هدایای زایران و احیاناً نقدینه‎ها را در آنجا نگه می‎داشته‎اند. در سالهای اخیر نیز تعدادی از آثار نفیس آستانه را به خزانه منتقل ساخته‎اند که از آن میان می‎توان به اشیاء زیر اشاره کرد:
الف ـ دو در آهنی با کتیبه‎هایی به خط کوفی به ابعاد 70 و 120 سانتیمتر که به نظر می‎رسد ازجمله کهنترین آثار این بنا و متعلق به روزگار سلجوقیان باشد. با آنکه بر روی کتیبه‎ها تاریخ 945ق/1538م دوره سلطنت شاه‎طهماسب اول صفوی دیده می‎شود، به عقیده کارشناسان این خط کوفی مربوط به خطوط دوره سلاجقه (سده 5 و 6ق/11 و 12م) است و حتی نمی‎تواند مربوط به سده 7ق/13م باشد چه رسد به سده‎های 9 و 10ق/15 و 16م (مصطفوی، 1/154، 155). اگر قدمت این کتیبه‎ها به ثبوت رسد، می‎توان حدس زد که این 2 کتیبه بر درهایی مربوط به روزگار سلاجقه نصب بوده و در روزگار صفویه آن درها را به سبب فرسودگی تعویض یا مرمت و همان کتیبه‎های قدیم را با تغییراتی بر درهای جدید نصب کرده‎اند. این 2 در بعدها در انتهای معبر جنوب غربی امامزاده حمزه نصب شده است (همانجا) و سپس به سبب نفاست، آنها را به خزانه منتقل ساخته‎اند.
ب ـ دو درِ منبت‎کاری بسیار کهن و زیبا به ابعاد 77/1 و 94/0 متر مربوط به روزگار شاه‎اسماعیل اول صفوی که اشعاری به خط ثلث برجسته بر آن نقش بسته است (هدایتی، 26، 27). از این اشعار تاریخ 918ق/1512م به دست می‎آید که مربوط به روزگار حکومت شاه‎اسماعیل اول صفوی است. حدس زده‎اند که این درها پیش از احداث صحن بزرگ و ایوان شمالی، مدخل اصلی حرم از سوی مشرق، یعنی مسجد زنانه فعلی بوده است (مصطفوی، 1/156، 157).
ج ـ یک در منبت‎کاری نفیس که مدتها پیش از آن را از گوشه جنوب شرقی مسجد بالاسر حرم برداشتند و در شمال ایوان امامزاده حمزه نصب کردند و سپس به خزانه آستانه منتقل ساختند.
گفته‎اند که این در قبلاً در مسجد هولاکو که بعداً به آرامگاه ناصرالدین‎شاه تبدیل شد جای داشته است. بر روی این در 2 کتیبه به خط ثلث برجسته هست که می‎گویند. بر روی دری کهن‎تر بوده و پس از تعویض آن، کتیبه‎های مذکور را بر روی در جدید نصب کرده‎اند. بر این کتیبه‎ها تاریخ 848ق/1444م دیده می‎شود. از این‎رو این کتیبه‎ها و احتمالاً درِ اصلی، از ساخته‎های روزگار شاهرخ تیموری است (مصطفوی، 1/156).
د ـ یک پنجره از کاشی مشبک بسیار نفیس به ابعاد 58/1 و 56/1 متر، مرکب از 12 خشت کاشی. این پنجره بر فراز در میانی ایوان بزرگ شمالی نصب بوده و به استناد کتیبه‎ای که مربوط به آخرین آینه‎کاری عصر قاجار در ایوان مذکور است، در عهد ناصرالدین‎شاه به دستور امین‎السلطان در 1309ق/1891م ساخته شده است (همو، 1/160).
هـ ـ چیزهایی از قبیل پرده‎های بسیار نفیس، قرآنهای خطی، فرشهای متعدد، شمعدانهای قدیمی و پرارزش و تابلوهای نقاشی و روپوش زری و کهن صندوق مزار مربوط به روزگار صفویه.
هم‎اکنون برای گردآوری و طبقهظبندی این اشیاءِ نفیس به گونه‎ای که در معرض بازدید علاقه‎مندان قرار گیرد، ساختمانی ویژه موزه آستانه در غرب صحن ناصرالدین‎شاه در دست ساختمان است. درِ غربی این موزه متشکل از سر در کاشی بسیار کهن و زیبای حرم است که قبلاً برای جلوگیری از فرسودگی و انهدام به خزانه منتقل گشته بود. با آغاز بنای موزه، این سردر و کتیبه‎های بسیار کهن و زیبای آن توسط استادان فن، در غرب موزه نصب شده است.
. 7کتابخانه: همراه با اشیای گرانبهایی که در طی روزگار به آستانه حضرت عبدالعظیم اهدا یا وقف شده، کتابها و قرآنهای خطی نفیسی هم بوده است، چنانکه شاه‎عباس صفوی در 1037ق/1627م تعداد 119 جلد کتاب وقف آستانه کرده که 3 جلد از آنها هنوز باقی است (کتابخانه مرکزی، 3/64).
لابد کتابخانه‎ای در آستانه بوده است که میرزامحمدتقی نوری در حدود 1230ق/1814م از آن استفاده کرده است. اما از محل و چگونگی در محل فعلی کفش‎کن ایوان بزرگ بوده (مصطفوی، 1/158)، ظاهراً می‎بایست مربوط به روزگار قاجار باشد که طی آن ابنیه و بیوتات آستانه توسعه یافته است. در 1324ش دایر بوده است. در اردیبهشت آن سال در جنوب امامزاده حمزه، کتابخانه‎ای در 2 طبقه ساخته شده که تاکنون نیز برجای است. کهن‎ترین قرآن خطی آستانه که در فهرست راهنمای گنجینه قرآن موزه ایران باستان ثبت شده، قرآنی است بسیار نفیس به خط نسخ و ثلث که در 940ق/1533م به روزگار شاه‎طهماسب اول نگاشته شده است (هدایتی، 28؛ مصطفوی، 1/159). نیز مجموعه اسناد و فرامین و وقفنامه‎های آستانه که به همت احمد هدایتی گردآوری شده، در کتابخانه نگاهداری می‎شود. کهن‎ترین سند رسمی، فرمان شاه‎طهماسب درباره اوقاف و تولیت آستانه عبدالعظیم است. کتابخانه آستانه هم‎اکنون نزدیک به 000‘6 جلد کتاب چاپی و خطی دارد.
بخش دوم ـ تولیت
تولیت بقاع متبرکه و املاک و رقبات وابسته به آنها، اساساً بر طبق شرع، وابسته به نظر واقف است و از همین روی متولیان مختلف از سوی واقفان املاک و رقبات عهده‎دار اداره امور مربوط به تولیت خود بوده‎اند. ولی برای جلوگیری از تصرفات نامشروع و هماهنگ کردن امور مربوط به موقوفات، از روزگاران گذشته چنین مرسوم شده که تولیت واحدی با تأیید سلطان وقت تعیین گردد که کارگزاران دولت نیز در امور مربوط به آن از دستورهای او پیروی کنند.
درباره متولیان آستانه عبدالعظیم پیش از روزگار صفویه، سندی مکتوب دیده نشده است. کهن‎ترین اثری که در این باب به دست آمده، فرمان شاه‎طهماسب صفوی است که طی آن تولیت مزرعه‎ای به نام مبارک‎آباد درخوارری را که طغرل سلجوقی وقف آستانه کرده بود، به سیدشرف‎الدین واگذاشته است (هدایتی، 909). از روی فرمانهای دولتی که از عهد صفویّه تا کنون به جای مانده است می‎توان سلسله متولیان آستانه را که نوادگان آنها تا چند سال پیش عهده‎دار تولیت این آستانه بودند، شناخت. در روزگار شاه‎طهماسب، میرزاحبیب‎الله، فرزند بزرگ میرسیدحسین خاتم‎المجتهدین و نواده دختری محقق ثانی، به تولیت آستانه گمارده شد. سپس جای او را میرزاابراهیم شیخ‎الاسلام نواده خاتم‎المجتهدین گرفت و تولیت آستانه در خانواده او ادامه یافت (ایرانشهر، 2/1337). در 1330ق/1912م چندی پس از تشکیل وزارت معارف و اوقاف، تولیت‎میرزا هدایت‎الله از همان سلسله، از سوی کسانی که مأمور نظارت و رسیدگی به موقوفات آستانه شده بودند، تأیید شد (همانجا) و فرزندان او نیز تا چند سال پیش اداره آستانه را به عهده داشتند. نام این متولیان در فرامین شاهان صفوی و کتاب تحفه سامی اثر سام‎میرزا فرزند شاه‎اسماعیل صفوی آمده است. از شاه‎عباس و شاه‎طهماسب دوم و اشرف افغان و کریم‎خان زند و شاهان قاجار نیز فرامینی درباره تولیت در دست است.
بخش سوم ـ موقوفات:
همگام با افزایش اهمیت و توسعه آستانه حضرت عبدالظیم، از دیرباز کسانی مزارع و املاک و رقبات و اشیائی، غالباً با تعیین مورد مصرف آنها، وقف آستانه کرده‎اند و فرمانهایی نیز از سوی حاکمان وقف درباره موقوفات صادر شده که هم‎اکنون پاره‎ای از آنها در دست است. کهن‎ترین خبری که درباره اوقاف آستانه دیده شد، روایت قزوینی رازی (ص 220) است که می‎گوید مجدالملک براوستانی اوقافی برای حضرت عبدالعظیم مقرر داشته است. کهن‎ترین فرمان دولتی در این باره، فرمان مورخ 960ق/1553م شاه‎طهماسب است که صورت موقوفات غیرمنقول آستانه با مشخصات کامل در آن ذکر شده است.
براساس این فرمان، 16 رقبه مزرعه و باغچه در ری و شمیران و شهریار، از جمله املاک وقفی آستانه بوده که امروزه 5 رقبه از آن باقی و در تصرف آستانه است(ایرانشهر، 2/1335) و بقیه در طی روزگار به علت نابسامانیهای سیاسی و سوءاداره آستانه، توسط کسانی تصرف شده است کهن‎ترین رقبه وقفی مشخص، مزرعه مبارک‎آباد معروف به خیرآباد واقع در ناحیه خوار شهر ری بوده که طغرل سلجوقی وقف آستانه کرده است (هدایتی، 90، «فرمان شاه‎طهماسب»). به جز فرمان شاه‎طهماسب، فرامین دیگری از سلاطین صفویه و زندیه و قاجاریه در دست است. موقوفات آستانه شامل زمینهای کشاورزی، روستا، قنات آب، ساختمان و اشیای گوناگون ات (برای سایر موقوفات، نکـ کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد، فهرست میکروفیلمها، 1/10-12).

مآخذ: ابن‎اسفندیار، محمدبن حسن، تاریخ طبرستان، به کوشش عباس اقبال، تهران، کلاله خاور، 1320ش، ص 120؛ اصطخری، ابواسحاق ابراهیم، مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347ش، ص 170؛ اعتمادالسلطنه، محمدحس‎خان، مرآت‎البلدان، به کوشش پرتو نوری علاء و محمدعلی سپانلو، تهران، اسفار، 1364ش، 1/513؛ ایرانشهر (ذیل اوقاف)، 2/1331-1332؛ بهبهانی، محمدباقر، تعلیقات علی منهج‎المقال، تهران، 1306ق، ص 196؛ پیرنیا، محمدکریم، «درگاه و کتیبه آستانه حضرت عبدالعظیم»، مجله باستانشناسی و هنر ایران، س 2، شمـ 2 (بهار 1348ش)، صص 4-6؛ جواهرکلام، عبدالعزیز، تاریخ تهران، تهران، منوچهری، 1357ش، صص 18، 30؛ حلی، حسن‎بن یوسف، خلاصه‎الاقوال فی معرفه‎الرجال، تهران، 1310ق، ص 64؛ شوشتری، قاضی نورالله، مجالس‎المؤمنین، تهران، اسلامیه، 1375ق، 2/458، 460؛ عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدبن، به کوشش محمدشفیع، لاهور، 1365ق، 2 (1)/321، 322؛ عطاردی قوچانی، عزیزالله، عبدالعظیم‎الحسنی حیاته و مسنده، تهران، 1343ش، صص 295، 296؛ فصیحی خوافی، احمدبن محمد، مجمل، به کوشش محمودفرخ، مشهد، باستان، 1339ش، 3/264؛ قزوینی رازی، عبدالجلیل، النقض، به کوشش جلال‎الدین محدث، تهران، انجمن آثار ملی، 1358ش، صص 220، 577؛ کاشفی، ملاحسین واعظ، روضه‎الشهداء، به کوشش ابوالحسن شعرانی، تهران، اسلامیه، 1349ش، صص 253، 401؛ کتابخانه مرکزی، فهرست خطی، 3/64؛ کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد، فهرست میکروفیلمها، 1/10-12؛ کجوری، محمدباقر، جنه‎النعیم، تهران، 1296ق، صص 444، 450؛ کربلایی تبریزی، حافظ‎حسین، روضات‎الجنات، به کوشش جعفرسلطان قرایی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1349ش، 2/660 حاشیه؛ کریمان، حسین، ری باستان، تهران، انجمن آثار ملی، 1345ش، 1، 2، جمـ ؛ مرعشی، محمدباقر، الرواشح‎المساویه، قم، کتابخانه آیت‎الله مرعشی، 1405ق، ص 50؛ مستوفی، حمدالله، نزهه‎القلوب، به کوشش گای لسترنج، لیدن، 1331ق، ص 54؛ مصطفوی، محمدتقی، آثار تاریخی تهران، تهران، انجمن آثار ملی، 1361ش، جمـ ؛ نجاشی، احمد، رجال، بمبئی، 1317ق، ص 173؛ نوری طبرسی، حسین، مستدرک‎الوسائل، تهران، اسلامیه، 1382ق، 3/614؛ هدایت، رضاقلیخان، روضه‎الصفای ناصری، تهران، خیام، 1339ش، 10/106، 811؛ هدایتی، محمدعلی، آستانه ری، مجموعه اسناد و فرامین، تهران، 1344ش، جمـ ؛ نیز: تحقیقات محلی نگارنده مقاله، زمستان 1365ش.
صادق سجادی"