پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۸

تحقیقی در باب معنی لفظی نام کوه قافلانتی (کپی-لان-تی)

نگارنده قبلا با توجه به موضوع وجود ببرهای جنگلهای مازندران بدین نتیجه رسیده بودم که قرون دوردست در جنگلهای میمون وجود داشته است چه ببر این گربه سان سنگین وزن همانند پلنگ و حتی شیر قادر به یورش و جهش تیز و تیز نیست و لذا غالبا از گوشت میمونها تغذیه می کند. وجود میمونهای فراوان در بخشي از فولکلور معروف آذری از ادبيات عاميانه محلي کهن که مادرم پنجاه سال پیش برایمان می خواند باقی مانده است و این شعر فولکلوریک توسط بهروز دهقانی و صمد بهرنگی به خوبی تدوین شده است به جايي مي رسد که در آن مي گويد:
" کليد دوه بويونيندا ، دوه گيلان يولوندا ، گيلان يولي سر به سر ، ايچينده ميمون گزه ر " که ترجمه آن به فارسي نزديک به اين مضمون است " کليد در گردن شتر ، شتر در راه گيلان ، در داخل سراسر راه گيلان ميمون گشت و گذار می کند. "
اين روایت شعر گونه و فولکلوریک که قرن ها قبل در اردبيل سروده شده است اين مطلب را که راه اردبيل به گيلان که پس از گذر از پيچ و خم هاي گردنه حيران به آستارا متصل مي شود در آن زمان پوشيده از جنگل هاي انبوه بوده و در داخل آن ها ميمون وجود داشته است.
میدانیم اکنون در هيچ نقطه از جنگل هاي شمال ايران ميمون مشاهده نمي شود و نسل اين حيوان در اين مناطق بطور کلي از بين رفته است.
احمد کسروی در کتاب کاروند خود به درستی جزء تی در نام کوه قافلانتی را در زبانهای کهن هندو ایرانی به معنی کوه میگیرد. ولی به سراغ منشأ کلمه قافلان نمی رود. اگر جزء لان را جدا از قاف به معنی لانه و مکان بگیریم در این صورت قاف (علی القاعده کاپ) باید اشاره به نام حیوانی باشد. و پیداست که این نشانگر واژه فارسی کهن کپی یعنی میمون است. آلترناتیو ترکی کاپلان -تی (کوه پلنگ) هم برای آن متصور است. از این میان نظر به فصل نهم کتاب پهلوی بندهش که در موضوع چگونگی کوهها از کوه قاف به عنوان کپک اسم برده شده است؛ معلوم میشود که صواب آن است که این عنوان را به معنی میمون (و یا به احتمال کمتر به معنی کبک) بگیریم و مراد از این کوه را همین کوهستان قافلانتی (قافلانکوه) به شمار بیاوریم.
فولکلور آذری مذکور که در آن راجع به گیلان و از میمون های سر راه آن صحبت میکند از این قرار است:
اوشودوم اوشودوم داغدان آلما داشیدیم (بسیار سردم شد هنگامیکه از کوه سیب حمل کردم)
من آلمادان بزاردیم درین قویو قازاردیم (من از سیب ها بیزار بودم برایشان چاه کندم)
درین قویو بش گچی بشیده ارکح گچی (چاه عمیق بود و کنارش پنج بز نر)
ارکح قازاندا قاینار قنبر یانیندا اوینار (بز نر در دیگ شد و قنبر کنارش به رقص در آمد)
قنبر گدر اودونا قارقا باتار بودونا (قنبر رفت هیزم بیاورد که خار برانش فرو رفت)
قارقا دگیر قمیش دی بش بارماغی گومیش دی (خار نبود و نی بود که هر پنج انگشتش نقره بود)
گومیشی وردیم تاتا تات منه داری وردی (سیم را دادم به تات و تات به من ارزن داد)
دارینی سپدیم قوشا قوش منه قنت وردی (ارزن را دادم به پرنده ای و او به من بال داد)
قنتدندیم اوشماغا حاخ قاپوسین آشماغا (به پرواز در آمدم تا در حق و حقیقت را باز کنم)
حاخ قاپوسی کلیددی ( اما در حق و حقیقت بسته بود)
کلیدی دوه بوینوندا دوه گیلان یولوندا (کلید در گردن اشتر و اشتر در راه گیلان)
گیلان یولو سربه سر ایچینده میمون گزر (و سرتاسر راه گیلان پر از میمونهایی جست و خیز کننده)
میمونین بالالاری منی گوردی آغلادی ( بچه های میمونها که مرا دیدند از ترسشان گریستند..)
...
نظر به اینکه در منطقه اران (جمهوری آذربایجان کنونی) از عهد چهارمین پادشاه ماد فرورتیش (فرود-سیاوش) ترک زبانان اوتی (=آذری، آگوانی، آلوانی، ارانی) سکنی گرفته بودند؛ لذا آغاز تاریخ پدید آمدن و یا ترجمه این شعر فولکلوریک می تواند تا اواسط قرن هفتم پیش از میلاد فراتر رود.
تحقیقی در تاریخ اساطیری مازندران و گیلان:
در رابطه با نام و نشان قافلانکوه گفتنی است که خود نام ولایت شمالی آن یعنی گیلان (جایگاه گیاهان=جنگل) و حتی نام کهن دیگر آن یعنی دیلمنستان (علی القاعده در هیئت دار/دائورو -مان-ستان) مازندران (در شکل مئثن- دار- ان) و را می توان به معنی جایگاه جنگلی گرفت. نام اوستایی این نواحی یعنی ورنه (نهفته از باغ و گیاه) گویای همین نکته است. نام مردمان کهن این نواحی که به صور کادوسیان و کاسپیان ذکر شده است در زبانهای ایرانی کهن به معنی مردم سگپرست می باشند. جغرافی نویسان یونان باستان به صراحت از این سنت نزد ایشان خبر داده اند و استرابون در کنار آن همچنین از سنت مادرسالاری نزد تبریان (تپوریان، آماردان) یاد نموده است. نام کهن دیگر گیلان یعنی دیلمنستان را همچنین می توان به معنی محل عقاب/سیمرغ پرستان گرفت. در این صورت آن از ترجمه ظاهری نام دیلمنستان در زبان اکدی پدید آمده است چه کاسوسو (شکلی از نام کادوسی) به معنی عقاب بوده است. اما نظر به اینکه نام کاذیشیان (کادوسیان) در عهد ساسانی به خویشاوندان کاسپیان و کادوسیان یعنی گوتیان (نیاکان کردان با توتم سگ اساطیری شاخدار) نیز اطلاق شده است، لذا معنی اصلی این نام باید همان پرستنده توتم سگ افسانه ای بالدار و شاخدار بوده باشد. از اینجاست که نامهای اوستایی مردم کردستان و خود کردستان تئوژیه (تازی، توژیک) و فریان تورانی (پرستندگان توتم سگ-بزکوهی) و سئوکستان (سرزمین سگپرستان) قید شده است. در این رابطه موضوع معنی لفظی نام بومی کهن فلات ایران (غالبا منظورمناطق ساحلی شمال یا جنوب ایران) یعنی دیلمون به میان می آید که در زبانهای مختلف سامی به معنی جزیره معبد آبها، سرزمین روباه و در زبانهای ایرانی معنی سرزمین سیمرغ (نیمه عقاب، نیمه شیر) پایگاه مرکزی ایزد دانا (زروان-اهورامزدا/انکی) و سرزمین جنگلی را میدهد. از این میان سرزمین سیمرغ (زروان- آنزو= سیمرغ دانش و خرد کهن فلات ایران) مفهوم فراگیرتر و مستدل تری را افاده می نماید. در اساطیر گرجی از کوروشا به عنوان سگبالدار شکارگر بزان کوهی و فرزند عقابی به نام اوربی (فراخ بال ودم) اسم برده شده است. به نظر میرسد از این جهت هم بوده است که فریدون-کورش که نزد کنسیاس فرزند آترادات پیشوای آماردان (رستم هفخوان مازندران) به شمار رفته، در اوستا از سرزمین سیمرغ پرستان ورنه (گیلان و مازندران) تصور شده است. در اساطیر ایرانی نام دیلمون با زروان (زال زر سیمرغ آشیان) قابل قیاس است که در صورت در نظر گیری قاعده تبدیل حروف، صورتهای متفاوت یک نام واحدی هستند. می دانیم که زروان همانند آنزو (=خدای خرد، محافظ الواح تقدیر) در اخبار سومریان به شکل نیمه عقاب و نیمه شیر تصویر گردیده است. سومریان او را با خدای سیمرغ سیمای خود نین گیرسو (ایزد آتشکده) شوهر بابا (=سیمرغ تقدیر و تسهیم، بی بی شهربانو اساطیری) معادل میگرفته اند. اسطوره نین گیرسو (معادل آترادات، آذر) و بابا (بی بی شهربانو) در روایات ملی ایران به صورت داستان گیو (در اینجا به معانی جاودانی، دستان) و بانوگشنسب (شیرزن) باقی مانده است. نین گیرسو سوای گیو با بهرام ایزد جنگ و آتشکده ها و گرشاسپ/رستم (در هم شکننده راهزنان) که در اصل همان آترادات پیشوای آماردان تاریخی (رستم دستان هفتخوان مازندران) است که مهاجمین آشوری به مازندران را در پای حصار شهر آمل کشتار نموده و سرنوشت ایران مستقل را برای نخستین بار در تاریخ رقم زده است.

شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۸

نقد و بررسی مقاله "نظری در باره هویت مادر سیاوش" از جلال خالقی مطلق

ایران جزیره دور افتاده و متروک از دیگر تمدنها خصوصاً مرکز فرهنگی دنیای باستان یعنی بابل نبوده است و سومریان و اکدیان در غالب نقاط ایران سکنی از جمله سمت کردستان، ری، قم و کاشان سکنی داشته اند. اساطیربابلیها هم همین را میگویند. برای مثال گیلگامش برای یافتن گیاه جاودانگی در دریای مصب رودخانه ها (مازندران) از کوه مشو (میشو مرند) عبور می نماید. یعنی همان نواحی که مجسمه گیلگامش از آنها پیدا شده است و یا شهر کاشان (شهر چشمه ها) به نام دژ بابلیان خوانده میشده است. الهه نین لیل (الهه باد) را ساکن سرزمین دیلمون (سرزمین روباه) یعنی ایران ماقبل حکومتهای سرتاسری ذکر میکنند. نام دیگر این الهه سود (ساکن دوردست ها) بوده است و بی شک همین نام است که به شکل سودابه به شاهنامه رسیده است. همسر وی ان لیل (ایزد هوا) نیز در اسطوره شاهنامه ای به جای کیکاوس است به جهت اینکه کیکاوس نیز همانند ایزد باد نین لیل مطابق کتب پهلوی و شاهنامه با عقابهایش آسمان پیما محسوب شده است. قضیه تاریخی بزرگ در این باب این بوده است که کیکاوس (پادشاه سرزمین چشمه ساران) یا همان خشتریتی که در سمت کوه ارزیفیه (=کرکس) حکومت میکرده چون وی متحد نیرومند اسکیتی خویش پارتاتوا (بسیار نیرومند=تور)- که با آشوریان سازش نمود- از دست داد، در خود یارای مقابله با اسرحدون پادشاه آشور را ندید مقر حکومتی خویش را در سمت کاشان یعنی کارکاشی (دژ بابلیان) را رها کرد و با همراهانش از سمت کوه دماوند به سوی شهر آمل مازندران روی آورد و دور این شهر حصار مستحکم کشید. اسرحدون که منطقه کاشان از وجود وی خالی یافت به آتش کشید و ویران کرد ولی چون به وی دست نیافت از این رو در کتیبه اش از سر خشم این فرمانروای مادی (کیانی) را که با متحدینش آشور را به سقوط تهدید کرده بود، دشمن محتال معرفی می نماید. حق هم داشت چه آشوریانی که در عهد پسر وی آشوربانیپال به رهبری رئیس رئیسان شانابوشو به پای حصار شهر آمل رسیدند و خشتریتی به محاصره گرفتند. در آنجا غافلگیر شده و توسط آترادات پیشوای مردان (آذربرزین/گرشاسپ/رستم هفتخوان مازندران) قتل عام شدند و ایران مادی نخستین استقلال و دولت مستقل و نیرومند ملی خود را تجربه کرد. به نظر میرسد علی ماوراء الطبیعی و سبیل دار علی الهی ها همان آذربرزین/آترادات/گرشاسپ/رستم مازندران است که در اوستای کنونی ملقب به دارنده گئسو (موی دراز، لابد به طور غالب منظور سبیل) گردیده است. فرار و پناه سیاوش (فرود/ فرائورت) پسر کیکاوس (خشتریتی) به توران زمین اساس تاریخی خود را از آنجا دارد که وی در هنگام کشورگشایی خود در سمت جنوب قفقاز به شهر گنجه (کنگ دژ سیاوش) رسید و در آنجا غافلگیرانه از سوی مادیای اسکیتی (افراسیاب) پسر پارتاتوا (تور، به یونانی لیکوس= گرگ) مورد حمله قرار گرفت و کشته شد و بعد از آن سکائیان ترک تبار اوتی (آگوانی، آلوانی، آذری) در کنار سکائیان-سئورومتهای آریایی در اران استقرار یافتند.
در اینجا مطلبی را در باب همین سکائیان سئورومتهای آریایی بیاورم که تصمیم داشتم به عنوان مقاله جداگانه ای تدوین نمایم. سئورومتهای قفقاز (لفظاً یعنی مردم زره پوش) که در دشت مغان و حوالی آن سکنی داشتند و در تاریخ بیشتر به نام مغان (=مردم انجمنی) یا گبران (گوران) معروف شده اند. سپیتمه جمشید پادشاه تاریخی ایشان که در اوستا و شاهنامه با کوه هوکر (سبلان) و موبدان کاتوزیی (کادوسیان) مربوط گشته همان فرمانروایی است که در دستگیری و قتل مادیای اسکیتی (افراسیاب) نقش اساسی داشته است و از این جهت هم بود که به مقام دامادی کی خشثرو (کیخسرو، هوخشثره) رسیده و با نواده او آمیتیدا (دختر آستیاگ/ازی دهاک) ازدواج نمود. وی در تواریخ ملی به اسامی مختلف از جمله هوم عابد و گودرزکشوادگان معروف شده است. پسران وی مگابرن ویشتاسپ (سلم) و سپیتاک بردیه (ایرج) بودند که ابتدا به ترتیب در کرمانشاهان گورانها و دشت مغان آذربایجان حاکم بودند. بعد در عهد پدر خوانده شان کورش (فریدون) به ترتیب به حکومت نواحی گرگان و بلخ – هندوستان انتخاب شدند تا از پیش قبایل مغ خویش در دشت مغان و کرمانشاهان به دور باشند. کورش از این میان سپیتاک بردیه درشت و زرین اندام (گائوماته زرتشت، لوکمان) را بیشتر می پسندید که دختر معروف خویش آتوسا را به ازدواج وی در آورد. می دانیم گروه بزرگی از این مردم در جنوب در سمت کرمانشاهان سکنی داشتند و اکنون نیز در آن نواحی باقی هستند و از کردان علی الهی (آلوو الهی) به شمار میروند. اما گروه بزرگ گورانهای شمالی بعد از شکست خرمدینان از افشین به سوی شرق آسیای صغیر روی آوردند که اکنون جمعیت چند میلیونی علی الهی های ترکیه را تشکیل میدهند. اینان رسم مغانه خویت ودس (ازدواج ماقبل تاریخی درون خانوادگی) را به صورت سنت مخفی "دامن افکنی" در فرقه های کوچک محلی به عنوان جشن معروف سالیانه خود کماکان حفظ می نمایند و از این بابت مورد تحقیر و تنفر مذهبیون اهل سنت هستند. مغان خرمدین دشت مغان و حوالی آن که از لحاظ سیاسی مزدکی بودند و به قول ابن ندیم در اصل از قبیله مجوس (مغان) یا به قول شهرستانی ذقولیه (صاحبان آیین آتش پرستی) این سنت را حفظ نموده بودند و از این بابت از سوی اعراب به محمره (یعنی نزدیکی کنندگان با محارم) معروف شده بودند ولی ایشان خود این عناوین تحقیر آمیز دینی را تبدیل به خرم (شاد) و دارندگان درفش احمر (سرخ) نموده بودند. دکتر غلامحسین صدیقی در کتابش جنبشهای دینی ایرانی به نقل ابومنصور بغدادی در بارهً خرمدینان گوید: " بابکیان در کوه خود شبی عید میگیرند و در این شب جمع میشوند به شراب خواری جمع و آواز خوانی و زن و مرد در این روز با یکدیگر مخلوط میشوند و چون چراغ خاموش شد مردان بر زنان می جهند و زنان را تقسیم میکنند. به طوریکه هر که غلبه کرد آنکه را می خواهد میگیرد. و بابکیان اصل دین خود را به امیری که در جاهلیت داشتند منسوب می دارند که نام شروین (=شاهزاده/امیران، منظور بردیه زرتشت) بود و می پندارند که پدر او از دیار زنج (سرزمین مادرسالاران سئورومات، منظور سپیتمه جمشید) و مادرش (منظور آمتیدا، دختر آستیاگ) از شاهدختان پادشاهان ایران (کیانیان/مادها) بود و میگویند که شروین فاضل تر از محمد و سایر پیغمبران بود؛ در کوههای خود مساجد ساخته اند که مسلمانان در آنها اذان میگویند و به فرزندان خود قرآن می آموزند. ولی در سّر نماز نمی خوانند و در ماه رمضان روزه نمی گیرند و به جهاد با کافران و در باطن خلاف اسلام را می اندیشند." این سنت در نزد علی الهی های کردان گوران که گائوماته بردیه هنگام ترور شدنش توسط داریوش در سرزمین ایشان سکنی داشت از عهد کهن به کلی از بین رفته است. زرتشتیان که رسم عمومیت خویت ودس را قبول ندارند تا حدودی محق هستند چون قبیله مغان شامل همه زرتشتیان نبوده بلکه گروه نسبتاً محدودی از آنان بوده اند. از مورخان کهن خسانتوس لیدیایی حدوداً متولد سال465 پیش از میلاد نیز از سنت خویت ودس نزد مغان یاد می کند و زرتشت را در رابطه با موضوع اجراء سنت سوزانده شدن جسد کرزوس معاصر کورش آورده است که موضوعی بسیار جالب توجه است که یکی بودن گائوماته بردیه و زرتشت سپیتمان را به اثبات می رساند.
موضوع داستان سیاوش و نامادریش سودابه بیش از آنکه به نفی اسلامی سنت مغانه خویت ودس مربوط گردد بیانگر اسطوره بابلی انلیل و نین لیل (سود) است که داستان عاشقانه آن در اساس به طور خلاصه از این قرار بوده است: "سود زیبا دختر الهه نون بارشوگنو بدون توجه توصیه مادر به در دامن طبیعت در ترعه نون بیردو به شنا می پردازد و انلیل که این الهه جوان رهنه را در آنجا تنها می یابد خواهان معاشقه با وی میگردد ولی با مقاومتی از جانب سود/نین لیل مواجه میگردد. اما سرانجام انلیل بعد از راهنمایی وزیرش نوسکو او سوای بر قایق در دورست با وی در می آمیزد. این امر موجب خشم پنجاه خدای بزرگ و طرد و تبعید انلیل میگردد چرا که دیگر ناپاک به شمار رفته است. ولی نین لیل به سراغ انلیل میرود. انلیل در دروازه شهر به دروازه بان امر می کند که سمت تبعید شدن وی را به نین لیل نشان ندهد. اما نین لیل او ر ا می یابد و با او به خلوت می رود و انلیل این دعااعلامیه را صادر می کند: "خدا کن که بذر سلطنتی من به آسمان برود. خدا کند که بذر سلطنتی من به زیر زمین و جهان فرودین برود." و از این نزدیکی انلیل و نین لیل (سود) نرگال (ایزد جهان فرودین)-مسلامتائیا (بیرون به سلامت آمده) زاده میشود."
نامهای توراتی فرائورت فرمانروای مقتول ماد (سیاوش= سودرسان یا دارای اسب سیاه) یعنی یارد (فرو افکنده شده)، مهللئیل (ساقط شده یا ستایشگر خدا= دیندار) و محویائیل (= مقتول) به وضوح یاد آور این پادشاه نگوبخت ماد در آغاز شکوفایی نخستین دولت فراگیر در فلات ایران است. به وضوح معلوم است که اسطوره گذر از آتش سیاوش برای اثبات بیگناهی از معنی لفظی مسلامتائیا (بیرون به سلامت آمده) یعنی نام دیگر نرگال (ایزد جهان فرودین) پدید آمده است.
داستان عاشقانه کیکاوس و همسرمحبوبش سودابه و فرزندش سیاوش در مقاله جلال خالقی مطلق و تحلیل آن به روش انتزاعی و بی تأثر از پایتخت فرهنگی بابلی ایران باستان و ایران به عنوان جزیره خیالی فرهنگی و نژادی بکر و بایر به روایت از بنیاد مطالعات ایران از این قرار است:
ز بادی کوکلاه از سرکند دور
گیاه آسوده باشد، سرو رنجور
نظامی
در آغاز داستان سیاوخش آمده است که روزی طوس و گیو و چند تن سوار دیگر در نزدیکی مرز توران به شکار می روند و در آنجا در بیشه ای به دختری تورانی بر می خورند که چنانکه خود او برای پهلوانان نقل می کند، شبانه از دست پدر مست خود که آهنگ جان او داشته گریخته، در راه اسبش جان سپرده و خود گرفتار راهزنان شده، آنها جواهرات او را گرفته و او را زده اند و سرانجام او به این بیشه پناه آورده و اکنون امیدوار است که چون پدرش از مستی به هوش آید، سوارانی از پی او بفرستد تا او را بازگردانند. دختر در پاسخ پهلوانان که از نژاد او می پرسند، می گوید که خویشاوند کرسیوز (برادر افراسیاب) است.
میان طوس و گیو بر سر تصاحب دختر اختلاف می افتد تا سرانجام به پیشنهاد یکی از سواران با هم توافق می کنند که کیکاوس را میان خود به داوری برگزینند. ولی کیکاوس، با دیدن دختر پریچهره (که این بارکرسیوز را نیای خود می نامد)، او راازچنگ پهلوانان می رباید و به عقد خود درمی آورد و به شبستان خویش می فرستند. چندی بعد این زن از کیکاوس پسری می زاید که نام او را سیاوش می نهند. سپس رستم از سیستان می آید و کودک را به قصد تربیت او با خود به سیستان می برد و پس از آنکه همه چیزهائی را که بایسته یک شاهزاده است به او می آموزد، اورا دوباره به پیش پدر بازمی گرداند. هشت سال پس از این واقعه سوداوه یا سودابه نامادری سیاوش با دیدن سیاوش عاشق او می شود.1
از مادر سیاوش پس از تولد سیاوش دیگر هیچ نامی در داستان نیست. حتی هنگامی که سیاوش سه بار به دعوت سودابه به شبستان شاه می رود و در آنجا خواهران سیاوش و دختران سودابه به پیشباز سیاوش می آیند، از مادر او، که اکنون بسبب شاهزاده باید مقام مهمتری هم داشته باشد، سخنی نیست. همچنین در ادامه داستان، هنگام گذشتن سیاوش از آتش، هنگام ترک کردن ایران، تا فاجعه کشته شدن او در توران و وقایع پس از آن، دیگر هیچ کجا مادر او در داستان ظاهر نمی گردد.
بنا بر متن دستنویس فلورانس (مورخ 614 هجری)، علت یاد نشدن از مادر سیاوش در ادامه داستان این است که او هنگام زادن فرزند در می گذرد:
یکی ماه دیدار فرّخ پسر
که بر مادر آورد گیتی به سر
چوآن شاهزاده ز مادر بزاد
هم اندرزمان مادرش جان بداد2
ثعالبی با آنکه روایت آغاز داستان، یعنی یافتن دختر تورانی بوسیله طوس و گیو را اصلا" ندارد، گزارش مرگ مادر سیاوش را که در دستنویس فلورانس آمده است تأیید می کند: ثمّ انّ کیکاوس اُهدیت الیه جاریه لم یُرَ مثلها حسنا" فافترشها و ولدت له سیاوش کالشهاب اللامع و الهلال الطالع و مضت لسبیلها3 [کیکاوس با کنیزکی که زیبارویی مانند او دیده نشده بود و به او بخشیده بودند، همبستر گشت و سیاوش از او بزاد که چون ستاره ای درخشان بود و چون ماهی تابان، و آن کنیزک از دست برفت.]4
شاید ثعالبی روایت آغاز داستان را در مأخذ خود (یعنی در شاهنامه ابو منصوری که مأخذ اصلی شاهنامه فردوسی هم بوده) داشته، ولی آنرا به قصد کوتاه کردن داستان زده باشد. ولی آیا گزارش درگذشت مادر سیاوش را نیز که یاد کرده در مأخذ خود داشته بوده است؟ در این صورت چطور ممکن است که فردوسی چنین گزارش مهمی را، که بدون آن داستان دارای نقص بزرگی است، از قلم انداخته باشد؟ پس آیا دوبیتی که در دستنویس فلورانس آمده و ما آنرا در بالا نقل کردیم و ثعالبی نیز آنرا تأیید می کند اصیل اند؟ و آیا می توان پذیرفت که در چهارده دستنویس دیگر ما و نیز در ترجمه عربی بنداری این گزارش از قلم افتاده باشد؟
در برخی از دستنویس های دیگر، مانند دستنویس لندن مورخ 841 و دستنویس بی تاریخ لنینگراد، در محلی دیگر از داستان، یعنی پیش از ملاقات سیاوش با سودابه در شبستان (پس از بیت 132 در تصحیح نگارنده)، گزارشی دراز، یکی در 15 بیت و دیگری در 21 بیت، درباره مرگ مادر سیاوش ساخته اند که در عدم اصالت آنها کوچکترین تردیدی نیست. ولی این روایت های الحاقی نشان می دهند که برخی از کاتبان متوجه شده اند که بدون هیچ اشارهای به سرنوشت بعدی مادر سیاوش، داستان دارای نقص است و از اینرو درست پیش از رفتن سیاوش به شبستان و ملاقات با سودابه، گزارشی در مرگ مادر او ساخته و درون متن کرده اند تا این نقص داستان را بر طرف کرده باشند که این خود عدم اصالت آن دو بیت را در دستنویس فلورانس محتمل تر می کند. به سخن دیگر، کاری که کاتب این دو دست نویس سپس تر انجام داده اند، کاتب دست نویس فلورانس جلوتر کرده است.
نکته دیگر اینکه چرا در شاهنامه و مأخذ دیگر پهلوی و فارسی و عربی نام مادر سیاوش را ذکر نکرده اند، در حالی که به ویژه در شاهنامه نام زنان خیلی کم اهمیت تر از او قید شده است؟
اگر این دو نقص داستان را، که در بالا از آن یاد شد، تنها به حساب شاعر و یا مأخذ او نگذاریم، بلکه علت دیگری را هم در آن دخیل بدانیم، به گمان نگارنده علت آن می تواند این بوده باشد که، در ساخت کهن تر این داستان، مادر سیاوش همان سودابه بوده، ولی سپس تر چون عشق میان مادر و پسر را نپسندیده بودند، سودابه را مادر ناتنی سیاوش کرده و سپس به وسیله افسانه ای که دیدیم، برای سیاوش مادر دیگری بدون نام ساخته اند. یک نکته دیگر هم هست که گمان ها را تا حدودی تأیید می کند:
در شاهنامه و بسیاری از مأخذ عربی و فارسی سودابه یا سُعدی دختر شاه هاماوران یا یمن است. ولی یمن در روایات ما نام چندان کهنی نیست و گویاپس از فتح یمن در زمان خسرو انوشیروان کم کم به روایات ایرانی راه یافته است.5از سوی دیگر طبری 6 و ابن بلخی7 سودابه را به روایتی دختر افراسیاب نامیده اند. نام افراسیاب در اوستا Franrasyan به معنی «سخت هراس انگیز» است که درفارسی به افراسیاب تبدیل شده است. علت این گشتگی یا تباهی هرچه باشد، باید به این نکته نیز توجه کرد که فعلا" میان نام سودابه و افراسیاب به همانگونه در جزء آب اشتراک پیدا شده است که میان نام رودابه و پدرش مهراب و این مطلب نیز تأییدی است بر گزارش طبری و ابن بلخی که سودابه را دختر افراسیاب نامیده اند.
بنابراین در برخی از روایات ما سودابه نیز مانند مادر سیاوش از توران و از خاندان پادشاه آن سرزمین بود و این موضوع نیز هویّت این دو زن را به یکدیگر نزدیکتر می کند و محتمِل تر می سازد که هر دو در اصل یک تن واحد بوده اند.
در باره نام سودابه میان پژوهندگان اختلاف است. داراب دستور پشوتن سنجانا سودابه را به ریخت فرضی اوستائی *Suta-wainhu به معنی «نیکو برای سود» بر می گرداند.8 یوستی در « نامنامه ایرانی» حدس می زند که این نام چنانکه در مأخذ عربی آنرا سُعدی نوشته اند، در اصل عربی بوده و آنرا به قیاس با رودابه ایرانی گونه کرده ا ند.9 خلاف او، دارمستتر در « تتبعات ایرانی » سودابه را ایرانی می داند که در مأخذ عربی به سُعدی تبدیل شده است.10 در هر حال فعلا" به علت تباهی یا ناشناس ماندن جزء نخستین نام سودابه نمی توان دید که آیا میان این نام و نام سیاوخش (اوستائی Syavarasam به معنی «مرد (موی) سیاه») نیز در اصل ارتباطی بوده یا نه.
حاصل سخن اینکه به گمان نگارنده در صورت کهنتر داستان (نه الزاما" کهنترین آن)، سودابه دختر افراسیاب و مادر سیاوش بوده که سپس عاشق پسر خود می گردد. ولی چون عشق مادر به پسر را خوشایند ندانسته بودند، برای سیاوش مادر تورانی دیگری از خاندان افراسیاب ساخته و در آغاز داستان افزوده اند. محتمل است که این دگرگونی در اواخر دوره ساسانی یا اوائل دوره اسلامی رخ داده باشد و از این رو اولا" خود روایت، یعنی سرگذشت مادر سیاوش که در آغاز داستان سیاوخش در شاهنامه آمده است، در مأخذ دیگر راه نیافته و ثانیا" درگذشت این زن پس از زادن فرزند که برای رفع نقص داستان ضروری است، هنوز به خوبی جزم داستان نگشته بوده و از این سبب در شاهنامه و بسیاری از مأخذ دیگر نیامده و نیز هنوز برای این زن نامی تعیین نشده بوده است.11
--------------------------------------------------------------------
یادداشت ها:
1. شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، دفتر دوم، کالیفرنیا و نیویورک 1369، صص 211-202.
2. همان، دوم 206/ پی نویس 14.
3. ثعالبی، تاریخ غررالسیر، به تصحیح زتنبرگ (H. Zotenberg)، چاپ دوم، تهران، 1963، ص168
. 4. ثعالبی، غرر اخبار، ترجمه محمد فضائلی، تهران 1368، ص113 به جلو.
5. ن. ک. به:
Th. Noldeke, Das iranische Nationalepos, 2 Aufl., Berlin und Lieipzig, 1920, S. 48 f.
6. طبری، تاریخ الرسل والملوک، چاپ لیدن، یکم، ص 598.
7. ابن بلخی، فارسنامه، تصحیح لیسترانج و نیکلسون، کمبریج، 1921، ص 41.
8.. ن. ک. به:
. D. D. P. Sanjana, The Position of Zoroastrian waman in remote Antiquity, Bombay, 1892, P. 73
9. ن. ک. به:
F. Justi, Iranisches Namenbuch, 2.Aufl.,Hildesheim 1963, S.312.
10. ن.ک. به:
. I, P.298 No.1. I. Darmesteter, Etudes Iraniennes, Paris,1883, Vol
11. جلیل دوستخواه، «درباره مادر سیاوش نظر دیگری هم هست. ن. ک. به: جلیل دوستخواه، "مادر سیاوش"، حماسه ایران، سوئد 1377، صص 225-171.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۸

Solens vagn

Solen porlade
Ordentligt
när jag var till
Öde marken.
Mitt På vägen
fått jag live
fullt av glädje
när träffade jag
min unga vän
för första gången
bärande livsvagn
och den lille sköna Elena
den äldre vännens
nyfödde barnbarn.
i djupt
sömn hamn.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۸

سه شاعر بزرگ ملی ما به ترتیب پیامبران عرصه علم تاریخ و اجتماع و هنر بوده اند

فردوسی و سعدی و حافظ به طور مشخص در سه عرصه متفاوت تاریخ ملی ایران، علم جامعه شناسی و احساسات ظریف انسانی پیامبران عرصه ادبیات فارسی بوده اند. وارد کردن مولوی عارف و که احساسات زیبای صوفیانه را با ملکوت آسمانها (هپروت) پیوند میدهد این عرصه روشن را مخدوش میسازد. مقایسه اینان با پیامبران دین و اجتماع پیشین هم دور از حکم منطق نخواهد بود. فی المثل مقایسه کنید آیه قرانی "تبت یدا ابی لهب" را با آیه بوستانی "بنی آدم اعضای یکدیگرند".
بـرآمد باد صبـح و بوي نـوروز
به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايـون بادت اين روز و همه روز
چـو آتش در درخت افکنــد گلنــار
دگــر منقل منــه، آتش ميفـــــروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حســد گـــــــو دشمنان را ديـــده بــــردوز
بهـــاري خـــــرمست اي گـــــل کجــايي
کــه بيني بلبــــــلان را نالــه و ســـوز
جهان بي ما بسي بـودست و باشد
بـــــرادر جــــز نکــــو نامي مينـــــدوز
نکويي کن که دولت بيني از بخت
مبــــر فـرمــــــان بـدگوي بدآمـــوز
منه دل بر سراي عمر، سعدي
که بر گنبد نخواهد ماند اين گَوز
دريغا عيش اگر مرگش نبـودي
دريـغ آهو اگر بگذاشتي يوز.
فردوسی در واقع اوستایی تاریخی مدرن به زبان امروزی فراهم کرده است. بخش یشتهای اوستا در اساس از تاریخ پیشدادیان (پادشاهان آریائیان میتانی)، کیانیان (پادشاهان ماد)، نوذریان (هخامنشیان شاخه کورش) سخن میراند و فردوسی عهد اسکندر و اشکانیان و ساسانیان را هم در شاهنامه برآن افزوده است. اما مقام خود فردوسی شاعر با زرتشت سیاستمدار و سرود دان دینی بزرگ اندام (=گائوماته بردیه، داماد و پسرخوانده کورش) قابل مقایسه نیست فیلسوف/شاعر و مصلح اجتماعی بی نظیری که برده ها را آزاد و اصلاحات ارضی نموده و مالیاتهای سنگین ملل امپراطوری هخامنشی را بر ایشان می بخشید و در معابد آدم فریبی را تخته میکرد.
فردوسی خود معترف است که صرفاً به نظم کشنده تاریخ اساطیری کهن ایران است و خود را فیلسوف و خبره دنیای سیاست نمی داند. گرچه انتخاب سنت شیعه گری وی در مقابل دین درباری سنی گری خلفای عباسی خود موضعی سیاسی خردمندانه و وطن پرستانه ای بوده است:
يکي نامه بود از گه باستان
فراوان بدو اندرون داستان
پراکنده در دست هر موبدي
ازو بهره اي نزد هر بخردي
يکي پهلوان بود دهقان نژاد
دلير و بزرگ و خردمند و راد
پژوهنده روزگار نخست
گذشته سخن ها همه باز جست
زهر کشوري موبدي سالخورد
بياورد کاين نامه را ياد کرد
بپرسيدشان از کيان جهان
وزان نامداران فرخ مهان
بگفتند پيشش يکايک مهان
سخن هاي شاهان و گشت جهان
چو بشنيد از ايشان سپهبد سخن
يکي نامور نامه افگند بن
چنين يادگاري شد اندر جهان
بدو آفرين از کهان و مهان
نام کورش در مقام پدر زن زرتشت فرشوشتر (= نوذر یعنی شهریار جوان) یاد شده است. مطابق خبر کتساس، کورش سوم که در اوستا تحت نام ثراتئونه (سومی) و در شاهنامه فریدون (جهانگیر) معرفی شده، پدر سپیتاک زرتشت را که سپیتمه نام داشت به سبب اینکه وی داماد و ولیعهد آستیاگ بوده، به قتل رسانده و با آمیتیدا همسر وی و دختر معروف آستیاگ ازدواجی صوری کرده بود ولی سپیتاک زرتشت و برادر بزرگش مگابرن ویشتاسپ را از ولایات جنوب قفقاز و ماد سفلی به حکومت بلخ- شمال هندوستان و گرگان انتخاب تموده بود. کورش، سپیتاک زرتشت را علاوه بر این به مقام دامادی خویش نیز بزگزیده و دختر معروفش آتوسا را به نکاح وی در آورده بود. از مورخان کهن یونانی خسانتوس لیدیایی (متولد حدود سال 465پیش از میلاد) صراحتاً زرتشت را با کورش معاصر و معاشر می شمارد چه وی میگوید که زرتشت نسبت به سوزاندن جسد کروسوس اعتراض و مردم را از آن منع کرده بود. به هر صورت این همان زرتشت زرین اندامی است که ایرانیان هیچوقت وی و تعالیم وی را که در سمت بلخ و شمال هندوستان صورت گرفته بود. به خوبی نشناختند و ولی در آن دوردست مردم آسیای دور تحت نام گوتمه بودا (سرود دان منور= گائوماته زرتشت) به نام وی تنها دین اخلاقی ممتاز دنیا را پدید آوردند. خود وی در نقش تاریخی خود نه ادعای پیامبری (تحفه باور توراتی) و نه منجی گری ماوراء الطبیعی داشت. چنین وضعی به نحوی دیگر برای عیسی مسیح تاریخی یعنی یهودای جلیلی پسر زیپورایی معلم انقلابی یهود رخ داده است کسی را که با شعار انقلابی "این شرم آور است که به رومیها باج و خراج بدهیم و افزون بر آن جز خدای یکتا کسی را به سروری خود قبول کنیم" توسط کشیشان تبدیل به کشیده خور هر کس و ناکس و ضمنا منجی ماوراءالطبیعی شده است. مانی (منصور حلاج= منجی و حلاج معماها) در اساس ادعای منجیگری داشت و محمد، هم ادعای منجی گری و هم ادعای یهود ساخته پیامبری، یعنی همان ارتباط با خدای موهوم که یهود شیوخ (انبیاء= نویسندگان دینی) خود را با وی مرتبط می دانسته اند. قرآن را از نظر شعری خارق العاده دانسته اند. این سوای مضمون آن بیانگر معنی لفظی اوستایی آن در شکل "گائو-رئو- ان" یعنی سرودهای با شکوه دینی است که مترادف نام اوستا (افد ستا= سرودهای شگرف نیایش) است. لذا نام قرآن (گائو رئوان) باید توسط گورانها (گبران، مغان بین ایران و بین النهرین) به اعراب رسیده باشد چه گورانهای کُرد هنوز هم آوازها و سرودهای سنتی کهن خود را تحت همین نام گورانی می نامند. مزدک نیسایی از اهالی نیسای میانی (میمنه) که به همراه قباد از سرزمین هپتالان به ایران آمده بود، اصلاحات اجتماعی مساوات طلبانه خود را بر اساس تعالیم فیلسوف چینی منسیوس (مانی اساطیری سمت چین) استوار نموده بود و از مساوات طلب بودن اصل خود زرتشت تاریخی ایران مطلع نبود چون موبدان کوته فکر دربار ساسانی وی را به مقام یک روحانی درباری مال دوست و اهورامزداپرست درباری تنزل داده بودند که سنخیتی با زرتشت تاریخی یعنی گائوماته بردیه نداشت که به قول پدر تاریخ هرودوت مردم آسیا از شنیدن خبر ترور وی به دست داریوش (جاماسپ/پشوتن شاهنامه) به سوگ نشستند.
بدیهی است که بنا به شرایط و موقعیت زمانی لغزشهایی در نزد این سه پیامبر ادبیات فارسی وجود داشته و دارند. از جمله این سخن گلستان سعدی که میگوید "قرآن به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست از مسلمانی ماست". چون محمد سرانجام حتی دموکراسی حقیر قبیله ای فسخ و مسخ کرده و نتیجتاً به قول حافظ شیراز "چو کعبه دار به شمشیر می زند همه را کسی [هیچ عاقل و انساندوستی] مقیم حریم حرم نخواهد ماند". همان طوری که علی دشتی دریافته بود آیات قرآنی مکه به ذات خود عیب کمتری داشته اند ولی چون در مدینه سوار بر اسب قدرت و غارت و شمشیر بدست آورده شده است؛ قضیه از بن و اساس با مرام نسبتا مساوات طلبانه آغازین فرق می کند. گر چه محمد در اساس هم حتی از ذهنش خطور نکرده بود که برده داری و غارت دیگران و عدم تحمل دگر اندیشان، آزار و حذف فیزیکی آنان از انسانیت بدور است. قرآن کتاب اشعار پر تناقض وی را نباید یک دست و خالص کلام ایزد موهوم آسمانی گرفت. بلکه از مقام قداست خود بر گرفت و نقدش کرد و این لازمه هر کتاب و نوشته دیگری هم هست که قابل ارج بوده و باشد. خصوصا دکانداران دینی اسلام که با روش قرآن محمد هزار و چهار صد سال پیش با نماز و روزه اجباری مردم کشورهای به سرو کاری عظیم و وحشتناک گذاشته و جامعه ای عقب مانده و پر تبعیض درست نموده اند. این موضوع مطمح نظر سروش دیر هنگام هم هست که زمانی ما دانشجویان دانشگاهها را سر مست از باده تعصب دینی با همکارانش به دم شمشیر خود گرفته بود. جالب است که صادقانه اعتراف میکند که برای مقابله با بینشهای انقلابی به مأموریت تحصیل در اروپا اعزام شده بود. من به عنوان محقق اسطوره ها از اساطیر کهن شبه جزیره اعراب که به شیوه مصادره به مطلوب در قرآن ثبت شده است، صرفا برای شناسایی خود منشأ تاریخی خود آنها بهره گرفته ام. بدین جهت آن منتقدین معاصر محمد را که تعالیم و مواعظ وی را اساطیر اولین می دانستند محق سی درصدی می دانم. چون او صرفا این اساطیر اولین را برای فلسفه خداترس نمودن بکار میگرفت و خودش را هم به عنوان رسول بدان گره میزد، منظور اصلیش پرداختن به خود موضوع اساطیر کهن منطقه خاورمیانه نبوده است.
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

منشأ تقویم ایرانی خدایگانی کنونی نیز تقویم بابلی است

این منشاً بابلی ماههای ایرانی نباید موجب تعجب و از نظر احساسی مستوجب آزردگی گردد چه این پایتخت فرهنگی دنیای باستان (خصوصا در نجوم و تقویم) در مرکز حکومتی امپراطوریهای هخامنشی، سلوکی، اشکانی و ساسانی بوده است. تیسفون و ایوان مدائن در جوار این مرکز فرهنگی دنیای باستان قرار گرفته بود. کورش در موقع فشردن دست مجسمه مردوک در بابل و تاجگذاری در آنجا در واقع ارادت خود را به دنیای علم و فرهنگ نشان می داد.
ماههای کنونی ایرانی بر اساس خدایان نمایندگی کننده ماههای بابلی تهیه و تنظیم شده اند. حتی از مقابله تقویم ایرانی اوستایی با این بخش از تقویم بابلی یعنی خدایان نمایندگی کننده ماهها شناخت بهتری از خدایان ایرانی پیدا می کنیم. در این باب تقویم های پارسی هخامنشی، عبری و آرامی به نام بابلی خود ماهها وفادار مانده اند ولی نیاکان ما از دوره اشکانی و سا سانی راه نام خود خدایان و الهه ها را در پیش گرفته اند. در متن تابلو زیرین که بر گرفته از دایره المعارف ویکیپدیا است، نام ماههای بابلی و خدایان نمایندگی کننده آنها و منطقه البروج آنها و ماه گریگوری رومی آنها به خوبی قید شده اند:
1- فروردین (ماه امشاسپند روح) منسوب آنو (ایزد آسمان و روح بابلی) است. منطقه البروج آن یعنی گاو بین او و زئوس یونانیها (به هنگام فراری دادن الهه اروپا) مشترک است.
2- اردیبهشت (ماه امشاسپند بهشت برین) به جای همان ائا (ایزد خرد و مکر و آبهای بابلی) است که در اسطوره آدام (آداپای بابلی) و حوا (اوا) هم به صورت حوای مؤنث و هم مار خردمند و فریبکار ظاهر شده است. در اصل بابلی اسطوره نخستین مخلوق حوا وجود ندارد بازیگران آداپا (پدر تقدیر فناپذیری انسانها) و ائا (خالق فریبکار آداپا) و آنو (ایزد تقدیر) نقش آفرینی می نمایند. منطقه البروج این ماه که در تقویم ها محذوف است مطابق داستان خلقت تورات باید مار بوده باشد.
3- امشاسپند خرداد (هورداد= در اصل یعنی خالق ماه) به جای همان سین یعنی ایزد ماه است. منطقه البروج وی آبجو (= سمبل ایزدان ایرانی ماونگهه/ماه، هوم و کاشو) است. نام کشور باستانی ماننا (کشورماه= سرزمین هوریان) در سمت جنوب دریاچه اورمیه از نام این امشاسپند منطقه ای اخذ شده است.
4- امشاسپند تیر (آداد، ایزد عد و ویرانگری) به جای دوئوزو (خرچنگ/سرطان) است که سلاح وی گیاه آذرخش (علف خشک برای آذر/آتش) است. منطقه البروج وی که در جدول محذوف است باید سرطان (خرچنگ) باشد. بنابراین این ماه را صرفاً به جهت شباهت ظاهری نام این ماه با دموزی به وی نسبت داده اند. این ماه در اصل به آداد/ ایشکور/ شیوا منتسب بوده است. 5- امشاسپند امرداد (مرداد، دارنده بیمرگی) به جای نینورتا (ایزد جنگ و کشاورزی، اسماعیل، عیسو) بابلیان است که پسر انلیل و پسر خوانده ائا به شمار میرفته و شیر جانور منطقه البروجی (زودیاک) این ماه، سمبل وی بوده است. در جدول تدوین شده برای تقویم بابلی نام این شناسایی نشده است.
6- امشاسپند شهریور (شهریاری آرزو شده) ماه الهه ایشتار/ناهید (پاک و مقدس) است. منطقه البروج وی نیز همانند مردوک ماه آبان (آراه سمنه) کژدم، یعنی سمبل و جانور توتمی ایشتار بوده است. در اصل باید سّمی بودن مار/اژدها (سمبل ادا و پسرش مردوک) و کژدم (سمبل ایشتار) و مکر شدن سمبل مار/اژدها در جدول باعث این تشتت در انتخاب منطقه البروجهای مربوط به ائا، ایشتار و مردوک شده باشد.
7- ماه امشاسپند مهر (ایزد مهربانی و بذل و بخشش و خورشید ماه اغاز نیمه دوم سال) همان ماه تیشریتو ماه منسوب به ایزد شمس (خورشید) است. رومیان ترازوی داوری و عدالت (سمبل امشاسپند اشه) منطقه البروج این ماه دانسته اند. لابد خود خورشید نیز به عنوان سمبل و منطقه البروج بابلی این ماه منظور میشده است. ایزد آشّور (ایزد خندان= ضحاک) را نیز که از خدایان خورشیدی و ایزد ملی آشوریان است با این ماه سهیم به شمار می آورده اند.
8- ماه امشاسپند آبان (مرکب از اب =پدر و علامت نسبت ان یعنی در اصل ماه ایزد پسر = مردوک پسر ائا ) در اصل نه مربوط به الهه آبهای ایرانیان ناهید بلکه منسوب به مردوک ایزد ماه بابلی آراه سمنه (ماه ایزد سمی ماروش و اژدر شکل در آمدها و خیریات و موقوفات یعنی مردوک= اژی دهاک) بوده است.
9- ماه امشاسپند آذر (ماه آتش) در واقع ماه ایزد آتش زیرزمینی نرگال نوسکو (ایزد مشعل زیر زمینی= شوکامونای کاسیان) است. که نزد عیلامیان به شبرو (ماه ایزد کبریت) معروف شده است. در اساطیر ایرانی از این ایزد بیشتر تحت نام جمشید زیبا به عنوان ایزد روشن و درخشان جهان زیرین یاد شده است.
10- امشاسپند دی (ایزد روان و جاری و دوان ماه دهم) همان ایزد پاپ سوکال بابلی (موبد- وزیر) است که ایزد ماه دهم بابلی یعنی تبتو- م (ماه آبهای سیلابی) به شمار می رفته است. ایزد بابلی این ماه بیشتر نام معروف انلیل (ایزد باد، دیو باد) را بر خود دارد. ایرانیان باستان وی را تحت نام وایو و اندروای پرستش مینموده اند. نظر به لفظ سومری ساه، منطقه البروج وی باید گراز بوده باشد.
11- امشاسپند بهمن (نیکوکار) معادل خدای بسیار محبوب بابلی ایشوم (به سومری و اکدی یعنی فرمانده دوردست و به ایرانی یعنی درستکار=بهمن) است. در تدوین جدول تقویم بابلی جای وی در مقابل ماه مربوطه یعنی شباتو (ماه استراحت) مشخص نشده است. منطقه البروج وی کا به معنی روباه است.
12- امشاسپند اسفند (الهه مقدس زمین) معادل الهه بابلی دابارا (=الهه کشاورزی) است که بیشتر تحت نام نین خورساگ (الهه اراضی کشاورزی سنگلاخی) معروف بوده است. بر این اساس لابد منطقه البروج وی گاو آهن بوده است.

Babylonian calendar
Season Month name Presiding deities Zodiac sign Equivalent in Gregorian calendar
Reš Šatti فصل آغازین
1 Araḫ Nisānu
'Month of the Sanctuary' Anu and Bel
KU (Aries) March/April
2 Araḫ Āru
'Month of the Bull' Ea
April/May
3 Araḫ Simanu Sin
BI(KAŠ) (Gemini)
May/June
4 Araḫ Dumuzu
'Month of Tammuz'
Adar
June/July
Mišil Šatti
فصل میانی 5 Araḫ Abu āru (Leo) July/August
6 Araḫ Ulūlu Ishtar
August/September
7 Araḫ Tišritum
'Month of Beginning' (ie. the start of the 2nd half-year) Shamash
(Libra)
September/October
8 Araḫ Samna
'Month of Laying Foundations' Marduk
(Scorpio)
October/November
Kīt Šatti
فصل پایانی 9 Araḫ Kislimu Nergal
(Sagittarius)
November/December
10 Araḫ Ṭebētum
'Month of the Forthcoming of Water' Pap-sukkal
saḫ 'ibex' (Capricorn?) December/January
11 Araḫ Šabaṭu qā (Aquarius?) January/February
12 Araḫ Addaru ~ Araḫ Adār
'Month of Adar' Dibbara
(Pisces) February/March
Intercalary 13 Araḫ Makaruša Addari ~ Araḫ Ve-Adār Ashur
Except in year 17 of 19-year cycle, when intercalary month was after Araḫ Ulūlu.

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸

گاهشماری پارسیان هخامنشی و نام ماههای آن از بابلیان اخذ شده است

در دهه های اخیر که ایرانشناسی در غرب دیگر رونق سابق را ندارد . در خود ایران پدیده روی آوردن خانمها به ایرانشناسی است که از این میان دکتر ژاله آموزگار و رقیه بهزادی نیاز ما را به ایرانشناسان غربی کمتر نموده اند. دنیای انترنت هم در این میان بسیاری از جوانان و نوجوانان دختر و پسر علاقمند ایرانشناسی کشور را حتی در خارج از مؤسسات دولتی و دانشگاهی به تکاپو و تلاش تهییج و تشویق نموده است. حتی نوجوانان هم غالبا با استقلال رأی و نظریات صائب به مسائل تاریخی بر خورد می کنند و به تدریج از قهرمانان سیاسی و فرهنگی به قهر جهالت گرفتار شده کشور اعاده حثیت میشود. سخن در این باب کوتاه می کنیم و بر اصل موضوع یعنی اصل بابلی گاهشماری پارسی دورا ن هخامنشیان بر میگردیم. می دانیم در میان چهار قطب فرهنگی کهن یعنی چین ، هند ، بابل و مصر، سرزمین بابل از همه اینها به سرزمین پارس نزدیکتر بوده است. نگارنده قبلاً به موضوع اصل عیلامی گاهشماری هخامنشیان نیز اندیشیده بودم ولی چون عیلام شناسی و فرهنگ لغات عیلامی نظم و نسق سازمان یافته و تدوین شده ای ندارد و نداشته است؛ موضوع را بلا تعقیب و مسکوت گذاشته بودم. اما خود عیلامیان شدیدا از بابل از این پایتخت فرهنگی دنیای باستان متأثر بوده اند و غالبا زبانهای سومری و اکدی و ارامی را به عنوان زبان مراودات اداری و درباری بکار می برده اند. گفتنی است که موضوع عیلام به ایران ربط دارد یعنی ما خود باید تدوین فرهنگنامه عیلامی همت گماریم و این هم در درجه نخست به دولتی ملی ، زمینی ، بدون تبعیض و صرفا مردمگرا نیاز دارد که امیدواریم تا این طایر قدوسی به زودی بدر مان باز آید.
به هر حال وقتی مقاله دکتر ژاله آموزگار را در باب گاه شماری در ایران باستان را از نظر گذراندم معادلهای بابلی نام ماههای پارسیان عهد هخامنشیان که مقابل هر یک از آنها آورده شده بود، فرصتی بدست داد که به تطبیق معانی لفظی این معادل ها برخیزم. معادلات سختی نبودند با فرهنگ لغات اوستایی و سانسکریت و فارسی و سومری و اکدی هم ریشه نامهای پارسی و هم معادلهای بابلی آنها معلوم و اصلیت بابلی ماههای تقویم هخامنشی روشن گردید:
1- آدو کانیش را به معنی ماه "کندن کانال و راه آب" گرفته اند. اما نظر به معادل بابلی سومری و عیلامی آن یعنی نیسان (ماه نخستین تولیدات کشاورزی) و زیکلی (سیکله کردی، غلات) مفهوم شخم زدن و کاشتن نیز برای آن مناسب می افتد.
2- ثورا وهره (گراز نیرومند، خنزیر)، این نام را به خطا به ماه سر سبزی نیرومند معنی نموده اند که معادل سومری و اکدی آن یعنی آیّارو (جانور نیرومند، عیلامی زرپکیم) حاوی معنی اصلی آن در ترکیب ثورا (نیرومند) و وهره (گراز) است.
3- ثایگرسی (ماه چیدن خاروعلوفه جات)، لفظ ثایگر را به معنی سیر گرفته اند که نظر به اینکه ماه برداشتش در فارس و غالب نقاط ایران دیرتر از این است، لذا آن را باید با توجه به کلمه سانسکریتی تیگمه (گیاه) و معادل بابلی آن به همین معنی خار و علوفه در نظر گرفت؛ چه معادل سومری و اکدی آن یعنی سیمانو را هم می توان زمان درو کردن و بسته بندی خارو علوفه جات معنی نمود. مسلم به نظر می رسد در فارسی کنونی واژه سرسبز از همین ریشه ثایگر به یادگار مانده است . نام آرامی و عیلامی این ماه یعنی هدر (آدار) هم به همین معنی سر سبز است.
4- گرماپد (آتشگیره یا علف آتشگیره ) که لابد از ترجمه ظاهر ایرانی معادل بابلی و عیلامی این ماه یعنی دئوزی (ماه خرچنگ)/دموزی در شکل ظاهری پارسی آن دمو (دما/حرارت و آتش) و زی (زا، زاینده) عاید شده است.
5- اورنابخشی (داغ کننده= ماه رمضان اعراب و زیلتم آرامی عیلامی یعنی ماه شدت گرما) با ماه سومری آبو (داغ، گرم) مطابق است. برخی این نام را درن باجی (ماه خداوند درندگی) خوانده اند که با معادل منطقه البروجی سومریش شیر همخوانی دارد.
6- گرماپسی (ماه فروکش کردن شدت گرما= ماه شمبلت مندائیان) یا کرباشیش (ماه الهه پاکیزگی) که معادل ماه بابلی اولولو (قابل تحمل شدن[شدت گرما] و ماه الهه شادی و خوشی= ایشتار) می باشد. کرباشیش و گربشیش را می توان علی القاعده صورتهایی از گرماپسی گرفت. معادل آرامی عیلامی بلیلیت این ماه را می توان به معنی ماه گرمای الهه شادی و خوشی (ایشتار) گرفت. این ماه به ایشتار منسوب بوده است.
7- باگیادی (ماه بذل و بخشش) که این نام به وضوح با نام سومری تشریتو (در اصل بابلی خود یعنی ماه اغازین نیمسال دوم و ماه برابری و اشتراک مساعی و همکاری) مطابقت دارد. معادل عیلامی / آرامی آن منشرکی/ حلیمه را نیز می توان ماه بخشش مشترک و همگانی و عدالت گرفت.
8- ورکه زنه (گزنده زهر دار) با ماه بابلی آراه سمنه ( ماه سیمانو یعنی ماه عقرب یا مار سّمی) یکی است. معادل عیلامی آرامی آن لنکلی (مرگبار) نیز گویای همین مفهوم است.
9- آثی یادیا ( مراقبت و محترم شماری آتش) با ماه بابلی کیسیلیمو (امنیت و تدارک هیزم برای اتش) مفهوم واحدی را اراده می نماید. نام آرامی عیلامی معادل آن شبری (ماه کبریت) است.
10- انامک (بالا آمدن ابرها= رهل آرامی عیلامی) با نام ماه سومری معادلش تبتو (ماه آبهای سیلابی) مناسبت و همخوانی دارد. نام آرامی عیلامی دیگر آن شرمی به معنی جاری شدن آبهای فراوان است.
11- زمیمه (در خانه ماندن) با سباتو (آرامش در خانه) در معنی ماه استراحت در خانه اشتراک دارد. ماه عیلامی معادل یعنی کوتممه به آرامی به معنی ماه استراحت بسیار است.
12- ویاخنه (ماه شخم زدن) با آدارو ( شیار کشیدن و شخم زدن) هم مفهوم است. نام عیلامی معادل ویاخنه یعنی اشه توک پی را می توان به آرامی عیلامی به معنی شخم زنی از برای کشاورزی گرفت.
اگر مفهوم نام ماههای عیلامی قدیم مشخص می بود (که لابد با نام ماههای بابلی و پارسی مربوط هستند) می توانستیم با اطمینان و دقت بیشتر در این باب سخن گوئیم. در عمل برعکس می توان به تعیین و محک زدن معنی نامهای عیلامی مجهول از روی معادل های پارسی و بابلی برآمد. نگارنده در این باب به استعانت از زبانهای عربی/آرامی و کردی این نامهای عیلامی را قابل تبیین با زبان آرامی دیدم که آنها را در متن فوق منظور داشتم.
جدول‌ 3 ـ نام‌ ماههاي‌ سال‌ در گاه‌شماري هخامنشي‌ (پارسي‌ باستان‌) و معادل‌ عيلامي ‌قديم‌ و پارسی‌/عيلامي جديد و بابلي‌ آنها بر اساس‌ كتيبه‌ بيستون‌ و الواح‌ خزانه‌ تخت‌ جمشيد (مأخذ مرکز تقویم، وابسته به دانشگاه تهران)

رديف پارسي ‌باستان عيلامي ‌قديم پارسی/عيلامي‌ جديد بابلي
1 آدوكَنَيشه زيكلي هَدُوكَنَّش ‌نيِسَنُّو
2 ثورَ واهَرَ/ثورواهر زَرپَكيم ‌ثورمَر/ثورمر اَيّارو
3 ثايگرَچِش ‌هَدَر ساكُورَيزيش ‌سيمَنُّو
4 گَرمَ‌پَده هَلّيمِه ‌كَرمَبتَش دُوئوزو/دوموزو
5 دَرَن‌ باجيش/اورناباخشی ‌زيلَّتَم ‌تُورنَبزيش ‌آبو
6 كارباشيَش ‌بِليليت كَربَشيَش ‌اُولولو
7 باگيَادِش ‌مَنشَركي بَكِيَتيش تَشريتُو
8 وركَزَنه ‌لَنكِلي مَركَشَنَش ‌اَرَهسَمنَه
9 آثياديه شيبَري هَشييَتيش ‌كيسيليمُو
10 اَنامَكَه شِرمي/رهل ‌هَنمَكَش ‌تِبِتُو
11 ثويووا/زمیمه كوت‌ مَه‌مَه‌ سَمي‌يَمَش ‌شَباتو
12 وياخنَه‌/وييَخنَه اَشّه‌توك‌پي ‌ميَه‌كَنّش ‌اَدّارُو

مقاله تحقیقی دکتر ژاله آموزگار را در اینجا با اصلاح اشتباهات تایپی آن از روزنامه اطلاعات نقل می نمائیم، گرچه ایشان و منابعشان محک اساسی در این باب یعنی معنی نام ماههای های بابلی را که خود از آنها یاد نموده اند؛ به عنوان محک متقابل نادیده گرفته و از ارائه نظریات صائب و دقیق در این باب دور مانده و ناچار به تکرار اقوال مستشرقین غربی قرن پیش گردیده است.
گاه‌ شماري ‌در ايران‌ باستان‌
دكتر ژاله آموزگار

سرزمين ايران با تمدن كهنسال خود در تاريخ دانش گاه‌شماري جهان جايي بسيار ارزنده دارد و تقويم كنوني ما كه يكي از كم‌نظيرترين و دقيق‌ترين و احتمالاً منطقي‌ترين تقويم‌هاي دنياست، راهي بس دراز پيموده تا صورت كنوني را به خود گرفته است. گاه‌شماري ايران در طي تاريخ خود،‌به دلايل عديده، ماههاي سرگردان، جشنها و نوروزهاي چرخان و سالهاي نامنظم كبيسه اجرا نشده، بسيار داشته است. بزرگان بسياري، غالباً ناشناس، به جان كوشيده‌اند تا سرانجام اين راه پرنشيب و فراز در نورديده شود و تقويمي به صورت كنوني از گذشتگان نامدار به دست ما برسد كه بتوانيم به آن بنازيم و چون ميراثي گرانبها، به فرزندان خود بسپاريم.‌اما تنها سرزمين ما نبوده است كه براي يافتن راهي درست، براي سنجش زمان، از سنگلاخ‌ها گذشته است. اين مسئله از ديرباز و از هزاره‌هاي پيشين ذهن انسانها را به خود مشغول كرده است.

بشر نخست شب و ماه را ملاك قرار داده است و شايد دليل آن اين باشد كه غالباً ماه را نماد جامعه شباني و خورشيد را نماد جامعه كشاورزي مي‌دانند و جامعه شباني، در بسياري از فرهنگها، بر جامعه كشاورزي تقدم داشته است. از سوي ديگر، دسترسي به تغييرات ماه، براي سنجش زمان آسان و عملي بوده است. هر كسي مي‌توانسته با چشم خود تغييرات ماه را در شب‌ها ببيند و با ماه از هلال يا غُرّه تا بدر و از بدر تا ناپديد شدن ماه يا سَلخ پيش برود.اما دگرگوني‌هاي خورشيد و آگاهي از تغييرات زماني آن مي‌توانست فقط در انحصار گروهي ويژه باشد.

در گاه‌شماري ماهي (يا قمري، آغاز و پايان هر شبانه روزي نيمه شب بود؛ بابلي‌ها يك شب و يك روز كامل را به عنوان روز كامل حساب مي‌كردند و در ميان اقوام آريايي اصل واحد زمان براي حساب مدت كوتاه، شب بود. در حالي كه در گاه‌شماري كاملاً خورشيدي، رسيدن مركز قرص خورشيد به محاذات نصف‌النهار، آغاز و پايان محسوب مي‌شد.‌

در سرزمين ما هم گاه‌شماري نخست برمبناي ماه بود، همچون هند و همچون بين‌النهريني كه ميراث فرهنگ غني سومري و سپس بابلي را با خود دارد. جاي پاي اين موضوع را در اوستاي كهن نيز مي‌بينيم. در حدود پنج قرن پيش از ميلاد، گاه‌شماري برمبناي ماه با گاه‌شماري خورشيدي كه احتمالاً رهاوردي از مصر بود، درآميخت.‌

براي دوره هخامنشي، هرودت (كتاب سوم، 90) اشاراتي به سال 360 روزه دارد. او از 360 اسب سفيد داريوش سخن مي‌گويد كه به ازاي هر روز از سال خراج مي‌گرفت. پلوتارك نيز روايتي (احتمالاً نادرست) را نقل مي‌كند كه اردشير دوم 360 زن به شمارش 360 روز سال داشت.

پس اين دوره، دوره دوازده ماهِ سي‌روزه است كه نياز به اجراي كبيسه دارد تا با سال خورشيدي همساني يابد؛ از اين روي هر شش سال يك بار ماهي اضافه بر ماه‌هاي دوازده‌گانه به عنوان ماه سيزدهم بر سال افزوده مي‌شد.‌

نام ماه‌هاي دوازده‌گانه تقويم دوره هخامنشي را برمبناي سنگ نوشته‌هاي هخامنشي و به خصوص سنگ‌نوشته بيستون مي‌توان مورد بحث قرار داد. نام نه ماه از اين ماهها مستقيماً در اين كتيبه‌ها ذكر شده است و بازسازي نام سه ماهي كه در روايت فارسي باستان نيست، از روي متن‌هاي ايلامي و بابلي امكان پذير هست. ترتيب اين ماهها چنين است:

ماه اول‌ Adu Kanaisa ناميده مي‌شود كه مطابق با ماه فروردين زردشتي و‌ Nisann بابلي است. اين واژه را تركيبي از ---‌ adu به معني <راه آب> و ---‌ kan در مفهوم <كندن> مي‌گيرند. اين مفهوم نشان دهنده از سرگيري فعاليتهاي كشاورزي در آغاز بهار است. احتمالاً اين فعاليتها از ماه پيش يعني آخرين ماه سال آغاز مي‌شود؛ چون مفهوم نام ماه دوازدهم نيز با اين معني هماهنگي دارد.‌

ماه دوم در كتيبه‌هاي هخامنشي‌ ‌ suravahara ناميده مي‌شود. كه همزمان ارديبهشت ماه است و در بابلي‌ Ayyaru ناميده مي‌شود. ارتباط نام فارسي باستان اين ماه با واژه Vahara، كه نياي واژه <بهار> است، كاملاً روشن است. بخش اول آن مي‌تواند هم به معني <جشن و سور> باشد و هم به معني <نيرومند>. پس مفهوم نام اين ماه هخامنشي مي‌تواند <بهار كامل>، <اوج بهار> يا <بهار نيرومند> معني دهد كه خود حاكي از اوج‌گيري گرماست.‌

ماه سوم كه در كتيبه‌هاي هخامنشي‌ ‌ thaigarci نام دارد، برابر با ماه خرداد است و در بابلي‌ Simmannu ناميده مي‌شود. يافتن مفهوم قابل قبولي براي نام اين ماه كارآساني نيست. برخي آن را تركيبي از واژه -‌ ‌ thaigar به معني <سير> و -‌ ci به معني چيدن مي‌دانند.

ماه چهارم‌ garmapada ناميده مي‌شد كه همزمان با تير ماه است و در بابلي‌ Dumuzu ناميده مي‌شود. در نام اين ماه تركيبي از -‌ garma به معني <گرما> و -‌ Pada به معني <زمان> را مي توان ديد.‌
نام ماه پنجم كه همزمان مرداد ماه است، در كتيبه‌هاي هخامنشي نيامده است و از روي متنهاي ايلامي به صورت‌ ‌ urnbaxsi يا‌ Drnabaji بازسازي مي‌شود. اين ماه در بابلي‌ Abu ناميده مي‌شود. در بخش دوم تركيب نخستين‌‌ ‌‌(urnabaxsi) واژه -‌ baxsi را مي‌توان به معني بخشيدن و در قسمت دوم تركيب دوم‌‌ ‌‌(Drnabaji) واژه -‌ baji را مي‌توان به معني <باج و خراج> گرفت و براي قسمت اول هر دو تركيب مفهوم قابل قبولي نمي‌توان عرضه كرد.

نام ماه ششم كه برابر شهريور ماه است، در كتيبه‌ها ذكر نشده است. نام بابلي آن‌ Ululu است. از روي متون ايلامي به صورت‌ Garmabaxsi يا‌ Xaropasiya بازسازي مي‌شود. در بخش اول تركيب دوم مي‌توان واژه‌ - Xara<خار> را ديد با واژه -‌ Pasiya به معني به هم بستن. يعني ماهي كه در آن خار را دسته مي‌كنند. اين مفهوم چندان منطقي به نظر نمي‌رسد. در تركيب اول نيز ‌ Garma<گرما> و ‌ baxsi<بخشيدن> مشخص است، ولي مفهوم اين تركيب نيز با زمان ماه هم‌‌آهنگي چنداني ندارد.‌

نام ماه هفتم‌ Bagayadi نام بابلي آن‌ Tasritu است، بسيار مورد توجه و بحث پژوهشگران قرار گرفته است. آن را تركيبي از واژه -‌ baga به معني <خدا> و -‌ yadi به معني <به جاي آوردن آيين نيايش خدايان> دانسته‌اند و نشانه‌اي از راهيابي عنصر ديني در گاه‌شماري هخامنشي. اين ماه برابر ماه مهر است و اين سؤال پيش مي‌آيد كه: آيا منظور از‌ baga ايزدمهر است؟ اين احتمال نيز داده مي‌شود كه اين ماه صرفاً ماه تقسيم هدايا و شيريني‌ها بوده و بازمانده‌اي از جشن پارسي‌z bayya را شايد بتوان در آن ديد. ضمناً -‌ baga را به عنوان نياي واژه <باغ> كه مفهوم <سهم> و <بخشي از زمين> را دارد، نمي‌توان از نظر دور داشت.> قرائني نيز وجود دارد مبني بر اينكه آغاز سال در اعتدال پاييزي، يعني در آغاز اين ماه قرار داشت. جشن معروف مهرگان نيز در اين ماه اجرا مي‌شد.

نام ماه هشتم كه برابر ماه آبان است، در كتيبه‌هاي هخامنشي وجود داشته است ولي در اثر مرور زمان پاك شده. نام بابلي اين ماه‌ Arahsamna است. بازسازي نام اين ماه در فارسي باستان به صورت‌ Vrkazana يا‌ Vrkajana است كه واژه‌ اول آن -‌ Vrka به معني <گرگ> و واژه دوم آن اگر -‌ Zana خوانده شود، يعني ماهي كه در آن گرگ زاييده مي‌شود و اگر‌ Jana گرفته شود، يعني ماهي كه در آن گرگ شكار مي‌شود.

ماه نهم‌ Aciyadiya نام دارد كه برابر ماه آذر است و نام بابلي آن‌ Kislimu است. مفهوم آتش را در نام اين ماه مي‌توان ديد:‌‌Aci در فارسي باستان نياي واژه‌ آذر است. (واژه آتش، واژه‌اي قرضي از صورت اوستايي آن است.) جزء دوم‌ Yadiya معني نيايش و ستايش را مي‌دهد پس اين ماهي است كه در‌ آن آتش نيايش مي‌شود. اين مورد از موارد نادري است كه نشانه‌اي از خدايان مزديسني و آيينهاي مربوط به آنها را در اين گاه‌شماري مي‌توان ديد.

ماه دهم كه برابر ماه دي است، در فارسي باستان‌ Anamaka ناميده مي‌شود و نام بابلي اين ماه‌ Tebetu است. مفهوم نام اين ماه مي‌توان <ماه بي‌نام> باشد. اين معني بحثهايي را پيش‌آورده است. شايد بتوان در آن نشانه‌اي از فرهنگي بسيار كهن ديد؛ دوراني كه ماه زمستان چون با هيچ فعاليت انساني تطابق نداشت، بي‌نام بود. برخي تصور مي‌كنند كه در اين نام اشاره به ايزدي اسرارآميز است. همچنين در مورد اطلاق آن به اهوره‌مزدا، يا ميتره نظريات ترديدآميزي را اظهار كرده‌اند. اين نام در سنسكريت براي ناميدن ماه اضافي به كار مي‌رود و در زير اشاره مي‌كنيم‌ كه نام دي در گاه‌شماري زردشتي از واژه اوستايي‌ daovah مي‌آيد كه صفت دادار اهوره مزداست.

نام ماه يازدهم كه برابر ماه بهمن است، در نوشته‌هاي فارسي باستان نيامده است. شكل ايلامي آن نيز به صورتي است كه مشكل بتوان از آن به نتيجه قابل قبولي رسيد. شايد بتوان آن را‌ Zamima خواند، هم خانواده با واژه - zam كه به معني زمستان و فصل سرد‌‌ ‌‌ است كه بيشتر دور از ذهن است. نام بابلي اين ماه‌ sabatu است.‌

سرانجام ماه دوازدهم كه‌ Viyaxna يا‌ (vayaxvna) Viyaxana نام دارد كه در آن به آساني نشانه‌اي از <كندن> و شخم زدن را مي‌توان ديد و با ماه اول سال نوعي هماهنگي دارد و نشان دهنده آغاز فعاليتهاي كشاورزي است. حتي نشانه‌هايي از اين هست كه در دوراني آغاز سال در اين ماه قرار داشته است. نام بابلي اين ماه‌ Addaru ا ست.

همان‌طور كه مشاهده شد، نام ماهها بيشتر با مسائل كشاورزي ارتباط دارد. تركيب روزها در گاه‌شماري هخامنشي با عدد مشخص مي‌شد، مثلاً: <از ماه ويَخنَه چهار روز سپري شده بود. پنج روز از ماه گر‌مه پَده گذشته بود> و غيره.

در مورد زمان و نحوه برقراري گاه‌شماري زردشتي نظريات متفاوت است. برخي بر اين عقيده‌اند كه پارسيان در مرحله‌اي شايد در دوره اردشير دوم كه با مناسك ديني جديدي روبرو هستيم، براي درست كردن سالنمايي جدا از اين سالنما، براي استفاده در سراسر مجامع ديني پيشگام شدند و احتمالاً دين مردان برجسته‌ همه ايالتها فراخوانده شدند تا پيرامون اين اقدام مهم به مشورت بپردازند و سالنماي زردشتي به ابتكار پارسيان احتمالاً در اواخر دوره‌ هخامنشي به وجود آمد.

اين نظريه مورد قبول گروهي ديگر از دانشمندان قرار نمي‌گيرد و چنين استدلال مي‌كنند كه اگر اين تقويم در اين دوره وارد شده باشد، مي‌بايست نام ماهها به فارسي‌باستان ترجمه شود. در حالي كه نامهاي شهريور و مهر صورت فارسي‌باستان ندارند و برخي از نامهاي ماهها صرفاً زردشتي هستند؛ مانند فروردين و ارديبهشت و بهمن. تنها زباني كه در اين ميان مي‌تواند نقش ميانجي داشته باشد، زبان‌ پارتي است. پس احتمالاً اين تقويم و نامهاي اوستايي ماهها، نخست در ايران شرقي مورد قبول قرار گرفت و اجرا مي‌شد، سپس در دوره اشكانيان و به‌خصوص در عهدي كه پس از دگرگونيهاي فرهنگي دوره سلوكيان گرايش بيشتري به فرهنگ ايراني پيدا شد، احتمالاً در حدود قرن اول ميلادي، در ايران غربي نفوذ كرد.

در اين گاه‌شماري زردشتي سال دوازده ماه دارد كه هركدام به نام ايزد يا امشاسپندي ناميده مي‌شود. اين نامها هنوز پس از گذشت ساليان، برتارك ماههاي ما مي‌درخشند. نام هر شش امشاسپند (بهمن، ارديبهشت، شهريور، اسپندارمد، خرداد و امرداد) در اين فهرست جاي دارد. اين ماهها سي روزه هستند. پنج روز باقيمانده از 365 روز به نام پنج روز <بهيزك> يا <اندرگاه> يا <پنجه‌ دزديده> (خمسه‌ مسترقه) يا تروفته (پهلوي ‌: truftag<دزديده>) به پايان ماه دوازدهم، افزوده مي‌شدند. متون اوستايي كهن و متأخر، تقسيمات سال را به اين صورت منظم، گزارش نمي‌كنند، حتي نام نوروز نيز در هيچ بخش اوستا نيامده است؛ اما نام روزها و ماهها كه بر روي آثار بازمانده از دوره‌ اشكاني و به‌خصوص در سفالينه‌هاي نسا ديده مي‌شود، تطابق كامل با تقويمي دارد كه در زير توضيح داده مي‌شود: نام دوازده‌ماه در بندهشن آمده است.

برخي از پژوهشگران عقيده دارند كه ترتيب نام‌گذاري ماهها در تقويم زردشتي از فلسفه خاصي پيروي مي‌كند. سال با ماه فروردين آغاز مي‌شود كه به <فروهر>ها يا <فروشي>ها اختصاص دارد. فروهرها، همزادان آن جهاني آدميان هستند كه پيش از آفرينش‌ مادي مردمان در آن جهان به وجود مي‌آيند و پس از مرگ مردمان نيز همچنان در دنياي ديگر جاودانه زندگي مي‌كنند و از كيفرها و مجازاتهايي كه روانها متحمل مي‌شوند، به‌دورند و حالت جنگجويانه دارند و اهوره مزدا را در نبرد او با اهريمن و ديوان ياري مي‌دهند. واژه فروشي در اوستا مؤنث است.

در دوران باستان عقيده عمومي بر اين بود كه فقط پهلوانان داراي فروهر هستند؛ ولي بعدها باورهاي مردم اين موهبت را شامل همه‌ مردمان كرد. به اعتقاد ايرانيان باستان فروهرها، در ماه فروردين به زمين باز مي‌گردند و هر يك به خانه خود فرود مي‌آيند، ده روزي، (پنج روز پيش از پايان سال يعني در آخرين گاهنبار و پنج روز بعد از شروع سال نو) و به روايتي تا روز فروهر ماه فروردين (يعني روز نوزدهم ماه) در روي زمين به سر مي‌برند. آنها از ديدن پاكيزگي و درخشندگي خانه‌ بازماندگان خود دلخوش مي‌شوند و براي شادكامي و بركت خاندان دعا مي‌كنند.

براي آمدن آنها به روي زمين و براي اينكه راه را به فروهرها بهتر بنمايانند، رسم بر اين بود كه در شبهاي آخر سال، و احتمالاً در آغاز پنج روزِ آخرين گاهنبار و در شب نوروز بزرگ، مراسم آتش‌افروزي بر بامها انجام مي‌دادند كه هم راهگشاي فروهرها باشد و هم به دور و نزديك آگاهي دهند كه سال نو مي‌آيد. و احتمالاً بازگشت فروهرها در پايان اقامتشان در زمين به بدرقه‌اي باشكوه نياز دارد كه همه خانه‌ها را ترك مي‌كنند و در دامن دشت و صحرا با آنان بدرود مي‌كنند.

ارديبهشت‌ Ardavahista / Asavahista اوستايي، نام يكي از امشاسپندان است كه موكل بر آتش است و زمان اين ماه هنگامي است كه گرماي تابستان در فلات فارس رفته رفته احساس مي‌شود.‌

جشن <بهار بوده> كه همزمان با نخستين گاهنبار <مَديوزرم> و در اسطوره‌ زندگي زردشت به وضوح به آن اشاره مي‌شود، در اين ماه قرار دارد. يكي از وظايف ارديبهشت امشاسپند نظارت بر نظم‌هاي زندگي است. به‌خصوص كوشش او بر اين است كه گياهان نيز به سامان برويند و رشد كنند، اين ماه اوج رويش گياهان است.

خرداد‌ Haurvatat) در اوستا) و امرداد‌‌Amartata) در اوستا) دو امشاسپند مؤنثي هستند كه موكل برگياه و آب و تندرستي‌اند و بانوانه بر مسائل مربوط به خوراك كه بنيان آن بركشاورزي است، نظارت دارند. اين دو ماه سوم و پنجم در دو طرف ماهي هستند كه در تقويم كنوني ما تحت تأثير فرهنگ ايران غربي تير ناميده مي‌شود. واژه تير را هم مي‌توان از‌ tirya به معني <سريع> گرفت و يا از‌ tigra به معني <تير> اين نام به جاي تيشتر‌ tistrya) در اوستا) آمده است كه ايزد باران است و شايد اعلام كننده‌ بارانهاي تند و متناوبي كه پس از گرماي شديد، انتظار آن را مي‌توان داشت. نقش باران در كشاورزي و نقش كشاورزي كه در خوراك و وظيفه اين دو امشاسپند مؤنث خرداد و امرداد در مورد تأمين غذا، در نحوه قرار گرفتن نام اين ماهها قابل توجه است.

ماه شهريور‌ra Vairya) تXsaدر اوستا) نام امشاسپندي است كه موكل بر فرمانروايي خوب است و بر كانيها نظارت دارد و به عبارت ديگر سرور دارايي و ثروت است. ماه شهريور ماهي است كه محصول برداشت مي‌شود، تلاشها به بار مي‌نشيند و دارايي به خانه مي‌آيد.

ماه هفتم، ماه مهر يا ماه ميتره در اعتدال پاييزي به جاي اعتدال بهاري قرار داشت و جشن مهرگان كه در اين ماه قرار دارد، همسان جشن نوروز بود. دراين ماه پاشيدن بذر انجام مي‌شد و اهميت آن همسان آغاز بهار بوده كه زايش‌است و نوزايي.‌

ماه هشتم ماه آبان ماهي است كه در سرزمين‌ پارس انتظار بارش باران مي‌رفت. اين ماه به آبها و به بانوي آب (اناهيتا) تعلق دارد. همچنان كه <آبان يشت> اوستا نيز مختص اين ايزد بانوست.‌

ماه نهم ماه آذر است در مفهوم آتش، اين ماه زمينه را براي ماه سخت و سردي فراهم مي‌كند. در اين ماه سرما فرا رسيده، ولي سخت‌تر از آن در راه است. از اين رو در اين ماه جشنهاي متعدد مربوط به آتش برگزار مي‌شد. جشني به نام <آذر جشن> روز نهم آذر(آذر روز از آذرماه) مرسوم بوده است. بيروني از جشن ديگري كه در ماه آذر برگزار مي‌شد، سخن مي‌گويد. جشن‌هاي ديگر نيز منسوب به ماه آذر در آثار بيروني آمده است.‌

ماه دهم يا ماه دي از -‌ day به معني آفريدن، صفت اهوره‌مزداست، اين ماه كه سخت‌ترين ماه سال به شمار مي‌آمده است، براي تبرك بايد لقب اهوره‌مزدا را داشته باشد تا مردمان در برابر ديو سرما نيرومندتر و مقاوم‌تر از هميشه باشند و به عبارت ديگر قداست نام از آفات جلوگيري كند. احتمال مي‌دهند كه در دوراني سال با اين ماه شروع مي‌شد؛ زيرا در پايان ماه آذر و آغاز ماه دي، شب، درازترين زمان خود را مي‌گذراند و بعد، از فردا خورشيد نيرو مي‌گيرد و رشد مي‌كند و اين پيروزي روشني بر تاريكي است.‌

ماه يازدهم يا بهمن‌ Vohu manah) در اوستا) به معني انديشه‌ نيك، نام نخستين امشاسپند مقرب درگاه اهوره مزداست كه در دنياي اهورايي در دست راست اهوره‌مزدا قرار دارد و شايد بدين مناسبت است كه در اين گاه شماري نيز بلافاصله پس از ماه دي قرار دارد.

ماه دوازدهم يا ماه اسفند، ماه سپندارمذ(‌‌Spanta Armaiti در اوستا) است، امشاسپند و ايزد بانوي نگاهبان زمين. در اين ماه، زمين پس از تاراج زمستان كم‌كم گرم مي‌شود و جان مي‌گيرد و براي دانه‌هاي غله و بذرهاي پاشيده كه در آغوش دارد، زمينه‌ رشد فراهم مي‌كند و بدين سان سال كهن تمام مي‌شود و سال نو از راه مي‌رسد.
‌‌***‌

ترتيب روزها نيز در تقويم زردشتي با مسائل آييني و با خدايان زردشتي ارتباط مستقيم دارد. هر روز ماه به نام ايزدي يا امشاسپندي تبرك مي‌شود. هفته به صورتي كه متداول تقويم امروز ماست، در تقويم زردشتي وجود نداشت. هفته با نام‌هاي امروزي آن، زيربناي بابلي دارد؛ ولي سي روز ماه زردشتي به گونه‌اي به چهار بخش تقسيم مي‌گردد: دو هفت روز و دو هشت روز، كه بر سر هر كدام از اين چهار بخش، نام اهوره مزدا يا صفت و لقب او <دي> ديده مي‌شود و براي اينكه روزهاي <دي> با هم اشتباه نشوند، آنها را با نام روز بعد مشخص مي‌كنند. در نام‌گذاري روزهاي ماه نيز فلسفه و ترتيب خاصي ديده مي‌شود:

بخش اول كه هفت روز است، در راس آن نام اهوره‌مزدا و به دنبال آن نام شش امشاسپند مي‌آيد؛ به اين ترتيب: 1- اهوره‌مزدا، 2- بهمن، 3- ارديبهشت، 4- شهريور، 5 - اسفند،‌ 6 - خرداد ، 7- امرداد.‌

بخش دوم نيز هفت روز است. لقب اهوره‌مزدا در راس آن قرار دارد و نام خداياني كه به دنبال مي‌آيند، پديده‌هاي طبيعت را نشان مي‌دهند؛ به اين ترتيب:‌

8‌ - دي به آذر، 9- آذر، 10- آبان، 11- خور(خورشيد)، 12- ماه 13، تير(موكل بر باران) 14- گوش(ايزد موكل بر چهارپايان و حافظ روان‌ گاو نخستين).‌

بخش سوم كه هشت روز را دربرمي‌گيرد، با نام <دي> شروع مي‌شود و بلافاصله پس از آن نام <مهر> مي‌آيد، در حقيقت همچون تقسيم‌بندي ماههاي سال كه نيمه دوم سال به مهر سپرده مي‌شود، گويي بر نيمه دوم روزهاي ماه نيز مهر سروري دارد. ايزداني كه به دنبال مي‌آيند، با مهر مرتبط هستند: 15- دي به مهر، 16- مهر، 17- سروش(ايزد فرمانبرداري كه همكار مهر در سر پل چينوَد است)، 18- رش (ايزد دادگري و خداي ترازودار كه ثوابها و گناهها را همراه مهر و سروش در سر پل چينوَد مي‌سنجد)،‌ 19- فروردين(كه با فروهرها و روح درگذشتگان ارتباط دارد)، 20- بهرام / ورهرام(ايزد نبرد و پيروزي كه روان را در گذر به جهان ديگر ياري مي‌كند)، 21- رام (ايزد آرامش‌بخش)،‌ 22- باد (با ايزد واي ارتباط دارد) و اين سه ايزد اخير همكاران هم به شمار مي‌آِيند.‌

بخش چهارم كه هشت روز دارد و نام دي بر تارك آن است، بيشتر به ايزد بانوان اختصاص دارد: 23- دي به دين، 24 - دين (ايدز بانوي موكل بر بينش دروني و انتخاب درست دين، ايزدي كه روان درستكار را در پل چينود همراهي مي‌كند) 25- اَر-د/ اَشي(ايزد بانوي دارايي و خوشبختي و بركت)، 26- اشتاد (جفت آسمان در زمين و ايزد بانوي راستي و عدالت) 27- آسمان، 28- زامياد (گونه‌اي از سپندارمد و ايزدبانوي زمين) 29- مارسپند/ منثره سپند (ايزد موكل بر گفتار مقدس)، 30- انارام / انَغرام ( ايزد موكل بر روشنايي‌هاي بي‌پايان).‌

پنج روز باقيمانده از 365 روز خورشيدي كه <پنجه‌ دزديده ) يا <بهيزك> است به نام پنج بخش از نخستين سرودهاي گاهاني نام‌گذاري شده‌اند:‌اهنودگاه(‌ ‌‌(‌ahunawad، اوشتودگاه (‌‌ (‌ustawad ، سپندمدگاه (‌ (‌‌Spandomad، ‌و هو شهر/ و هو خشثرگاه(‌ (‌Vohusahr، و هشتوئيشت‌گاه(‌(‌Vahistoist.اين روزها، روزهاي پاياني سال هستند كه ششمين گاهنبار را نيز شامل مي‌‌شوند.‌

‌نقصان شش ساعت و در واقع پنج ساعت و 48 دقيقه و 51/45 ثانيه نسبت به سال شمسي حقيقي، يك روز در چهار سال مي‌‌شد كه در صد و بيست سال به يك ماه بالغ مي‌‌گشت. آن وقت يك ماه به به صورت ماه سيزدهم بر سال مي‌‌افزودند و آن ماه اضافي در زمان اجراي اولين كبيسه به نام ماه اول سال مي‌‌خواندند و در واقع ماه اول را تكرار مي‌‌كردند، يك فروردين در پايان سال و يكي ديگر به دنبال آن، در آغاز سال. پس از آن تا صد و بيست سال سال ديگر، باز بدون كبيسه، با سال ناقص مدارا مي‌‌كردند و در پايان اين دوره‌ صد و بيست سال، ديگر بار يك ماه، برسال مي‌‌افزودند و اين بار ارديبهشت را مكرر مي‌‌ساختند و هكذا. سالي كه در آن كبيسه انجام مي‌‌گرفت، <سال بهيزك> خوانده مي‌‌شد و سال مباركي به شمار مي‌‌آمد، مالياتها بخشوده مي‌‌شد و جشنهاي خاصي برپا مي‌‌گرديد.‌

بعد از اسلام، ايرانيان گاه شماري ايراني را در ميان خود نگاه داشته بودند و به جز ماه روزه و حج، در ساير موارد از تقويم ايراني استفاده مي‌‌كردند و جشنهاي خود را نيز بر منوال سابق برپا مي‌‌داشتند. البته بودند ايرانياني همچون غزالي كه مخالف برپا داشتن مراسم ايراني و به‌خصوص نوروز بودند؛ ولي شعوبيه به‌خصوص براجراي مراسم نوروز اصرار داشتند و برگزاري دو جشن بزرگ ايراني يعني نوروز و مهرگان را به بزرگان دين نسبت دادند.

در اواخر دوره ساساني، به دليل نابساماني‌هاي حكومتي، كبيسه‌اي كه مي‌‌بايست اجرا شود، انجام نگرفت و بعد از اسلام نيز اين عمل مورد اهمال قرار گرفت ظاهراً اين <اندرگاه> در آخر آبان مي‌‌بايست انجام گيرد و نشده بود. در ضمن اعمال ماههاي قمري، در تشكيلات اداري، اشكالات فراواني از لحاظ اخذ ماليات پيش آورد. چون مردم در مهرگان و نوروز ماليات يا خراج مي‌‌پرداختند و گردان بودن اين روزها همه نظم‌ها را به هم زده بود؛ لذا در همان آغاز، بيشتر براي نفع دستگاه خلافت، تغييراتي در اين مسير صورت گرفت.‌

در زمان هارون‌الرشيد، يحيي برمكي به شكايت دهقان‌ها در مورد اشكالاتي كه عدم اجراي كبيسه ايجاد كرده بود و دست‌تنگي آنان در موقع پرداخت ماليات، رسيدگي كرد و نوروز را عقب‌تر برد. المعتضدبالله، در سال 282 هجري قمري باز در راستاني منافع حكومتي، دستور به اجراي كبيسه داد، براي اينكه موقع پرداخت خراج را در سال با برداشت محصول و فعاليت‌هاي كشاورزي دهقانان يكسان كند و امرا مكرر در اين زمينه تغييراتي دادند.

ولي بهترين و رايج‌ترين اصلاحي كه در زمينه گاه شماري در ايران، بعد از اسلام به عمل آمد، همان ايجاد <تاريخ جلالي> يا <ملكي> بودكه در دوره ملكشاه سلجوقي در سال 471 هجري قمري صورت گرفت. اعتدال ربيعي در اين سال در فروردين ماه بود. از اين موقعيت استفاده شد و اول سال در اول برج حمل (يعني روز اول بهار) قرار گرفت و نوروز كه تا آن زمان حتي در سال شمسي هم سيار بود، ثابت شد و به <نوروز سلطاني> معروف گشت.

براي ثابت نگاه داشتن در سال شمسي، كبيسه بسيار دقيقي را برقرار كردند؛ بدين‌سان كه ساعتهاي باقي مانده را هر چهار سال يك بار، به صورت يك روز بر سال افزودند و درنتيجه روزهاي سال ثابت شد؛ اما در ميان جوامع سنتي زردشتي، تقويم قديم به جاي خود باقي ماند و مدتها، غالباً از دو نوع گاهء‌شماري سخن گفته مي‌شد: يكي به نام <تقويم جلالي> و يكي به نام <قديم>؛ مثلاً مي‌‌گفتند فروردين جلالي، آذر ماه قديم!

تاريخ هجري شمسي با ماههاي برجي: (حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، ميزان، عقرب، قوس، جدي، دلو، حوت) از اوايل سال 1329 ق، به طور رسمي در ايران اعمال شد. نام اين بروج در متون پهلوي به ترتيب به اين صورت آمده است:‌Warrag‌ (بره)، gaw (گاو)، ‌ dophikar(دو پيكر)، ‌ karzagn(خرچنگ)، ‌ sagr(شير)، hosag (خوشه)، ‌tarazug (ترازو)، ‌ gazdum (گژدم)، ‌ nemasp (نيماسب)، ‌ wahig (بزغاله)، ‌ dalo(دلو)، mahig (ماهي)، ده ماده‌ سوم قانون محاسبات عمومي در مجلس دوم، در تاريخ بيست صفر 1329 چنين نوشته شده است: <مقياس زمان، بعد از اين در محاسبات دولتي سالهاي شمسي و ماههاي شمسي (بروج) خواهد بود>. از يازده فروردين 1304 هجري شمسي (مطابق با 1343 هجري قمري) سال ايراني باماههاي فعلي برپايه ماههاي كهن ايراني اعلام شد.

روزها هم تقسيماتي داشته‌اند. شبانه روز به پنج گاه يا زمان تقسيم مي‌‌شد:‌

‌1- هاون‌گاه‌‌ ‌‌(Hawan) كه زمان آن از برآمدن خورشيد است تا نيمروز.‌

‌2- رَبيهون‌گاه‌‌ ‌‌(rapihwin) كه زمان آن از نيمروز است تا پاسي پس از ظهر (حدود سه ساعت).‌

‌3- اُزِيرين‌گاه‌‌ ‌‌(uzerin) كه از بعد از ظهر است تا غروب آفتاب.‌

‌4- آبسرو سريم/ او پَسر و ثريم‌گاه‌ ‌‌(Ebsrusrim)، از زماني كه نخستين ستاره در آسمان ظاهر مي‌‌گردد، تا نيمه شب.‌

‌5- او شهين گاه‌‌ ‌‌(usahin) از نيمه شب تا زماني كه ستاره ناپديد گردد.

بر هر كدام از اين گاهها سروري موكل است و نيايشهاي پنج‌گانه شبانه روز اختصاص به اين گاهها دارد كه ضمن آن ايزدان موكل براين گاهها نيايش مي‌‌شوند. در طول زمستان به دليل كوتاهي روزها، گاهِ رپيهوين، يعني دومين گاه از پنج‌گاه حذف مي‌‌گردد و نيايش آن صورت نمي‌گيرد.

تقسيمات فصلي در گاه‌شماري باستاني ايران به صورت كنوني نبود، با اينكه نام چهار فصل در فرهنگ واژگان زبانهاي كهن ايراني موجود است: بهار‌ ‌‌(Wahar)، تابستان/ هامين‌ ‌‌(hamin)، پاييز‌(z (pade، زمستان؛‌ ‌‌(Zamestan) ولي داشتن فصول چهارگانه‌ سه ماهه در سال، سنتي بالنسبه جديد است. اگرچه در بندهشن بدان اشاره شده است.

به جز تقسيمات گاهنباري كه سال را به بخشهاي نامتساوي بخش مي‌كند، از زمستاني، ده ماهه و تابستاني دو ماهه در اوستا سخن به ميان آمده است، با تأكيد بر اينكه در آن دو ماه نيز هوا بسيار سرد است. شايد اين تقسيم‌بندي، بازمانده سنتي قديمي‌تر از سنت اوستايي است. اشاره‌اي به تقسيم سال به دو بخش شش ماهه نيز هست.‌

در متنهاي پهلوي سخن از تابستان هفت ماهه و زمستان پنج ماهه پيش مي‌آيد. در اين تقسيم‌بندي زمستان از نخستين روز آبان شروع مي‌شد و تا نخستين روز سال كه ديو سرما مغلوب گرماي تابستان شود، ادامه مي‌يافت.‌

در كنار اين تقسيم‌بندي‌هاي فصلي، تقسيم‌بندي آييني و معروف ديگري نيز وجود داشت كه احتمالاً زيربناي پيش زردشتي داشته و سپس با اعتقادات و آيينهاي زردشتي و به خصوص با اسطوره‌ آفرينش در ايران باستان پيوند خورده است. بنابراين تقسيم‌بندي، سال به شش بخش نابرابر تقسيم مي‌شود كه سالگرد آفرينش شش پيش نمونه دنياي گيتيي: آسمان، آب، زمين، گياه، جانور و انسان توسط اهوره مزداست.‌اين سالگردهاي شش‌گانه معمولاً به صورت جشنهاي پنج‌روزه اجرا مي‌شده و <گاهانبار> يا <گهنبار> ناميده مي‌شود.‌

نخستين گاهانبار، سالگرد آفرينش آسمان است و از 11 تا 15 ارديبهشت اجرا مي‌گردد و ميديوزرم(‌ (‌Mdy zarm نام دارد، به معني <ميانه بهار>.‌

دومين گاهنبار، سالگرد آفرينش آب است و ميديوشم(‌ (‌Mdyam نام دارد و به معني <نيمه‌ تابستان>، زمان آن از 11 تا 15 تيرماه و برابر با انقلاب تابستاني است.‌

سومين گاهانبار سالگرد آفرينش زمين است و پديشهه،(‌ (‌Padihah نام دارد به معني <دانه‌آور> زمان آن از 26 تا 30 شهريور است، همزمان با انقلاب پاييزي است و فصل گردآوري غله است.‌

چهارمين گاهانبار سالگرد آفرينش گياه است و اياسريم(‌ (‌Aysrm نام دارد به معني <برگشت>، زمان آن از 26 تا 30 مهر است. چوپان با گله برمي‌گردد و آغاز زمستان است.‌

پنجمين گاهانبار كه سالگرد آفرينش چهارپاي مفيد است، ميدياريم(‌ (‌Mdyrm نام دارد. به معني <ميان‌ سال>. زمان آن از 16 تا 20 مهر است، جشن ميان زمستان است و زماني است كه براي دام انبار زمستاني فراهم مي‌شود.‌

آخرين گاهانبار كه سالگرد آفرينش انسان است، همتيهمذيم(‌ (‌Hamaspahmdm نام دارد و <باهم بودن و گرد آمدن> معني مي‌دهد. زمان آن پنج روز آخر سال يعني روزهاي <بهيزك> است.

نامهاي اين گاهانبارها نشان‌دهنده‌ تأثير تغييرات طبيعي و رويدادهاي شباني و كشاورزي در آن است و هيچ‌گونه اشاره و نشانه‌اي به رويدادهاي ديني در آن نيست. به همين دليل حدس زده مي‌شود كه زيربناي اين آيينها بسيار كهن و پيش‌زردشتي باشد و به دليل نفوذ در اذهان مردم، با تلفيقي استادانه، با رويدادهاي اساطيري زردشتي آميخته شده و به صورت جشنهاي فصلي اين دين درآمده است.‌

گاهانبارها تنها جشنهاي كهن اين سرزمين نبوده است. از آنجا كه واژه <جشن> پيوندي ناگسستني با واژه‌z-Ya به معني <نيايش و ستايش كردن> دارد، و با واژه‌هاي يسن و يشت و ايزد و... هم خانواده است، لذا هر نوع آيين ديني، نوعي جشن و سرور به حساب مي‌آمده است. جشنهاي متعددي را در اين گاهنامه مي‌توان برشمرد: نوروز، مهرگان، ‌سده، كه جشن‌هاي اصلي به شمار مي‌آيند و هر كدام ريشه‌اي دارند و فلسفه‌اي، جشنهاي ماهانه نيز وجود دارد و آن زماني است كه نام هر ماه با نام روز تطابق مي‌يابد. مهرگان مهمترين جشن ماهانه است در روز مهر (روز شانزدهم ماه) از ماه مهر كه در اعتدال پاييزي قرار دارد. ما در تقويم كنوني خود 16 مهر را مهرگان مي‌دانيم. در حالي كه مهرگان واقعي 10 مهر است؛ چون براي اين آيين بنابر گاه‌شماري پيشين بايد ماهها را 30 روز حساب كرد، در آن صورت 16 مهر واقعي برابر با 10 مهر تقويم كنوني ما خواهد بود.

از همين نوع به شمار مي‌آيند جشن‌هاي فرودگان كه در روز 19 فروردين برگزار مي‌شد. تيرگان روز 13 تير، بهمنگان/ بهمنجه در دوم بهمن‌ماه، جشن اسفندگان نيز در روز پنجم ماه اسفند انجام مي‌گرفت. جشني بود مخصوص زنان. بيروني نقل مي‌كند كه در آن زنان به كام خود همسر مي‌گزينند. برخي مي‌گويند كه در آن جشن، زنان بر مردان تسلط به هم رسانند و هر آرزويي دارند، انجام دهند. برخي معتقدند كه در اين روز مردان بر زنان بخشها كنند.
جشنهاي آتش در آذرماه، جشن سيرسور كه در روز چهاردهم ماه دي كه به ايزد گوش، ايزد موكل بر چهارپايان، تعلق دارد، برگزار مي‌شد و به خصوص در آن روز با غذا سير مي‌خوردند و بسياري جشنهاي ديگر كه با تشريفات خاص اجرا مي‌شد و به نقل از بيروني، شمردن شمار جشنهاي ايران همانند شمار كردن آبگذرهاي يك سيلاب غيرممكن است.


در پايان به اين نكته نيز لازم است اشاره شود كه مبدا تاريخ در دوران پيش از اسلام، سال تاج‌گذاري شاهان و يا به روي كار آمدن سلسله‌اي بوده است. انتخاب سال برآمدن به تخت را ابتكاري بابلي مي‌دانند. نحوه‌ اين احتساب در دربارهاي ايران در مواردي به وضوح روشن نيست. در دوره هخامنشيان اين رسم مرسوم بوده؛ داريوش پس از برشمردن پيروزيهايش بر شورشيان كه با تاريخ روز و ماه مشخص شده است، ذكر مي‌كند:<اين است آنچه من به خواست اهوره‌ مزدا، در همان يك سال پس از آنكه شاه شدم، كردم.>
پس از شاهان هخامنشي، نوبت به اسكندر و سلوكي‌ها مي‌رسد. نحوه احتساب سال اسكندري روشن نيست و گاه با سلوكي درهم مي‌شود. سالهاي سلوكي از زمان آنتيوخوس اول، با تاريخ به روي كار آمدن پدرش سلوكوس، محاسبه شده است. اشكانيان سالشمار خود را با سال 65 سلوكي ادامه دادند و آن را به روي كار آمدن اشك اول احتساب كردند.
ساسانيان همچون هخامنشيان سالشماري را با تاريخ جلوس شاه شمارش نموده‌اند؛ مثلاً در كتيبه‌ شاپور سكانشاه كه در آن سال دوم پادشاهي شاپور ذكر شده است. و كتيبه‌ سلوك كه در آن به سال 48 پادشاهي شاپور اشاره گرديده است.

• زبان، فرهنگ و اسطوره (با حذف مآخذ)

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۸

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۸

تحقیقی در باب نام جمکران و ارتباط آن با موعود ادیان

نظر جدید:"جمکران از مزارع قدیم قم است و دو آبادی دارد ، یکی گرگابی که آنرا هادی مهدی میگویند و هادی و مهدی دو امام زاده میباشند که در آنجا مدفونند ، و یکی قلعه جمکران که دو قلعه تودرتو بوده است . در این مزرعه سالی پانصد خروار بذر کشته میشود. ملک مرغوبی است وتا قم یک فرسنگ فاصله دارد و بقدر یک فرسنگ هم عرض و طول مزرعه است . (مرآت البلدان ج 4 ص 266). قصبه ای است از دهستان قنوات بخش حومه شهرستان قم واقع در 5هزارگزی جنوب قم . ناحیه ایست واقع در جلگه ، معتدل . دارای دوهزار تن سکنه میباشد. از رودخانه قم مشروب میشود. باغات انار و انجیر دارد. اهالی به کشاورزی و کرباس بافی گذران میکنند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1)."
حال بدین نظر هستم: معلوم میشود که قلعه تو در توی جمکران نام خود را به مزرعه داده بوده است. چه جم به معنی همزاد و دوگانه و کَران به معنی ساخته شده است. یعنی دژ تو در تو و دوگانه. باور جمکران از تقدس وجود مقبره مهدی در گرگابی و معانی لفظی ایرانی و عربی جمکران بر خاسته است: چه جمّ در زبان عربی به معنی چاه بسیار پر آب و کَرَّ به معنی رفت و برگشت بوده است. جالب است ابوالحسن یحیی بن عمر علوی از خاندان امام حسین که شیعیان وی اورا مهدی موعود می خوانده اند با چاه مربوط است. چون وی در عهد آغازتولد حسن عسکری در منطقه ای در کوفه به نام شاهی (چاهی) به قتل رسیده بود. ارتباط تلفظ شاهی با چاهی در نامهای یک شاخه رود کارون که شاهور و چاهور خوانده میشود، باقی مانده است.
نظر قدیمی:از آن جایی که سنتهای دینی کهن غالباً با کمی تغییر و تحول و دگردیسی در سلسله لاینقطع نسلهای متوالی تداوم پیدا میکنند. لذا داستان پیدایی مسجد جمکران مرتبط با موعود ادیان ایرانی و اسلامی را نباید یکسره با منطق توجیه و استدلال چماقی نفی خرافهً دارندگان تحجر فکری و شیادان دینی قضاوت نمود. در نزد سومریان ایزد مهدیانّا (خدای بزرگ آسمان) معبدی به نام کبته (محل تجمع=جمکران) داشته است که این موضوع با مهدی موعود و ظهور او از کعبه مرتبط بوده و اساس آن است. بر همین اساس در ضمیمه خرده اوستا به نام زرتشتی هفتم خدا به صورت هزوارشی جمغ یعنی "از همه بزرگتر" بر میخوریم. پیداست که افزون شدن پسوند مکانی مرسوم ایرانی -که به صورت "ران" (علی القاعده هیئتی از لان) در اسامی جغرافیایی کهن مثلاً شمیران (شمی-ران، جایگاه برف و سرما) دیده میشود- ما را به هیئتی از نام جمکران (جمغ-ران= جای مهدی) رهنمون میگردد ولی در اساس نام جمکران دقیقاً مترادف کبته/هارماگدون (محل ازدحام) محل ظهور منجی موعود کهن بین النهرین است و جمغ در شکل جامغ به معنی جایگاه تجمع و جایگاه موبدان است که معنی اول مطابق کبته/هارمگدون و مفهوم دوم مترادف قرقیسیا است. از خود نام قرقیسیا بی شک همان دژ باستانی مستحکم کارکمیش (لفظاً یعنی شهر محل تنگاتنگ جمع شدن) مراد می باشد که آخرین جنگ منجر به نابودی آشور در آنجا در سال 605 قبل از میلاد بین سپاهیان بابلی تحت فرمان شاهزاده بخت النصر و لشکریان آشوری به فرماندهی آشور اوبالیت دوم و متحدان مصری ایشان در گرفت. در این زمان متحدان ایرانی بابل در نبرد با متحدان اورارتویی آشور بودند که آن هم به نوبه خود منجر به نابودی دولت اورارتو گردید. پیداست در این برهه آسیای مقدم دچار جنگهای سرنوشت سازی بوده است که پیدایی دولت سرتاسری ایران توسط کی آخسارو و سرداران پارسی اش کورش دوم (توس) و آریارمن (گستهم) از نتایج مهم آن است. روایات مختلفی از وقایع این عهد به اشکال مختلف در اساطیر خاورمیانه باقی مانده است. از جمله بنا به شرفنامه شرفخان بدلیسی کردان نسل خود را به دو برادر اساطیری به نامهای بوخت (کامیاب سازنده) و باچان (منجی) میرسانند که اولی بخت النصر و دومی متحد نیرومند ایرانی و جد همسرش آموخا یعنی کی آخسارو (هوخشتره، کیخسرو) بوده است که در تورات-قرآن و اساطیر یونانی تحت نامهای یوشع (منجی) و یاسون (شفابخش) معرفی شده است. از سوی دیگر نام مهدی در زبانهای کهن ایرانی به معنی بزرگ رهبر و آفریدگار دانا است. یعنی همان مهدیانّای بابلیان عهد باستان که می دانیم بابلیان در عهد باستان در سرتاسر غرب فلات ایران از جمله سمت ری و کاشان (یعنی سرزمین چشمه ساران، همچنین موسوم به دژ بابلیان) حضور گسترده ای داشته اند. مطابق کتب پهلوی شهر ری از تیره قومی متفاوت تشکیل یافته بود. یعنی در اینجا بین ری و قم - کاشان در برخورد عقاید نیرومندی بابلی و ایرانی ترکیب باور موعود بدین شکل صورت گرفته بوده و باور آن در قرون و اعصار متمادی در منطقه بسیار شایع بوده است. نگارنده قبلاً چنین مطلبی در باب مهدیانا و معبد کبته وی آورده است: "جهانشاه درخشانی در نوشتار خود به مطلب بسیار جالبی به نام ایزدی سومری مهدیانّا (یعنی قاضی بزرگ آسمان) و معبد وی کبته (محل ازدحام) در کتیبه های سومری و اکدی اشاره میکند. این نام در زبان عربی می توانست به مهدی زمان و مهدی آخرالزمان تعبیر و تفسیر گردد. ولی وی ارتباط این مطلب مهم را با مهدی موعود کعبه و نبرد هنگام بازگشت عیسی موعود در محل کوه هارماگدون (محل ازدحام) همان قرقیسیا (شهر رهبران روحانی و کشیشان) منسوب به مهدی موعود شیعیان می باشد، در نیافته است. جالبتر اینکه نام کعبه در زبان سومری به صورت کئوبئو به معنی معبد خداست. از معنوی لفظی مهدیانّا یعنی قاضی بزرگ آسمان معلوم میشود که این بغ (بئو یعنی ایزد بخشنده و سهم دهنده و تقدیر) همان ایزد آسمان سومریان یعنی آنو (ایزد آسمان و طول عمر و زمان) می باشد. بنابراین از بت مخصوص خانه کعبه هبل (ایزد تقدیر و تفأل) همان آنو/مهدیانا مراد بوده است. براین مبنا از جزیره خضرا (سرسبز) که مسکن اساطیری امام مهدی و خانواده اش به شمار آمده همان ناحیه هلال خصیب (سرزمین هلالی حاصلخیز و سر سبز) در شمال بین النهرین و سوریه منظور است که شامل قرقیسیا (کارکمیش) هم میگردد ". به ظاهر نظر میرسد معبد کبته/هارماگدون نشان این جهانی خاصی نداشته است. در ایران این معبد در مسجد جمکران زمینی شده است. چون مسلم به نظر میرسد نام خود شهر قم هم که علی القاعده در متون کهن شیعی محل تجمع یاران امام موعود دانسته شده، با کلمه مادی کومه (توده مردم) مربوط گردیده است، در این رابطه نقشی اصلی ایفا نموده است. بر این پایه بسیار محتمل است که منظور سومریان و اکدیان بین النهرین از معبد کبتهً مهدیانّا خود همین شهر قم (کوم) مراد بوده است. حتی موضوع چاه نیز در این باب یادگار اساطیر کهن است چه مطابق اوستا ایرانیان قدیم بر این باور بوده اند که سئوشیانت از آب دریاچه کانس اویه (یعنی چاه آب، که از آن دریاچه هامون، در اصل بختگان= محل ظهور بخت و اقبال را اراده نموده اند) ظهور خواهد کرد. بنا به کتیبه داریوش، گائوماته بردیه/گوتمه بودا/زرتشت -که مطابق باور زرتشتیان و بودائیان سئوشیانت/منجی آخرالازمان از نطفه وی است- در نزدیکی دریاچه همین دریاچه بختگان در شهر پیشیا اوادا (آباده طشت) بر کوه آراکادریش (ول) ظهور نموده بود. سرانجام شیعیان معتقد به موعود ناحیه بر پایه عقیده رؤیا باوری مسلمانان و تلقین آگاهانه چنین رؤیایی برای جمکران روایتی دارند که اگر باورهای زیربنایی کهن آن را نادیده بگیریم بسیار عوامفریبانه و ساده لوحانه می نماید. این روایت بدین قرار است:
تاریخچهً مسجد جمکران
به مردم بگو به اين مكان (مسجد مقدَس جمكران) رغبت كنند و آنرا
عزيز دارند.
(از فرمايشات حضرت مهدى عج الله به حسن بن مثله جمكرانى)
مسجد مقدس جمكران در نزديكى شهر مقدس قم واقع شده و همواره پذيراى زائرينى از نقاط مختلف ايران و جهان مى باشد. اين مكان مقدس، تحت توجهات خاصه حضرت بقيه الله الاعظم (اوراحنا فداه) قرار دارد و آن حضرت از شيعيانشان خواسته اند كه به اين مكان مقدس روى آورند، چرا كه اين مكان، داراى زمين شريفى است و حق تعالي آن را از زمين هاي ديگر برگزيده است.
شيخ حسن بن مثله جمكرانى، يكى از صلحا و سومين سفير حسين بن روح نوبختى؛ یکی از نواب اربعه مىگويد: من شب سه شنبه، 17 ماه مبارك رمضان سال 373 هجرى قمرى در خانه خود خوابيده بودم كه ناگاه جماعتى از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بيدار كردند و گفتند:
برخيز و مولاى خود حضرت مهدى عليه السلام را اجابت كن كه تو را طلب نموده است.
آنها مرا به محلى كه اكنون مسجد جمكران است آوردند، چون نيك نگاه كردم، تختى ديدم كه فرشى نيكو بر آن تخت گسترده شده و جوانى سى ساله بر آن تخت، تكيه بر بالش كرده و پيرمردى هم نزد او نشسته است، آن پير، حضرت خضر عليه السلام بود كه مرا امر به نشستن نمود، حضرت مهدى عليه السلام مرا به نام خودم خواند و فرمود:
برو به حسن مسلم (كه در اين زمين كشاورزى مىكند) بگو: اين زمين شريفى است و حق تعالى آن را از زمين هاى ديگر برگزيده است، و ديگر نبايد در آن كشاورزى كند.
عرض كردم: يا سيدى و مولاى! لازم است كه من دليل و نشانه اى داشته باشم و گرنه مردم حرف مرا قبول نمىكنند، آقا فرمود:
تو برو و آن رسالت را انجام بده، ما نشانه هايى براى آن قرار مىدهيم، و همچنين نزد سيد ابوالحسن (يكى از علماى قم ) برو و به او بگو: حسن مسلم را احضار كند و سود چند ساله را كه از زمين به دست آورده است، وصول كند و با آن پول در اين زمين مسجدى بنا نمايد.
به مردم بگو: به اين مكان رغبت كنند و آنرا عزيز دارند و چهار ركعت نماز در آن گذارند.
دو ركعت اول:
به نيت نماز تحت مسجد است، در هر ركعت آن يك حمد و هفت بار (قل هوالله احد) خوانده مىشود و در حالت ركوع و سجود هم هفت مرتبه ذكر را تكرار كنند.
دو ركعت دوم:
به نيت نماز امام زمان عليه السلام خوانده مىشود، بدين صورت كه سوره حمد را شروع كرده و آيه (اياك نعبد و اياك نستعين) صد مرتبه تكرار مىشود و بعد از آن، بقيه سوره حمد خوانده مىشود، و سپس سوره (قل هو الله احد) را فقط يك بار خوانده و به ركوع رفته و ذكر (سبحان ربى العظيم و بحمده) هفت مرتبه، پشت سر هم تكرار مىشود. و سپس به سجود رفته و ذكر (سبحان ربى الاعلى و بحمده) نيز هفت مرتبه، پشت سر هم تكرار مىشود.
ركعت دوم را نيز به همين ترتيب خوانده، چون نماز به پايان برسد و سلام داده شود، يك بار گفته مىشود (لا اله الا الله) و به دنبال آن تسبيحات حضرت زهرا عليها السلام خوانده شود وبعد از آن به سجده رفته و صد بار بگويند: (اللهم صل على محمد و آل محمد).
آنگاه امام عليه السلام فرمودند: هر كه اين دو ركعت نماز را در اين مكان (مسجد مقدس جمكران) بخواند مانند آن است كه دو ركعت نماز در كعبه خوانده باشد.
چون به راه افتادم، چند قدمى هنوز نرفته بودم كه دوباره مرا باز خواندند و فرمودند:
بزى در گله جعفر كاشانى است، آنرا خريدارى كن و بدين مكان آور و آنرا بكش و بين بيماران انقاق كن، هر بيمار و مريضى كه از گوشت آن بخورد، حق تعالى او را شفا دهد.
حسن بن مثله جمكرانى مىگويد: من به خانه بازگشتم و تمام شب را در اند يشه بودم، تا اينكه نماز صبح را خوانده و به سراغ على المنذر رفتم و ماجراى شب گذشته را براى او نقل كردم و با او به همان مكان شب گذشته رفتيم، و در آنجا زنجيرهايى را ديديم كه طبق فرموده امام عليه السلام حدود بناى مسجد را نشان مىداد.
سپس به قم نزد سيد ابوالحسن رضا رفتيم و چون به در خانه او رسيديم، خادم او گفت: آيا تو از جمكران هستى؟ به او گفتم: بلى! خادم گفت: سيد از سحر در انتظار تو است. آنگاه به درون خانه رفتيم و سيد مرا گرامى داشت و گفت: اى حسن بن مثله من در خواب بودم كه شخصى به من گفت:
حسن به مثله، از جمكران نزد تو مىآيد، هر چه او گويد، تصديق كن و به قول او اعتماد نما، كه سخن او سخن ماست و قول او را رد نكن.
از هنگام بيدار شدن تا اين ساعت منتظر تو بودم، آنگاه من ماجراى شب گذشته را براى وى تعريف كردم، سيد بلافاصله فرمود تا اسب ها را زين نهادند و بيرون آوردند و سوار شديم، چون به نزديك روستاى جمكران رسيديم، گله جعفر كاشاني را ديديم، آن بز از پس همه گوسفندان مىآمد، چون به ميان گله رفتم، همينكه بز مرا ديد به طرف من دويد، جعفر سوگند ياد كرد كه اين بز در گله من نبوده و تاكنون آنرا نديده بودم، به هر حال آن بز را به محل مسجد آورده و آن را ذبح كرده و هر بيمارى كه گوشت آن تناول كرد، با عنايت خداوند تبارك و تعالى و حضرت بقيه الله ارواحنا فداه شفا يافت.
ابوالحسن رضا، حسن مسلم را احضار كرده و منافع زمين را از او گرفت و مسجد جمكران را ينا كرد و آن را با چوب پوشانيد. سپس زنجيرها و ميخ ها را با خود به قم برد و در خانه خود گذاشت، هر بيمار و دردمندى كه خود را به آن زنجيرها مىماليد، خداى تعالى او را شفاى عاجل مىفرمود، پس از فوت سيد ابوالحسن، آن زنجيرها ناپديد شد و ديگر كسى آنها را نديد.
و تاکنون مسجد مقدس جمکران، مأواي منتظران و محل راز و نياز ميليون‌ها عاشقي است که شکوائيه دوري از معشوقشان را به حضرت باري تعالي ارائه مي‌دهند. در صحت اصل اين مسجد شکي نيست .... و کرامات عديده، مؤيد اين مسجد است.

(تلخيص از كتاب نجم الثاقب، ص 383 تا 388)
www.irib.ir/occasions/Jamkaran/jamkaran.fa.htm - 13k

یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۸

شهر خور(لار)همان شهر خودیمری عهدباستان است

در یک کتیبه مربوط شوتروک ناخوته پادشاه معروف عیلامی بعد از تصرف لیان (بوشهر) از تصرف شهر خودیمری صحبت شده است که لابد در نزدیکی آن قرار داشته است و در این حوالی شهر خور-لار لارستان که زمانی مرکز سرتاسرایالت بین بوشهر تا بندرعباس بوده است. در عهد ویرانی عیلام توسط آشور بانیپال از این ناحیه و پارسواش (پارس) نام برده شده است که به به آشوربانیپال اظهار اطاعت نموده اند. مرکز این ناحیه یعنی خودیمری که با شهر خور مطابقت می نماید با توجه تواریخ یونانی و زبان و لهجه محلی کنونی این ناحیه ازلران (کاسیان) و کردان (کرداکها) تشکیل شده بودند و ایزد کاسی ایمیریا (سرور دانا)یعنی ایزد خاندان پادشاهی و ایزد مرگ و میر را پرستش مینموده اند که بعدا به صورت جمشید (شاه مؤبد) و اهورامزدا (سرور دانا)تبدیل به خدای خاندان پادشاهی هخامنشیان شاخه داریوش گردیده است.

نام ایزد کاسی ایمیریا یا همان یمه/جمشید ایزد جهان زیرین در اسم مراسم سوگواری لری چمر زنده مانده است

در لرستان و ایلام نام و نشان این ایزد در اسم مراسم عزاداری سنتی یعنی چمر زنده مانده است. این نام باید ترکیبی از واژه های کهن ایرانی چی (دانش قضاوت و آیین) و میر (مردگان)بوده باشد؛ چون این اسم ایزد خاندان پادشاهی کاسیان (اسلاف باستانی لران)یعنی ایمیریا (مرکب از ای=دانا، میریا (به(یعنی مردگان)به همین معنی است. نام این ایزد در فلات ایران و هند بیشتر به صورت یمه(جم شناخته شده است. این نام در نزد کافرهای پاکستان و افغانستان به صورت ایمرو باقی مانده و ایزد جهان زیرین به شمار میرود. جالب است که در اسکاندیناوی نیز خدایی به همین نشانه ها ییمیر خوانده شده است که با یمه و ایمرو یکی به شمار رفته است.بعید نیست که نام یمه (جم)مأخذ نام چاه جمکران هم بوده باشد چون سنتهای با کمی تغیر و تحول و تغییر شکل در سلسله نسلها تداوم پیداکرده است.
در اینجا مقاله ای در باب مراسم سوگواری سنتی لری و ایلامی چمر را ضمیمه می نمائیم:

سيما ابراهيمي _ايلام سرزمين زاگرس‌نشين با بيش از 10 هزار سال قدمت و مملو از پتانسيل‌هاي سنتي در غرب نقشه ايران جاي گرفته است. مردم اين ديار ده هزار ساله پس از گذشت ساليان سال هنوز جذب مدرنيزه نشده‌اند، به همين خاطر است که همچنان جشن‌ها، عادات و رسم‌هاي اجتماعي و سنتي در اين استان به قوت خود پا برجا است.

ايلام‌نشنيان همچنان براي اين مراسم و آئين‌هاي بومي سرزمينشان ارزش خاصي قائل هستند، "چمر" مراسم ويژه سنتي و نمايش تصويري و عيني از آئين مرثيه‌اي و عزاداري محلي در اين استان است.

در مقدمه مقاله "مراسم چمر در ايلام" نوشته آقايان فرخي و کيايي چنين آمده است که: اين سوگ-آواز پيشينه‌اي کهن دارد، با اساطير آغاز دوره نوسنگي ارتباط مي‌يابد که در ايران، فينيقيه و اسکندريه اين مراسم را بعد از برداشت گندم يعني زمان خشکيدن گياهان انجام مي‌دادند.

در لغت‌نامه‌هاي مختلف در برابر واژه چمر تعابير و معاني گوناگوني بيان شده که مجموعاً معاني مشترک و مشابهي را شامل مي‌شود. در فرهنگ مردوخ چمر به معناي دايره و حلقه و (چه مه ري) را دهل عزا ذکر کرده است. در لغت‌نامه دهخدا چمر به معني آشکار و ظاهر و در فرهنگ عميد به معناي محيط و دايره و هر چيز دايره مانند ذکر شده است، به طور کلي واژه چمر مي‌تواند از کلماتي مانند (چه مه ره)) يعني (چشم به راه ) و منتظر کسي يا مسافري بودن و يا (چم و چمانن)به معناي خم و خم شدن (کنايه از پشت از غم دولا شدن )گرفته شده باشد.



يک روز در سرزمين ناشناخته‌ها

آفتاب بالا آمده و نور زرد رنگي بر محوطه چمرگاه تابيده است. نواي سرنا و دهل همه جا را تحت تملک خود در آورده. اين نواي غم انگيز خبر از درگذشت شخصي سرشناس يا بزرگ يک ايل را مي‌دهد و آهنگ چمر در سوگ و عزاي اين شخص نواخته مي‌شود.

اين نواي غم انگيز تنها بيان کننده اوج اندوه نيست، بلکه با اجراي اين مقام از موسيقي عزا همه خواهند فهميد که بزرگي از ميان ايل و يا طايفه‌اي مرده است. همه با شنيدن صداي آهنگ چمر دست از کار کشيده و به محل سوگواري مي‌شتابند.

از دور گروه‌هايي منظم که لباس تيره و سنتي بر تن دارند به چشم مي‌خورند در اين دسته عظيم که از طوايف و تيره‌هاي دور و نزديک به منظور همدردي با خانواده عزادار به اين مراسم آمده‌اند؛ بيشتر ريش سفيدان و مردان و زنان ميانسال در آن جمع حضور دارند که هر گروه با حمل کردن بار مواد غذايي همچون برنج، گوسفند، روغن، قند و حتي در مواردي هيزم آمده‌اند تا باري از دوش صاحب عزا بردارند و اين هزينه تنها به خانواده متوفي تحميل نشود، اين عمل به نوعي تجلي کننده روح تعاون و همکاري در ميان قبايل است.


صداي (هي داد هي بيداد) به گوش مي‌رسد، اين صداي مردان بزرگ قوم خانواده عزادار بود که با لباس محلي و تيره برتن در حالي که روي پيشاني و شانه‌هاي خود را گل گرفته و نوارهايي پهن از سياه چادر را به شيوه حمايل برتن دارند به اسقبال مدعوين مي‌روند و با تکرار جمله هي داد هي بيداد به همديگر تسليت مي‌گويند.

مدعوين براي اينکه به مراتب همدردي خود تجسمي عيني ببخشند از گلي که در تشت يا تغاري
آماده شده به شانه‌ها و پيشاني خود مي‌مالند.

استقبال کنندگان مدعوين را به درون سياه چادرهايي که از قبل آماده شده جهت استراحت و صرف چاي و نهار هدايت مي‌کنند و پس از پذيرايي از آنان بر حسب رعايت سن و مقام با اجازه خانواده متوفي توسط شخصي که يک سيني با يک کارد به همراه دارد به نشانه احترام و پاسخ به عمل ابراز همدردي مدعوين، به پاک کردن گل‌هاي شانه‌ها و پيشاني آنها مي‌پردازند.

زنان به شيوه ديگري استقبال مي‌کنند

اين بار صداي "وي وي واي واي" به گوش مي‌رسد. اين صدا آنچنان ريز وتند وسريع تکرار مي‌شود که آهنگ غم‌انگيزي در فضا طنين انداز شده است. اين نواي حزن‌آلود بستگان درجه يک خانواده عزادار است که باسربندهاي تيره، لباس‌هاي مشکي، صورت خراشيده و پيشاني و شانه‌هاي گل گرفته شده به نحوي که چادر و عباي مشکي آنها بر روي شانه‌ها افتاده به استقبال زنان مدعو مي‌روند. با حرکت‌هاي موزون هر دو دست که روي صورت، به صورت مماس فرود مي‌آيد و عبارت "وي وي واي واي" که به طور ريز و تند وسريع تکرار مي‌کنند. سپس زنان مدعو را به جايگاه و يا محل استقرار گروه زنان (مويه خوان يا مور آر) مشايعت و همراهي مي‌کنند.


مراسم چمر اجرا مي‌شود


زنان، مردان، زنان مويه خوان، نوازندگان ساز و دهل و گروه شاعران محلي (بهتر گوها يا کرها) هر کدام در قالب يک گروه و به طور منظم در جايگاه مخصوص خود قرار مي‌گيرند. صداي سرنا و دهل در ميدان چمرگاه مي‌پيچد. بستگان و اقوام صاحب عزا دور هم جمع شده‌اند و در دو صف جداگانه زن و مرد ولي مرتبط به هم بر روي خطي دايره‌وار در چمرگاه صف بسته‌اند. نخست مردان صف بسته و علم‌ها و کتل‌ها را در قسمت‌هاي مختلف صف جاي داده‌اند. سپس زنان پارچه‌اي سياه را جلوي خود گرفته‌ و در انتهاي صف مردان صف مي‌بندند.

(به ايشها) و (رو کرها) در چند دسته چهار تا شش نفري و معمولاً در دسته‌هاي مختلف به همراه نوازندگان موسيقي که آلاتشان دهل و سرنا است به سرودن شعرهاي في‌البداهه با آهنگي خاص و بسيار غم انگيز در رثاي متوفي مي‌پردازند، همسرايان ضمن سرودن همزمان شعرشان به همراه نوازندگان دهل و سرنا و به آرامي حول ميداني دايره شکل که صفوف فشرده مردان و زنان ميهمان آن را احاطه کردند به حرکت در مي‌آيند.

در وسط ميدان چمرگاه با تيرهاي چوبي کوتاه سکويي معروف به کتل ساخته شده بود که لباس‌ها، تفنگ و عکس متوفي را به همراه گل بر روي آن نصب مي‌کنند و همچنين اسب متوفي را نيز با پارچه تزئين و به کتل مي‌بندند.

سپس زنان جداي از مردان و در گوشه‌اي از ميدان صفوف فشرده‌اي را تشکيل مي‌دهند و عده‌اي از زنان که به (مور آرها) معروف هستند و صداي رسا و دل انگيز دارند به دور کتل حلقه زده و به صورت جمعي يا انفرادي اشعاري غم انگيز در رثاي متوفي مي‌سرايند.

در نزديکي ظهر از ميهمانان جهت صرف نهار در سياه چادرهايي که قبلاً در يک يا دو رديف برپا شده دعوت به عمل مي‌آورند، غذاي چمر معمولاً چلو گوشت است که در سيني‌هاي بزرگ و براي هر سه يا چهار نفر يک سيني گذاشته مي‌شود. پيش از غروب آفتاب مردان و زنان گرد علم و کتل‌ها جمع مي‌شوند و پس از شيون بسيار پيرمردان قوم کتل خاص مرده را باز مي‌کنند و مراسم پايان مي‌يابد .


مناطق روستايي مکاني مناسب براي اجراي چمر

سرپرست معاونت ميراث فرهنگي سازمان ميراث فرهنگي، صنايع داستي و گردشگري استان ايلام در اين باره مي‌گويد : مراسم چمر بايد در محيطي باز برگزار شود تا شرايطي براي پذيرايي از ميهمانان، چادر زدن و پخت و پز فراهم باشد. بنابراين اين مراسم در مناطق روستايي استان که داراي محيطهاي وسيعي هستند، برگزار مي‌شود.

نريمان ملک احمدي مي‌افزايد: در چمرگاه که محوطه اجراي آيين سوگواري چمر است، در پاره‌اي از مواقع و به لحاظ شرايط خاص محل و موقعيت اجتماعي و اقتصادي فرد متوفي، سکويي مخروطي شکل از سنگ (خشکه چين يا توام با ملات) ساخته مي‌شود و معمولا يک کتيبه سنگي که بر روي آن تاريخ فوت و عنوان چمر حک شده است را در داخل آن سکو قرار مي‌دهند تا يادگاري از فرد فوت شده به جا ماند. و از آن به عنوان نماد چمر گاه ياد مي‌شود.

سازمان ميراث فرهنگي ايلام در جستجوي شناسايي چمرگاه‌هاي پابرجا



چندي پيش "چمرگاه " که اولين نماد ملموس آيين سوگواري چمر در استان ايلام است، در فهرست آثار ملي به ثبت رسيد. رئيس سازمان ميراث فرهنگي استان ايلام در اين خصوص مي‌گويد: در استان ايلام به لحاظ شرايط خاص آن و از جمله وقوع جنگ تحميلي و تسطيح اراضي براي کشاورزي توسط مردم، تا کنون توانسته‌ايم تعداد معدودي از چمرگاه‌هاي استان که پابرجا هستند را شناسايي کنيم.

فريدون محمدي مي‌افزايد: نماد چمرگاه "هجدان" دشت صالح آباد، نمونه سالم و کاملي از چمرگاه‌هاي استان است که با ثبت در فهرست آثار ملي علاوه بر حفاظت آن در برابر عوامل مخرب زمينه ثبت نمونه‌هاي مشابه به آن در سراسر استان فراهم مي‌شود.

وي مي گويد: تعدادي از اين چمرگاه‌ها در مناطق ايل نشين همچون ايل ملکشاهي، خزل و اکوارزي به جا مانده و مابقي اين چمرگاه‌ها هنوز شناسايي نشده است.

رئيس سازمان ميراث فرهنگي استان ايلام معتقد است: در مراسم چمر کارکردهاي اجتماعي خاصي مشاهده مي‌شود که از جمله آن مي‌توان همبستگي اجتماعي در قالب نمادهاي سنتي، ابراز همدردي در شکل تاثرات جمعي، اشعار حماسي و وصف حماسه‌هاي گذشتگان در قالب کلماتي که در دسته‌جات چمر به کار مي‌برند، مدح فضائل و خوبي‌هايي که توسط انسان‌ها صورت مي‌گيرد در قالب توصيف متوفي با الفاظي که به (رو رو) و افرادي را که اين اشعار را مي‌خوانند به (رو رو کر ) مشهورند، را نام برد.

محمدي اين گونه عنوان کرد: اين مراسم طي سال‌هاي اخير براي مراسم ارتحال امام خميني(ره) در استان ايلام برگزار مي‌شود.

چمرگاه پلي بين مردم شناسي و باستان شناسي

ملک احمدي اين نماد که شايد پلي بين مردم شناسي و باستان شناسي باشد را از جمله آثار ملموس حوزه مردم شناسي عنوان مي‌کند که براي نخستين بار در استان ايلام به همت کارشناسان سازمان به ثبت رسيده است .

اين کارشناس مردم‌شناسي مي‌گويد: کار ثبت آثار معنوي يا غيرملموس در حوزه مطالعات مردم‌شناسي با توجه به مشکلات اجرايي آن و از جمله فرم‌هاي تخصصي پيچيده و بار مالي در دست انجام بوده و بدين لحاظ زمان‌بر است.

شايد با ثبت شدن مراسم چمر در کنار اين چمرگاه به ثبت رسيده، يک مجموعه کامل از يک مراسم سوگواري در ايلام در خاطره همگان باقي بماند و ديگر هيچ خطري مبني بر کمرنگ شدن، اين آئين را تهديد نخواهد کرد.

مسئول ثبت آثار معنوي استان ايلام در اين باره به ميراث آريا مي‌گويد: اطلاعاتي در خصوص اين آئين گردآوري شده است و اداره ثبت آثار معنوي شاخه مردم شناسي استان ايلام در صدد است با تکميل تحقيقات به منظور جمع‌آوري اطلاعات از اين آئين بومي، آن را در فهرست آثار معنوي به ثبت برساند.

مراسم چمر تداعي کننده ارزش‌هاي اجتماعي

در مجموع، مراسم چمر در استان ايلام تداعي کننده ارزش‌هاي اجتماعي نظير: برابري، تعاون، اتحاد، نظم، تعادل و توازن است. حرکت صفوف مردان و زنان در کنار هم نشانه مساوات و برابري زنان و مردان در عرصه زندگي است. مراسم چمر مجموعه‌اي از ارزش‌هاي انساني و اسلامي در کنار همياري و دوستي است که در قالب حرکاتي عيني و ملموس به تصوير کشيده مي‌شود تا از اين طريق از حقوق عرفي و شخصيت معنوي عزيزان از دست رفته و انسان‌هاي مصلح و خداجو تجليل شود. اميدواريم آثار اين مراسم با شکوه سنتي و اعتقادي، ماندگار بماند و ايام بر آن تسلط نيابد./

چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۸

تحقیقی در باب نام و نشان مزدک و زادگاهش و فیلسوف مردمگرای مرجع وی

نامهای بندوس (بون- دا- اوک= مخلوق دانای منسوب به بن و زهدان)، مزدک (دانای، دانای خُرد) و زرتشت خورگان (زرتشت خُرد) که نام مؤسسین آیین مزدکی به شمار رفته جملگی نام مشترک دو فرد در مقام مراد و مرید بوده اند که در مقام استاد و شاگرد این مکتب عدالتخواه معرفی شده اند. می توان تصور نمود که مزدک ایرانی خود را به نام استادش بدین القاب ملقب ساخته بوده است. اما با توجه به همین مفاهیم نام اصلی وی باید شروین بوده باشد چه خرمدینان مزدک را تحت نام کودک دانا (مزد-ک) و شروین (پرهوش) تقدیس می نموده اند. لذا مسلم می نماید نام اصلی مزدک ایرانی شروین بوده است که اشتباهاً این نام را متعلق به قاتل وی یعنی نوشیروان دانسته اند. به ظاهر چنین می نماید که افسانه سفر بندوس به روم شرقی و آشنایی نزدیک با نظریات افلاطون در باب مدینه فاضله درتوجیه پیدایی عقاید مساوات طلبانه معروف مزدک پدید آمده است. اما شواهد متقن از جمله پیروی مزدک ایرانی ازتعلیمات مانی بر آمده از سمت چین -که در واقع باید همان منسیوس باشد- وی باید مرید این سیاستمدار مردمی چین باستان بوده باشد که در ایران تحت نامهای بندوس (مخلوق دانا از بن و زهدان مادر) و مانی (دانا، جاودانی) و منوسئوس (دانای عالیمقام) معروف شده بوده است. مسلم می نماید که مزدک به همراه قباد از نزد اخشنواز پادشاه هیاطله به ایران آمده و در شهر نیشابور سکنی گزیده بود. می دانیم که قباد بعد از کشته شدن پدرش پیروز توسط اخشواز پادشاه هیاطله، 8 سال به عنوان گروگان نزد اخشنواز در سمت افغانستان زیسته بود و در این مدت عمویش بلاش حکومت می نمود. لذا تعالیم مزدک ایرانی با توجه به زادگاه شرقی وی (امپراطوری هپتالان که هم مرز چین بود) میتواند منبعث از منسیوس (به چینی یعنی فرزند بزرگ نیکو) وزیر چینی مردم دوست و اصلاح طلب حدود سال 330میلادی باشد که خاقان چین را تشویق به گشودن انبارهای غلات برای جلوگیری از مرگ ومیر قحطی زدگان نموده بود. می دانیم که مزدکیان خود را به پیروی از معنی لفظی نام منسیوس درست دینان می نامیده اند. و آیین زرتشتی را با محک منطق فلسفه اجتماعی منسیوسی می پالوده اند که موفق نشدند. در عوض چینیان به فیلسوفان بزرگ خود کنفسیوس، منسیوس، مودزو، لائوتزه و مئوتسو اکتفا نکرده و در طی قرون و اعصار از ایرانیان و هندوان تعلیمات انسانگرانیانه و انقلابی گائوماته زرتشت/گوتمه بودا و از اروپائیان تعلیمات انقلابی و هومانیستی مارکس را اخذ کردند. نیاکان ما نه تنها از گائوماته زرتشت، مانی و مزدک مان پشتیبانی کامل نکردند هر سه قهرمان فرهنگی خود را به وضع فجیعی به قتل رساندند و بعد از مرگشان هم خوانین و مغان درباری برای خاموشی آتش این مردم دوستان شروع به افترا و شخصیت کشی ایشان نمودند. در باب این وزیر اصلاح طلب و مردم دوست و معاصرش مودزو چنین گفته شده است:
"((مودزو)) آرزو مى كند كه اصل ((مهر به همه )) معیار جهانى كردار باشد. او مى گوید اى كاش:
((...گوش هاى شنوا و چشم هاى بینا به یارى هم پاسخ مى دادند؛ اندام ها نیرومند مى شدند تا براى هم كاركنند..))....... این جامعه آرمانى انسان مودزو تنها با تمرین ((مهر به همه )) پدید مى آید. اصل ((بى آزارى )) از اصل ((مهر به همه)) ناشى مى شود. آن كه دیگران را دوست مى دارد، باید هواخواه بى آزارى باشد.
تعالیم ((منسیوس )) و ((مودزو)) (معاصر منسیوس). هر دو مكتب با جوهره كنفوسیوس خود بر ((انسانیت )) و حكومت انسانى تكیه دارند آنجا كه ((منسیوس )) به پیروى از كنفوسیوس ((حكومت نیك )) را حكومت انسانى مى داند، ((مودزو)) فرضیه جامعه آرمانى انسانى را مبتنى بر دو اصل ((بى آزارى )) و ((مهر به همه )) مطرح مى سازد.
:منسیوس مى گفت
مودزو هواخواه آموزش مهر به همه بود و او به میل خود تن خود را سر تا پا در این راه انسانیت مى فرسود. به گفته لیانگ. جى . چاس : مغز این سخن ، كل آموزش مودزو را در خود دارد. اصل بى آزارى مودزو از آموزش مهر به همه او شكفته مى شود."
در میان نواحیی که به عنوان خاستگاه مزدک ذکر شده اند نام نسا (لفظاً یعنی جای آرامش کاروانها) که ابوریحان بیرونی قید نموده درست تر از بقیه اقوال می نماید. بدین دلایل که منظور از این نسا باید همان نیسای میانی یعنی میمنه (میمند، یهودیه) در شمال غربی افغانستان باشد؛ چه عنوان بامدادان مزدک به وضوح گواه این معنی است. از سوی دیگر نام مدریا (آمو دریا= رود همانند دریای نیرومند) که نام مسکن وی به شمار آمده در تأیید و تکمیل درستی این نظر است. لابد در عهد تسلط اعراب به سهو این رود را با رود بزرگ دجله در عراق و همچنین استخر فارس یکی گرفته و زادگاه مزدک را در سمت آن نواحی جستجو نموده اند. قید نام شهر فسا (پس، پشتی) را نیز در این باب می توان به دوردست بودن میهن شرقی خاستگاهی مزدک از مراکز دولت ساسانی به شمار آورد.
مزدک و آموزه های او(از وبلاگ تاریخ ایران، کورش محسنی)
مزدک پور بامداد از اهالی پارس بود که جنبش مزدکیان را آغاز کرد و تا اندازه ای در کار خویش پیروز بود. شمار زيادی از توده ی مردم را پی رو خود کرد و برای زمانی کوتاه فرمانروایی ایران را نیز در دست گرفت. برخی زادگاه او ر ا استخر پارس و برخی ساحل چپ رود دجله و جایگاه کنونی کوت العماره که آن را مدریا مینامیدند و ابوریحان بیرونی او را نسایی میداند. جنبش مزدک از سال 494 زادروز(میلادی) آغاز و در 30 سال یعنی 524 زادروز(میلادی)دنبال شد. در این میان جنش مزدک را که گستره ی بزرگی از ایران را در بر میگرفت, مردمان بی چیز شهری و کشاروزان و دهگانان خاور در زمان سده های میانی(قرون وسطا) همراهی میکردند. مزدک را بیشتر میتوان یک بهینه ساز(مصلح) اجتماعی در آن زمان دانست تا یک پیامر با آیین و کیش ویژه. در هر رو مزدک برخی آموزه ها و باورهای دینی(زرتشت) را نیز درخور بهبود و میدانست. نگره ایست که مزدک در راه بازسازی و توانمند سازی آیین مزدیستا بود که در اثر قوانین بیدادگرانه ی زرتشتیان و ساسانیان رو به نابودی گذاشته بود. مزدک فردی خردمند و دانا و باهوش و و در تزار اجتماعی در جایگاه بالایی بود. در بیشتر منابع میتوان به رخنه ی او در دربار قباد پادشاه ساسانی پی برد. همچنین او در آن زمان جزو چند موبد زرتشتی تراز اول کشور بشمار میرفت. بنیان آموزه های مزدك بسان زرتشتيان , زروانيان , مانويان و پيروان "گنوسي" رايج در ايران . آسياي غربي و روم بر دو اصل استوار است:
1) اصل روشنايي
2) اصل تـاريكـي
اين دو اصل بگونه ی تصادفي به هم مي پيوندند وباز بصورت اتفاقي از هم جدا مي شوند. آیين مزدك كه در واقع تلفيقي از باورهای زررتشتي و مانوي و برخي آداب و رسوم جوامع روستايي است , به خدايي كه چون پادشاهان بر تخت نشسته و در عرش قرار دارد باورمند است .كارهاي خوب را از آن " مدبر الخير " و كارهاي بد را ناشي از عمل " مدبر الشر " مي دانند. باورهای مزدك پس از سركوبي و حتي در دوران اسلامي نيز هوادارانی داشته است .صلح خواهي , آشتي جويي و دادگري و از بين بردن تبعيضات و دوگانگی های اجتماعي از ويژگیها ي مزدكيان بوده است . مزدك ريشه ي اين تبعيضات را در عملكرد " ديوان " خدمه ي شر مي داند. كلمان هوار پژوهشگر ارزشمند اروپايي در نسک(کتاب) خودش " ايراني و تمدن ايراني " در صص 143و144 اصول اعتقادي " مزدك " را اينگونه ارزيابي مي كند : "تعاليم مزدك كه بر اساس اعتقاد به دو مبدا نور و ظلمت شكل گرفته از عقايد ماني گرفته شده است . از ديد مزدك , آب و آتش و خاك عناصر اصلي سازنده ي اين جهانندوحتي ريشه ي خير و شر نيز از اين 3 عنصر است . پاكي هاي اين 3 عنصر خير و اجزاي تيره آن شر را بوجود مي آورد . مزدك عالم روحاني را بسان عالم زميني دانسته و به خداي كرسي نشين در آسمان كه 4 نيروي تميز ,عقل , حافظه و سرور در خدمتش و 7 وزير بنامهاي سالار , پيشكار , پلوان ؟؟ كاردان , دستور و كودك اجرا كننده ي اوامرش بودند اعتقاد داشت . دكتر باقري كه از پژوهشگران پرآوازه ی ايران در خصوص اديان پيش از اسلام مي باشد , در اثر پيشين صص 143و144 عقايد مزدك را بيشتر موشكافي مي كند : "مزدك انسانهارا برابر مي دانست و آنها را به برابري و درستي و برادري بين خود دعوت و نوع دوستي و مساعدت و تعاون و مهمانوازي و دوري جستن از تعلقات مادي و امور دنيوي را به هواداران خود سفارش مي كرد ." در آموزه های مزدك حتي رعايت حال جانوران نيز تا كيد شده بودو مروت بر حيوانات عاملي براي افزوده شدن بر خير دروني بشر تلقي مي گرديد. به دید مزدک خداوند روزی را برای هر کس برابر آفریده تا انسانها به گونه ی برابر از آن بهره مند شوند. و در دراز مدت زیاده خواهی شماری باعث شده که غنی و تهی دست بوجود آید. مزدک مخالف وجود حرمسراها بود و به این باور داشت که حتی زنان اضافی را باید از ثروتمندان گرفت و به گونه ی برابر در میان توده ی مردم و فقرا داد تا در جهان برابری پدید آید. در پایان مزدک در سال 528 یا 529 زادروز(میلادی) بدست انوشیروان کشته شد. در این میان بر پایه ی منابع حدود 12 هزار تن اعدام شدند. اما گویی مزدک و آیین او در میان توده ی مردم ریشه دوانده بود تا زمان درازی پیروان او به حیات خود ادامه و در زمانها و مكانهاي مختلف با عناويني چون :خرميّه- سپيد جامگان- سرخ جامگان ( محمره)-به قيام خود ادامه دادند. نام آورترين اين قيامها قيام " بابك خرم دين " در كوههاي كليبر در آذربايجان ايران است كه مدت 23 سال عرصه را بر حاكمان عباسي تنگ كرد و سر انجام طي خدعه اي اسير و در زمان " المتعصم " به شكل فجيعي كشته شد . در شاهنامه ی فردوسی بزرگ نيز نام مزدک و کارهای او بارها آمده است:
دانايی و خير خواهی مزدک:
بـــيامد يــــکي مــــــرد مـــــزدک بـنام سخـنـگوي با دانش و راي و کـــــــــام
گرانــــــــــمايه مردي و دانـش فـــروش قــــــــباد دلاور بـــــــــــــدو داد گــــوش
بـه نزد جـهاندار دسـتــــــور گشـــــــت نگـهـبان آن گنـج و گنــــجور گــــــشت
زخشکي خورش تنگ شد در جـهان ميان کــــــــــهان و ميــــــان مـــــــهان
ز روي هــــــوا ابــــــــــر شـــــد ناپـديـد بـه ايران کـسي برف و بــــاران نديــــد.