یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷

lucias gudomliga ursprung

Lucia har ursprungligen sin gudomliga sida från Nordens Freja

Freja (den vänliga härskarinnan) har varit Nordens största vanadis det vill säga ” ljusets gudinna”. I senare folktro har Freja förvandlats till en trollkvinna som rider på kvast. Hennes gamla berömda särprägla följeslagare (=fylgja) är Fulla (eldens gudinna) och Eskymaer (eldars och askars gudinna) och Gefjon (giverskan). Dessa betydelser har varit grundläggande egenskaper som Lucia ärvt från sin modergudinna Freja: Italienare har verkligen hittat Lucia, hennes moder Eutychia (egentligen o-tuchia) och staden Syrakusa (=rikligt med vatten) som lämpliga motsvarigheter till germanernas Freja, hennes oberörbara moder Nerthus och hennes badort Fensalarna (=Visingsö i Vättern).
Lucia
av Agneta Lilja, Södertörns högskola
”Lucias ursprung kan härledas både till martyren, som dog på Sicilien år 304 och till en legend om Lucia som Adams första hustru. Hon hade kopplingar till djävulen och hennes barn blev till de osynliga underjordiska. Ordet kan alltså kopplas till såväl lux (ljus) som Lucifer (djävulen). Lucias ursprung är således svårt att klarlägga och seden är resultatet av en traditionsblandning.
Lucianatten var i den äldre almanackan årets längsta natt och kallades därför Lusse långnatt. Det var en farlig natt då övernaturliga väsen var aktiva och alla djur kunde tala. Efter den långa natten, då husdjuren sades ha bitit i krubban tre gånger av hunger, behövde de extra foder på morgonen. Också människorna behövde extra mat och borde äta sju eller nio stadiga frukostar denna dag. Detta festande hängde ihop med att julfastan inleddes vid Lucia.
Den som kom sist upp ur sängen på Lucia fick öknamnet Lusse lus och kunde på skämt bli piskad med ris för det. Slakt och tröskning skulle vara avslutade vid Lucia och bodarna vara fyllda inför julen. I bondesamhället gick därför ungdomar utklädda till lussegubbar runt och sjöng (Staffansvisan) och tiggde mat och brännvin den natten.
Den ljusklädda Lucia uppträdde första gången i västsvensk herrgårdsmiljö 1764. Folklig blev seden först på 1900-talet, speciellt genom skolans och föreningars försorg. När folk flyttade till städerna förlorade det gamla firandet med lussegubbar i betydelse och den ljusklädda Lucia med sitt sjungande följe av stjärngossar och tärnor ansågs som ett mer rumsrent och kontrollerat firande än ungdomarnas uppsluppna upptåg. 1927 korades Stockholms första Lucia. Seden att Lucia serverar kaffe och lussekatter daterar sig till 1880-talet, men lussekatter har funnits långt tidigare.”
Wikipedia encyklopedin berättar: ”I Italien firas Lucia genom att barnen lämnar över mat till Lucia och till den "flygande åsnan" som hjälper henne att ge presenter. Om de råkar se henne kommer hon enligt sägnen att kasta aska i deras ögon, så att de blir tillfälligt blinda”.
Underdogblogg vågar tala med klara språk:
”Kan det vara så att vid Lucia firades en ljusfest där solen skulle födas på nytt genom den kvinnliga principen som bär liv och att kristendomen gjorde om detta som kristendomen gjort med så många andra högtider som påsk till exempel? För övrigt åkte Freja omkring i en vagn dragen av katter, Lussekatter ........kan det vara ljuskatter….. lyskatter.

محل آتشکده آذربرزین

مکان آتشکده آذربرزین مهر

مؤبد اردشیر آذرگشسب در مورد آتشکده آذربرزین مهر در شهر ریوند خراسان که به طبقه کشاورزان و کارگر و اهل حرفه بستگی داشت می آورد که "این همان آتشی است که به روایتی اشو زرتشت در زمان بعثت در دست داشت و دست او را نمی سوزاند. بهرام پژدو شاعر زرتشتی در زرتشت نامه خود در این باره میگوید:
که آن مهربرزین بی دود بود منور نه از هیزم و دود بود"

این جانب نظر به نشانی های کهن محل این آتشکده یعنی واقع بر پشته ای کنار کوه ریوند (کوه با شکوه "بین آلود= درخشان")، شهر ریوند یا گنبدگاه (=قدمگاه) بین بس (سنگ بست) و نیشابور، شهرک قدمگاه کنونی در جنوب شرقی نیشابور را محل این آتشکده بزرگ و معتبر دوره ساسانی می دانم. نظرات قبلی در باب دو محل محتمل این آتشکده در دو مقاله زیر بیان شده است که نگارنده از بررسی توأم آنها در کنار مطالب مربوط به باغ کهن مقدس قدمگاه بدین نظر سوم رسیده است. هرتسفلد ایرانشناس معروف آلمانی نیز جلگه کنارنگان نیشابور را جای این آتشکده دانسته است. گرچه وی ظاهراً به سهو نام آنرا آذر فرنبغ ذکر کرده است که آن نام آتشکده معروف کهن دیگر ایران یعنی آتشکده کاریان فارس بوده است که اختصاص به مؤبدان داشته است. لابد آتش نسوزاننده آتشکده ودو رد پای سنگی قدمگاه پیشتر به آذربرزین (آترادات= مخلوق آتش) پیشوای آماردان یعنی سردار قهرمان دورهً مادها منسوب می شده است که لشکریان متجاوز و غارتگر آشوری (دیوان) به مازندران را در عهد خشتریتی (کیکاوس) در زیر حصار شهر آمل قتل عام نموده بود. همانکه نام و القابش به صور آذربرزین و گرشاسپ و رستم هفتخوان مازندران توسط آذربرزین نامه و شاهنامه به دوران ما رسیده است. جالب است که اوستا ، رام یشت محل فدیه گرشاسپ به ایزد وایو (باد) را گود (جایگاه کاسه ای شکل) در کنار جوی رنگها بیان نموده است و نام کنا- رنگان منبع هرتسفلد لفظاً نیز همین معنی چشمه رنگها ( یعنی چشمهً پر آب و جاری) را می دهد. معنی کلمهً اوستایی و سانسکریتی گود (گوذَ) نشان میدهد هیئت اصلی قدمگاه گود-اوم- گاه یعنی جایگاه کاسه ای و نیمه کروی بوده است.

در اینجا هر سه مقاله تحقیقی مورد نظر را به توالی قید می نماییم

باغ قدمگاه ، باغی زیبا درشهر قدمگاه نیشابور ( ایرانگردی )
نوشته شده در تصاویر, گردشگری by پسر آریایی در آوریل th, 200826

قدمگاه در دامنه جنوبی کوهستان “بینالود” در میان کاسه ای که از پیوستن دو تپه به وجود آمده و رو به دشت نیشابور قرار گرفته است. باغ قدمگاه ، از سمت جنوب توسط خیابانی شمالی - جنوبی به جاده نیشابور - مشهد اتصال می یابد. از نیشابور حدود 24 کیلومتر و از مشهد حدود 100 کیلومتر فاصله دارد. این مکان، به عنوان جایگاهی مقدس از سابقه طولانی برخوردار است و منشا آن به دوران پیش از اسلام بازمی گردد. گر چه عملکرد آغازین این مکان هنوز مشخص نشده است. این باغ را زمانی منسوب به شاهپور کسری سپس حضرت علی و سپس امام رضا که از راه نیشابور به مرو می رفتند دانسته اند که در بین راه از دهسرخ نیز عبور کرده اند . وجه تسمیه قدمگاه، با توجه به سنگی سیاه است که جای دو پا بر روی آن نقش بسته است .

در معماری ایرانی نحوه ورود به فضاهای مذهبی یا زیارتی، متفاوت از نحوه ورود به باغ های است. برای ورود به مکان های زیارتی، زائر به صورتی تدریجی از پیش فضاهایی عبور می کند که آمادگی ذهنی لازم را برای حضور در آن مکان به دست آورد. درحالی که در باغ های ایرانی، اگر پیش فضایی واسط وجود داشته باشد، به هیچ وجه قصد ایجاد آمادگی ذهنی نیست و بیش از هر چیز، صرفا عاملی برای تشدید تاثیر فضای باغ است. لیکن مجموعه قدمگاه، ویژگی نحوه ورود به فضاهای مذهبی و زیاری را به نحوی بسیار متفاوت و با مقیاسی بسیار وسیعتر در بردارد. در این مجموعه، کند. این نوع درکذهن زائر به صورت مرحله ای، آمادگی رسیدن به فضای مقدس را پیدا می شود، عاملی است کهمیفضایی مرحله ای که Professional نامیده به هیچ وجه در باغ های خصوصی ایرانی وجود نداشته است و به ندرت در فضاهای مذهبی و زیاری ایران شاهد تکامل یافته تر آن هستیم.
آذر بُرزین مهر؟ در سبزوار ( از سایت مرکز پژوهشهای ایرانشناختی)

تازه ترين بررسي هاي باستان شناختي به كشف معماري هاي جديد در كنار يك آتشكده در سبزوار انجاميد كه احتمال وجود آتشكده معروف به آذر بُرزين مهر را در اين شهر قوت مي بخشد
پيش از اين بررسي ها درباره چهار طاقي مشهور به «خانه ی ديو» در روستاي «رِيوَند» در مركز دهستان باشتين وجود اين آتشكده را در سبزوار رد كرده بود. اما يافته هاي جديد باستان شناسان مدّعي وجود اين آتشكده در سبزوار است
محمد عبدالله زاده ثاني، باستان شناس اداره ميراث فرهنگي و گردشگري سبزوار گفت
تاكنون تصور بر اين بود كه اين چهار طاقي يك بناي سنگي بدون تزئينات است اما بررسي هاي جديد به شناسايي ملات گچ در داخل و بيرون اين بنا انجاميد. همچنين بقاياي معماري معروف به پاتاو كه محل عبادت روحانيون زرتشتي بوده است نيز در جريان اين بررسي ها شناسايي شد
در اين مطالعات كارشناسان سازمان ميراث فرهنگي سبزوار موفّق به شناسايي در ورودي تالار و بقاياي معماري اَستودان (جای نگاهداری ِ استخوان مردگان در کنار دخمه) در اين آتشكده بر روي كوهي به نام ريوند شدند
عبدالله زاده ثاني گفت
براساس نظرات مستند «لازار فاني»،«كريستين سن» و «جكسن» آتشكده برزين مهر متعلق به كشاورزان دوران ساساني بوده و در شمال غربي ايالت نيشابور قرار داشته است. همچنين با توجه به بررسي هاي« فائق توحيدي» و ديگر باستان شناسان ايران و با در نظر گرفتن يافته هاي جديد احتمال وجود آتشكده در سبزوار قوت گرفته است
وي گفت
قرار گيري آتشكده بر روي اين كوه به شكل يك زيگورات است و بر خلاف تصور پيشين مبني بر باز بودن اطراف اين آتشكده، بررسي هاي جديد نشان مي دهد كه معماري هايي دراطراف اين بنا وجودداشته و راه دسترسي به آن بسيار سخت بوده است
كارشناسان ميراث فرهنگي و گردشگري سبزوار وجود ارتباط بين نيشابور و سبزوار را از ديگر دلايل اثبات اين ادعا مي دانند
عبدالله زاده ثاني گفت
در كنار اين آتشكده گياهي به نام ريواس وجود دارد كه طبق مدارك و شواهد موجود در دوره آريايي ها (هزاره اول تا سوم قبل از ميلاد) از اين گياه شرابي بنام هَومَه درست مي شد و در مراسم ديني و مذهبي آريايي ها مورد استفاده قرار مي گرفت. به نوشته ی برهان قاطع، به زبان سنسكريت نيز از اين افشره به نام سَومَه ياد شده است كه آن را با آبِ تركه ی انار مخلوط مي كردند و بر روي آتش مي پاشيدند
كارشناسان باتوجه به وجود آیين مشابهي در هند امروز بر آنند تا در بررسي هاي آتي خود ارتباط فرهنگي سبزوار با ايران مركزي، آسياي مركزي و هند را مورد بررسي قرار دهند. در اسناد و مدارك تاريخي ِ موجود در پنچ نقطه ی ايران از آذر برزين مهر ياد شده است كه از جمله آن مي توان به شهر كاشمر اشاره كرد. این آتشكده يكي از سه آتشكده‌ي مهم دوران ساسانيان بود كه به طبقه كشاورزان و دهقانان اختصاص داشت
برگرفته از تارنمای خبرگزاری ی میراث فرهنگی ی ایران
آتشكده آذر برزين‌مهر كجاست؟(برگرفته از سایت فر ایران)
نویسنده آرزو رسولي
چهارطاقي مشهور به «‌‌خان ديو» در روستاي «‌‌ريوند» در مركز دهستان باشتين كه برخي باستان‌شناسان آن را محل آتشكده «‌‌آذربرزين مهر» فرض كرده بودند، براساس پژوهش‌هاي تازه بر منابع فارسي و عربي اوايل دوره اسلامي، با مختصات اين آتشكده مشهور ساساني مطابقت ندارد و باستان‌شناسان بايد در كوه‌هاي اطراف روستاي گنبد (جنبد) در جست‌وجوي اين آتشكده باشند.
آذر برزين‌مهر، آتشكده‌ي ويژه‌ي كشاورزان بود كه در آغاز، جاي ثابتي نداشت. به نوشته متن پهلوي بن‌دهشن (بن‌دهش)، وقتي كه زرتشت دين آورد، كي گشتاسب آن را در كوه ريوند كه پشت گشتاسبان گفته مي‌شود، مستقر ساخت.
در جاي ديگري از بن‌دهشن آمده است: «‌‌ريوند كوه در خراسان است (كه) آذر برزين مهر در آن قرار دارد.»
باز در بن دهشن آمده است: «‌‌ كوه گنابد در همان پشت گشتاسبان است. از آنجا به طرف ريوند، كه محل آذر برزين مهر است، نه فرسنگ است، به طرف غرب.»
در متن پهلوي گزيده‌هاي زادسپرم برزين مهر اشاره شده است: «‌‌آذر فرنبغ در كوه فرمند ]داراي فره[ در خوارزم [در اصل کاریان] جاي گرفت، آذرگشنسب در كوه اسنوند در آذربايجان و آذربرزين مهر در كوه ريوند كه در پشت است.»
دكتر «‌‌علي اشرف صادقي»، در مقاله‌ي «‌‌محل آذر برزين مهر» كه در شماره ششم نشريه‌ي «‌‌نامه ايران باستان» منتشر شده است، پس از ذكر و بررسي نظرهاي گوناگون و بررسي منابع عربي و فارسي براي مشخص كردن مناطق بالا، هم‌چون تاريخ نيشابور، احسن التقاسيم، معجم‌البلدان، شاهنامه، تاريخ بيهق، اسرارالتوحيد و زين‌الاخبار، كوشيده محل دقيق آذر برزين مهر را در كوه ريوند مشخص كند.
در اين مورد هم نظرهاي گوناگوني وجود دارد. والنتاين ويليامز جكسون، ايران‌شناس، هندشناس و استاد زبان‌هاي هندو ايراني، محل آن را در نزديكي ده مهر بر سر راه خراسان به نيشابور، به يك فاصله از ميان‌دشت و سبزوار مي‌دانسته است.
در لغت فرس آمده: «‌‌برزين آتشگاهي است به گنبد ]در اصل نسخه: بكنبد[ و بس به نيشابور». در تاريخ بيهق آمده: «‌‌‌... گنبد، آن‌جا بيت‌النار بوده است، بدان بازخوانند».
از مجموع نظرات ايران‌شناسان و آن‌چه در منابع فارسي و عربي آمده است و با توجه به مشخصات آذربرزين مهر كه در ريوند، در پشت گشتاسپان، در گنبد قرار دارد. دكتر صادقي نتيجه مي‌گيرد كه گنبد به معني آتشكده ناميده‌اند. اين ده امروز، جنبد نام دارد و جزو دهستان كيذقان بخش ششتمد شهرستان سبزوار است و در تداول اهالي، گنبد گفته مي‌شود. «‌‌ربع ذمج» كه سابقا اين ده گنبد، جزو آن‌جا بوده، امروز «‌‌‌زمج» ناميده مي‌شود و دهستاني از بخش ششتمد است كه مركز آن ده ششتمد است و در كنار كيذقان قرار دارد.
بخش ششتمد در جنوب سبزوار است و ريوند نيز در جنوب و جنوب غربي نيشابور است و با ششتمد فاصله زيادي دارد. اما به احتمال، قلمرو ريوند در گذشته تا ششتمد ادامه داشته است. بنابراين، روستاي برزنون كنوني ]ظاهرا برزينان[ با آتشكده برزين مهر ارتباطي ندارد و به احتمال قوي، از نام شخصي برزين نام، گرفته شده است.

شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۷

پشت دریاها شهری است

زمانی که از دانشگاه تبریزاخراج شده و به دنبال جانپناهی میگشتم این شعر جالب سهراب سپهری را -که مناسب اوضاع و احوال و آرزوهایم بود- زمزمه می نمودم
پشت دریاها
سروده ي

سهراب سپهری


قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ِ ماهی گیران
می فشانند فسون از سر ِ گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مَرد ِ آن شهر اساطیر نداشت
زن ِ آن شهر به سرشاری ِ یک خوشۀ انگور نبود
هیچ آينه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله آبي حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلّی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فوّارۀ هوش ِ بشری می نگرند
دست ِ هر کودک ِ ده سالۀ شهر، شاخۀ معرفتی است
مردم ِ شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب ِ
و صدای ِ پَر ِ مرغان ِ اساطیر می آيد در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت ِ خورشید به اندازۀ چشمان ِ سحرخیزان است
شاعران وارث ِ آب و خِرَد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت

معمای نامهای بغ مشتوم و اسر مزش در کتیبه های آشوری و موضوع اهورامزدا پرستی

ایرانشناسان معروف غربی که به این دو نام خدایان ایرانی در کتیبه سارگون آشوری و کتابخانه آشوربانیپال بر خورد نموده اند؛ نظر قانع کننده و قطعیی روی آنها انجام نداده اند. به نظر نگارنده این بدان جهت روی داده است که به موضوع دولت قدرتمند میتانیها (یعنی مادهای غربی مهرپرست) که در نیمهً دوم هزارهً دوم پیش از میلاد در همسایگی شمالی امپراطوری آشوریان و همچنین در مجاورت شرق و غرب آن میزیسته اند، کم بها داده شده است. روست بغ مشتوم (خدای بزرگ) را با بغ مزداه (اهورامزدا =سرور دانا) مساوی قرار داده است ولی ادوارد مِیر این نظر را رد کرده است. هومل نام خدایی را به صورت اسرمزش در فهرستی از کتابخانهً آشوربانیپال دیده است که به عقیده او اصل آن از دورهً کاسی یعنی میان 1700 تا 1200پیش از میلاد است. آرتورکریستن سن در این باب در کتاب خود مزداپرستی در ایران قدیم می گوید اما اسّرمزش به هیچ حال شبیه اهورامزدا نیست و در این صورت همانطور که هومل پیشنهاد می کند معنی "اهورامزدا"، آسورای بزرگ است. هومل در این باب به آریائیان کاسی مراجعه نموده که خدای خورشید ایشان به نامهای ساخ (روشن) و سوریاش (خورشید) نامیده میشده است نه بغ یا میثره (مهر) که در نزد آریائیان میتانی معاصر "حکومت کاسیان در بابل" مرسوم بوده و نامهای خدای قبیله ای بزرگ و خورشید ایشان به شمار می آمده اند. این خدای محبوب میتانی بعداً در پیدایی اساطیر موسی (ایزد خورشید و عهد و پیمان میثه/میثره) و مسیح (مثیه/میثه) رل اساسی بازی کرده است. آشوریان نام وی را حتی به صورت اصلی آن یعنی میتره (میثره) ثبت نموده و با شمس (خورشید) معادل گرفته اند. اما پرستش اهورامزدا و برهما (هر دو به معنی خالق دانا) به پیروی از پرستش انکی/ائای بابلی ها که خدای بزرگ زمین و خرد به شمار میرفته است، پدید آمده است و لابد این ایزد در مقابل ایزد ویرانگری بابلیها یعنی آرّا (ایزد خشکسالی و ویرانگری، برادر توأم انکی/ائا) قرار داشته است که نزد ایرانیان تبدیل به اریمن (اهریمن= بدمنش) و نزد هندوان تبدیل به شیوا (ویرانگر) گردیده است. مسلم به نظر میرسد آریائیان هندو ایرانی این ایزدان بابلی را جایگزین اشوینها (ناستیه ها) یعنی ایزدان همزاد خوب و بد "روز و شب" خود ساخته اند. میتانیان این ایزدان را تحت نام ناستیه ها در مقامی پایین تر می پرستیده اند. این زوج ایزد در نزد اسلاوها تحت نام بیلوبوگ (ایزد سفید) و چرنوبوگ (ایزد سیاه) تا ورود مسیحیت مورد پرستش بوده اند. اهورامزداپرستی/انکی پرستی از دوره داریوش اول در ایران رسماً رواج پیدا نموده است چه کورش/فریدون مطابق اسناد تاریخی و اساطیری پرستنده ایزد خورشید مهر/مردوک بوده است؛ لذا بعید است که داماد و پسر خوانده معروف وی یعنی گائوماته بردیه (سپیتاک زرتشت) صرفاً اهورامزدا پرست بوده باشد که به خطا به مروج اهورامزداپرستی معروف شده است. چنانکه از آیین اخلاقی وی تحت اسامی گوتمه بودا، گوتمه شوارا، گوتمه مهاویرا در سمت هندوستان (یعنی محل حکمرانی وی) بر می آید وی اساساً تأکیدش نه بر روی خدایان بلکه بر مسائل اجتماعی و اخلاقی بوده است. گرچه در دخمه گائوماته در قصبه سکاوند وی را در حال نماز در کنار آتشدان و یک شمع بزرگ تصویر نموده اند. از آنجاییکه تصویر آتشدان در غاردخمه کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره) در دره شهر زور سلیمانیه دیده میشود؛ لذا بانی دخمه غار شکل گائوماته بردیه/زرتشت بیشتر از سنت پیروی نموده است. هرودوت پدر تاریخ و داریوش قاتل گائوماته، در مجموع او را دشمن معابد و ویرانگر آنها و تقسیم اراضی کننده بین رعیتها و آزادکننده بردگان و بخشنده مالیاتهای رعایای امپراطوری هخامنشی معرفی می نمایند. بر این اساس گائوماته بردیه/زرتشت نه مبّلغ و مروج یک نوع خداپرستی بلکه اصلاح طلب اجتماعی مردمگرای انقلابی بی نظیر تاریخ عهد باستان بوده است. از همین رو هم بوده است که هرودوت میگوید که مردم آسیا از خبر ترور وی به دست داریوش و همراهانش دریغ خوردند و به سوگ نشستند. تعالیم اخلاقی و اجتماعی گائوماته/گوتمه در سمت بلخ و هندوستان یعنی محل ساتراپی وی صورت گرفته بود و مغان عهد اردشیر بابکان یعنی بیش از هفت قرن بعد از عهد گائوماته زرتشت از تعالیم اخلاقی و اقتصادی و اجتماعی وی جز سه شعار پندار نیک، کردار نیک و گفتار نیک که در آیین بودایی وی نیز وجود دارد؛ چیز خاص بیشتری در دست نداشته اند و اوستا بیش از آن سخن گائوماته زرتشت باشد؛ روایات دینی سنتی است که به نام نامی وی جمع آوری گردیده است که در آن وی صرفاً به مقام یک روحانی حریص و مداح درباری تنزل داده شده است. در اساس حامی وی هم نه مخاصمش ویشتاسپ هخامنشی بلکه برادرش مگابرن ویشتاسپ پسر بزرگ سپیتمه جمشید بوده است که در روایات زرتشتی با ویشتاسپ هخامنشی جایگزین شده است. سپنداته (فرد مقدس، اسفندیار) هم چنانکه کتسیاس قید نموده "لقب خود گائوماته (سپیتاک بردیه/زرتشت/زریادر) بوده است" نه داریوش پسر ویشتاسپ هخامنشی که هرتسفلد تصور نموده است. معهذا چنانکه از القاب گائوماته ، گائوتمه و پاتی زیت وی (جملگی به معنی دانای سرودهای دینی) آشکار است وی حافظ بی نظیر سرودهای حماسی نیاکان مادری مادی/کیانی و نیاکان پدری خویش جمشیدیان/گودرزیان به شمار می آمده است. چنین اتفاقی در تاریخ برای شخصیت عیسی مسیح تاریخی یعنی یهودای جلیلی فرزند زیپورایی معلم انقلابی هم رخ داد: این روحانی انقلابی و مفسر بی نظیر مندرجات تورات را که علیه جور و ستم اقتصادی و اجتماعی امپراطوری برده داران رومی در اورشلیم مبارزه میکرد؛ پیروان راهش در ادامه راه او به سازش با شرایط زمان و مکان و سود آوری تن داده و با قلب ماهیت تعلیمات او، وی را تبدیل به نیمه خدا/نیمه بشر حامی برده داران رومی نموده اند.

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۷

معرفی قبایل اقوام قدیمی ماد وپارس

اساس تاریخی اساطیری که هرودوت در باب منشأ نامهای ماد و پارس بیان می کند

هرودوت در معرفی ملیتهای لشکریان خشایارشا هنگام لشکرکشی به یونان بعد از پار سها از مادها یاد می کند و ضمن معرفی هر دوی این قومهای آریایی اسطوره هایی در باب منشأ ایشان یاد می کند که لازم به بررسی هستند:
حسن پیرنیا در تاریخ ایران باستان در این باب مطلب را در باب پارسها به تفصیل آورده است که من برای سادگی توضیحات لازم را در داخل پرانتزها ضمیمه می نمایم:
" بعد هرودوت نژاد پارسها را بنا بر افسانه های یونانی چنین معیّن میکند:" پارسیها را در عهد قدیم یونانیها کفن (شادمان= ماد/میتانی) می نامیدند، ولی همسایگان پارسی ها آنها را آرتیان (پاکان= آریائیها) می گفتند و پارسی ها نیز خود را چنین می نامیدند. پرسه (پارس= پلنگ) پسر زئوس (اهورامزدا) از دانائه (سوزان= کیبله= گیبل= آذر) بود. او نزد کفه (به یونانی یعنی کیف، شادمان= میتانی/ماد) پسر بعل (اهورا= یعنی سرور، خدای سامیان) و دختر وی آندرومد (دختر مادی) را به زنی گرفت (اشاره است به ازدواج ماندانا دختر آستیاگ اول/فرائورت با توس/کورش دوم). از این دختر پسری به دنیا آمد پرسس نام (پسر مرد پارسی) که در نزد کفه (ایالت میتانی نشین کفنه در کنار قسمت علیای فرات) بماند. بعد چون کفه (ماد/میتانی، منظور آستیاگ دوم) اولاد ذکور نداشت، تمام ملت را به اسم پرسس، پِرس (پارسی) نامید."
این گفتار هرودوت گواه آن است که پارسی خود را از اعقاب پادشاهان دیرین آریائیان میتانی (=پیشدادیان) و همچنین پادشاهان مادی (کیانیان) به شمار می آوردند. در اینجا پیرنیا بر داشتی و نتیجه گیری کهنه شده زمان خود را کرده و آنرا تعبیر و تفسیر به خویشاوندی دور پارسیها و یونانیها و آشوریها نموده است.
پیرنیا مطلب هرودوت را در باب مادیهای لشکر خشایارشا (بهمن اسفندیار اساطیر ملی) از این قرار آورده است: "مادیها اسلحه شان مانند پارسیها بود و پارسی ها این اسلحه و البسه به پیروی از مادیها برگزیده بودند. فرمانده مادیها تیگران هخامنشی بود؛ مادیها را در عهد قدیم همه آریانی می نامیدند و فقط پس از آنکه مد کلخیدی (ماد/شراب گرجستانی) از آتن نزد آنها رفت، مادیها (=مردم ایزد شراب و شادی= مهرپرست) را به این اسم خواندند. مد موافق افسانه های یونانی دختر یکی از پادشاهان کلخید و جادوگر بود (اشاره به نام مادیای اسکیتی/افراسیاب کشورگشای بزرگ سکایی شمال دریای سیاه است که لفظاً به معنی بزهکار دانای جادوگری است). وقتی یونانیها در جستجوی پشم زرین به کلخید رفتند (اشاره به یونانیان آخایی از اقوام دریایی است که امپراطوری هیتیان را در آسیای صغیر منقرض نمودند)، این ساحره با یاسون (منجی منظور هم اشیل یونانیها و هم کی آخساروی ایرانیان) سرکرده یونانیها مربوط شد و به واسطه سحر او یونانیها بهره مند گردیدند. بعد مد با یاسون به یونان رفته و در آنجا کارهای محیرالعقول انجام داد. سپس چون شوهرش او را ترک کرد، این زن از راه انتقام اطفال خود را سر برید (در اصل اشاره است به موضوع افسانه ای پذیرایی سکاها با گوشت بچه از کی آخسارو/کیخسرو/هوخشتره) است که موجب جنگ پنج ساله بین کشور لیدی پناه داده این سکاها با مادها گردیده بود.) و پس از آن به آتن رفته زن پادشاه آن، اژه گردید و از او پسری آورد مد نام. در اواخر عمر خود مِدِ به کلخید بر گشته به روایتی پسر خود مِد را به تخت این مملکت نشاند و پس از آن مادها خود را چنین نامیدند."
در ارتباط نام سرزمین کلخید یعنی ایبری قفقاز (گرجستان) با نام مادها گفتنی است مطابق گفته استرابون در سمت ایبری قفقاز ماه پرستی رایج بوده است و نام ماد چنانکه از نام شهرستانهای دوره ساسانی پیداست از سوی دیگر با مای و ماه مرتبط بوده است. در واقع همانطوریکه برخی از ایران شناسان آورده اند مشیه و مشیانه (آدم و حوای ایرانیان) در اصل همان مثیه (مهر) و مثیانه (مهریانه) یعنی ایزدان قبیله ای همزاد خورشید و ماه ایرانیان، همان سوریا و سورای وداها بوده اند.
در پایان اسامی قبایل پارسی و مادی را که هرودوت آورده و نگارنده برای شناسایی آنها سالها دست پنجه نرم کرده در اینجا قید می نمایم. نخست نام قبایل پارسی:
پاسارگادیان: این نام را می توان مردم ناحیه پشتی و یا مردم ناحیه گنجگاه معنی نمود.به نظر میرسد تخت جمشید (جمگ خشئته) در اصل محل گنگ خشئته (یعنی گنج شاهی) بوده و از تصحیف این نام عاید شده است. از آنجاییکه این تیره پارسی که قبیله خود هخامنشیان بوده و بر بالاترین مقام را در میان قبایل پارس داشته و مردم ناحیه تخت جمشید یعنی مرکز و خراجگاه هخامنشیان در سرزمین ایشان واقع بوده؛ لذا معنی دوم مناسبتر به نظر میرسد، استرابون به جای پاسارگادیان نام هخامنشیان و پاتی شوری (مردم پیش کویر= اهالی ناحیه یزد) را قید نموده است. نام پارس را سوای معنی سکایی پلنگ آن می توان در زبانهای ایرانی به معنی پشتی و کناری نیز گرفت.

مارافی ها و ماسپی ها این دو نام را غالباً غیر آریایی تصور کرده اند در حالی که این دونام به معنی آنهایی که نمی ربایند و آنهاییکه کشتار نمی کنند بوده و اشاره به دو قبیله پارس نشین کردان و مردان است چه استرابون به نقل از اراتستن در کنار پاتی شوریها و هخامنشیها از سه قبیله مغ ، مرد (امارد) و کرد در فارس نام برده است و در مورد این دو گروه اخیر میگوید که "ایشان دزد و راهزن هستند." لابد حرف نفی ما (مَ) برای زدودن مفهوم لغوی منفی همین اسامی یعنی راهزن و آدمکش است که به مثابه پیشوند با آنها همراه شده است. جالب است کلمه ماسپی ترجمه کلمه سومری لول یعنی مردم آرام است که علی الاصول در تلفظ ایرانی کهن میتوانست تبدیل به لور (لُر) گردد بی جهت نیست نام اساطیری لرها در شاهنامه ارمائیل (آرام خدا= بختیار) قید شده است. بنابراین نام شهر ایلامی ماسپذان در اصل به معنی جایگاه مردم آرام (لران) بوده است.

پانتالیان (یعنی مردم راه) همان پارتیان در خراسان بوده اند که نام قوم و مملکتشان به معنی گذرگاهی بوده است. دئیروشی ها (مردم مناطق جنگلی) بی تردید اشاره به مردم گیلان (دیلمان= سرزمین جنگلی) و مازندران (جایگاه مردم زن سالار= اناریان) است. گرمانی ها (مردم دارنده خانه های سنگی) همان مردم کرمان (ساگارتیای شرقی) هستند. هرودوت قبایل چادرنشین پارسی را مرکب از دایی ها (مردم بخشنده و عادل، دادیکان، تاجیکان) و مردان (آدمکشان) و دروپیکیان (یعنی دربیکان، دریها، سکائیان پارسی برگ هئومه) آورده است که بعدا گروه بزرگ این قبیله اخیر تحت نام ساسانیان (=دارندگان برگ هئومه) بعد از حمله به هندوستان و حدود یک قرن اقامت در هند از آنجا به سمت فارس رانده شدند و دولت ساسانیان را در ایران پدید آوردند. قبیله مردان اخیر را نظر به واقع شدن نامشان در بین چادرنشینان دایی ها (تاجیکان) و دروپیکیان (دریها) باید در سمت ماوراءالنهر جستجو کرد. لذا مردم سرزمین خوارزم که مکان پرستش ایزد خورشید و جنگ امری (مهر یعنی کشنده= مرد ) بوده می تواند از این نام مراد بوده باشد.
بررسی نام قبایل مادی که هرودوت نقل نموده است: یعنی بئوسیان (مردم دارنده توتم بزکوهی)، پریتاکانیان (مردم کنار بستر رود خانه)، ستروخاتیان (دارندگان خانه های سنگی= ساگارتیان غربی)، آری زانتیان (قبیله نجبا و اشراف) و بودیان (خوشبختان) و مغان (قبیله انجمنی). بی شک از این میان بئوسیان همان سکائیان کردوخی (یعنی دارندگان توتم بزکوهی) و پریتاکانیان (مردم کنار زاینده رود در استان اصفهان) و ستروخاتیان همان کردان کرمانشاهان (یعنی جایگاه مردم خانه سنگی) و بودیان (=لران) همان لران شمالی و مغان قبیله روحانی آریائیان ایرانی کهن می باشند که در نقاط مختلف ایران پراکنده بودند. نظر به اینکه پادشاهان ماد (کیانیان) از همان قبیله ساگارتیان (میتانی= ماد در اصل یعنی پرستندگان خورشیدچرخ زننده و گردنده) بر خاسته بودند لذا آری زانتیان همان مغان سئورمتی دشت مغان و سمت مراغه بودند. نام این مغان را که هرودوت در جای دیگر به صورت مخ ها آورده در واقع به معنی به کار برندگان سلاح شمشیر یعنی مترادف سئورومت است. در واقع زبان اوستایی زبان همین مردم و سپیتاک زرتشت (داماد و پسرخوانده کورش سوم) و پدرش سپیتمه جمشید (داماد و ولیعهد آستیاگ) رهبران قومی همین مردم بوده اند. زیبایی سپیتمه جمشید و تنومندی و دارای سیمای زرین بودن زرتشت (یعنی دارنده تن زرین) به وضوح بیانگر آن است که چرا این قبیله سئورومتی /سلمی درون اتحادیه قبایل ماد را به نام آریزانتیان (نجبا و شریفان) نامیده اند. جالب است در آذربایجان عهد بابک خرمدین هنوز زرتشت را تحت نام شروین به درستی از سوی پدر از دیار زنج (سرزمین مادر سالاران آمازون/سئورمت) و از سوی مادر از کیانیان ایران باستان به شمار می آورده اند. صربها و کرواتها و بوسنیها اعقاب همین سئورومتها (قوم سلمی) هستند که از شمال کوهستان قفقاز به اروپا کوچ نموده و به تدریج در سلک امم اسلاو در آمده اند. ایرانیان این خویشاوندان آرایی الاصل خویش را فراموش ننموده و در عهد ساسانیان نیز سرزمین اروپا به سلم منسوب می نمودند. از میان صربوکرواتها میلان هوستیچ نخستین مورخی است که در قرن میلادی گذشته به تبار آریایی صربوکرواتها پی برده است. سکائیان پادشاهی (تورانیان پادشاهی، اسکیتان؛ اسکلاوها) نیز در کنار این خویشاوندان خویش به سرزمین اسلوونی (در اصل اسکلاوونی) رسیده است. می دانیم که در اساطیر ملی کهن ایران که در شاهنامه محفظ مانده است این دو قوم تحت نام سلم و تور برادران بزرگ ایرج (ایران) به شمار رفته اند.
راجع به خود نام کوروش گفتنی است این نام به صورت کوروشک در پهلوی به معنی نوعی قوچ است. نظر به اینکه کوروشکا به معنی قوچ وحشی و بزکوهی بوده است؛ لذا نام کوروش را با توجه به عنوان قرآنی وی ذوالقرنین (قوچ دوشاخ) به سادگی می توان به معنی قوچ وحشی گرفت. در حماسه آذری کورواوغلو آذریها ، کوراوغلو یعنی تخلص بابک خرمدین از نام کوروش (به معنی پسر کوروش) اخذ شده است و وی ملقب به قوچ (=کوروشکا) است. لذا تشابهه نام قاشقایی (قاش-شکایی= قوچ وحشی) هم با کوروشکا تصادفی نیست. بر همین اساس هم هست که در کتب پهلوی در نام نیاکان فریدون/کورش سوم عنوان تور (قوچ وحشی) را به طور مکرر مشاهده می نمائیم. اسامی این شجره نامه به ترتیب عبارتند از فریتون آسپیان(جهانگشا فرزند مرد کامیاب یا آسیب دیده از خاندان پارسی/کورش سوم فرزند کمبوجیه دوم) پسر پور تور (یعنی پسر قوچ /توس/کورش دوم)، پسر سوک تورا آسپیان (=قوچ سفید منسوب به پلنگ= پارس)، پسر سیاک تورا آسپیان (قوچ سیاه پارسی)، پسر سپیدتورا آسپیان (قوچ سفید پارسی)، پسر گفر تورا آسپیان ( قوچ خاکستری پارسی)، پسر رمک تور آسپیان (قوچ رمه پارسی)، پسر ونفرغشن آسپیان ( بسیار دوست منش پارسی= هخامنش)، پسر جم (جام خورشید) پسر ویونگهان (دور درخشنده). در اینجا برای نام آسپیان ترکیب آس- سپی- ان یعنی منسوب به سگ بسیار تیز رو (=پلنگ) با توجه به معنی سکایی پارس یعنی پلنگ مناسب می افتد که ما هم همین مفهوم را منظور نمودیم.

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۷

نظر من و نظر یک مؤمن به اسلام راجع به جن

من در مقاله مربوط به جن اقوال مختلف را نقل کرده و نظر خود را هم که بر پایه علوم مقبول اهل دانش و عقل سلیم است یعنی نفی آن ابراز نمودم. آقای رضا سمندی نظر مخالف خود را خیلی محترمانه در این باب اعلام داشته اند. ولی من ناراحتی ام از این نیست که چرا اسلامی ها این جوری فکر میکنند ناراحتی ام از این سروکار گذاشتنهای ممتد روزمره و اتصال عقل و هوش مسلمین به هپروت آسمانهاست که جهان اسلامی در جهل و فساد غلتانده است. در حالی که شیاطین واقعی می دزدند؛ اینان بسوی شیطان موهومی در کعبه سنگ می اندازند و شیاطین بزرگ در جهان از ته دل به این کار مسلمین می خندند. بر این اساس دور کعبه سنگی گردیدن را جهالتی بیش نمی دانم در حالی که دزدان دریایچه های نفتی بسیار گرانبهایمان را غارت میکنند و به اراده خودشان برایمان اسلحه و خیابانهای لندن را می فروشند، فردا نه صحرای عربستان و نه کویرهای ایران جوابگوی نیازهای مردم چندین میلیونی خواهد بود. گرچه من از خود فر زندی ندارم ولی نمی خواهم نوه های کوچلوی عزیز برادرم فدای جهالت و سکوت من و ماها بشوند .
جواد مفرد کهلان

پاسخ به آقای جواد مفرد در مورد خرافات قرآنی و جن و و /رضا سمندی

15 اسفند 1385

/رضا سمندی


آقای جواد مفرد. بيش از ۱۴۰۰ سال از پيدايش اسلام ميگذرد و در /کشورهای اسلامی و به ويژه در ايران محققان و دانشمندان باتحقيق و تفحص خود قرآن را به عنوان يک کتاب آسمانی تقديس و مورد احترام قرارداده اند و در سده های اخير که ترجمه قرآن در دسترس غربيان و بعضی از ممالک ديگر قرار گرقت افراد زيادی نيز به اسلام گرويدند.
آقای جواد مفرد ! آيات قرآنی را مشحون از خرافات دانستن ، همانگونه که در مقاله خودتان منعکس ساخته ايد، توهين به عقيده و ايمان بيش از يک ميليارد و سيصد ميليون مسلمان است که در حال حاضر نزديک به يک چهارم سکنه کره خاکی را تشکيل ميدهند ، از فرهنگ و ادب انسان فرهيخته صرفنظر ازهر مسلک و مرام به دور است.
قرآن به مسلمانان توصيه کرده است که به آئين و مذاهب ديگران احترام بگذاريد و به خدايان آنان توهين و مذمت روا مداريد اگر چه بر باطل باشند، چون قرنها جزء باور و فرهنگ آنان شده و توهين به معبود آنان باعث آزار و ايجاد کينه و نفرت خواهد شد.
در باره مخلوقات ديگر مانند جن که در قرآن اشاره شده ، مطالبی نوشته ايد و آنرا جزء خرافات و موهومات قرآنی شمرده ايد. شما ـ آقای مفرد ! با کدام مدرک علمی و برهان قاطع ميتوانيد ثابت کنيد که بغير از انسان ، مخلوقات ديگری، خدای نيافريده است ؟ اليته اگر باور داريد که خداوند خالق هستی و تمام کائنا ت است و قادر بر همه چيز است. قرآن ميفرمايد: (ما اوتيتم من العلم الا قليلا) معنی اين آيه اين است که بشر در دانش و علوم در حالت ابتدائی به سر ميبرد.. (اسرار جهان را نه تو دانی و نه من. ـ حافظ)
ما هنوز از چهار ديواری خودمان خبر نداريم، منظورم همين کره خاکی است که از آن به وجود آمده ايم و در آن فنا ميشويم. آيا تا کنون بشر توانسته است از همه گياهان و جانورانی که در سطح زمين و اعماق درياها و اقيانوسها قراردارند مطلع شود و يا در در دل زمين و کوهها با خبر شود؟. هنوز از کره ماه که قمر زمين است اطلاع چندانی نداريم تا چه رسد به ميلياردها کهکشان ـ کرات و سياراتی که فاصله آنها تا زمين، همانگونه که تعريف ميکنند، به ميليونها سال نوری ميرسد.
کيست که ادعا کند همه اينها قابل زيست نيستند و مخلوقات ديگری غير از آنچه روی اين کره خاکی است وجود ندارد؟ آيا شما مدرک مستدلی داريد؟
ميگويند به ملا نصرالدين گفتند نيم کره زمين کجا قراردارد ـ ملا فورا پاسخ داد همين جا که ميخ طويله ام را به زمين زده ام ! گفتند با چه استدلالی ؟ پاسخ داد برويد گز کنيد تا نتيجه را به دست آوريد !
ميگويند قرآن تنها معجزه حضرت محمد است و خود قرآن ميگويد اگر جن و انس باهم جمع شوند که ده سوره مانند قرآن به وجود بياورند قادر نخواهند بود. چرا شما ـ آقای جواد مفرد! شما که قرآن را سراسر خرافات ميدانيد چرا يک کامپین تشکيل نميدهيد و از محققين وکارشناسان جهان دعوت نمی کنيد که يکی دو سوره قرآن را با همان سبک ارائه دهند تا حقيقت و ادعای قرآن روشن شود.

شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۷

Bibelns patriarker är Eshnunna -hyksos konungar

Egentligen är bibelns ursprungliga patriarker Eshnunnas - hyksos konungar

Det var Hammurabi den berömde lagstiftaren som orsakade stora folkvandringar från Mesopotamien omkring år 1792-1750 f.kr. Han menade egentligen att förena de tre stora staterna Akadien (i center och söder), Eshnunna (i öst) och Mari (i väst) under sitt välde. Men hans våldsamma ingripande orsakade förskräck inom folken i Eshnunna (=Addans trädgård) och Mari som hade byggt en koalition mot just denne babyloniska Hammurabi och resultatet blev stora folkvandringar. Eshnnunafolket vandrade i två stora grupper. Den ena till öst, till Irans platå och den andra tåg flykt hos mitaniska – och huriska välde i norr om Mesopotamien . Där som hade också deras allierade Marifolket hade fått tillflykt. Det samlades stor skara hos mitaniska konungen. Denna skara hade stort militärs potansiel att använda. Alliansens Patriarker upptäckte detta ”förbundet av olika folksamlingar som egyptierna nämnt Hyksos (utländska härskarna, eller hästskötarna)” skulle kunna vara tillräklig maktigt att attackera den rika Faraonernas Egypten. Eftersom detta förbund grundades i mitaniers land skulle det vara logiskt att tro ledarskapet var med själva mitanier dvs., guden Mithes (Mose, Moses, Mithras) folk, fastän majoriteten av förbundet bestod av semitiska befolkningar marier (mytiska Maria som Moses syster), eshnunnier (=hebréer, passerande). Marfolket hade en gud vid namn Zimri (Sameri). Mitaniers under kuvade folk var hurier(hurriter) dvs., bibliska Harons folk (Arons folk; mytiska Moses broder). Eshnnunafolkets vandring Mesopotamien till Haran i huri-mitaniska väldet och sedan dess till Egypten är ungefär bibelns Abrahams vandrings väg.
Denna tabell visar Eshnunnaskonungar namn och kännetecken:

CITY STATE OF ESHNUNNA
The minor city of Eshnunna (modern Tell Asmar) was situated in the Diyala Valley to the north-east of Sumer itself, but it was still very much a part of Sumerian culture and civilisation. Occupied from circa 2900 BC, it was never a significant power during Sumerian times, but in the period of Ur's Third Dynasty it was a well-attested city and capital of one of Ur's provinces with the same name. As Ur headed towards collapse, the city (which is not mentioned in the king list) gained an independent dynasty of its own. Its kings, some of whom bore Elamite names, may even have been united with Assyria for a time, and were a threat to later Babylonian hegemony.
Although information on the kingdom is sparse, a historical framework for Amorite Eshnunna can be pieced together from building inscriptions, year dates, letters, and seal inscriptions both from Eshnunna and elsewhere. There were apparently twenty-eight kings between 2065 - 1762 BC although six are missing from this list.

fl c.2030 BC Ituria Governor? under Ur.

Ituria, a city leader, builds a temple for his divine overlord, Shu-Sin of Ur. Soon afterwards a palace is attached to this.
fl c.2026 BC Shu-ilija / Ilshu-Ilia Son. Claimed the independent kingship of the city.
c.2026 BC Eshnunna breaks away from the control of Ur during the second year of Ibbi-Sin's reign. Shu-ilija maintains good relationships with Ishbi-Erra of Isin as does his successor. However, the succeeding kings drop the title of king to use the lesser one of 'énsi' (governor) or 'ishshakum' insisting that the kingship of the state belongs to the city's god, Tishpak.
fl c.2010 BC Nurahum / Nur-Akhum Received help from Isin to win a battle against Subartu.
Kirikiri Bore an Elamite name.

Bilalama Bore an Elamite name.

Eshnunna appears to maintain close contacts with Elam, although it seems not to have been conquered by the Elamites.
Ishar-Ramashshu
fl to c.1940 BC Usurawassu / Usur-Awasu
The city is sacked during the time of Usurawassu, possibly by Anum-muttabbil of Der, and may be temporarily subject to that city. Little is known about the subsequent nine rulers.
Abimadar Not on all lists.
Azuzum
Urninmar / Ur-Ninmar / Ur-Ninkimara
Urningishzida / Ur-Ningizzidda
Ipiqadad I / Ibiq-Adad I
Abdi-Erah
Shiqlanum
fl bef c.1895 BC Sharrija / Sharria
Belakum / Belakim
Warassa
fl c.1870 BC Ibalpiel I Reigned for at least ten years (from a seal impression).
http://www.historyfiles.co.uk/FeaturesMiddEast/MesopotamiaMap.htmEshnunna seems to flourish again, perhaps due to the decline of Isin and Larsa from the middle of the century. Ibalpiel re-adopts the title of king, perhas in recognition of the fact that there is no longer a single 'kingship of Sumer and Akkad' to which to defer.

c.1862 - 1818 BC Ipiqadad II / Ibiq-Adad II Son. Assumed divine status - practice copied by all successors.
Ipiqadad pursues an expansionist policy. The previously independent minor cities of Nerebtum (modern Ishcali), Shaduppum (Tell Harmal), and Dur-Rimush (location unknown) are all incorporated into the state.
fl c.1830 - 1815 BC Naramsin / Naram-Sin Son. Also king of Assyria, probably by conquest.

Naramsin extends Eshnunna's territory considerably into northern Babylonia at a time when the small kingdom based at Babylon can do little more than defend its own walls, and apparently also temporarily conquers the Assyrians at Ashur, as well as the small state of Ekallatum.

Dannum-tahaz Son? May have ruled briefly after Ibalpiel II.
c.1808 - 1780 BC Dadusha Son of Ipiqadad II.
c.1780 BC The kingdom of Upper Mesopotamia turns on its recent ally and seizes Nerebtum and Shaduppum, although these and more are quickly taken back upon the death of Shamshi-Adad in 1766 BC.
c.1779 - 1765 BC Ibalpiel II / Ibal-pi-El II Son or grandson. One of the major leaders of this period.
c.1776 BC The kingdom of Upper Mesopotamia is attacked simultaneously by Yamkhad and Eshnunna, leading to its disappearance and a general restoration of the old order.
c.1766 BC Eshnunnan troops take part in the siege of Razama by Atamrum of Andarig, but Ibalpiel hurries to assist Razama, collecting troops and a battering ram from his governor in Qattunan on the way. The Razamans manage to repel Atamrum before he arrives, so he returns home.
c.1764 - 1762 BC Silli-Sin
c.1764 BC Eshnunna had been forming ties with Mari in the face of Babylon's growing power, but as part of a coalition which attempts to invade Babylonia the city is defeated and crushed by Hammurabi.
c.1762 BC The Babylonian Empire captures the only remaining political power to oppose them when they take Eshnunna, inheriting well-established trade routes and economic stability, and ending 250 years of Eshnunna's independence.
c.1756 BC There is evidence that just four years after its supposed capture, the entire town is ravaged by a terrible flood. After that, the city only rarely appears in cuneiform textual sources, reflecting a probable decline and eventual disappearance.
Iqishi-Tishpak Descendant of Naramsin? Vassal of Babylon?

? - c.1736? BC Anni Killed in Babylon.

c.1741 - 1736 BC One of Eshnunna's last notable acts is to side with Rim-Sin II of Larsa in his revolt against the Babylonian Empire. Anni is captured by the Babylonians and is strangled. The city is destroyed.

Mina kortfattade bevisen om Adams- och Abrahams tillflykt, från Edens lustgård:
Invandrarna (=hebréer) från Eshnunna (strålande staden = Ur) är bibelns Judar. Själva namnet jude och gudanamnet Jehova härstammar av kassitiska åskguden [je]Huthas namn. Kasiterna har varit Eshnunnas östliga grannar. Eshnunnas åskgud uppträder även i bibeln under profetiska namnet Elia Tesebiten. Åskguden under namnet Tishpik var Eshnunakfolkets största gudomlighet.
Andra Ibal epil (hans offer son är räddad) är det historiska Abraham, som vandrar (på tvång av Hammurabi) från Eshnunna till Haran, Kanan och Egypten.
Bibelns och Koranens Tareh (fader) och Azar (eld), som Abrahams fader Och farbror bevisar Dadushe (som kan översättas till ”hans farbror”), andra Ibal epils (Abrahams) företrädare.
Marifolkets konung vid tillflyktstiden har namnat Zimri lim (guden Zimri är min bevakare) bibelns och koranens Sameri (bergåskådaren). Eftersom ordet berg och kalv enades i det semitiska odet tor, har namnet Sameri tolkats till ”han, som har skapat åskådliga kalven”.
Det tre bibelska brödernas triad Abraham (fader till många nationer), Nahur (het) och Haran (väg) har säkerligen sitt ursprung i de tre första Ashnunnas konungarna Bilalama (den vetenskapliga shejken), Nurahom (den mycket glänsande), Abdi arah (lagstiftaren, vägvisaren). De tre första Eshnunna konungar Iturea (bergsbo, vaktare), shulijiah (gudsutvalde konung) och Ilshulija (den gudomliga freden) är välljämförbar med herden David, Saul (gudsupphöjde konung) och salomon (fredens man).
Denna tabell visar hyksoskonungar:
2nd INTERMEDIATE
PERIOD 1640-1532

15th Dynasty (Hyksos).
Salitis; Sheshi;
Khian (Swoserenre')
Apophis c. 1585-1542
('Awoserre' and others)
Khamudi c. 1542-1532

16th Dynasty
Minor Hyksos rulers, contemp-
orary with the 15th Dynasty

17th Dynasty 1640 - 1550
Numerous Theban kings;
numbers give positions in the
complete list
Inyotef V c.1640-1635
(Nubkheperre') 1
Sebekemzaf I (Sekhemre'-
wadjkha'u) 3; Nebireyeraw
(Swadjenre') 6; Sebekamzaf II
(Sekhemre'-shedtawy) 10; Ta'o
(or Djehuti'o) I (Senakhtenre') 13;
Ta'o (or Djehuti'o) II
(Seqenenre') 14
Kamose c.1555-1550
( Wadjkheperre') 15
Mina kortfattade bevisen om till flykt till- och från Egypten:
Den sista hyksosen (hästskötande harden) dvs., Kamose är väljäförbar med Moses.Eftersom koranen nämner Moses under epiteten Kalimollah (dvs., kompanjon med gud). Egyptiska ordet Ka betyder den gudomliga anden. Denne hyksosiska konungt flyddes med sitt folk till Palestina, från den nya egyptiska faraonen Ahmose. Som vi sagt Mose var mitaniers sol, krigs och lagars och löftets gud. Den första hyksos konungens namn dvs., Salatis betyder den store herden och ”han som fått sorglig liv i det bortre landet”. Namnet syftar väl till Josef son av Jakob eftersom Salatis framträdare har hettit Jakobher (dvs., brottare-).
Då de fyra bibliska mytiska namnen Amaram (koranens Omran), Moses, Haron, Mariam betecknar ashnunnor (hebréer), mitanier (västliga meder), hurriter och marifolket, som tillsammans byggt Alliansen Hyksos.

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۷

معنی لفظی نام ایرانی معروف گشنسب

نگارنده به تدریج در یافته است که جز سب یا سپ را که همانند پسوندی در بسیاری از اسامی ایرانی کهن دیده میشود ایرانشناسان به خطا همواره به معنی اسب گرفته اند. در نام کرساسپ سردار قهرمان اوستا این کلمه به یکی از معنایش اوستاییش به معنی در هم شکننده است چه خود نام/لقب کرساسپ مترادف با رستم (رو ستهم) به معنی در هم شکننده راهزنان است و در خود اوستا این معنی جداگانه به صورت صفت کرساسپ به کار رفته است. کلمه سپ/سب همچنین به معنی سگ است این مفهوم در نام کاسپیان (سگپرستان) یعنی ساکنین بومی کهن گیلان به وضوح دیده میشود. در نام گشنسب نیز این کلمه به همین معنی سگ است اما نه یک سگ معمولی بلکه سگ پر پال که مسلم به نظر میرسد از آن همانا شیر مراد بوده است. بنابراین اسم اساطیری متعلق به دختر کرساسپ/رستم (هر دو به معنی در هم شکننده ستمگران) یعنی بانو گشنسپ به همین معنی شیر با شکوه و درخشان است. خود نام شیر یا شر را می توان از زبانهای سامی کهن مأخوذ دانست که در آنها شارو به معنی شاه بوده و این عنوان در عهد ساسانیان در فلات ایران خصوصا در سمت افغانستان بسیار مرسوم بوده است. می دانیم در سنت روایات شفاهی منطقه نیز شیر شاه حیوانات جنگل به شمار میرفته است. بنابراین هندو ایرانیان باستان از خود برای شیر دو نام گشنسپ و سینگ را بکار می برده اند و کلمه سینگ نیز برای ایرانیان نامی اشنا بوده است چه ایزد بابلی جهان آخرت و زیرین نین گیرسو نیمه شیر نیمه عقاب را در ایران تحت نام نریوسنگهه (شیر نر) نامیده بوده اند و در اساس با زروان/آنزو (سیمرغ) یکی بوده است. ولی چون این معنی نئیریوسنگ برای مغان ماد چندان اشنا نبوده لذا از آن مفهوم مرد پیام را اراده کرده اند؛ بی شک نام شاه ساسانی نرسی (نریوسنگ) به همین معنی شیر نر بوده است چه ساسانیان که از سکائیان دری رانده شده از هند بوده اند بی شک با نام ساسنسکریتی سنگهه (سینگ یعنی شیر) آشنا بوده اند. پیداست هیئت هندی سینگ یاداور کلمهً کهن ایرانی کینگ یعنی شاه می باشد. چون با توجه به تبدیل حرف "ر" به "ل" در زبانهای هندواروپایی که در موارد بسیاری مشاهده میشود نام اروپایی شیر یعنی لئو و مشتقات آن با کلمات اوستایی و سانسکریتی رئو (با شکوه) و رای (شاه) همریشه می باشند. بر اساس برای خود نام شیر در زبانهای ایرانی می توان ریشه ای مرکب از شی (جایگاه) و رئو (با شکوه) قائل شد. اما در کنار نام شیر نامهای سگسانان بزرگ ببر(بوراه، تیگر، درنده) و پلنگ/پارس نیز می توان در زبانهای ایرانی به ترتیب به معنی راه راه و پررنگ و خال معنی نمود. نام اوستایی دیگر پلنگ و ببر تخمو اوروپه جانور نیرومند دم دراز است. اما سندی که مرا متقاعد به مفهوم شیر نام گشنسب رهنمون گردید همانا روایات پهلوی مربوط به بنای آتشکده آذرگشنسب در مابین دریاچه اورمیه و کوه سهند توسط کیخسرو (کی آخسارو، هوخشثره) است که مطابق آنها دلیل آن بوده که در آنجا آتش مقدس پیروزی افراسیاب (مادیای اسکیتی) بر یال اسب او نشست. در اینجا بی تردید روایت کهنی در رابطه با کیخسرو ملقب به نامهای هرمس (= شیر درنده)، آرامو (شیر بزرگ= مه گشنسپ) وجود داشته که در عهد ساسانیان به سبب اینکه زبان اوستایی متروک شده بوده، منظور از آن را به جای خود کیخسرو ، اسب وی تصور نموده اند. جالب در روایت عهد تسلط اعراب در کنار نام آذرگشنسپ از آتش ماگشنسپ نیز نام برده شده است که یکی مربوط به شیز (تخت سلیمان) و دیگری منسوب به شیچیکان (محل نگهداری اوستا رغه زرتشتی، کنار مه رغه/مراغه) بوده است. نگارنده متولد همین مکان است که اکنون چیکان نامیده میشود. به روزگار کودکی ویرانه آتشکده در کنار همین روستا شناسایی کرده بودم. دقیقاً جایی که پورداود جای آن را در همین قسمت اراضی شهرستان مراغه حدس زده بود و دکتر جمشید جی مودی را سرمای زمستان در گذار تحقیقاتیش به دنبال زادگاه زرتشت، مانع شده بود. مطمئن هستم اگر استاد پور داود تلفظ محلی نام چیکان را شنیده بود؛ روی آن انگشت می گذاشت. به هر حال زمانی پورداود جهان فانی را ترک گفت این جانب نوجوان گوسفند چران روستا به دنبال جواب این سؤال بود که اسم این آتشکده مخروبه با شکوه و پر از آجرهای رنگی لعابدار چه بوده است و حروف آن دو مهر بزرگ که از پی بنای روستا بیرون آمد متعلق به چه خط و زبانی بوده است. بخت یاری کرد و در این راه چند سال بعد که پایم به دانشگاه تبریز و کتابخانه مرکزی آن رسید فرزند خلف راه وی شدیم. از این بحث بگذریم. از مطلب فوق برای پرچم ملی شیر نشان ایران توجیه و دلیل قانع کننده ای پیدا می کنیم؛ چه مطابق هرودوت و اوستا نخستین متحد کننده ولایات فلات ایران کسی غیر از این کیخسرو ملقب به شیر فرمانروای بزرگ و بی نظیر اوستا و شاهنامه نبوده است که سوای شکست غارتگران سکایی(تورانی) آشوریان (دیوان برده گیر و غارتگر آن سوی اربیل) در نینوا (دژ بهمن) را برای همیشه از روی زمین محو کرد. لذا کیخسرو شیر وش و آتشکدهً آذرگشنسپ وی دلیل بسیار قانع کننده ای برای قبول وجود شیر پر یال و زرین و خورشیدی درفش ایران به جای لانه هپروتی حالیه است. گرچه به نظر نگارنده شمشیر دست شیر را نمیشود توجیه منطقی نمود؛ مگر اینکه تصور کنیم نیشهای قدرتمند این شیر نظیر از آن این جانب دیگر نا کار آمد شده است. فردوسی در شاهنامه از زبان هجیر دستگیر شده در اردوی سهراب در معرفی سرداران ایرانی پرچم شیر نشان را متعلق به گودرز کشوادگان ذکر نموده است. در اساس از دقت تاریخی و اساطیری کافی بر خوردار است چه شیر سمبل نیروی پادشاهان اورارتویی و ارمنی بوده و سپیتمه گودرز/جمشید فرمانروای ارمنستان ،اران و آذربایجان بوده است. گرچه فردوسی به وضوح به نشان شیر در اردوی کیکاوس کیانی (خشتریتی پدر بزرگ کی آخسارو) اشاره نموده، ولی از لقب شیر کیخسرو ملقب به لقب اوستایی دلیر غافل مانده است. کسروی در کتاب کاروند خود به نقل از ابن عبری داستانی در باب غیاث الدین کیخسرو پسر علاء الدین کیقباد از سلاجقه آسیای صغیر دارد که در آن سبب انتخاب سکه و پرچم شیرنشان توسط این پادشاه خبر می دهد. مسلم به نظر این خاندان علاقه وافری به خاندان کیانیان ایران باستان داشته اند و به پیروی از سنن به یاد مانده از ایشان اقدام به این عمل نموده اند. به هر حال گودرز کشوادگان (هوم/سپیتمه جمشید/ پدر سپیتاک زرتشت/ داماد و ولیعهد آستیاگ) از تبار سئورومتها بوده که از جانب مادیای اسکیتی به حکومت در همین مناطق جنوب قفقاز حکومت می کرده است ولی در همین منطقه در تبانی با کی آخسارو، مادیای اسکیتی جهانگیر بزرگ سکایی را غافلگیر نموده و به قتل می رساند. به پاداش این خدمت به مقام دامادی و ولیعهدی آستیاگ پسر کی آخسارو بر گزیده میشود. مقر گودرز/سپیتمه جمشید همین رغه آذربایجان (مراغه= رغه بزرگ) بوده است. بی جهت هم نیست که اینجا زادگاه سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه به شمار رفته است . سپیتمه (پدر سپیتاک زرتشت/بردیه داماد و پسرخوانده کورش سوم) در شاهنامه تحت دو نام هوم و گودرز دستگیر کننده افراسیاب (مادیای اسکیتی) در همین منطقه معرفی شده است. در شاهنامه سوای بانو گشنسپ از پنج تن مرد گشنسب نام در مراحل زمانی متفاوت نام برده شده است. موسی خورنی سپیتمه را تحت نام آرا و سپیتاک زرتشت را تحت نام آرای آرایان معرفی نموده است. این اسامی در زبانهای ایرانی به معنی نجیب و دلیر و در زبانهای سامی به معنی شیر یعنی همان لقب پادشاهان ختلی /افغانی و اورارتویی/ارمنی بوده است. جالب است که در شاهنامه بانو گشنسب دختر رستم (در هم شکننده راهزنان) و مادر بیژن (بسیار دانا و درخشان) یعنی همان سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه گودرز/ گیو به شمار رفته است چنانکه اشاره شد در شاهنامه فردوسی گودرز کشوادگان به ظن یا از روی اخبار اساطیری کهن صاحب درفش شیر نشان معرفی شده است.

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷

ریشهً نامهای ایرانی درختان پسته و انگور و انجیر و گیلاس و آلبالو

تحقیقی در باب ریشهً نامهای ایرانی درختان پسته و انگور و انجیر و گیلاس و آلبالو
معنی لفظی پسته میوهً "پوزه باز" است:
محمدحسن ابریشمی در مقاله خود راجع به تاریخچه و نام و نشان پسته می آورد: " نامهای پسته در زبانهای دیگر ــ مثلاً فُستُق / فُستَق در عربی ، فستقا/ بستقا در سریانی ، پیستکِه یا پیستکیون و غیره در یونانی ، پیستاکیوم و غیره در لاتینی (که نامهای پسته در بعض زبانهای اروپایی از آن گرفته شده است )، پی ـ سه ـ تَه در چینی و فُسُدَسیو/ فُسُدَسو در ژاپنی (واژه های چینی و ژاپنی به نقل از لاوفر ، ص 246ـ253) ــ از صورت پهلوی (فارسی میانه ) این نام ، یعنی پِسْتَگ (مکنزی ، ص 127) یا از واژة مفروض ایرانیِ پِسْتَکَه گرفته شده است . واژة بُستَک (و معرّبِ آن بُسْتَج ) که در بعض واژه نامه های قدیم به معنای «صمغ درخت پسته » آمده است (مثلاً، برهان قاطع ، زیر این واژه ها)، ظاهراً صورت دیگری ، شاید گویشی / محلی ، از همان پستگ / پستک فارسی میانه باشد. در دورة ساسانی پسته را «وَنِ گُرگانی » نیز می گفته اند ( رجوع کنید به دنبالة مقاله ). طبق تحقیق و تجربة نگارنده ، صوت ضبط شدة ناشی از شکستن دانة پستة ریز (محصول درختان پستة خودروی جنگلهای نواحی سرخس و بادغیس ) تداعی کنندة تلفظ نام پسته در گویشهای ایرانی ( پیستَه / پیستک / پستک ) است ، لذا بعید نیست که واژة ایرانی پسته اصلاً «کلمه ای صوتی » بوده باشد (برای برخی شاهدهای شعری در تأیید این نظریه رجوع کنید به ابریشمی ، 1371ش ، ص 11؛ همو، 1373ش ، ص 40، 42)...." آقاى دكتر ((هانرى لوكلر)) در كتاب خود به نام ((ميوه هاى فرانسه)) مى نويسد: "نام پسته يا ((پيستاس )) از شهر (پستياك) يكى از شهرهاى سوريه گرفته شده است كه سالها پيش از اين درخت آن بطور وحشى در آنجا مى روييده است و كشت آن از آنجا به تمام كشورهاى عالم پراكنده شده در همه جا تعميم يافته است." آشکار است که این نظریه بر اساس مشابهت نام این شهر باستانی پستیاک در سوریه با پسته پدید آمده است. در حالی که اساس را باید در ویژگیهای خود میوه پسته دانست؛ افزون بر اینکه پسته در عهد باستان با فلات بزرگ ایران شناخته میشده است نه با اسم شهر کوچک نه چندان با اسم و رسمی در سوریه عهد باستان.
لذا این جانب جواد مفرد کهلان در باب ریشه ایرانی نام پسته مطمئن هست که این نام از تلخیص کلمه مرکب پهلوی "پوزاوستک" یعنی پوزه باز اخذ شده است که منطقی ترین معنی لفظی هم هست که برای نام میوه این درخت می توان پیدا نمود. علی القاعده در این تلخیص حروف "ز" و "س" در ترکیب با هم تبدیل به یک "س" گردیده اند.
انگور (از سایت تبیان، گیاهان در قرآن)
نامهای متداول:
فارسی: انگور، فرشك؛ " نام قرآنی/عربی: عنب ( مفرد)، اعناب (جمع) ؛ عبری: عنو؛ اردو، هندی، پنجابی، بنگالی: انگور؛ تلگو، سانسكریت، مراتی، گجراتی: دركش؛ ملیالمی: مونتارنگا؛ كشمیری: داج؛ انگلیسی:grape ؛فرانسوی:cultive-vigne ؛ یونانی:roga،staphilia؛ آلمانی: ,Weineere Traube ؛ اسپانیایی: uva؛ لاتینی:acinus ؛ ایتالیایی: acino ,uva روسی:vinograd.
نام علمی:Vitis vinifera(از تیره انگورVitaceae). "
واژهٔ انجیر در زبان‌های دیگر(ویکیپدیا)
"انجیر در زبان انگلیسی با نام فیگ، در یونانی با نام سیکور، در عبری با تینا، در عربی با تین، در اسپانیایی با هیگو، در پرتقالی با فیگو، در آلمانی با فیجی و در در هندی با نام ویجاک شناخته شده است. اين درخت از تيره توت است."
برای نامهای گیلاس (آلبالوی جنگلی) و آلبالو معانی میوه جنگلی یا خوشه ای و سرخ میوه مناسب به نظر می آید. جزء بالو می تواند از "بار-و" (منسوب به میوه) اخذ شده باشد. لذا آلبالو یعنی بر و میوه سرخ.امّا با توجه به متفاوت بودن نامهای غیر آریایی دو گیاه انگور و انجیر و همچنین با توجه به اینکه نواحی شرق و غرب فلات ایران به ترتیب از خاستگاههای اولی تاک انگور و درخت انجیر بوده است، لذا جزء اول انجیر یعنی انگ را باید به معنی شهد شیرین معنی نمود وجز پسوندی ایر را علامت حالت دارندگی و یا قداست یا گیر (درخت) به شمار آورد.می دانیم درخت انجیر در نزد هندوان باستان بسیار مقدس به شمار می آمده است. اما نام انگور به ظاهر نه از این ریشه بلکه از کلمه سانسکریتی انگوره (خوشه ای ) مأخوذ می نماید. بر این پایه می توان نام ودایی انگیرا س را که شباهتی با نام انجیر دارد علی القاعده به معنی ارواح پاک نیاکان گرفت چه آنان به سان هئومه (گیاه شراب مقدس) با دیار ارواح نیاکان پیوستگی دارد. محققین وداها هم با توجه به اشاره صریح این کتاب دینی کهن نام انگیراس را با سرزمین ارواح نیاکان پیوند داده اند.
نامهای هلو (هو-آلو= میوه آبدار خوب) و پسته (پستاک، پوز-اوستک= پوزه باز) و گردو (گرد) و آلبالو (آلبه- آلو= میوه آبدار کوچک) و گیلاس (میوه خورنی) نامهای ایرانی دارند. اگر هم خاستگاهشان جای دیگر بوده در ایران باستان بومی بوده اند. .

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷

نقدی بر گفتارهای جهانشاه درخشانی در باره بومی فلات ایران بودن آریائیان

نقدی بر نظریات جهانشاه درخشانی در باب بومی فلات ایران بودن آریائیها

مطابق تاریخ ماد تألیف دیاکونوف که حاصل تحقیقات علمی دانشمندان شرق و غرب در قرن میلادی گذشته است:
" آریائیها در هزارهً دوم پیش از میلاد با اسب و ارابه اسبی در سمت نیمه غربی خاورمیانه ظاهر شدند و اسب حیوان بومی خاورمیانه نبوده است. پیش از ظهور آریائیها در این سمت، در مصر و بین النهرین ارابه ها با خران حمل میشده است."
اما در باب این که سرزمین خاستگاهی آریائیان کجا بوده است؛ می توان به اشاره ریگ ودا سرزمین آریاورته (سرزمین دارای گردونه های خوب) متصف به دارنده صد زمستان و صد خزان را مّد نظر گرفت. اوستا نیز این سرزمین را تحت نام خونیرث (دارای ارابه های درخشان) به خوبی می شناسد و از آن همانا سرزمین بزرگ خراسان (در اصل یعنی دارای ارابه ها یا راههای خوب=پارت) را اراده می کند. ولی این بدان معنی نیست که آریائیان هندو ایرانی تافته جدابافته ای از دیگر مردمان هندو اروپایی بوده اند و از تنه این شجره هندواروپایی جدا نشده اند. نظر به اینکه بومیان دیرین شبه قاره هند و فلات ایران مرکب از تیره های غیر آریائیایی موهنجودارویی، عیلامی، سومری (از تبار اورال آلتایی)، لولوبی، کوتی و هوریانی (قفقازی) بوده اند که زبان و فرهنگ غیر هندواروپایی داشته اند لذا خراسان و ماوراءالنهر را تنها می توان مرکز نشو ونما و تکثیر بعدی آریائیان به شمار آورد و ایشان از سمت شمال دریای سیاه بعد از گذر از شمال کوهستان قفقاز و مصب رود ولگا در شمال دریای خزر بدین ناحیه مردمان غیر هندواروپایی نشین وارد شده اند اما کی؟ باستانشناسان و محققین تاریخ و فرهنگ زمان جدا شدن آریائیان از تنه درخت هندواروپایی را حدود اواسط هزاره پنجم پیش از میلاد می دانند. نظر به اینکه مهاجرت سومریان از سمت بین خراسان و کردستان در حدود اواخر هزارهً چهارم پیش از میلاد صورت گرفته است؛ لذا می توان سبب مهاجرت سومریان از سمت رود دیاله به جنوب بین النهرین را ورود و تهاجم همین اقوام مهاجر هندوایرانی از سمت ماوراءالنهر شمرد. در این باب حافظه نویسندگان تورات خوب یاری کرده که گفته اند: " و واقع شد که چون از مشرق کوچ می کردند همواریی در سرزمین شنعار (خمار آلود، منظور سومر= سرزمین محروسه) یافتند و در آن سکنی گزیدند." در خود اساطیر سومری هم گواه صادقی بر این موضوع موجود است. چه ایزدان بزرگ مخاصمین سومریان را تحت نام آپسو (آب شیرین، خمارآلود) و تیامات (الهه آب) و کینگو (شاه) آورده اند و مخاصم قدرتمند سومری آنان مردوک (ضحاک ماردوش) قید شده است که مطابق اساطیر سومری وی تیامات ( الهه باکره آبها= آپی اسکیتان) و کینگو (=جمشید) را به قتل رسانده است. کینگو (شاه) همان جمشید (جام شاه درخشان/خورشید شاه) خدای کهن آریائیهاست که اساطیر کهن ایرانی قاتل او را اژی دهاک (ضحاک ماردوش، مردوک) معرفی می نمایند. بنابراین بر خلاف نظر جهانشاه درخشانی آریائیان بومی اصیل دیرین فلات ایران نبوده اند و چند هزاره بعد از عصر آخرین یخبندان از تنه در خت هندواروپایی کنده شده و روانه ماوراء النهر و خراسان بزرگ شده و موجب مهاجرت سومریان به بین النهرین گشته اند. اینجانب در باب سکونت آریائیان در هزاره سوم پیش از میلاد در سمت جنوب فلات ایران سه سند در دست دارد که سند اول نامهای سانسکریتی کهن هند و بلوچستان در کتیبه های کهن بابلی یعنی ملوخا (مه لوکا یعنی سرزمین بزرگ= مهابهاراته) و ماگان (سرزمین جادوگران) است و سند دوم و سوم را ضمن مقاله مربوط به شناسایی جزیره نی دوک کی بیان نموده ام و آن را که مناسبتی با این بحث اخیر دارد در اینجا بیان می نمایم:
ردیه ای بر نظریه اطلاق نام "نی دوک کی" به بحرین:
"در كتيبه‌هاي قديم آشوري مكرر اشاره بر جزيره‌يي شده كه نامش «ني دوك كي» بوده و بعدها باستان‌شناسان گفته‌اند جزيره مذكور همان «بحرين» است. نخستين كتيبه‌اي كه از اين جزيره نامي به ميان آورده، لوحي است مربوط به شرح كارهاي «سارگون كبير» كه در حدود 2350 سال قبل از ميلاد مسيح مي‌زيسته و مي‌نويسد: او يعني «سارگون كبير» به درياي سفلي، يعني خليج فارس رسيده و جزيره «ني دوك كي» و يك بندر ديگر را متصرف شده و بعد به مملكت سياه پوستان رفته است(برگرفته از مقالهً نظام آموزشی بحرین از سایت دبیرخانهً انقلاب فرهنگی) . حال این سؤال مطرح میشود که این نام به چه زبانی بوده و چه مفهومی داشته است: کتیبه سارگون بزرگ همین نام نی دوک کی را ضمن اطلاق دریای پایین به خلیج فارس بیان نموده است. نظر به اینکه در زبانهای سومری و اکدی مفهوم مشخصی برای این نام یافت نمیشود لذا می توان به سراغ زبانهای کهن هندوایرانی رفت که در آنها این نام را می توان سرزمین فرمانروایی پایینی(نی- دهیو- کی) معنی نمود؛ لذا نگارنده بعید می داند که از این نام بحرین اراده شده باشد؛ خصوصا این که مکان سرزمین آن سوی آن سرزمین سیاهپوستان دراویدی جنوب بلوچستان عهد باستان قید شده است. این نام بیش از هر مکان دیگر یاد آور قشم است که در هیئت کی شم (سرزمین فرمانروایی) یادآور معنی ایرانی نام نی دوک کی می باشد. بر این اساس شهر بندر مهمی که سارگون در نزدیکی آن تصرف نموده بوده است همان شهر اهورایی معروف هرمز (دیلمون اساطیری= سرزمین بدون کمبود) واقع در جنوب میناب بوده است. نام ایرانی کهن بحرین یعنی میشماهیک را می توان به معنی سرزمین پرماهی و یا دارای ماهیان درشت گرفت. مسلم به نظر میرسد اسطوره قرآنی گشت و گذار موسی و همراهش یوشع در دریای مجمع بحرین و رسیدن به خضر و حدیث زنده شدن ماهی مرده در آبهای نزدیک آن از همین نام پهلوی میشماهیک بحرین بیرون تراویده است چه از این نام مفهوم ماهی مرده نیز مستفاد میگردد. این نام ایرانی به سادگی معنی میش بزرگ یا گاومیش بزرگ را هم میداده است چه مسلم به نظر میرسد نام کهن دیگر بحرین یعنی أوال (به لغت سانسکریت یعنی منسوب به میش یا گاومیش) با آن مترادف است. یونانیان این جزیره تیلوس نامیده ند که ظاهرا از تلفظ کلمهً سامی/یونانی توروس (گاو/گاومیش) در زبان پهلوی عاید شده است. اگر بتوان به اسطوره قرآنی فوق اصل و اساسی قائل شد آن صرفاً نشانگر آن می تواند باشد که شایع بوده است موسی (بر گرفته از آب) یعنی در اینجا منظور سارگون اکدی(حدود سال 2350 پیش از میلاد) پایش به بحرین رسیده بود. مطابق اساطیر کهن بابلی موسی کودک برگرفته شده از اب کسی جز همین سارگون اکدی منظور نبوده است. بر اساس ریشه هندوایرانی نام نی دوک کی این نتیجه نیز عاید میگردد که آریائیان در هزاره سوم پیش از میلاد حتی در جنوب فلات ایران حضور داشته اند. حدود یک قرن بعد از سارگون اکدی در نقوش سنگنوشته آنوبانی نی سلطان لولوبی در ردیف جلو اسیران وی، فرمانروایی با تیار(تاج) مخصوص پارسیان عهد هخامنشی به وضوح دیده میشود. جغرافیای منسوب به موسی خورنی/بطلمیوس شرق فلات ایران اریک (سرزمین آریائیها) و ناحیه استان هرمزگان را تحت نام دامون ذکر نموده است که به وضوح تلخیصی از نام سومری دیلمون/تیلمون یعنی ناحیه شهر غنی و بدون کمبود (=هرمز) می باشد. مسلم می نماید نام دیلمون در معنی عام و فراگیر آن یعنی سرزمین بهشتی به مازندران ودیلم و جزایر بحرین و سیلان هم به کار میرفته است. ولی سرزمین دیلمونی که سومریان از آنجا چوب و مصنوعات مسی وارد می نموده اند همین استان هرمزگان در بین ملوخا (هند) و سومر در جنوب بین النهرین بوده است. بندر عیلامی ناگیتو مطابق قصبه نثاره حالیه در کنار کارون که در وسط فاصله بین اهواز خرمشهر می باشد نشانگر عقب نشینی زیاد خلیج فارس در جهت شمال غربی است. این قسمت خلیج فارس کهن که در مسیر وزش بادهای غربی بوده است تأثیر فراوان در سر سبزی جنوب ایران داشته و رطوبت فراوانی را نصیب نواحی جنوبی ایران می نموده است"

قابل توجه دکتر جهانشاه درخشانی سه سلسله تاریخ اساطیری ایران یعنی پیشدادیان و کیانیان و نوذریان به ترتیب پادشاهان میتانی شمال بین النهرین در هزاره دوم پیش از میلاد، مادها و پارسیان هخامنشی هستند و قهرمانان مهابهاراته نیز همان مادها (کیانیان) و پارسها (نوذریان) هستند که به کسوت فرهنگی شبه قاره هند در آمده اند. اصلاً قهرمان اخلاق مردم هند کهن و آسیای شرقی و جنوبشرق آسیا یعنی شاهزاده گوتمه بودا کسی به جز داماد و پسرخوانده کورش سوم یعنی گائوماته بردیه (سپیتاک زرتشت) مراد نبوده است که مطابق اخبار کتسیاس به عنوان شاهزاده اصلاح طلب و انقلابی از سوی کورش سوم در بلخ و شمال غربی هندوستان فرمان رانده است. نامهای گوتمه و گائوماته هر دو به معنی دانا و حافظ سرودهای دینی می باشد یعنی مترادف همان لقب پاتی زیت که کتسیاس برای گائوماته بردیه ذکر کرده است...... بنابراین عرصه تاریخ اساطیری آریائیان از میتانیان مهرپرست در هزارهً دوم پیش از میلاد فراتر نمی رود. اوستا در بخش وندیداد نام سرزمین میتانی در شمال بین النهرین را به درستی مترادف با آریاورته/خراسان، سرزمین چخره(= چرخ، میتانی) نامیده است. مسلم کلمات ماد و میتانی (مردم سرزمین چرخ= خونیرث/آریاورته، پرستندگان "ایزد خورشید گردنده = میثره/مهر") منشأ واحدی داشته و نامهای دو گروه بزرگ قوم واحدی بوده اند.
ا آریائآآیها
ایران خاستگاه آریایی ها از آغاز(رد نگره ی مهاجرت)
گفت‌وگو با دكتر جهانشاه درخشاني
در باره کتاب آریاییان، مردم کاشی، امرد، پارس و دیگر ایرانیان
از اميرحسين رسائل

تاريخ روز به روز پيش مى رود و ثبت مى شود و دانش و توانايى بشر نمى تواند حركت تاريخى را برخلاف روال معمول كند و يا بر سرعت آن بيفزايد. اما در اين ميان نظريه اى منتشر مى شود كه تحولى عظيم در گذشته تاريخى يك قوم ايجاد مى كند و مى گويد نشانه هايى وجود دارد كه قدمت حضور قوم آريايى به هزاره سوم پيش از ميلاد بازمى گردد. نظريه رايج اين زمان را هزاره دوم پيش از ميلاد مى داند ولى تحقيقات پانزده ساله دكتر جهانشاه درخشانى اين باور رايج را نقض مى كند. پانزده سال پژوهش براى اينكه باورى غلط از متون علمى و تاريخى زدوده و ثابت شود كه آريايى ها اقوام سرزمين هاى شمالى و مهاجر به فلات ايران نبودند، بلكه خاستگاه اين قوم و تمدن از ابتدا خاك همين سرزمين بوده است. دشوارى گفت وگو گاهى اوقات به طرف گفت وگو بازنمى گردد كه حاصل موضوع گفت وگوست. پژوهشگرى بيش از يك دهه با تمركز بر موضوعى خاص و بديع در اثبات نظريه خود كوشيده و شما قرار است در زمانى كوتاه به كندوكاو در آن نظريه بپردازيد. پايه و اساس اطلاعات شما هم متون و آرا و عقايدى است كه رساله جديد آنها را رد كرده است، بنابراين از شما كار چندانى برنمى آيد. پس بهتر آن است كه راوى صادقى باشيد.

دكتر جهانشاه درخشانى متولد ۱۳۲۳ خورشيدى در تهران، معمارى و شهرسازى را تا مقطع فوق ليسانس در دانشگاه اشتوتگارت آلمان خوانده است. بيش از بيست سال است كه به پژوهش هاى تاريخى و زبانشناسى در آلمان پرداخته و در اين ميان مدرك دكتراى خود را در رشته تاريخ و با تمركز بر تاريخ خاور باستان از دانشگاه دولتى ايروان گرفته. درخشانى كتاب ها و مقالاتى در رشته خاورشناسى و به ويژه تاريخ كهن ايرانيان نوشته و منتشر كرده كه آخرين اين پژوهش ها حدود پنج سال پيش به زبان آلمانى منتشر شد كه بازگوكننده همين نظريه مهاجر نبودن اقوام آريايى به فلات ايران است.

*نام و موضوع تحقيق و كتاب شما آنقدر در ايران ناشناخته است كه لازم است پيش از هر چيز خودتان درباره آن توضيح بدهيد.

نام کتاب مورد بحث "آریاییان، مردم کاشی، امرد، پارس و دیگر ایرانیان" و موضوع آن بررسي تاريخ اقوام ايراني پيش از دوران تاريخي است، يعني دوراني كه از دیدگاه تاريخ‌شناسان دوران ناشناخته‌اي است و اقوام غير ايراني در ايران مي‌زيسته‌اند. اين كتاب درباره اقوام ايراني و ايراني‌زبان و آريايي‌تبار است كه در دوران پيش از تاريخ – يعني از هزاره چهارم تا دوم قبل از ميلاد – در اين سرزمين مي‌زيستند و زندگي آنها را بررسي مي‌كند.

*چه شد متوجه خلاء موجود در اين بخش تاريخ‌نگاري ايران شديد و اندیشه اين پژوهش از كجا شكل گرفت؟
پيشينيه اين پژوهش ناچيز و در حد صفر است. چرا كه بيشتر تاريخ‌نويسان بر اين اعتقاد هستند كه ايرانيان در آن دوران در ايران نمي‌زيسته‌اند و از جاي ديگر به ايران آمدند، به اين جهت اقوامي كه از پیش در ايران مي‌زيستند كاملاً ناشناخته‌اند. در حالي كه در ايران حتي از هزاره ششم قبل از ميلاد آثار تمدن به دست آمده است ولي در سطح جهاني درباره پيشينه اقوام ايراني، تاريخ، خاستگاه و حضورشان در صحنه تاريخ تا به حال كاري صورت نگرفته و درواقع تاريخ ايران از زماني آغاز مي‌شود كه اولين بار مورخين آشور در مورد مادها، پارس‌ها و آنگاه از هخامنشي‌ها گزارش كردند. در سطح جهان اين نخستين ‌باري است كه درباره اقوام ايراني در فلات ايران و خارج از آن و در دوران قبل از تاريخ، پژوهشي صورت مي‌گيرد.

*كتاب شما اين فرضيه رايج كه آريايي‌ها قوم مهاجر به فلات ايران بوده‌اند را نقض مي‌كند. اين تفكر كه‌ آريايي‌ها مهاجريني به فلات ايران بوده‌اند از كجا و با چه استدلالی شكل گرفته كه شما خلاف آن را مطرح مي‌كنيد؟

حضور آريايي‌ها در فلات ايران طبق نظر رايج در جهان از اواخر هزاره دوم قبل از ميلاد و كمي پيشتر پنداشته مي‌شود و همه‌جا همين‌طور مورد قبول بوده است، اما دلايلي كه براي اين مهاجرت – بدون ذكر مبدأ - عنوان مي‌شود پايه و اساس علمي ندارد. مثلاً عنوان مي‌شود كه در متن‌هاي آشوري نام قوم ماد و پارس اولين بار در قرن هشتم و نهم قبل از ميلاد ذكر مي‌شود، پس پنداشته مي‌شود که اين دو قوم باید كمي زودتر از آن به ايران مهاجرت كرده باشند. اين نظريه در اين كتاب رد مي‌شود. شواهدي هست كه حتي همین دو قوم ماد و پارس در دوران بسيار كهن، یعنی از هزاره سوم ق‌م در ايران حضور داشته‌اند. اين ايده مهاجرت در آغاز و در حقيقت برگرفته از اندیشه فاشيسم اروپايي است كه در اواخر قرن نوزدهم رواج پيدا كرده و مدعیست كه خاستگاه آريايي‌ها شمال اروپا بوده است، يعني نژادي سفيد‌پوست، زردمو و بور كه از آنجا به كشورهاي شرقي مثل ايران و هندوستان مهاجرت كرده‌اند. ولي تا به حال هيچ مدرك منسجمي كه نشان دهد آرياییان از اروپا به ايران آمده باشند عرضه نشده است و حتی خود اروپاییان هم ديگر به اين مسئله اعتقاد ندارند و در منابع جديدتر خاستگاه‌های ديگري نظير آسياي ميانه، جنوب روسيه و آسياي صغير يا حتی بين‌النهرين براي آريايي‌ها در نظر گرفته مي‌شود و فقط فلات ايران است كه تا کنون در اين مورد مطرح نبوده است. اکنون اين كتاب كه به زودي متن فارسي آن منتشر مي‌شود اثبات مي‌كند كه خاستگاه اصلي آريايي‌ها فلات ايران بوده و تمامی کوچ‌ها از این فلات به جاهای دیگر صورت گرفته است. در اين پژوهش حضور آريايیان در اين فلات از نظر زبانشناسي از هزاره چهارم، و از نظر باستان‌شناسي تا هزاره‌هاي نهم ق‌م پيگيري مي‌شود.

*در كتاب مطرح كرده‌ايد كه آريايي‌ها از اروپاي كنوني به ايران نيامده‌اند. آيا اين قوم از محل ديگري به ايران مهاجرت كرده‌اند يا خاستگاه آنها از ابتدا در ايران بوده است؟

در اين مورد بايد شواهد مختلفي بررسي شود. چون يك شاهد علمي مثل زبانشناسي يا باستان‌شناسي به تنهايي پاسخگو نيست. در اين كتاب از روش خاصي براي انباشت شواهد بهره گرفته شده و از بخش‌هاي مختلف دانش به ويژه دانش ديرينه‌شناسي از جمله دانش هواشناسي، كان‌شناسي، اسطوره‌شناسي و البته زبانشناسي و متن‌شناسي استفاده شده است. مجموع اين شواهد يك ايده و فكر را القا مي‌كند كه به هر حال اين اقوام در پايان دوره يخبندان كه حدود 10هزار سال قبل از ميلاد بوده، در ايران مي‌زيسته‌اند. با توجه به اينكه هر چه به گذشته برگرديم هوا سردتر بوده بنابراين، اين خاستگاه مي‌بايستي در جنوب ايران بوده باشد كه هوا گرم‌تر بوده است و به تدريج با گرم‌تر شدن هوا اين مردم به سوی شمال مهاجرت کرده و به مركز فلات ايران رسيده‌اند و سپس به علت گرماي بسيار زياد در میانه هزاره پنجم ق‌م به مناطق شمالي تا شمال اروپا مهاجرت كردهاند. شواهد علمی و تاریخی بسياري وجود دارد كه اين اندیشه درست است. چرا كه با تعقيب شواهد زبانشناسي و اسطوره‌شناسي مشخص مي‌شود كه كهن‌ترين ريشه‌هاي زبان آريايي كه هنوز در زبان‌هاي ايراني موجودند، در زبان‌هاي شمال اروپا يافت مي‌شوند. اسطوره‌هاي ايراني كه شباهت بسياري با اسطوره‌هاي هندي دارند، در بخش‌هاي آغازين بسيار نزديك به اسطوره‌هاي اروپا هستند. از سویی نمامی اقوامی که به صورت پراکنده در جاهای دیگر حضور داشته‌اند تنها در ایران متمرکز بوده‌اند. به اين ترتيب منابع کهن تأييد مي‌كنند كه براي مردم آريايي خاستگاهي جز فلان ايران نمي‌توان متصور شد ولي در آغاز تمدن پراكندگي آريايیان به سمت شرق و غرب آغاز مي‌شود. در فاصله كوتاهي اين اقوام تا فلسطين، سوريه و بين‌النهرين پيش مي‌روند. از طرف شرق هم تا فلات پامير و حتي تا نزديكي سرزمین كره پيش مي‌روند. در دوران بعد در راستای غرب به شمال اروپا تا مرز فنلاند و از سوی دیگر تا شمال آفريقا پيش مي‌روند. اين شواهد از طريق زبانشناسي و «وامواژه‌هايي» كه از زبان آريايي در اين زبان‌ها باقي مانده قابل پیگیری است كه در كتاب مفصلاً در اين‌باره صحبت شده است.

*دوره‌هاي اول و دوم گسترش آريايي‌ها چه‌قدر با هم فاصله دارند و اين پراكندگي در چه دوره تاريخي روی داده مي‌افتد؟

بزرگترين گسترش در ميانه هزاره پنجم ق‌م روی مي‌دهد اقوام آريايي همزمان به اروپا، فلسطين و سوريه مي‌روند و حتي آثار مهمی در تمدن مصر از خود باقي مي‌گذارند. در موج دوم كه اوايل هزاره دوم ق‌م بوده گروه تازه‌اي از شمال فلات ايران به يونان و بخشي به سمت شرق و به هندوستان مي‌روند.

*آيا در تحقيقات شما مشخص شده دلايل اين مهاجرت‌ها چه بوده؟ آيا دلايلي جغرافيايي چون گرم شدن هوا و يا مسایل مربوط به كشاورزي و دامپروري در اين جابه‌جايي موثر بوده است؟

خوشبختانه به لحاظ علمي آمار هواشناسي از پايان دوره يخبندان تا دوران تاریخی وجود دارد. با افزایش شدید دمای هوا مردم آریایی براي دستيابي به منابع آبي و جبران كمبود آن در مناطق زيست خود كوچ‌های بزرگی به سوی مناطق آب‌خيز و جاهايي كه رودهاي بزرگی داشتند مي‌کردند مانند مناطق اطراف دجله، فرات، نيل و سند. بنابراين با سنجش و انطباق شواهد هواشناسي و زبانشناسي و گزارش‌هاي تاريخي مشخصاً گرم شدن هوا و ميل به دستيابي به آب باعث مهاجرت‌هاي بزرگ شده است.

*پايه‌هاي پژوهش شما بسيار گسترده است. آيا از ابتدا قصد داشتيد چنين پژوهش گسترده‌اي انجام دهيد و از تمامي اين منابع استفاده كنيد؟ ديگر اينكه اثر شما چه تفاوتي با ديگر پژوهش‌هاي تاريخي دارد؟

برداشت‌هايي كه از يك بخش از دانش براي نوشتن تاريخ صورت مي‌گيرد معمولاً ناكام مي‌مانند. به همين علت بسياري از برداشت‌ها و دريافت‌هاي باستانشناسان كه تنها از يافته‌هاي باستانشناسي براي نگارش تاريخ استفاده مي‌كنند با آنچه كه زبانشناسان براي همين منظور انجام مي‌دهند، متفاوت است. به همين دليل در چند دهه اخیر بحث‌هاي طولاني و بیشتر بي‌نتیجه میان اين دو گروه انجام گرفته است. از آنجا كه اين روش اغلب ناكام بوده است من براي بازنويسي تاريخ كهن ايران از انباشت شواهد و تلفيق شاخه‌های گوناگون دانش، به ويژه دانش ديرينه‌شناسي، استفاده كرده‌ام. هواشناسي تاريخي يكي از آنهاست، از اين طريق مي‌توان توضيح داد چگونه در يك دوران تاريخي ناگهان به كوچ‌هاي بزرگ برمي‌خوریم اما اين كافي نيست. همراه با اين كوچ‌ها آثار زباني و وامواژهاي آريايي در زبان‌هاي ديگر فراوان مي‌شوند كه تأييدي بر برداشت یادشده است. در همان زمان آثار باستانشناسي اقوام ايراني هم در سرزمين‌هاي دور و نزديك يافت مي‌شود. حتي تصاويري كه اقوام آريايي را نشان مي‌دهند در كشورهاي ميزبان مانند مصر يا بين‌النهرين ديده مي‌شوند. مجموع اين پدیده‌ها تئوري آغازگاه این مهاجرت‌ها از ایران و نیز روابط فرهنگي و قومي میان آریاییان و اقوام بیگانه را تقویت مي‌كند. از اين‌روست كه بسياري از رويدادهايي كه در اسطوره‌هاي ايران وجود دارد در اسطوره‌هاي اقوام خويشاوند – آريايي‌هاي اروپايي – و اقوام غيرخويشاوند – مثل مصر – عيناً يافت مي‌شود.
*آيا تطبيق اين شواهد در اكثر موارد موجب تاييد تئوری شما بوده يا در مواردي فرضيه شما نقض ‌شده است؟

در اين پژوهش به دنبال توافق‌ها بودم. اسطوره‌هايي مثلاً در سومر هست كه هيچ ارتباطي با ايران ندارند. اما در ميان همان اسطوره‌هاي سومري كه شامل زندگي، جنگ‌ها و افسانه خدايان و روابط آنان با انسان‌هاست بسياري نشانه‌ها هم از نظر زبانشناسي و هم از نظر نام خدايان و ويژگي‌هاي آنان با خدايان پيش از زرتشت و يكتاپرستي در ايران كاملاً يكسان هستند كه آشكار مي‌كند ارتباط فرهنگي کهن میان ايرانيان و اقوام بين‌النهرين و حتي مصر وجود داشته است. اگر اين شواهد در مورد يك خدا بود مي‌توانستيم آن را اتفاقي بدانيم اما با انباشت آنها چنين نتيجه‌گيري ممكن نيست.
*پيش از قوم آريايي هم اقوامي در ايران بوده‌اند و آيا اين موضوع را در تقابل با قوم آريايي بررسي كرده‌ايد؟

بله در واقع نتايج پژوهش من ثابت مي‌كند اگر پيش از كوچ آريايي‌ها به فلات ايران ساكناني در اینجا وجود داشتند كه به زبان غيرآريايي صحبت مي‌كردند، بايد نشانه‌هايي از آنها در فرهنگ كوچندگان آريايي باقي مي‌ماند. بايستي تعدادي وامواژهاي غيرآريايي و بومي ايراني در زبان‌هاي كهن ايراني مثل زبان اوستايي يا زبان پارسي‌باستان مي‌داشتيم. كوچندگان آريايي به يونان حدود 40 درصد واژه‌هاي غيرآريايي را به زبان خود وارد كردند، 25درصد واژه‌هايي كه در زبان سانسكريت وجود دارد غيرآريايي است اما در اوستايي كهن و فارسي باستان چنين پدیده‌اي وجود ندارد و اين بهترين نشانه براي آن است كه در فلات ايران بومي غيرآريايي ساكن نبوده است. بخش خوزستان كه جزء فلات ايران نيست و در دشت قرار دارد در دوران تاريخي و اواخر هزاره چهارم ق‌م زيستگاه ايلاميان مي‌شود، كه زبان آنها آريايي نيست. در زبان ايلامي هم واژگان فراواني از زبان آريايي وجود دارد كه از همجواري اين دو قوم پديد آمده است.

*پس زيستگاه قوم آريايي پيش از آنكه به ايران بيايند، كجا بوده است؟

ابتدا لازم است فكر كنيم آيا آريايي‌ها حتماً بايد از جاي ديگري به ايران آمده باشند؟ چنين لزومي وجود ندارد. آنچه مسلم است در پايان عصر يخبندان هوا در فلات ايران بسيار سردتر از امروز بود و فلات ايران جاي مناسبي براي زندگي انبوه آريايي‌ها نبود. اما در جنوب ايران يا كف خليج فارس كه در آن زمان خشك بود رودي از پيوستن دجله، فرات و كارون مي‌گذشت كه در تنگه هرمز به درياي عمان مي‌ريخت و آثار اين رود بزرگ در كف خليج‌فارس مشهود است. با توجه به آنكه شمال آن منطقه سرد و جنوب آن يعني صحراي عربستان گرم بود، اين منطقه براي سكونت اقوام آريايي بسيار مناسب بود و در اسطوره‌هاي ايراني، اروپايي و حتي تورات از اين خاستگاه و رود بزرگ نشانه‌هايي هست. پس از آنكه هوا گرم مي‌شود آب درياي آزاد بالا مي‌آيد و خليج‌فارس در طول چندهزار سال پر از آب مي‌شود و قومي كه در كف خليج‌فارس مي‌زيستند به سمت شمال و غرب، به ميانرودان و فلسطين و سوريه و بخشي به داخل فلات ايران مي‌روند و در اطراف دو درياچه بزرگ كه اكنون تبديل به كوير شده‌اند شهرهاي اوليه را بنا مي‌كنند. اين درياها در اثر جاري شدن آب‌هاي فراوان از ذوب شدن يخ به داخل فلات ايران سرازير مي‌شوند و 2 درياچه بزرگ در داخل ايران تشكيل مي‌شود كه اكنون به صورت كوير درآمده‌اند. شهرهاي بزرگ قديم ايران مثل تپه‌سيلك، شهر سوخته در سيستان، تپه يحيي، شهداد و تپه‌حصار دور اين درياي بزرگ قرار داشتند. در آن زمان اين مناطق پر آب و جنگل بوده و نقشه اين درياچه‌ها در كتاب عرضه مي‌شود.

*آيا به جز نشانه‌هاي زبانشناسي و اسطوره‌شناسي در منطقه خليج‌فارس شيء يا ساخته دست بشري كشف شده كه نشانگر سكونت انسان باشد؟

متأسفانه هنوز در كف خليج‌فارس كاوش‌هاي باستانشناسي صورت نگرفته است. ولي تا اين حد مي‌دانيم كه دره بزرگي كه از پيوستن دجله، فرات و كارون به وجود آمده بود در خليج‌ فارس موجود است و نشانه جاري بودن چنين رود عظيمي است كه از تنگه هرمز به درياي عمان مي‌ريخته است.

*حال به بخشي بپردازيم كه آريايي‌ها در فلات ايران ساكن شده‌اند و روابط فرهنگي با همسايگان خود برقرار مي‌كنند. چه رابطه‌اي بين آريايي‌هاي كهن و همجوارانشان وجود داشت؟

بيشترين روابطي كه در اين كتاب بررسي شده مربوط به روابط بوميان ايران با سرزمين‌هاي غربي يعني ميانرودان، سوريه، فلسطين و مصر است. تماس با سرزمين‌هاي شرقي مثل چين و كره در اين كتاب به علت در دسترس نبودن منابع لازم خيلي كم بررسي شده است. شايد هم ارتباط به اندازه تماس با غرب نبوده است. در جوار ايران در سمت غرب كشوري به نام سومر وجود داشت. سومريان از خاستگاه نامعلومي به آنجا مهاجرت كرده بودند و با آريايي‌هايي كه از قبل در ميانرودان ساكن بودند تقابل پيدا مي‌كنند. اين ادعا از اين راه اثبات مي‌شود كه تمام نام‌هاي جغرافيايي كه در متن‌هاي كهن سومر ثبت شده ريشه غيرسومري و طبق بررسي من داراي ريشه آريايي هستند. مثل رود دجله، فرات، شهر «آريه» و غيره. به جز آن واژه‌هاي نهادهاي طبيعي كه در زبان سومري وارد شده مثل آب، دريا، گاو، مزرعه، كوه و غيره ريشه آريايي دارند و حتي نام بيشتر خدايان سومري هم‌ريشه غيرسومري دارند كه اين استدلال مورد قبول زبانشناسان است. در ادامه درمي‌يابيم همين روابط كه در ابتدا بيشتر تجاري بوده و بعد تبديل به جنگ يا كوچ يا ارتباط فرهنگي شده حتي در زبان مصري هم وجود دارد. وامواژه‌هايي هم از زبان آريايي به زبان سومري، زبان اكدي و زبان مصري رفته. نام فرآورده‌هاي ايراني مثل مس، قلع، برنز، آهن، طلا، اسب و ارابه از زبان آريايي به زبان‌هاي بيگانه راه يافته است. نام خداياني مانند آشور، «اي‌ننه»، «ايشتر»، «ايرته»، «مه»، «سلم»، «ناهيتي»، يهوه و آمون از ريشه آريايي به زبان‌هاي سومري، اكدي و مصري رفته است.
* اين ريشه‌ها پيش از آنكه خطي وجود داشته باشند چگونه در زبان آريايي شناسايي شده‌اند؟

از آغاز اختراع خط كه اواخر هزاره چهارم ق.م است، متن‌هاي درباري و يا در مدارس و معابد وجود دارد كه در آنها به نام‌‌هاي جغرافيايي سومر اشاره مي‌شود، نام دجله، فرات و بعضي‌ شهرها در آنها آمده است. از همين متن‌ها مشخص مي‌شود كه آنها با اقوام غيرسومري و با سرزمين‌هاي شرقي برخوردهاي نظامي، بازرگاني و حتي جنگ‌هاي بزرگ داشته‌اند. در اين متون نام اقوام و پادشاهاني از اقوام بيگانه ذكر شده كه همه ريشه آريايي دارند. انبوهي از شواهد آريايي در كهن‌ترين متون سومري وجود دارد. در متون سومري به دجله، «ديگنه» گفته مي‌شد كه همان «دجله» عربي يا «تيگره» فارسي باستان است كه در زبان هخامنشي ثبت شده و ريشه آن «تيگر» به معني تند است كه در زبان يوناني هم «تيگريس» همان دجله است. زبانشناسان واژه «ديگنه» را به هيچ‌وجه سومري نمي‌دانند، پس در نظر سومرشناسان اين رود تاكنون بدون ريشه مشخص بوده است اما در زبان آريايي معني دارد. «تيگره» در زبان آريايي به معني تند است. واژه‌هاي تيغ و تيز هم از همين ريشه‌اند. در زبان انگليسي هم «TIGER» به معني حيوان تندپا يا ببر از همين ريشه است. بنابراين براي اينگونه تعبيرها در زبان‌هاي آريايي و زبان‌هاي خويشاوندي آن معني و ريشه داريم، در حالي‌كه در زبان سومري ريشه و معني براي آن وجود ندارد. خداي آشور در زبان آشوري معني ندارد، اما در زبان آريايي«اسوره» به معني «سرور» است كه «اهوره» يا اهورا‌مزدا هم از آن برخاسته است. «ايشتر» - خداي عشق- در زبان اكدي ريشه ندارد ولي از «استر» به معنی ستاره برخاسته و در واقع سياره ناهيد است. مه يا خداي ماه در زبان سومري ريشه ندارد اما در زبان ايراني ايزد ماه بود است. «ناهيتي» در زبان ايلامي ريشه‌اي ندارد اما در زبان آريايي ناهيد و آناهيتا وجود دارد. از كنار هم گذاشتن اين اطلاعات متوجه مي‌شويم كه اين نام‌ها در زبان ‌هاي بومي ريشه ندارد، اما در زبان آريايي ريشه گسترده براي آنها وجود دارد، كه حتي به زبان‌هاي اروپايي و لاتين هم رسوخ كرده است.

* به اسامي خدايان اشاره كرديد. آيا آريايي‌ها پيش از زرتشت به لحاظ مذهبي قوم چند خدايي بوده‌اند؟

آريايي‌ها ايزدان گوناگون با نقش‌هاي مختلف داشتند. گروهي از خدايان به نام اهوره يا اسوره به معني سرور بودند. «ايندره» خداي جنگ بود. اما برخلاف ساير تمدن‌ها كه خدايان را بر اساس بت‌سازي و بت‌پرستي ستايش مي‌كردند در فرهنگ آريايي چنين رسمي وجود نداشت. در آثار كشف شده در ايران به هيچ‌وجه بتكده يا بتخانه پيدا نشده است. خدايان در ايران از آغاز غيرقابل رويت و دستيابي بودند و بعدها در اثر تحولي كه زرتشت به وجود آورد تمام خدايان از بين رفتند و فقط اهوره‌مزدا به‌عنوان يكتا خداي جهان باقي ماند كه آغاز يكتاپرستي در تمدن جهان بود.

* معمولاً در تمدن‌ها يا خدايان بيشتري وجود داشته يا پادشاهان نقش پررنگ‌تري پيدا مي‌كردند. آريايي‌ها از نظر حكومتي چه وضعيتي داشتند؟

با توجه به اينكه در متون غيرايراني مثل سومري، اكدي و مصري به پادشاهان اين سرزمين‌ها اشاره مي‌شود نشان مي‌دهد كه اين سرزمين‌ها مستقل بوده‌اند و حكومت مركزي در فلات ايران وجود نداشته است. در شرق ايران كشور به نام «پر‌شي» بوده است كه پارس‌ها از آن برخاستند. در غرب ايران كشوري به نام «مده» بوده كه همان مادها هستند و در هزاره سوم ق.م و مستقل بوده‌اند. كشورهاي ديگري مانند «توكريش»، «امرد» و غيره در جاهاي ديگر بودند و حكومت مركزي وجود نداشت. اما ظاهراً در جنگ‌ها متحد مي‌شدند. در متون سومري و اكد آمده كه بعضي اقوام آريايي متحداً با هم حمله مي‌كنند. در يكي از جنگ‌ها 17 قوم ايراني به دولت «اكد» در دوران «نرامسين» پادشاه اكد حمله مي‌كنند. در تاخت و تازهاي اقوام آريايي به مصر چند قوم در كنار هم ظاهر مي‌شوند و شايد بعدها در شاهنشاهي هخامنشي براي اولين بار اين اتفاق افتاده كه حكومت متحد مركزي شكل گرفته است.

يعني با وجود حكومت‌هاي مستقل اين اقوام در زمان تهديد قوم آريايي اتحاد نظامي تشكيل مي‌داده‌اند؟

همين‌طور است. به هر حال همزباني در ميان اقوام اتحاد به وجود مي‌آورد و در مرزها به اتحاد قومي آريايي‌ها برخورد مي‌كنيم. اما در زماني كه آريايي‌هايي در بخش غربي در فلسطين حضور داشتند و به مصر حمله مي‌كردند بعضي اقوام آريايي از داخل فلات ايران به آنها كمك مي‌كردند.

* شما نشانه‌هاي قوم و تاريخ آريايي را در زبان‌ها و تمدن‌هاي ديگر مورد بررسي قرار داده‌ايد. آيا متن يا زبان شناخته شده مكتوبي از آن دوره در دست هست؟

كهن‌ترين نشانه‌اي كه از زبان آريايي در ايران وجود دارد زبان اوستايي است. كه قدمت آن تا اوايل هزاره دوم ق.م مي‌رسد. ولي نگارش نمونه امروز آن حتي به دوران بعد از اسلام مي‌رسد. گويش اين زبان آن را به هزاره دوم ق.م يا پيش از آن مربوط مي‌كند. بر اساس اين شواهد زبانشناختي به تنهايي نمي‌توان به تاريخ ايران پي‌ برد. بلكه يافتن بازتاب تمدن ايراني در متون غيرايراني مورد توجه من بوده است. به اين علت كه در فرهنگ ميانرودان و مصر بسياري رويدادهاي تاريخي و غيرتاريخي در آن زمان ثبت مي‌شد. اين سنت در ايران وجود نداشت. در آنجا همه برخوردها با اقوام غيربومي، دادوستدها حتي خريد و فروش گوسفند، جنگ‌ها، مهاجرت‌ها و برخوردها را ثبت مي‌كردند. به اين لحاظ فرهنگ مصر، سومر و اكد بسيار غني است. من براي بازيافت ردپاي آريايي‌ها در اين منطقه بيشتر به اين متون مراجعه كردم كه حدود 14 هزار متن خاور نزديك براي اين منظور مورد استفاده قرار گرفته است.

* آيا از برخورد فرهنگ‌هاي ايراني و غيرايراني آن دوران نشانه‌اي در فرهنگ‌هاي امروزي باقي‌ مانده است؟

بله. در زبان كشورهاي خاور نزديك مثل مصر، سوريه و فلسطين و بين‌النهرين نام و واژه‌ها يا نام‌هاي جغرافيايي آريايي وجود داشت. با ظهور اسلام و گسترش زبان عربي بسياري از اين كشورها زبان خود را به كل از دست دادند و زبان عربي را پذيرفتند. اما در همين زبان عربي امروز هم هنوز بازتاب فرهنگ قديم وجود دارد. مانند نام فلسطين كه در متون مصري قديم«پرست» و بعد «فلست» آمده كه به فلسطين تبديل شده است. پرست از پارس مي‌آيد، اقوام پارس، بومي فلسطين بودند كه به نام پارس در متون مصري نقش بسته و تغيير شكل يافته است. سوريه هم به همين ترتيب، مصر هم يك واژه كاملاً غيرعربي است و مصري‌هاي قديم به كشور خود «كيمت» مي‌گفتند اما ايراني‌ها به مصر، «موذ‌رايه» مي‌گفتند كه به «ميصرايه» و «ميصر» و مصر تبديل شده است

* در واژه‌هاي كوه‌ها و رودهاي اروپايي هم‌چنين ريشه‌يابي را انجام داده‌ايد؟

بله. اقوام آريايي با رفتن به اروپا نام‌‌هاي خود را هم به آنجاها برده‌اند. قومي به نام «دانو» كه ايراني‌الاصل بوده‌‌اند كه در متون هندي، اوستا و اساطير يوناني و مدارك‌ مصري هم نام آنها ثبت شده، از شرق ايران به اطراف درياي سياه مهاجرت مي‌كنند و رودهاي آنجا را مثل«دن»، دانوب و «دنيستر» به نام خود مي‌نامند.
هنوز هم نام اقوام ايراني بر بسياري رودها و حتي شهرهاي اروپايي پابرجا و باقي است.

* كدام اقوام كهن ايراني در كتاب شما مورد بررسي و شناسايي قرار گرفته‌اند؟

تمام اقوامي كه در ايران مي‌زيستند نام ايراني داشتند و در متون غيرايراني مثل ميانرودان و مصري به آنها اشاره شده ولي بازتاب آنها در متون ايراني اوستا و متون هندي مثل ريگ ودا هم ديده مي‌شود. در اينجا به اقوام بسياري برخورد مي‌كنيم كه به تعدادي از آنها اشاره مي‌كنم. قومي به نام «ارتي» بوده كه در حوالي كرمان امروزي مي‌زيستند. قوم «كاشي» كه در سراسر فلات ايران پراكنده شده بودند و حتي تا قفقاز و ميانرودان پيش‌رفته بودند. قومي به نام پارس يا فارس در شرق ايران در كشوري به نام «پر‌شي» كه همان پارس است مي‌زيستند و بعدها به سمت پارس يا فارس امروزي مي‌آيند. قومي به نام ماد در غرب ايران در حوالي زاگرس مي‌زيستند كه از هزاره سوم ق م قابل تعقيب هستند. قوم‌هايي به نام «تپور»، «هخا» كه نياكان هخامنشيان از ميان آنها برخاستند، «سكاها» كه از هزاره دوم قابل تعقيب و در تاریخ مستند هستند، «دانو» كه در مدارك مصري هم ثبت شده‌اند در فلسطين و يونان هم بودند و در كناره درياي سياه نام‌هاي خود را روي رودها نهادند. همچنين قوم «كوچي» و «ارمني» كه ارمنيان امروز هستند كه از هزاره سوم ق م در منطقه ارمنستان امروز ساكن بودند.

* به چه دليل اين اقوام كه همه از نژاد آريايي بوده‌اند در محل‌‌هاي متفاوتي درون فلات ايران پراكنده شده بودند؟ آيا فقط مسائل جغرافيايي مطرح بوده يا عوامل ديگري مانند مذهب هم در آن دخيل بوده است؟

اجازه دهيد كه به جاي نژاد، فرهنگ يا تمدن آريايي به كار ببريم. اما مثل هر جاي ديگري اقوام براساس خويشاوندي‌هاي قومي، خويشاوندي‌هاي جهان‌بيني و يا خويشاوندي‌هاي خانوادگي تشكيل مي‌شود كه البته تعدادي از آنها از بين رفته‌‌اند و آنهايي كه نام بردم كه البته تعدادي از اقوام ايراني هستند در متون غيرايراني ثبت شده‌اند و تمدن و تشكل بزرگتري داشتند. حتي سپاه داشتند. به‌عنوان مثال وقتي قوم كاشي در تپه سيلك كاشان مستقر مي‌شوند- كه نام كاشان هم از آنها گرفته شده- اين قوم در جاهاي مختلفي ساكن بوده‌اند و از خود آثار به جاي گذاشته‌اند. نام‌هاي شهرهايي مانند كاشمر، كاشغر، كشمير، كاشان، قزوين و قفقاز برگرفته از نام قوم كاشي است. همين قوم در ميانرودان در اوايل هزاره دوم ظاهر مي‌شوند و از قرن 17 ق‌م به مدت 500 سال در بابل حكومت مي‌كند بعد در فلسطين ظاهر مي‌شوند و پيش از آن در مصر ظاهر شده‌اند.

اين قوم‌ها كه با نام‌‌هاي مختلف در جاهاي مختلف جهان آن زمان ظاهر شدند دو وجه مشترك اصلي داشتند؛ يكي اينكه داراي زبان‌ها و نام‌‌هاي آريايي بودند و ديگر اينكه آرايش و لباس همسان داشتند. همه موهاي بلند تا شانه، پيشاني‌بند، ريش بلند و نوك تيز و عبايي كه معمولاً بلند بوده است. اين لباس كه شناسنامه قومي آريايي‌هاي ايران بوده تا جايي كه قابل پیگیری است يكسان بوده‌ است. در اين كتاب 360 تصوير از اين اقوام در كشورهاي مختلف دنيا به ويژه كشورهايي مثل مصر، ميانرودان و حتي در ايران نقش بسته‌ كه همبستگي قومي آنها به اين ترتيب دنبال مي‌شود.

* اشاره كرديد كه درست نيست واژه نژاد را در اين مورد به كار برد اما در تصاوير كتاب شكل جمجمه اقوام آريايي را با مصري مقايسه كرده‌ايد. پس بايد از نظر نژادي هم تفاوتي داشته باشند؟

اگر خيلي به عقب برگرديم مسلماً تطابقي بين نژاد و فرهنگ آريايي پيدا مي‌كنيم، اما به مرور، اقوام و نژادهاي ديگري هم جذب اين فرهنگ شده‌اند. امروزه كسي كه زبان و جهان‌بيني آريايي داشته باشد را آريايي مي‌شناسيم، حتي اگر سياه پوست باشد. براي مثال در آمريكا و اروپا افراد زيادي زرد پوست يا سياه‌پوست هستند كه به زبان انگليسي يا فرانسه صحبت مي‌كنند. پس فرهنگ هند و اروپايي دارند ولي نژادشان آن نيست. در دوران قديم اين مورد كمتر پيش مي‌آمد. معمولاً اقوام و نژادها قابل‌انطباق و قابل ‌پيگيري از نظر ساخت جمجمه و ساختار صورت و اندام بوده‌اند. پس امروزه به جاي نژاد آريايي، فرهنگ يا تمدن آريايي به كار مي‌بريم.

* دامنه گسترش قوم آريايي در طول تاريخ چگونه بوده است و پراكندگي آنها در چه دوران‌ها و زمان‌هايي اتفاق افتاده و دلايل آن چه بود است؟

پيگيري دامنه گسترش اقوام آريايي از دو راه قابل بررسي است. يكي از راه زبانشناسي و آثاري كه در زبان‌هاي بيگانه گذاشته‌ا‌ند و ديگري از راه پيگيري متون و گزارش‌هايي كه در آنها سخن از اقوام آريايي به ميان آمده است. از نظر زبانشناسي، زبان آريايي از شرق تا زبان كره‌اي تاثير گذاشته و حدود 200 واژه آريايي در زبان كره‌اي وجود دارد. جالب است بدانيد كه نژاد كره‌اي كاملاً با نژاد چيني و ژاپني متفاوت است. در كره‌‌اي‌ها افراد قد بلند و حتي چشم آبي ديده مي‌شود كه در چين و ژاپن چنين مواردي وجود ندارد. از اين نكات ثابت مي‌شود كه اقوام آريايي تا آنجا جلو رفته بودند و روي فرهنگ كره تاثير گذاشتند. در غرب در شمال اروپا و در منطقه فنلاند و مجارستان كه زبان غيرهند و اروپايي دارد، تعداد زيادي واژه ايراني كهن وجود دارد. همچنين در زبان مصري و «نوبي» كه مربوط به جنوب مصر است و سودان امروز است، نشانه‌هايي از زبان آريايي يافت مي‌شود. كه مربوط به هزاره چهارم و پنجم قبل از ميلاد است. پس حداقل در هزاره پنجم نمي‌توان از خاستگاه آريايي‌ها سخن گفت. چون خيلي پراكنده بودند، اما هر چه به دوران‌هاي كهن‌تر بازگرديم اين دامنه محدودتر مي‌شود و در پايان دوران يخبندان يعني هزاره دهم و يازدهم قبل از ميلاد اين اقوام فقط در ايران متمركز بوده‌اند. يكي از دلايلي كه مي‌توان به‌عنوان دليل اصلي براي تمركز اقوام آريايي در خاستگاه اصلي يعني ايران آورد اين است كه اين اقوام مانند امردها، پارس‌ها، مادها، كاشي‌ها، دانوها و غيره در جهان باستان پراكنده بوده‌اند و تنها جايي كه متمركز بوده‌اند فلات ايران بوده است. از اين نشانه مي‌توان ثابت كرد كه مركز اين حركت‌ها، اين فلات بوده است.

* بر اساس نشانه‌ها و مداركي كه پژوهش شما بر آن استوار است اقتصاد قوم آريايي چگونه بوده است؟

مسلماً آريايي‌ها با اين پراكندگي زياد از يك نوع اقتصاد بهره نمي‌بردند. همه گونه شیوه کار و زندگی آن زمان شامل اقتصاد شهرنشيني، فلزكاري و سفالگري، ساخت ارابه، پرورش اسب و همچنين كشاورزي، صادرات و بازرگاني در آن رواج داشت. يكي از مهم‌ترين توليدات ايراني‌ها مس به صورت شمش بوده كه به ويژه در «اريسمان» اخيراً كشف شده است و به صورت شمش به جاهاي دوردست برده مي‌شد. خوشبختانه آثار نگارگري از اين موضوع در دست هست كه اقوام آريايي در حال بردن شمش مس براي فراعنه مصر نمايش داده شده‌اند. غير از مس به‌عنوان اقلام صادراتي فلزات و آلياژها مانند قلع، برنز و آهن بوده كه از طريق زبانشناسي ثابت مي‌شود ريشه نام آريايي اين فلزات به زبان‌هاي ديگر راه يافته است. همچنين از ديگر اقلام صادرات مي‌توان به ارابه، اسب، سنگ‌هاي قيمتي، لاجورد، عقيق، فلزات گرانبها مثل طلا و نقره و نيز گياهان دارويي، عطر و گياهان خوشبو اشاره كرد.

* مردم آريايي از نظر علم و دانش مثلاً در نجوم و پزشكي يا حتي علوم قديم چه پيشرفت‌‌هايي و چه توانايي‌هايي داشتند؟

در متون كهن غيرايراني به صادرات گياهان دارويي اشاره شده كه نشان مي‌دهند فرهنگ دارويي و پزشكي در ايران وجود داشته، ولي از علوم ديگر مثل نجوم اطلاعاتي مستقیمی در دست نيست و چيز زيادي نمي‌‌دانيم. اما در اوستا و آثار ديگر زرتشتي به اطلاعات نجومي بسيار دقيق برخورد مي‌كنيم كه نشانگر فرهنگ و تمدن نجومي بسيار قوي است. در متن‌های کهن ایرانی به موضوعات ستارگان و مسائل پيچيده نجومي مثل رقص محور زمين كه هر 25600 سال يك‌بار صورت مي‌گيرد اشاره شده است. در اين مورد اطلاعات ديگري هم هست كه به صورت گذرا در كتاب به آن اشاره شده ولي تمركز بر آن خارج از مسير كتاب من بوده است. در كتاب آمده كه چگونه فرهنگ ايراني پيش از هخامنشي بر فرهنگ يونان تاثير گذاشته و چگونه بخش مهمي از اندیشه فلسفه در زمان هخامنشي از ايران به يونان راه يافته، چگونه ايده دموكراسي ابتدا در ايران نقش بسته و پس از 60 سال به يونان رفته است. اين موارد بسيار شایان توجهاند و نشان مي‌دهند بسياري از پديده‌هايي كه در دنيا به نام يوناني معروف شده‌اند، خاستگاه ايراني داشته‌اند.

* درباره مدرك شكل‌گيري ايده دموكراسي در ايران باستان توضيح بيشتري بدهيد.

در بخش آخر كتاب آمده است هنگامي كه كمبوجيه در سفر جنگي خود به مصر كشته مي‌شود يا خودكشي مي‌كند، در ايران جلسه‌اي از والاتباران ايراني با حضور داريوش بزرگ تشكيل مي‌شود و در اين جلسه شيوه حكومتي و چگونگي شكل دادن به آينده حكومت ايران بررسي مي‌شود. يكي از ايده‌ها رواج تفكر مردمسالاري بود در برابر خودكامگي كمبوجيه، كه پس از كوروش كه مردمي فكر مي‌كرد و بنيانگذار اين شيوه بود حكومت مي‌كرد. البته داريوش مخالفت مي‌كند و خودكامگي شاهنشاهي را بر پا مي‌كند. اين ايده مردمسالاري كه هرودوت هم به آن اشاره مي‌كند60 سال پيش از برقراري اولين دموكراسي در يونان بوده است . در همان زمان يونان آريستو‌كراسي- به معني اداره مملكت توسط اشراف‌زادگان بدون انتخاب شدن - مرسوم بوده است. اين ايده كه به آراي مردم مراجعه شود از ايران برخاسته و پس از آنكه هخامنشيان تا يونان مي‌روند ايده‌هاي زرتشت و ايده‌ مردمسالاري به يونان راه پيدا مي‌كند كه مفصل در كتاب شرح داده شده است.

* در تاريخ مدون اقوام مختلف چگونه از قوم آريايي ياد شده است؟
تاريخ مدوني كه اكنون در دسترس هست مربوط به دوراني است كه يوناني‌ها شروع به تاريخ نگاري كردند، مثل هرودوت. ولي در متون غيرخويشاوند مثل مصري و سومري هم از همان آغاز اختراع خط به اقوام ايراني اشاره مي‌شود.

* آيا خاطره‌اي هم از خاستگاه كهن آريايي‌ها درفرهنگ‌ها و ملت‌هاي ديگر باقي مانده است؟

اين مسئله‌ جالبي است. تاريخ كهن پیش از اختراع خط معمولاً در اسطوره‌ها باقي مي‌ماند و آنها را انتقال مي‌داد. خوشبختانه از اين خاستگاه كهن كه ايران بوده در اسطوره‌هاي اروپاي شمالي، يونان و تورات و اوستا مشتركاً به جايي اشاره مي‌شود كه از پيوستن سه رود، رود بزرگ به وجود مي‌آيد و جنوب اين رود هوا بسيار گرم و در شمال آن هوا بسيار سرد بوده است و‌ همان‌طور كه گفتم كف خليج‌فارس بوده است. جنوب آن يعني صحراي عربستان گرم و شمال آن فلات مرتفع ايران سرد بوده و مشخصاً در اوستا به نام «داییتيا» خوانده مي‌شود كه بعداً این نام به شمال يا «آمو‌دريا» منتقل مي‌شود كه همان جيحون در آسياي ميانه است. به سخن دیگر نام اين رود بعداً با جابجایی اقوام تغيير مكان مي‌دهند.

* آيا در دوران آريايي‌ها اقوام غيرآريايي هم در ايران زندگي مي‌كردند؟

همان‌طور كه گفتم تنها قومي كه زبان آريايي نداشت ايلامي‌ها در منطقه خوزستان بودند. كه نام شهرهاي آنها هم آريايي بوده و پيش از مهاجرت ايلاميان به خوزستان آنجا هم آريايي‌نشين بود ولي بعد‌ها بسياري وامواژه آريايي به زبان ايلامي راه يافت و اين واژه‌ها در كتاب بررسي مي‌شوند.

*تصور من بر اين است كه نكته‌اي كه براي خوانندگان كتاب شما بسيار جالب خواهد بود. منابع و روش‌هاي پژوهشي شماست و اينكه در محافل علمي چه برخوردي با آن شد. كتاب شما ابتدا به زبان آلماني منتشر شد و خواننده فارسي‌زبان ترجمه آن را خواهد خواند. كدام جرقه ذهني 15 سال پيش شما را به فكر تاليف اين كتاب انداخت؟

سئوال بسيار خوبي است. در سرزمين‌هاي كهن ديگر مثل مصر، اكد و غيره مورخين امروز تاريخ‌هاي سنتي اين كشورها را بررسي كرده و شناسانه تاريخي برای آنها ساخته‌اند. مثلاً گيل گمش كه يكي از پيكر‌‌هاي اسطوره‌اي سومر است در 50 يا 60 سال پيش فقط يك اسطوره بود ولي اكنون هسته تاريخي پیدا کرده است. اين كار درباره تاریخ سنتی ايران صورت نگرفته است. در ايران دو نوع تاريخ داريم؛ تاريخ سنتي كه در تاريخ طبري، تاريخ حمزه اصفهاني، تاريخ يعقوبي، مجمع التواریخ و شاهنامه و غيره منعكس شده، و ديگري در تاريخ مدون كه در مدارس تدريس مي‌شود. بين اين دو تاريخ چندان تشابهي وجود ندارد. از پيشداديان و كيانيان نامي در تاريخ مدون نيست و از كوروش و داريوش و غيره در تاريخ سنتي نامي نيامده است. اين تناقص بايستي بررسي علمی مي‌شد. آيا در ايران پيش از هخامنشي تاريخي بوده كه در تاريخ سنتي، منعكس شده است؟ آيا مي‌توان نماد‌هاي پيشدادي يا شاهان كياني را تعقيب كرد و در سرزمين‌هاي ديگر آثاري از آنها يافت؟ اين كار فقط با ارجاع به متون غيرايراني ميسر بود. خوشبختانه هم در متون سومري و هم در متون اكدي و مصري تشابهات بسيار چشمگيري ميان تاريخ سنتي ايران و متون آنجا پيدا شد.

نه فقط نام‌هاي پادشاهان و دودمان آنها، بلكه برخي از رويداد‌هاي بسيار مهم از تاريخ سنتي ايران در متون غيرايراني آمده است. اين موضوع مرا تشويق كرد و به اين نتيجه رسيديم كه بخش بزرگي از تاريخ سنتي ايران يك هسته تاريخي دارد. اما بايد به روش علمي بررسي شود تا نام پادشاهان و اعمال آنها بر تاريخ منطبق شود. بخش مهمي از كتاب شاهان و رويداد‌هاي شبه تاريخي را در فرهنگ‌هاي غيرايراني دنبال كرده است.

*پژوهش شما چند سال طول كشيد تا آماده انتشار به زبان فارسي شود؟

14 سال است كه اين كار شروع شده و 4 تا 5 سال اول تنها صرف گردآوري منابع و خواندن و تعبير آنها بود. چرا كه بدون آنها نتيجه‌گيري ممكن نبود. با چاپ كتاب آلماني من مطمئن شدم كه با دسترسي به منابع دست‌اول و دست‌نخورده به ايده تازه‌اي دست يافتم. تعبير اطلاعات دست‌دوم آسيب‌پذير است چرا كه اگر منبع نقض شود تئوري بعدي هم نقض مي‌شود. اما ارجاع به متون دست‌اول كه از دوران قديم به جاي مانده‌اند، موجه است.

*پس هيچ متن و منبع و مرجعي در زبان فارسي جديد براي تحقيق شما وجود نداشته است و از چه متوني بيشتر استفاده مي‌كرديد؟

كاملاً درست است. از متون دست‌دوم امروزي نه در ايران و نه خارج از آن هيچ استفاده‌اي نشده.چرا كه اين ايده تازه است و مسلم است براي يك ايده تازه منابع جدیدی وجود ندارد. بسيار به اوستا و «ريگ‌وداي» هندي مراجعه كردم و در واقع متني از دنياي كهن نيست كه در اين كار مورد توجه قرار نگرفته باشد.

*پس منابع خود را بيشتر در كتابخانه‌ها و آرشيو‌هاي كشور‌هاي ديگر پيدا مي‌كرديد؟

تقريباً 95 درصد منابع از آرشيو‌ها و منابع خارجي استفاده شده كه بعضاً كتاب نيست و به صورت ميكرو‌فيلم بوده. در ايران هم كتابخانه‌هايي هست كه متون کهن را دارند ولي حدود 5 درصد منابع پژوهش در ايران بوده است. كه البته تهيه آن بسيار مشكل و هزينه‌بر بود. دستيار هم در اين مورد عملي نيست زيرا كار يكپارچه‌اي است و بايد ايده و ارتباطات آن در مغز يك نفر به وجود بيايد تا بتواند آن را روي كاغذ بياورد. اين كار بسيار گسترده است. تمام فرهنگ‌هاي قديم از هندوستان تا مصر مورد توجه قرار گرفته و ارتباطاتي كه به فرض يك قوم در مدارك هندي و همان قوم در مدارك ايران و مصر و يونان آمده بايد در مغز يك نفر نقش ببندد. اگر كسي روي هندوستان كار كند و ديگري روي مصر كار كند اين ارتباط به وجود نمي‌آيد.

*اشاره كرديد كه در پژوهش به انواع منابع زبانشناسي، هواشناسي و غيره پرداخته‌ايد، ايده‌ اين نوع پژوهش از كجا شكل گرفت؟

همان‌طور كه گفتم به نظر من فقط از طريق انباشت شواهد مي‌توان به نتيجه قطعي رسيد. اگر چند منبع مستقل از هم يك موضوع را بررسي و تاييد كند آن موضوع اثبات شده است. اگر تنها از يك راه اقدام كنيم به نتيجه قطعي نمي‌رسيم. اگر يك كوزه مشابه هم در ايران و هم در مصر كشف شود نمي‌توان نتيجه گرفت از كجا به كجا رفته، اما اگر كوزه در زبان مصري نام ايراني داشته باشد مي‌توان نتيجه گرفت كه از ايران به مصر رفته است. موضوعات ديگر هم به همين ترتيب هستند. فقط انباشت شواهد است كه به نتيجه قطعي منتهي مي‌شود. به همين دليل اين راه را انتخاب كردم. با اينكه بسيار مشكل بود،‌ مي‌بايست شاخه‌هاي بسياري از دانش ديرينه‌‌شناسي را بررسي مي‌كردم.

*با توجه به اينكه 5 سال از انتشار كتاب به زبان آلماني مي‌گذرد بازتاب آن در مجامع علمي و دانشگاهي جهان چگونه بوده است؟

در كنار اين كتاب كه به زبان آلماني در سال 1998 چاپ شد، چند مقاله ديگر هم از من در مجلات علمی كشور‌هاي مختلف چاپ شد كه در مجموع اين ايده را پشتيباني مي‌كرد. همان‌طور كه مي‌دانيد ايده‌هاي تازه با مقاومت سرسختانه دانش امروز مواجه مي‌شوند.


ولي با توجه به آنكه در اين كتاب به مدارك دست‌ اول استناد شده و هيچ سليقه‌اي در آن به كار نرفته، بسيار سريع در محافل معتبر دنيا تاييد شد. دانشگاه وين كه مركز بزرگ ايرانشناسي و زبانشناسي دارد و سپس هاروارد، هايدلبرگ، ايروان و چندين موسسه پژوهشي ديگر اين كتاب را كتباً از طريق نامه و یا مقاله در مجلات علمی تاييد كردند، كه بسيار دلگرم‌كننده بود. در كنار آن كنفرانس‌هاي متعددي برگزار شد و از من دعوت كردند كه اين ايده را مطرح كنم كه بحث‌هاي بسياري صورت گرفت و تا به حال هيچ مخالفت علمي از طرف هيچ سازمان يا شخصي با اين كتاب انجام نشده است. يا تاييد كامل شده و يا سكوت كه به معني آن است كه حرفي براي رد اين ايده نبوده است.

*در پژوهش‌هاي اخير كه توسط افراد ديگر صورت گرفته آيا به عنوان منبع به اين ايده اشاره شده است؟

پيش از كشف اريسمان كه كارگاه انبوه توليد مس در ايران بود من از طريق زبانشناسي اين موضوع را ثابت كردم كه مس خاور نزديك از ايران تامين شده، به اين دليل كه اين فلز با نام ايراني در زبان‌هاي ديگر وارد شده و بعد اريسمان كشف شد و همين ايده تاييد شد و گفته شد كه بايستي تاريخ جهان را از نو نوشت چرا كه اثبات شد خاستگاه مس ايران بوده است. همچنين در كتاب‌هاي ديگر اروپايي هم به پژوهش من اشاره شده حتي در دايره‌‌المعارف مصر كه در آلمان چاپ شد به اين كتاب اشاره شده است. در بعضي پژوهش‌هاي مصر و بين‌النهرين به عنوان يك مدرك معتبر اشاره شده و مي‌توان گفت اين كتاب در مدت‌كوتاهي جاي خود را در محافل علمي باز كرده است.

*به افتراق تاريخ سنتي و مدرن ايران اشاره كرديد كه به نوعي ذهن جامعه ايراني را به خود مشغول كرده است. به نظر شما اين پژوهش بايد چه مسيري را طي كند تا به كتاب‌هاي درسي راه پيدا كند و قرائت جديدي از تاريخ ايران به دست دهد؟

ايده‌هاي اين كتاب در ايران نیز مورد استناد قرار گرفته است. برای نمونه دكتر رجبي در كتاب هزار‌هاي گمشده به اين پژوهش اشاره كرده است. ولي اينكه اين موضوع به كتاب‌هاي درسي راه يابد طول خواهد كشيد و به بازتاب نگارش فارسي كتاب در محافل علمي بستگي دارد. اگر انتقاد و بحث صورت بگيرد به زودي به اين هدف خواهيم رسيد كه تاريخ ايران را بازنويسي كنيم و نقاط تاريك آن را روشن كنيم. ولي از آنجا كه اين بحث نه فقط به ايران، بلكه به بين‌النهرين، مصر، سوريه و فلسطين ارتباط دارد، با توجه به اينكه اين گونه پژوهشكده‌هاي خاورشناسي در ايران وجود ندارد، كار كمي مشكل خواهد بود. ولي مراكز خاورشناسي در اروپا هست و بحث‌هاي آنها غير مستقيم در ايران تاثير خواهد گذاشت.

*شما كتاب آلماني را هم با توجه استاندارد چاپ، كاغذ و صحافي انتشار اروپا در ايران چاپ كرديد و علاقه داشتيد حتماً روي كتاب «چاپ در ايران» درج شود. توضيح دهيد چرا مي‌خواستيد اين طور باشد؟

تقريباً همه پژوهش‌هاي ايران‌شناسي در خارج از ايران صورت مي‌گيرد: در اروپا، آمريكا و حتي ژاپن و كتاب‌هاي چاپ شده به زبان‌هاي جهاني انگليسي و آلماني در همان‌جا چاپ مي‌شد. نگاه ما ايراني‌ها هم براي دريافت تاريخي به غرب بود و حتي برای اندیشه‌هايي كه در ايران شكل مي‌گرفت ميل به تاييد غرب داشتيم. اين طرز فكر همیشه درست نيست. نبايد ما ايرانيان نشانه خانه خود را همواره از بيگانه بپرسيم. من فكر كردم با چاپ اين كتاب در آلمان، با وجود نويسنده ايراني، اثر به عنوان كار اروپايي عرضه خواهد شد. من مي‌خواستم اين روند تغيير یابد. خوشبختانه هم به اين موضوع توجه كرده‌اند و كار‌هاي بعدي من هم در ايران چاپ خواهد شد و كوشش خواهيم كرد كانون و مركز ثقل ايران‌شناسي به تدريج به اين منطقه منتقل شود.

*آيا ترجمه انگليسي این کتاب نیز انتشار خواهد یافت؟

متن انگليسي کتاب در دست تهیه است و در اواخر سال بعدي ميلادي در ايران منتشر خواهد شد. اما مركز پخش در اروپا خواهد بود.

*گام‌هاي بعدي پژوهشي شما چه خواهد بود؟
دو جلد كتابي كه اكنون چاپ مي‌شود، حضور اقوام ايراني در فلات ايراني از آغاز تمدن را اثبات مي‌كند. در بخشي از كتاب به طور خلاصه تاريخ اين اقوام را معرفي مي‌كند. ولي در نظر دارم در آثار بعدي تاريخ هر قوم را به طور مفصل بررسي كنم. معرفي خاستگاه و زيستگاه، تمدن و فرهنگ، شهرسازي، صنايع دستي، كشاورزي و كوچ و بازرگاني با كشور‌هاي ديگر بررسي خواهد شد. يعني از آغاز تمدن در هزاره ششم قبل از ميلاد، به زبان، جهان‌بيني، باور‌ها، صنايع و توليدات آنها، بازرگاني، شیوه ‌شهرسازي، معماري، لباس، حضور در سرزمين‌هاي بيگانه و تاخت‌وتاز‌ها به صورت توصيفي در جلد‌هاي بعدي خواهد آمد، به طوري كه در نهايت تاريخ مدوني از اقوام ايراني از آغاز تمدن تا دوران ماد خواهيم داشت كه تا به حال روي آن كار نشده است.
*كتاب شما براي چه سطح علمي خواننده با چه درك و سواد و پيش‌نياز‌هايي قابل فهم و درك است؟
نگارش آلماني مختص دانشگاهيان و پژوهشگران بوده است. اما در نگارش فارسي كوشش شده با زبان ساده و روان ايده را منتقل كنم و نسخه پيش از چاپ حتي براي خواننده غيرمتخصص كاملاً قابل فهم بوده است."

در پایان برای رفع شبهه از گفتار فوق باید اضافه نمایم که هخائیان و پرسیتهای ادعایی دکتر جهانشاه درخشانی همان آخائیان و پلیتستها از اقوام دریایی خبر منابع کهن مصری در قرون سیزده و دوازده پیش از میلاد بوده اند. اولی همان قومی است که امپراطوری هیتیان را منهدم نموده و حماسه های ایلیاد و آرگوناوتها را از خود بر جای گذاشت و قوم دوم همانطوری که خود اشاره می نماید همان فلسطینیان هستند. معهذا ملی گرایی مفرط و متمایل به نژاد پرستی جهانشاه درخشانی ایشان را هم ملبس به جامهً هخامنشیان و پارسیان نموده است. در مورد ایزد عیلامی ناهیتی (ایزد روز و خورشید) و الهه ایشتار (باکره)/ اینانا (باکره)؛ ایزد ملی آشوریان یعنی آشور (خندان، ضحاک تازی) نیز سبب خطایش کمبود تحقیق و مطالعه در باب اساطیر بین النهرین است. احتمال فراوان دارد که اساس داستان منیژه و بیژن شاهنامه ریشه در نامهای الهه منزیت و همسرش شیموت (قاصد نیرومند خدایان) داشته باشد؛ چه بی تردید فرهنگهای ملل بومی کهن ایران نیز رد پای خود را در فرهنگ گذاشته اند. اگر از نام ایرته مورد نظر آراتتا مراد بوده باشد آن در زبان سومری به معنی سرزمین دوردست بوده است. در مورد نام پارسی مصر یعنی موداریا باید گفته شود که آن به معنی سرزمین دریای مواج (نیل) است ولی نام مصر در درجه اول ترجمهً سامی اسم سرزمین آمون (=خدای سّری مصریان) است که در تورات در رابطه با ویرانی شهر فیو (تبس آمون) یایتخت مصر توسط آشوریان به نام اساطیری شهر لوط (= سّری، آمون) خوانده شده است. گرچه به نظر میرسد که نام میثره (میثه، موسی) خدای میتانیان هیکسوسی مصر نیز در پیدایی و به رسمیت افتادن نام مصر سهیم و دخیل بوده است.
.