یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۶

بررسی نام الله رحمان و رحیم

الله رحمان و رحیم در اصل همان ایزد مهر هندوایرانیان است

نگارنده قبلاً ضمن مقالاتی از یکی بودن یهوه صبایوت (=اهورای لشکریان) و الله و بت هبل (ایزد دانای کعبه) به ترتیب با ایزد جنگ و عهد و پیمان مهر ایرانیان و انلیل بابلیها (یعنی ایزد باد،وایوی ایرانیان) و اهورا مزدای ایرانیان سخن رانده است. در مورد انلیل (ان/لا/ئیل) سوای قهر الله با بادهای جهنده، آیهً اشهد آن لا اله الا الله گواه خود صادقی است. بنابراین این سؤال پیش می آید که مهر ایزد که نزد یهود (از اعقاب میتانیان آریائی مهرپرست رهبری هیکسوسها /پادشاهان شبان/ اصحاب الرّس قرآن که مصر را 150 سال در تسخیر خود داشته اند) با نام عبری یهوه صبایوت یعنی اهورای لشکریان در مقام خدای یگانه و متعال یهود ظاهر میشود، در نزد اعراب به چه نامی خوانده میشده است؟ بی شک ترادف لغت ایرانی مهر با رحمان و رحیم خود به وضوح گویای منشأ این خدای ایرانی دارندهً ید بیضا است که در تورات و نزد مصریان با نامهای موسی و موسه ظاهر شده است: موسی رهبر اسطوره ای یهود و اسلاف هیکسوسی آنان بی تردید همان کاموسه (یعنی روح همزاد میثره، مهر) است که در حدود اواسط قرن 16 پیش از میلاد توسط فرعون اهموسه (لفظاً یعنی یعنی برادر میثره، مهر) به همراه هیکسوسها(به قبطی یعنی فرمانروایان بیگانه) به سمت فلسطین باز پس رانده شدند. خود نام ایرانی الاصل مصر (یعنی سرزمین ایزد میثره) یادگار همان عهد تسلط میتانیان میثره پرست است که نام خودشان را هم از نام همین ایزد قبیله ایشان میثره (میثه، مهر) گرفته بودند.
برای اطلاع از اینکه محمد پیامبر و حتی یکی از رقبایش رسالت خود را با نام همین ایزد مهر و عهدو پیمان آریایی شروع کرده بودند و در نزد محمد الله خدای قریش و خدای خاص پدرش عبدالله بعداً با خدای رحمان و رحیم یکی شده است، مقاله ًجالب و تحقیقی باقر مؤمنی را در این باب از نشریه آرش به عینه در اینجا نقل می نمائیم:

روند پیدایش "الله"‏ در قرآن

باقر مؤمنی
چنانکه معلوم است دین اسلام از بت پرستی و شرک حاکم بر ‏عربستان، و هم چنین از دین های دیگر، با نام خدای برتر و یکتائی بنام ‏‏"الله" متمایز می شود. اما آنچه باید به آن توجه داشت اینست که این نام ‏تا چند سال پس از بعثت و گسترش دعوت محمد پیامبر اسلام به ‏یکتاپرستی، هنوز شناخته شده نیست و رد پایی در قرآن ندارد؛ و تازه ‏هنگامی هم که "رب" یا خدایگان محمد با نام معینی مشخص می شود ‏این نام "الله" نیست بلکه در مرحلۀ اول "رحمان" نامیده می شود.
در ‏حقیقت چنانکه در تاریخ، و همچنین در قرآن، ثبت شده محمد آوازۀ ‏پیامبری خویش را با نام "رب" یا خدایگانی اعلام و آغاز می کند که ‏آفرینندۀ انسان و آموزگار و راهنمای بزرگوار اوست: اقرا باسم ربک الذی خلق = بخوان بنام خدایگانت که بیافرید* انسان ‏را از لخته ای خون بیافرید* بخوان بنام خدایگانت که بسیار بزرگوار است: ‏‏*آنکه با قلم بیاموخت* و بیاموخت به انسان آنچه را که نمی دانست (96 ‏علق، 1- 5)‏و چنانکه معلوم است این "رب" یا "خدایگان"، که با همین عنوان ‏کلی از او یاد می شود، تا سالها بعد نیز نام مشخصی ندارد و محمد از هیچ ‏اله یا الهه ای با نام و عنوان از خدایگان خود سخن به میان نمی آورد. ‏جالب تر اینکه حتی در بعضی سوره های او لیه ی قرآن(1) نیز، که ظاهرا ‏در پی یکدیگر و در سال دوم بعثت محمد آمده اند، کلمۀ "رب" نیز بکار ‏برده نشده و حتی در سورۀ 54 قمر، که بقولی(2) به سال چهارم بعثت و ‏بقولی دیگر(3) به سورۀ های دورۀ دوم مکی مربوط می شود، نه تنها از ‏‏"رحمان" و "الله" ذکری به میان نمیاید بلکه کلمۀ "رب" نیز فقط یکبار ‏بکار برده می شود، و تا این زمان سخن از "ما" و "من" و "او" میرود که ‏مرجع این ضمیرها نیز مطلقاٌ نامعلوم و فاقد نام و عنوان است.(4)‏بهرحال مدتها می گذرد و اله یا خدای محمد، که دارای صفات ‏برجسته و ممتاز فراوانی است، همچنان بدون نام و عنوان باقی میماند تا ‏آنکه بالاخره، باحتمالی برای اولین بار و در سال چهارم بعثت، در سورۀ 55 ‏رحمان، از او با همان صفات یاد شده در سورۀ علق و با نام "رحمان" یاد ‏می شود: ‏‏"الرحمان" * خواندن را بیاموخت * آدمی را بیافرید * او را سخن ‏گفتن آموخت (55، 2 – 4)؛ و چنانکه از سوره های دیگر قرآن برمیاید ‏تمایز این اله یا خدای "رحمان" نام از اله ها یا خدایان دیگر سه مشخصۀ ‏اساسی است که پیش از همه همان "یکتائی" و "یگانگی" اوست، دوم ‏اینکه جهان و جهانیان به ید قدرت او آفریده شده و سوم آنکه سلطنت و ‏فرمانروایی مطلق و بلاشریک او بر آفریدگانش، یعنی جهان و جهانیان، به ‏او اختصاص دارد؛ و نام "رحمان" با این سه خصلت اساسی، یعنی "رب" یا ‏‏"اله" یکتا و آفریدگار و پادشاه فرمانروای مطلق جهان و جهانیان پنجاه و ‏دو بار و در چهارده سوره از سوره های اولیۀ قرآن تکرار شده است!(5) ‏باید دانست که پیش از بعثت محمد به پیامبری، رحمان – خدا یا ‏خدای رحمان به عنوان یکی از سه خدای بزرگتر و برتر خدایان قبایل ‏مختلف اعراب شناخته شده بود. توضیح آنکه مجموعۀ قبایل بزرگ اعراب و ‏طایفه های وابسته به آنها هر کدام بتان یا خدایان جداگانه و خاص خود را ‏ستایش می کردند اما در عین حال به یک اله یا خدای برتر و بزرگتر، که ‏میان آنان مشترک بود و بر بتان و خدایان دیگر سروری داشت، معتقد بودند. ‏از جملۀ این قبایل می توان از سه مجموعۀ قبایل یمنی در جنوب ‏عربستان، مجموعۀ قبایل ربیعه در شرق و شمال شرق عربستان و مجموعۀ ‏قبایل مضر در مرکز و غرب عربستان نام برد که "رحمان" بعنوان خدای ‏بزرگتر و برتر و مشترک قبایل ربیعه شناخته شده بود، و خدای مشترک ‏قبایل مضر نیز، که قبیلۀ قریش یکی از آن قبایل بود، بنام "الله" خوانده میشد.(6) ‏البته کاملا روشن نیست که چرا محمد در قدم اول بجای "الله" ‏خدای برتر و مشترک کعبۀ مکه و قوم و قبیله خودش، "رحمان" را بعنوان ‏اله یا خدای مورد نظر خود بر می گزیند اما از قرار معلوم این نام در میان ‏تمامی یا بیشتر اقوام عرب شناخته شده بوده و چنانکه بعضی پژوهندگان، ‏مانند "نولد" که، اسلام شناس مشهور و برجستۀ آلمانی، ابراز عقیده کرده ‏اند در این زمان "رحمان برای مشرکین عربستان بسیار آشنا بود و .... ‏‏(حتی) بوسیلۀ عبریها نیز مورد استفاده قرار می گرفت و کلیمی های ‏عربستان آنرا برای خدا بکار می بردند."(7) این نام تا آنجا موردتوجه اعراب ‏بوده که "اسود عنسی" اهل یمن در جنوب حجاز و یکی از متنبیان یا ‏مدعیان پیامبری همزمان محمد نیز "لقب رحمان را بر خودش نهاده ‏بود"؛(8) و همچنین "سیلمه"، اهل یمامه در شرق حجاز یکی دیگر از ‏مدعیان پیامبری، خدای واحد مورد نظر خود را "رحمان" میخواند که در ‏ظلمت بر او ظاهر می شد اما یکی از پیروان او فراتر می رود و خود او را ‏‏"رحمان" می نامد.(9) ‏اما مشرکان مکی و از جمله قریشیان شاید از اینکه محمد بجای ‏‏"الله"، خدای برتر آنان، "رحمان" خدای برتر قبایل ربیعه و قبایل یمنی ‏جنوب عربستان را بعنوان خدای واحد برتر برگزیده، سخت ناراحت می ‏شوند و بروایتی بزرگان قریش در اجتماع و گفتگویی با محمد از او می ‏خواهند تا در برابر امتیازاتی که به او خواهند داد دست از ادعای پیامبری ‏بردارد اما چون محمد پیشنهاد آنان را رد می کند و بر ادعای خویش پای ‏میورزد به او می گویند: "مارا گمان چنان است که این همه رحمان یمامه ‏ترا میآموزد و تلقین می کند، و ما به رحمان یمامه هرگز ایمان نخواهیم ‏آورد."(10) اما بروایت قرآن سران قریش با این که رحمان را بخوبی می ‏شناسند حتی وجود و نام آنرا نیز انکار می کنند و بگفتۀ قرآن "هنگامی ‏که به آنان گفته می شود رحمان را سجده کنید می گویند رحمان ‏چیست؟" و میافزایند که "آیا به هر چه تو فرمان میدهی سجده کنیم؟ و ‏بر نفرتشان افزوده می شود." (25 فرقان، 60) اما قرآن در برابر انکار ‏مشرکان از زبان مرجع وحی خطاب به محمد به تاکید می گوید: "ما تو را ‏به میان امتی به رسالت فرستادیم که پیش از آنها امتهای دیگر بوده اند تا ‏آنچه را بر تو وحی کرده ایم بر آنان تلاوت کنی." (13 رعد، 30) "البته ‏کافران چون تو را ببینند بی شک مسخره ات خواهند کرد که آیا این همان ‏مردی است که خدایا نتان را تحقیر می کند؟ آری، اینان ذکر رحمان خدا ‏را باور ندارند." (21 انبیاء، 36) آنها منکر رحمان می شوند (اما تو بگو) که ‏او خدایگان من است و هیچ الهی جز او نیست. بر او توکل می کنم و ‏بازگشت من بسوی اوست." (13 رعد، 30) ‏اما این خدای بزرگتر و برتری که محمد در مراحل اولی دعوت خود ‏بعنوان خدای یکتای خویش برمی گزیند چگونه خدایی است؟ بر اساس ‏توصیف قرآن از این اله یا خدای برتر، که رحمان نامیده می شود، او کسی ‏است که آفرینندۀ تمامی کائنات است، آسمانها و زمین و هرچه را در میان ‏آنهاست در شش روز بیافرید و سپس بر عرش یا اریکۀ فرمانروائی مستقر ‏شد(10)، (25، 59) و برخلاف خدای تورات نیز هیچ خستگی به او نرسید ‏که مجبور به استراحت باشد "و به تحقیق ما آسمانها و زمین و همۀ آنچه ‏را در میان آنهاست در شش روز آفریدیم و هیچ خستگی بر ما دست ‏نیافت." (50 قاف، 38). "رحمان خدایگان آسمانها و زمین، و هرچه در ‏میانۀ آنهاست از آن او و همچنین علم فرا رسیدن قیامت نزد اوست و ‏همگان بسوی او بازگردانده می شوید" (43 زخرف، 85). "او فرزندی ‏اختیار نکرده؛ در این پادشاهی او را انبازی نیست و هرچه را بیافریده ‏سرنوشت قطعی او را نیز مقدر ساخته است (25، 2). او که خدایگان ‏آسمانها و زمین و خدایگان عرش است از آن نسبت ها که به او می دهند ‏منزه است (43، 82). منکران و کافران بجز او خدایان یا الهیانی برگزیده ‏اند که هیچ چیز نتوانند آفرید و خود آفریدۀ رحمانند، نه مالک سود و زیان ‏خویشند و نه مالک مرگ و زندگی خود (25، 3) و آنهائی را که مشرکان ‏بغیر او به خدائی می خوانند قادر به شفاعت کسی نیستند (43، 86). ‏همه چیز آفریدۀ رحمان است. اوست که "آسمان را برافراخت و ‏میزان (ترازو) را بر نهاد" (55 رحمان ،7) تا در وزن کردن به عدالت رفتار ‏کنید و کم فروشی نکنید (55، 9) "و زمین را قرارگاه آدمیان ساخت * که ‏در آن میوه ها و نخل هائی است با خوشه هائی که در غلافند* و دانه هائی ‏همراه با کاه و گیاهانی خوشبو." (55، 19 – 20) او هم در آسمان اله است ‏و هم در زمین خدا است و خردمند و دانای کل است (43، 84). "او ‏خدایگان دو مشرق و دو مغرب است" (17،55). "دو دریا را پیش راند تا ‏به یکدیگر نزدیک شدنمد" (55،19)؛ "و آب این دو شیرین و گوارا و ‏دیگری شورابی سخت گزنده است." (53،25) و "در میان آنها برزخی ‏‏(سدی) است که از آن فراتر نمی روند"( 55،19). "از آن هر دو، مروارید و ‏مرجان بیرون آید" (55، 22). "و او را کشتی هائی است همانند کوه که ‏در دریا پیش می روند." (55، 42) ‏از نمونه های آفرینش رحمان آنکه "آدمی را از گل خشک شده ای ‏چون سفال بیافرید* و جن را از شعله ای بی دود بیافرید (55، 14-15). ‏‏"در آفرینش رحمان هیچ خللی نمی بینی" (67 ملک، 3) "آنان که ‏پرندگان را با بالهای گشاده یا بسته بر فراز سرخویش در پرواز می نگرند ‏باید بدانند که هیچ کس جز رحمان آنان را در هوا نگاه نتواند داشت(11) ‏‏(67)، 19)) (10) و تو دربارۀ رحمان از کسی سوال کن که آگاه باشد (25، ‏‏59). "هر چیز که بر روی زمین است نابود می شود * جز (رحمان) ‏خدایگان صاحب جلال و اکرام تو که باقی خواهد ماند * هر کس که در ‏آسمانها و زمین است سائل درگاه اوست، و او هر روز در کاری است " ‏‏(55، 26، 27، 29) مشرکان بیهوده نباید به خود مغرور باشند و باید بدانند ‏که هیچ سپاهی در برابر رحمان نخواهد توانست آنان را رهایی بخشد و اگر ‏او رزق خویش را از آنان دریغ دارد هیچکس روزی رسان آنان نخواهد بود ‏‏(رجوع به 67،20-21.‏.) ‏ بهرحال رحمان خدائی بخشنده و مهربان است و بر رغم آنچه ‏گویند همگان یاری از او می جویند (21 انبیاء، 112) و بندگان رحمان نیز ‏کسانی هستند که در زمین به فروتنی راه میروند و هرگاه جاهلان با آنان ‏پرخاشجوئی کنند به آنان سلام میگویند (25، 63). این بندگان کسانی ‏هستند که شب را در سجده یا در قیام برای خدایگانشان به صبح میاورند ‏‏(25، 64) و آنان که به هنگام خرج کردن نه اسراف می کنند و نه خست ‏میورزند، چرا که راه درست در میانۀ این دو است (25، 67). ‏اما آن کس نیز که محمد را به رسالت فرستاد و "فرقان" یا "قرآن" ‏را در اختیار او گذاشت او هم کسی جز رحمان نیست: "رحمان کسی است ‏که فرقان را بر بندۀ خویش فرو فرستاد تا جهانیان را بیم دهنده باشد" ‏‏(25، 1) و آن "کتابی است که آیه هایش بروشنی بیان شده، و نوشته ای ‏‏(قرآنی) است عربی برای مردمی که (این زبان را) می فهمند" (41 فضیلت ‏‏10-3)؛ او به محمد توضیح و اطمینان می دهد که "ما قرآن را بر تو فرو ‏نفرستادیم که در رنج افتی* این فقط هشداری است برای آن کس که می ‏ترسد * و از جانب کسی فرستاده شده که زمین و آسمانهای بلند را آفریده ‏‏* و آن کس رحمان ا ست که بر عرش (اریکه پادشاهی) استقرار دارد * و ‏از آن اوست آنچه در آسمانها و زمین و در میانۀ آنهاست، و آنچه نیز در زیر ‏زمین است * و اگر سخن بلند گوئی او به راز نهان و نهانی تر آگاه است" ‏‏(20 طه، 2-7)‏اما بسیاری وجود رحمان و فرقان، و همچنین ماموریت محمد را ‏برای انتقال یا تلاوت قرآن به مردمان، نفی و رد کردند و البته این امر ‏تازگی هم نداشت زیرا تا این زمان "هیچ سخن تازه ای از جانب رحمان ‏برای آنان نیامد جزء آنکه از آن اعراض کردند" (26 شعرا، 5). به همین ‏دلیل خدایگان محمد، که تا اینجا کسی جز رحمان نیست، او را راهنمائی ‏می کند که "تنها کسی را بیم ده که از پیام (ذکر) پیروی کند و در دل از ‏رحمان بیم داشته باشد. سپس او را به آمرزش و پاداشی سخاوتمندانه ‏مژدگانی ده" (36 یاسین، 11) و خود را از پیامبران ما، که پیش از تو ‏فرستاده ایم، بپرس که آیا جز رحمان خدایا اله دیگری برای پرستیدن قرار ‏داده بودیم" (43 زخرف، 45). ‏و رحمان خود برای اثبات اینکه او خدای بزرگتر و برتر پیامبران ‏گذشته نیز بوده به نقل داستانهائی برای محمد می پردازد؛ از جمله داستان ‏مریم را بیاد او می آورد که "چون از خاندان خویش به مکانی رو به سوی ‏خاوران دوری گزید * و میان خود و آنان پرده کشید، روح خویش را نزد او ‏فرستادیم که همچون انسانی کامل بر او نمودار شد * و مریم گفت از تو به ‏رحمان پناه می برم که پارسا باشی * و او گفت من فرستادۀ خدایگان تو ‏هستم تا تو را پسری پاک (از هر آلودگی) ببخشم" (19 مریم، 16-19) و ‏چون مریم از روح خدایگانش به عیسی مسیح بارور می شود به او ندا می ‏رسد که "اگر از آدمیان کسی را دیدی بگو من نذر کرده ام در راه رحمان ‏روزه بگیرم و با هیچ انسانی سخن نمی گویم" (19، 26). ‏در همین سورۀ مریم همچنین از ابراهیم و گفتگوی او با پدرش یاد ‏می شود که او بعنوان "پیامبری صدیق" پدر را از بت پرستی برحذر می ‏دارد و به او می گوید: "چرا چیزی را که نه می شنود و نه می بیند، و نه ‏هیچ نیازی از تو برمیاورد می پرستی؟" (19، 42) سپس از موضع کسی ‏که از دانشی خاص برخوردار است، و پدرش از آن دانش محروم است، از ‏پدر می خواهد که از او پیروی کند تا او را به راه راست رهنمون شود؛ و از ‏او میخواهد که شیطان را نپرستد زیرا شیطان بر رحمان عصیان کرد (19، ‏‏43، 44) ، و به او می گوید: "ای پدر بیم دارم که از جانب رحمان عذابی ‏به تو رسد، پس دوستدار شیطان مباش" (19، 45). ‏در جائی دیگر رحمان از محمد می خواهد که داستان مردم شهری ‏را برای قومش مثل بزند که او رسولان را به آنجا فرستاد و آن مردم آنان ‏را تکذیب کردند "و گفتند شما انسانهای همانند ما هستید؛ رحمان چیزی ‏نازل نکرده و شما دروغگویانی بیش نیستید" (36 یاسین، 13 – 15). اما ‏مردی از آنان دوان دوان از دور فرا رسید و خطاب به همشهریان خود از ‏آنان خواست تا از آن رسولان تبعیت کنند و خود اعتراف کرد که "چرا ‏کسی را نپرستم که مرا آفریده و شما بنزد او بازگردانده می شوید * آیا ‏خدایانی (الهیانی) غیر او را بپذیریم که اگر رحمان بخواهد به من زیانی ‏برساند شفاعتشان مرا هیچ سود نکند و مرا رهائی نتوانند بخشید؟ (36، ‏‏20 – 23) سپس خطاب به آن رسولان گفت: "من به خدایگان شما ایمان ‏آوردم؛ سخن مرا بشنوید" (36، 45) و بهمین سبب به او "گفته شد به ‏بهشت درآی" (36، 26)؛ در عوض بر سر قوم او بانگی سهمناک فرستادیم ‏که همگی در چشم بر هم زدنی برجای سرد شدند (36، 28، 29)(12)‏سرانجام رب یا خدایگان محمد، که همچنان بنام "رحمان" خوانده ‏می شود، توضیح می دهد که او مردگان را زنده می کند و آنچه را در پیش ‏رو دارند و آنچه را بجا نهاده اند خواهد نوشت (36، 12) و روزی خواهد ‏رسید که "در صور دمیده شود و آنان (و دیگر منکران همانند آنان، از گور ‏بیرون آیند و شتابان بسوی خدایگانشان روی نهند* و گویند وای برما، چه ‏کسی ما را از خوابگاههایمان برانگیخت؟ آری، این همان وعدۀ "رحمان" ‏است و پیامبران راست گفته بودند" (36، 51، (52.‏بهرحال پس از مدتی مقابله و انکار مشرکان بر یکتایی رحمان، ‏جماعتی از آنان ایمان میاورند و صفات عالی او را می پذیرند اما بعضی ‏همچنان از پیش خود به او نسبت هائی می دهند که برای او و در نظر ‏پیامبرش زشت و ناروا مینماید. آنان از جمله مدعی می شوند که "رحمان ‏فرزندی برگزیده است" (19، 88؛ 21 انبیاء، 26) و این سخن آنچنان ناروا ‏است که در اثر بیان آن "هر لحظه ممن است آسمانها و زمین شکافته ‏شوند و کوهها فروافتند و در هم بریزند * چرا که برای رحمان فرزند فائل ‏شده اند * و حال آنکه رحمان را سزاوار نیست که دارای فرزندی باشد * و ‏در آسمانها و زمین هیچ چیز وجود ندارد مگر آنکه به بندگی بسوی رحمان ‏روی آورده (19، 88 – 93). ستایش بر او باد.(13) این فرشتگان که ‏مشرکان آنان را فرزندان، و بدتر از آن دختران خدا می خوانند "بندگانی ‏گرامی هستند * که در گفتار بر او پیشی نمی گیرند و به فرمان او عمل ‏می کنند .... (اینان) جز برای کسانی که (رحمان) از آنان راضی است ‏شفاعت نمی کنند و در عین احترام به او از او می ترسند * و هر یک از ‏آنان بگوید من الهی سوای او هستم جزای او را جهنم میدهیم" (21، 26 ‏‏– 29). آری، می گویند رحمان دارای دختر یا دختران است و حال آنکه ‏‏"هر گاه به یکی از آنان بشارت تولد همان چیزی را بدهند که به رحمان ‏نسبت میدهند چهر اش سیاه و خود از خشم آکنده گردد" (43، 17)(14). ‏مشرکان در عین حال ادعا می کنند که "اگر رحمان نمی خواست ما ‏فرشتگان را پرستش نمی کردیم؛ آنچه میگویند از روی نادانی است" (43، ‏‏20). "بگو اگر رحمان را فرزندی بود من از نخستین پرستندگان او می ‏بودم" (43، 81).‏باید دانست که رحمان، یعنی همان رب یا خدایگان آفریننده و ‏پادشاه و فرمانروای مطلق و بلا منازع آسمانها و زمین و تمامی آنچه در ‏میانۀ آنهاست و در عین حال هیچ همتا و حتی همنامی ندارد، در سالهای ‏آغازین بعثت محمد، همانطور که از نامش برمیاید و از آیۀ 113 سورۀ 21 ‏انبیاء و بعضی آیات دیگر مثال آورده شده، خدائی است بیشتر متصف به ‏رحمت و مهر و گذشت اما اندک اندک از اینگونه ناسپاسی و انکارها و ‏نسبت های ناروا به خشم میاید و خطاب به پیامبرش می گوید: "آیا تصور ‏می کنی آن کس که آیات ما را باور ندارد و می گوید من حتما اموال و ‏فرزندان (فراوان) خواهم داشت * از غیب آگاه است و آیا با رحمان پیمان ‏بسته است؟ * به هیچوجه. آنچه را که چنین آدمی می گوید همه را ‏خواهیم نوشت و البته بر عذاب او خواهیم افزود (19، 77 - 79)؛ و همه ‏باید بدانند که هرکس از ذکر رحمان غافل شود شیطانی بر او می گماریم ‏که همواره همراهش باشد * و آن شیطانها آنان را از راه منحرف می کنند ‏ولی آنها می پندارند که در راه راست افتاده اند (43، 36، 37). رحمان ‏سپس با سوگند تهدید می کند که آدمی را، که هیچ نبوده و ما او را ‏آفریده ایم * همه را با شیطانها گرد میاوریم و سپس آنان را گرداگرد ‏جهنم بزانو می نشانیم * آنگاه از هر گروه کسانی را که در برابر رحمان ‏بشتر خود ستائی و سرکشی کرده اند جدا می کنیم * و شک نیست که ‏آنها را که سزاوار انداخته شدن در آتش و سوختن در آن هستند بخوبی ‏می شناسیم * و هیچیک از آنان نیست که داخل در جهنم نشود چرا که ‏این حکمی قطعی از جانب خدایگان تست * و در عوض پرهیزگاران و ‏پارسایان را نجات می دهیم و ستمکاران را همچنان بزانو نشسته در آنجا به ‏حال خود رها می کنیم (19، 67- 72). رحمان در عین حال به پیامبر ‏خویش میاموزد که "بگو کسانی که در گمراهی باشند رحمان بر زمان آنان ‏میافزاید تا آنزمان که سرانجام آنچه را از عذاب یا روز جزا به آنان وعده ‏داده شده ببینند. آنگاه خواهند دانست چه کسی جایگاهش بدتر و سپاهش ‏ضعیف تر است (19، 75).‏در قرآن، در جائی دیگر نیز که از زبان هارون برادر موسی از ‏خدایگان جهان و جهانیان – رب العالمین- سخن بمیان میاید از او بعنوان ‏رحمان یاد می شود باین ترتیب که هارون هنگام پرهیز دادن بنی اسرائیل ‏از پیروی سامری می گوید: ای قوم من، شما به این گوساله وسوسه شده ‏اید و حال آنکه خدایگان شما رحمان است. پس، از من پیروی کنید و ‏همزمان او را اطاعت کنید (20 طاها، (90).‏بهرحال، خدایگان آسمانها و زمین و آنچه در میانۀ آنهاست رحمان ‏است که کس را یارای بگو مگو با او نباشد * و در روزی که "روح" و ‏فرشتگان به صف میایستند هیچکس سخن نگوید مگر آنکه رحمان به او ‏رخصت دهد و او سخن به صواب گوید * و آن روز روز حق است و هر ‏کس خواهان آن باشد در نزد خدایگان خویش پناهگاهی خواهد یافت (78 ‏نبا، 37 – 39)؛ روزی که آسمان با ابرها شکافته شود و فرشتگان به زمین ‏فرو فرستاده شوند؛ در آن روز فرمانروائی بحق از آن رحمان است (25، ‏‏26). در آن روز پارسایان را در پیشگاه رحمان گرد آوریم * و مجرمان را ‏تشنه کام به جهنم برانیم * و بجز آنان که با رحمان پیمان بسته باشند ‏‏(دیگران) از شفاعت نصیبی نخواهند داشت (19، 85 – 87). در روز ‏رستاخیز.... در برابر رحمان صداها فرو خواهند خفت و جز صدای پائی ‏نخواهی شنید * در آن روز شفاعت سودی ندهد مگر آنرا که رحمان ‏رخصت دهد و سخنش او را خوش آید (20، 108 – 109). ‏و روز داوری روزی است که در صور دمیده شود و شما فوج فوج ‏بیائید (78، 18). جهنم همچون کمینگاهی در انتظار باشد * و سرکشان را ‏مقصد و ماوا است * قرنها در آنجا خواهند ماند * نه خنکی نوشند و نه آب ‏‏* جز آب جوشان و چرک و خون * زیرا آنان به روز حساب امید نداشتند ‏‏* و آیات ما را جداٌ تکذیب می کردند (78، 21 – 28). اینک بچشید که ‏جز بر شکنجۀ شما نخواهیم افزود (78، 30). ‏اما بر عکس، در این روز پارسایان را جائی است در امان از هر آسیب ‏‏* بستانها و تاکستانها * و دخترانی با پستانهای برجسته * و جامهای پر * ‏نه سخن بیهوده شنوند و نه دروغ * و این پاداشی است کافی از جانب ‏خدایگانت (78، 31 – 36). آن کس که از ایستادن در برابر جایگاه داوری ‏خدایگانش در بیم بوده از دو بهشت(15) بهره خواهد داشت (55، 46) آن ‏دو از درختان انباشته اند (55، 49) در آن دو، دو چشمه جاری است (55، ‏‏50). آنجا از هر گونه میوه ای دو نوع وجود دارد (55، 54)؛ بر بسترهاشان ‏که آسترهایی از دیبای ضخیم است تکیه زده اند و میوه های آن دو بهشت ‏در دسترسشان است (55، 54)؛ و در آنجا زنانی هستند که جز به شوی ‏خویش ننگریسته اند و پیش از بهشتیان هیچ آدمی و جنی آنان را لمس ‏نکرده است (55، 56)؛ همانند یاقوت و مرجانند (55، 58). و جز اینها دو ‏بهشت دیگر هم هست (55، 66) در آن دو بهشت میوه هاست و نخل و انار ‏هست (55،58). در آنجا زنانی هستند نیک سیرت و نکو روی (55، 70)، ‏حورانی مستور در خیمه ها (55، 72) پیش از بهشتیان هیچ آدمی و جنی ‏آنان را لمس نکرده است (55، 74)، بر بالشهای سبز و فرشهای نیکو تکیه ‏زده اند (55، 76)، "پس کدامیک از نعمت های خدایگانتان (رحمان) را ‏انکار می کنید" (55، 77) و این آیۀ آخری، که یادآور نعمت های گرانقدر ‏رحمان - خدا به آدمیان است در سورۀ رحمان، که شامل 78 آیه است، 31 ‏بار تکرار می شود و تنها در سه آیه از این سوره است که مجرمان به جهنم ‏و آب جوشان تهدید می شوند. ‏رحمان - خدا همچنان در بسیاری جاهای دیگر سخن از رحمت و ‏نعمت های خود را تکرار می کند. او کسانی را که ایمان آورده اند و ‏کارهای نیکو کرده اند محبوب همگان می کند (19، 96) و حتی در مورد ‏آنان نیز که رحمان را باور ندارند می گوید ممکن بود که ما برای اینان ‏‏"خانه های از نقره برپا کنیم و پلکانهائی از نقره بسازیم که از آن بالا روند" ‏‏(43، 33) و برای خانه هاشان نیز درهائی از نقره درست کنیم و تخت ‏هایی که بر آن لم بدهند (43، 34) اما چون قرار ما بر ا ین بود که مانع ‏شویم همۀ مردمان به شرک روی آرند و به امت واحدی از مشرکان بدل ‏شوند از این کار خودداری ورزیدیم (رجوع به 43، 33). ‏کسانی از پیامبران و از فرزندان آدم بودند که چون آیات رحمان بر ‏آنان تلاوت میشد گریان به سجده میافتادند * اما بعد کسانی از اخلاف ‏آنان نماز و دعا را ضایع گذاشتند و پیرو شهوات خود شدند؛ اینان بزودی ‏به گمراهی مطلق خواهند افتاد * مگر آنان که توبه کنند و ایمان آورند و ‏کارهای شایسته کنند * اینان به بهشت داخل خواهند شد و بر آنان ستم ‏نخواهد رفت * و در مورد بهشت عدن نیز که رحمان در غیب به بندگانش ‏وعده کرده بود به وعده وفا خواهد شد * در آنجا سخن لغو نمی شنوند. ‏گفتارشان "سلام" است و هر صبح و شام روزیشان آماده * و این همان ‏بهشتی است که به بندگانمان، آنان که پارسائی پیشه کرده اند، عطا می ‏کنیم (19، 58- 63).‏چنانکه دیده می شود "رحمان" یعنی اله یا خدایی که محمد در ‏سالهای آغازین بعثت برای خود برگزیده بیشتر خدائی رحیم و رئوف و ‏مهربان است و همانطور که بویژه در سورۀ 55 رحمان آمده، در عین قدرت ‏کامل از رحمت و مهر سرشار است و برای بندگان خویش، و بخصوص ‏باورمندان از هر نوع نعمت میافریند و حتی گاه رحمت خود را از منکران ‏نیز دریغ نمیدارد و به آنان فرصت میدهد تا نظر خود را تغییر دهند. اما زمان پیش می رود و در برخورد محمد با قومش تحولاتی صورت ‏می گیرد: کسانی به او و دعوت او ایمان میاورند و از پی او می روند و ‏کسانی دیگر بر انکار و مخالفت و دشمنی شان و اذیت و آزار بر خود او و بر ‏مومنان میافزایند و در این میان دقیقا معلوم نیست از چه زمان سخن از اله ‏یا خدائی بنام "الله"، که همان خدای برتر و مشترک قوم بنی مُضَر و ‏قریش است، بمیان میاید. حقیقت اینست که نام این خدایگان تازه محمد ‏حداقل در سی سوره از سوره های اولیۀ قرآن مسکوت مانده است.(16) ‏البته گاه در لابلای سوره های این دوران نام "الله" در بعضی آیه ها به ‏چشم میخورد که بعمد یا غیرعمد از جانب تدوین کنندگان قرآن جای ‏داده شده است اما قرآن پژوهان غالبأ با اشاره به آیه هائی از اینگونه ‏یادآوری و اثبات کرده اند که اینها بعدها به مت اصلی افزوده شده اند ولی ‏بعید نیست که محمد خود از زمانی به بعد، در مواردی از نامهای "الله" و ‏‏"رحمان" در کنار هم یاد کرده باشد از آنجمله میتوان به آیه های یک تا ‏هشت سورۀ 20 طاها اشاره کرد که در هفت آیۀ اول ابتدا از "رحمان" ‏بعنوان فرستندۀ قرآن، آفریدگار زمین و آسمانهای بلند، فرمانروای این دو و ‏هرچه در میانۀ آنهاست و هرچه در روی زمین است و بر راز های نهان آگاه‏است، یاد میشود ولی ناگهان، در آیۀ هشت، از اله یا خدائی بنام "الله" ‏سخن میرود که نیکوترین نام ها، یا بگفتۀ قرآن سماء الحسنی، از آن ‏اوست.(17) و یا جدی تر از این، آیه های 28 و 29 سورۀ 67 ملک است ‏که محمد در آنها خطاب به مشرکان می گوید: گیرم "الله" مرا و آنان را که ‏با من هستند هلاک کند و یا بر ما رحمت آورد چه کسی کافران را از ‏عذاب دردآور میرهاند؟ و بلافاصله پاسخ می دهد: "او رحمان است که ما ‏به او ایمان آوردیم و بر او توکل کردیم و زودا که خواهید دانست چه کسی ‏در گمراهی آشکار است." ؛ و چنانکه دیده می شود در اینجا "الله" و ‏‏"رحمان" چنان درپی هم و در پیوند با یکدیگر آمده اند که گویی از یک ‏موجود واحد با دو نام متفاوت سخن میرود و یا حتی ممکن است امر چنان ‏تشبیه شود که گویا "رحمان" بعنوان یکی از صفات "الله" بکار رفته است. ‏شک نیست که نمیتوان دقیقا تعیین کرد که محمد در چه زمان ‏‏"الله" را جایگزین "رحمان" میکند اما باحتمال زیاد این امر در سالهای ‏میانه دوران دعوت محمد در مکه و زمانی اتفاق میافتد که دیگر جماعت ‏قابل ملاحظه ای از مکیان به او و دین پیوسته و در این زمان احساس می ‏کنند که شاید بهتر باشد نام خدای بزرگتر و مشترک کعبۀ مکه و قوم و ‏قبیلۀ خویش را جایگزین نام خدای برتر و مشترک اقوام دیگر کند و شاید ‏هم به این دلیل که با توجه به شرایط موجود، از یکسو بتواند در برابر ‏مخالفت های منکران و مخالفان خود بیشتر پایداری کند و از سوی دیگر با ‏این کار در جلب مکیان مردد و متزلزل به آئین خویش موفقیت بیشتری ‏داشته باشد. اما باحتمالی انتخاب این نام بعنوان مرجع وحی و الهام محمد ‏و سپس نسبت دادن تمام حالات و صفات "رحمان" وواگذاری مقام او به ‏این خدایگان تازه برای مومنان سوال برانگیزد، و شاید هم بحث انگیز بوده، ‏و باحتمال قوی در پاسخ به چنین سوال و گفتگوئی است که در آیه ای ‏گفته می شود: «تفاوتی نکند که او را الله بخوانید یا رحمان بخوانید. به هر ‏کدام بخوانید نام های نیکو (سماءالحسنی) از آن اوست» (17 اسرائیل، ‏‏110)؛ و بدنبال این آیه است که برخی کیفیات و خصوصیاتی که پیش از ‏این در حق "رحمان" گفته میشد دربارۀ "الله" تکرار میشود؛ برای مثال از ‏محمد خواسته میشود تا برای مردمان تکرار کند که "الله" یعنی خدائی را ‏سپاس گویند که فرزندی ندارد و او را در فرمانروائی و پادشاهی بر جهان و ‏جهانیان نیازی نیست و هیچگاه درمانده نخواهد شد که به پشتیبان و ‏یاوری نیاز پیدا کند (17، 111). ‏اما زمانی میگذرد که این بی تفاوتی و هم ارزی میان رحمان و الله از ‏میان میرود و نام "رحمان"که نام اصلی و منحصر بفرد خدایگان برتر ‏محمد و آفریدگار جهانیان بود، به صفتی ار صفات، یا بقول قرآن به یکی از ‏نام های نیکوی "الله" بدل میشود و در ردیف بقیۀ صفات، یا اسماء ‏الحسنای او در میاید. توضیح آنکه براساس یک شمارش در قرآن 99 نام ‏نیکو برای "الله" دکر شده که یکی از آنها رحمان است(18) و به مومنان ‏تذکر داده میشود که این نیکوترین نام ها به الله تعلق دارد، او را به این ‏نامها بخوانید و آنان را که به نامهای نیکوی الله الحاد میورزند به حال خود ‏بگذارید. آنان بزودی به کیفر اعمال خویش خواهند رسید (7عراف، (180).‏در مورد نامهای نیکوتر الله برای مثال میتوان به سه آیه از سورۀ 59 ‏مدنی "حشر" اشاره کرد که پس از تاکید بر اینکه "الله" کسی است که ‏هیچ خدائی جز او نیست، یکجا پانزده نام از سماء حسنا برای او ذکر شده ‏است باین ترتیب: عالم غیب و الشهاده (دانندۀ نهان و آشکار)، رحمان ‏‏(بخشنده)، رحیم (مهربان)، ملک (پادشاه)، قدوس (پاک)، سلام (عاری از ‏هر عیب)، مومن (ایمنی بخش)، مهیمن (نگاهبان)، عزیز (نیرومند)، جبار ‏‏(تندخو)، متکبر، خالق (آفریننده)، باری (نوآفرین)، مصور (چهره نگار)، ‏حکیم (خردمند) (59، 22 – 24). ‏اما در مورد "الله"، همانطور که بیشتر اشاره شد، او بزرگترین و ‏برترین اله یا خدای خدایان قبایل مضر بود که از چهار قوم گوناگون ‏تشکیل می شد: بزرگترین بخش این اقوام قوم بنی عامر بود که در مرکز ‏عربستان مقام داشت، طایفۀ دیگر بنی تمیم بود که بین بنی عامر و حجاز ‏مکان داشت و از نظر جمعیتی پس از بنی عامر قرار می گرفت. سوم دو ‏طایفۀ، هوازن و طائف بودند که در منطقۀ طائف سکونت داشتند و چهارم ‏قبایل قریش و کنانه بودند که در مکه و اطراف آن میزیستند و کوچکترین ‏بخش قبایل مضری بودند، و کعبۀ واقع در این شهر در اوایل قرن هفتم ‏میلادی برترین بیت الله نزد این قبایل بود.(19) ‏و باین ترتیب چند سال – و شاید پنج یا شش سال - پس از آغاز ‏بعثت محمد و دعوت مردمان به پرستیدن "رحمان" خدای یگانه و ‏آفریننده و پادشاه جهان و جهانیان، "الله" جایگزین "رحمان"، و همانطور ‏که گفته شد، رحمان به یکی از صفات او بدل میشود؛ و محمد ماموریت ‏می یابد که خطاب به مردمان بگوید که خدای شما خدائی است یکتا، و ‏خدائی وجود ندارد جز او که رحمان و رحیم است (2 بقره، 163) و او ‏همان الله است که یکتاست (112 اخلاص، 1) نه زاده است و نه زاده شده ‏‏* و نه همتائی برای او وجود دارد (112، 3 و 4)؛ الله همانست که آسمانها ‏را بی هیچ ستونی، که بتوان دید، برافراشت، آفتاب و ماه را رام خود ساخت ‏‏* زمین را بگسترد و در آن کوهها و رودها قرار داد، شب را در روز بپوشاند ‏‏(13، 2 و 3)؛ رعد به ستایش او و فرشتگان از بیم او ستایشش می کنند، او ‏صاعقه ها را میفرستد هر که را بخواهد با آن به او آسیب رساند (13ف ‏‏13)؛ و بگو: الله آفریننده هر چیزی است، و همو یکتا و قهار است (13، ‏‏1).
‏22/11/1385‏
پاورقی ها: ‏
‏1- سوره های 77 مرسلات: 80 عبس و 81 تکویر. کلمۀ "الله" در آخرین آیه ‏سورۀ تکویر ذکر شده ولی این آیه خارج از متن اصلی سوره است و بعدها به آن ‏افزوده شده است.‏‏2- مهندس مهدی بازرگان، سیر تحول قرآن، باهتمام سید محمد مهدی جعفری، ‏تهران، چاپ فاروس ایران، 18/2535 شاهنشاهی‏‏3- صفحات 670 – 671 دکتر محمود رامیاد، تاریخ قرآن، انتشارات امیرکبیر، ‏تهران، 1362‏‏4- در 27 سوره از سوره های اولیه قرآن فقط کلمه "رب" بکار رفته و از نام های ‏‏"رحمان" و "الله" ذکری بمیان نیامده است. این سوره ها عبارتند از سوره های ‏‏54، 56، 68، 75، 77، 80، 82، 83، 86، 88 – 90، 92 – 94، 97، 99 – 103، ‏‏105- 109، 111، 113 – 114 و اگر در بعضی از آیه های این سوره ها یکی از ‏این نام دیده شوند به اجماع قرآن پژوهان مربوط به زمانهای بعد هستند.‏‏5- رجوع شود به ص 307 محمد فواد عبدالباتی، المعجم المفهرس لالفاظ القرآن ‏الکریم، نشر پرتو؛ بهمن 1374‏‏6- رجوع شود به دکتر امیرحسین خنجی، بسترهای مذاهب متنازع اسلامی در ‏جوامع قبایلی عربستان پیش از اسلام و.... سایت «ایران امروز»، 27 اردیبهشت ‏‏1382‏‏7- ص 77 دکتر روشنگر الله اکبر، سانفرانسیسکو، انتشاراتی فارس، 1375 بنقل ‏از: ‏Encyclopedia Britania Nintth edition,vol.xvi,p.459‎‏8- دکتر امیرحسین خنجی، بنقل از بلاذری صاحب کتاب فتوح البلدان‏‏9- رجوع شود به صفحات 1414 – 1418 محمدبن حریرطبری، جلد چهارم، ‏ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، 1352‏‏10- ص 272 ابن اسحاق- سیرت رسول الله. در کتاب ابن هشام، صفحه 180 ‏گفته میشود: «ای محمد، شنیده ایم تو از مردی که در شهر یمایه است و نامش ‏رحمان است تعلیم می گیری، و به خدا سوگند که ما....»‏‏11- مشابه این آیه با تغییر در بعضی کلمات در سورۀ 16 نمل آیۀ 79 آمده با این ‏تفاوت که در اینجا "الله" در جای "رحمان" نشسته است: «آیا به پرندگان رام ‏شده در فضای آسمان نمی نگرند؟ هیچکس جز الله آنان را در هوا نگاه نتواند ‏داشت.»‏‏12- این داستان از یک افسانۀ مسیحی گرفته شده که در انجیل در کتاب "اعمال ‏رسولان" باب 11، 28 و باب 21، 10 از آن سخن رفته. در اینجا نام آن مشخص ‏آغابوس است که در داستانهای اسلامی به "حبیب نجار" تبدیل شده است. رجوع ‏شود به ص 469 قرآن، ترجمۀ بلاستر‏‏13- در سورۀ 10 یونس، آیآ 68 نیز عینا همین آمده است: "گفتند الله فرزندی ‏برگزیده است؛ ستایش بر او باد، او بی نیاز است، از آن اوست هرچه در آسمانها و ‏زمین است." که در اینجا رحمان جای خود را با الله داده است.‏‏14- این مضمون عینا در سورۀ 16 نحل، آیه های 57 – 59 تکرار می شود با این ‏تفاوت که در اینجا الله بجای رحمان مورد بی احترامی واقع می شود: "و برای الله ‏دختران قائل میشوند.... * و حال آنکه هر گاه یکی از آنان را بشارت به دختر دهند ‏چهره اش سیاه و خود از خشم آکنده گردد."‏‏15- دربارۀ دو بیت بهشت تفسیرهای فراوانی شده که هیچیک قانع کننده نیست، ‏از جمله گفته شده یک بهشت برای "مقربون" و دیگری برای "اصحاب یمین" ‏یعنی اصحاب سمت راست است.‏‏16- رجوع شود به صفحات 40 – 75 المعجم المفهرس‏‏17- برای اسماء الحسنی رجوع شود به سوره ها و آیه های 7، 180؛ 17، 110؛ ‏‏20، 8؛ 59، 24‏‏18- دکتر روشنگر، الله اکبر، صفحات 135 – 185‏‏19- دکتر امیرحسین خنجی، بسترهای مذاهب متنازع اسلامی.....‏

شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۶

ریشه اسطوره امام زمان و سفیانی

سفیانی در اصل همان آثویانی یعنی فریدون/ کورش روز رستاخیز موعود است

چگونه یک موعود زرتشتی معروف بهآثویانی (آسپیانی) به واسطه شباهت نام و معنی لفظی اش به ابو سفیان در مذهب شیعه تبدیل به موجود اهریمنی روز رستاخیز امام موعود شیعیان گردیده است؟
در اوستا و کتب پهلوی در شمار جاودانیهای زرتشتیان از فریدون/ کورش که در عهد سوشیانت (امام وهادی موعود زرتشتیان) ظهور خواهد کرد تحت نام/لقب هئوئیشت (نیک کردار) پسر گئورو(دارنده گاوان باشکوه) یاد شده است. در یشتها نام گئورو در کنار نام مترادفش هوگئو یعنی دارندگان گاوان خوب آمده که یکی از سه نام اوستایی هخامنشیان است. نام سوم ایشان نوذریان است که به معنی فرمانروایان جدید است که در نقطه مقابل نام فرتریان خبر هرودوت یعنی فرمانروایان پیشین یعنی مادها (کیانیان) پدید آمده است. در این باب گفتنی است خود کورش در ارتباط با داماد و پسرخوانده اش گئوماته بردیه(زرتشت) فرشوشتر یعنی شهریار جوان (=نوذر) نامیده شده است. در زبان عربی نام اسفیانی (سفیانی) به معنی استر تند و تیز می باشد که این لفظ و معنی هم با ظاهر و هم با مفهوم ظاهری نام خانوادگی اوستایی هخامنشیان شاخهً انشان یعنی اسپیانی ها مطابقت می یابد و همین امر ، بواسطه کدورت و دشمنی افراطی شیعیان با امویا ن (خاندان ابوسفیان) همچون دستاویز مناسبی، باعث انتشار و مشهورشدن نام سفیانی در نزد شیعیان گردیده است. نام اوستایی آثویه که در پهلوی تبدیل به آسپیان گردیده است در اصل به معنی عزیز و گرامی است که در نزد یهود تبدیل به نام مترادف عبریش داود گردیده است چه پسر وی یعنی سلیمان اساطیری سازنده معبد اورشلیم یا همان سلمان فارسی اساطیری مسلمین (هر دو به معنی مرد صلح) کسی جز کورش/فریدون خندق ساز و دژ و معبد ساز و جهانگشای رئوف منظور نبوده است چنانکه به قول فردوسی: فریدون بیدار دل زنده شد زمین و زمان پیش او بنده شد به داد به بخشش گرفت این جهان سرش برتر آمد ز شاهنشهان
به هر حال هوئیشت/ فریدون/ فرشوشتر/ کورش این کشورگشای رئوف و سیاس تحت نام سفیانی در معتقدات شیعه به سلک خاندان اموی در آمده و تباهکار روز موعود به شمار آمده است. در اینجا برای آشنایی با معتقدات اساطیری شیعیان، گفتار ایشان در باب سفیانی به عینه نقل میشود: با این توضیح که این باورمندان روایات اساطیری، ابله به معنی ساده کلمه نیستند بلکه اعتقاد افراطی به درستی روایات اساطیری دارند. می دانیم که روشنفکران رند زمان خود محمد نیز به اغراق روایات اساطیری وی در قرآن را داستانهای پیشینیان دانسته و بی اعتبار می پنداشته اند در صورتی که این اساطیر ساختگی نبوده بلکه بر باورهای دینی پیشینیان و روایات تاریخی گذشته استوار بوده اند. ولی ظاهراً شیعیان با تلنباری از اساطیر افسانه ای که نقد و بررسی علمی نشده اند در افسانه باوری مذهبی پیرو زرتشتییان موعود پرست شده و در این راه گوی سبقت را ازهمه فرق و نحل ربوده اند.

پرسش شما، پاسخ موعود (سفياني)

۲۱ مرداد ۱۳۸۶
سفياني كيست؟ چرا به او لقب سفياني داده‌اند؟ او «عثمان بن عنبسه» از فرزندان «خالد بن يزيد بن معاويه است و چون از نسل ابوسفيان است، معروف به «سفيان» است.
سفياني چه ويژگي‌هاي ظاهري دارد؟ او مردي است با چهره‌اي ترسناك كه آبله روست و چشماني كبود دارد. سفياني از كجا خروج مي‌كند؟ از سرزميني خشك يعني «بيدا» كه سرزميني بي آب و علف در بين مكه و شام است، خروج مي‌كند. عثمان بن عنبسه كيست و ادعاي او چيست؟ او سفياني از فرزندان يزيد بن معاويه بن ابوسفيانـ لعنة الله عليهم ـ است. در حديثي از امام صادق(ع) آمده است كه فرمود:«آنگاه كه خورشيد به مغرب خود نزديك مي‌شود، كسي از مغرب فرياد مي‌زند: اي مردم، مولاي شما در بيابان خشك (بيدا) ظهور كرد و او عثمان بن عنبسه از فرزندان خالد بن يزيد بن معاويه بن ابوسفيان است. با او بيعت كنيد تا هدايت شويد و با او مخالفت نكنيد كه گمراه مي‌شويد. پس ملائكه و جن او را تكذيب مي‌كنند. هر آن‌كه در شك و ترديد است و هر كافر و منافقي با نداي او گمراه مي‌شود». تصرفات سفياني چه مناطقي را شامل مي‌شد؟ شيخ صدوق از ابو منصور البحبي نقل كرده است كه مي‌گويد: از امام صادق(ع) دربارة اسم سفياني سؤال كردم. فرمود: «تو را با اسمِ او چه كار؟ هر گاه مناطق پنج‌گانة شام: دمشق، حمص، فلسطين، اردن و حلب را تصرف كرد، منتظر فرج باشيد.» گفتم: آيا 9 ماه اين را در تصرف دارد؟ فرمود: «خير بلكه تصرف او 8 ماه است كه يك روز هم بر آن اضافه نمي‌شود.»و برخي گفته‌اند بعد از تسلط بر شام، هفت ماه حكمراني مي‌كند. چگونه امام مهدي(ع) بر عراق مسلط مي‌شود؟ بعد از اين‌كه سفياني تسليم پيشنهاد اطرافيان خود مي‌شود، در مقابل امام مهدي(ع) مي‌ايستد و آن حضرت (ع) را به مبارزه مي‌خواند. پس امام مهدي(ع) او را از جنگ بيم مي‌دهد. اما سفياني بر جنگ عليه امام (ع) پا فشاري مي‌كند. بدين ترتيب بين لشكر سفياني و لشكر امام (ع) جنگي در مي‌گيرد، كه پيروز آن مهدي(ع) است. حكم‌راني سفياني پايان مي‌يابد و اسير مي‌شود و امام (ع) او را به درك واصل مي‌كند. و اين گونه امام (ع) بر عراق مسلط مي‌شود.[قول ديگر دربارة كشته شدن سفياني] اين است كه او به شام فرار مي‌كند و امام (ع) عده‌اي از ياران خود را به دنبال او روانه مي‌كند و آنان پس از دستگيري سفياني او را به قتل مي‌رسانند. آيا سفياني و دجال هم عصر هستند؟ بله. اين دو، هم عصر هم هستند و به شكلي با يكديگر رابط داردند. چه مدت طول مي‌كشد تا امام (ع) بعد از ظهورشان در [مقابل سفياني] پيروز شوند؟ اين پيروزي در يك شب واقع مي‌شود. از همان عصري كه در بين ركن و مقام خطبه ايراد مي‌كنند. فرو رفتن لشكر سفياني در زمين در چه زماني رخ مي‌دهد؟ اين واقعه ـ خسف ـ چند روز پس از ظهور صورت مي‌گيرد و معجزة بزرگي است كه امدادي الهي براي قيام مهدي(ع) است و با اين رخداد مردم به صراحت به عدالتِ دعوت او (ع) و حقانيت قيامش ايمان مي‌آورند. آيا با فرو رفتن لشكر سفياني در زمين مردم تحت تأثير [اين واقعه] قرار مي‌گيرند؟ در روايات به تأثير اين معجزه بر روح و روان انسان‌ها تصريح شده است:«پس هنگامي كه مردم [اين واقعه] را مي‌بينند بزرگان اهل شام و گروه‌هايي از اهل عراق به نزد امام(ع) شرفياب شده و با آن حضرت(ع) بيعت مي‌كنند. و قالوا آمنّا به.(يعني به قائم آل محمّد(ع) ايمان مي‌آوردند در حالي كه به آن حضرت(ع) كافر بودند). آيا معجزة خسف (فرو رفتن لشكر سفياني در زمين) خودِ سفياني را هم تحت تأثير قرار مي‌دهد؟ بله. معجزة خسف سفياني را هم تحت تأثير قرار مي‌دهد، و عاطفة او را دربارة مهدي(ع) قليان مي‌دهد. اين امر چند نتيجه دارد كه مهم‌ترينِ آن‌ها فتح عراق بدون خون‌ريزي است.سيوطي4 به نقل از نعيم بن حمّاد به نقل از وليد بن مسلم از امام باقر(ع) نقل مي‌كند كه مي‌فرمايد: «وقتي خبر واقعة خسف به كسي كه آن لشكر را روانه كرده است [سفياني] مي‌رسد مي‌گويد: به خدا سوگند خداوند در اين مرد عبرتي قرار داده است. لشكري را به سوي او روانه كردم، اما زمين آنان را در خود فرو برد، در اين واقعه عبرت و نصرتي است كه سفياني را به طاعت وامي‌دارد». اين روايت در پايان به نقض بيعتِ سفياني و جنگش با امام (ع) اشاره مي‌كند.از اين خبر روشن است كه بيعتِ سفياني با امام مهدي(ع) و اتخاذ موضع ملايم در قبال امام (ع) در نتيجه فرو رفتن لشكرش در زمين است. بعد از اين كه سفياني به شام فرار مي‌كند آيا امام (ع) به تعقيب او مي‌پردازد؟ بله. آن حضرت (ع) عده‌اي را به دنبال او روانه مي‌كند. اين افراد در بيت المقدس به سفياني مي‌رسند و در آن‌‌جا بر روي صخره‌اي او را گردن مي‌زنند. سفياني پس از خروجش چه مناطقي را تحت تصرف خود در مي‌آورد؟ مناطق پنج گانه شام: دمشق و حمص در سوريه، فلسطين، اردن و حلب. آيا بر اين مناطق پنج گانه اكتفا مي‌كند يا تصرفات خود را توسعه مي‌دهد؟ بر اين مناطق اكتفا نمي‌كند. بلكه لشكريان خود را به اطراف گسيل مي‌دارد كه بخش بزرگي از لشكريان او به طرف بغداد و كوفه مي‌روند و در آنجا قتل و فساد به راه مي‌اندازند و اهل آنجا را تارومار مي‌كنند. در كوفه و نجف اشرف نيز قتل عام مي‌كنند.پس از آن، قسمتي از لشكر آن ملعون به شام و قسمتي ديگر به مدينه مي‌روند. وقتي لشكريان سفياني به مدينه مي‌رسد چه اتفاقي رخ مي‌دهد؟ با رسيدن لشكر سفياني به مدينه، به مدت سه روز هر عملي را در اين شهر مباح اعلام مي‌كنند و در آن به قتل و ويراني مشغول مي‌شوند. آيا به همين امر اكتفا مي‌كنند يا فراتر از آن مي‌روند؟ هرگز به اين مقدار اكتفا نمي‌كنند. بلكه بعد از آن به سوي مكه مي‌روند، اما به آن نمي‌رسند. سرنوشت بخشي از لشكر سفياني به سوي شام مي‌روند، چه مي‌شود؟ لشكري كه به شام مي‌رود [با لشكر امام (ع) مواجه مي‌شود كه]، لشكر حضرت حجت (ع) بر آن پيروز شده و آن را نابود مي‌كند و اموال آنان به غنيمت گرفته مي‌شود. فتنه سفياني تا كجا گسترش مي‌يابد و اين فتنه بر چه كساني سخت خواهد بود؟ فتنة اين ملعون در نواحي مختلف بلاد اسلامي گسترش مي‌يابد و در اين فتنه به طور خاص بر اصحاب علي(ع) و شيعيان آن حضرت (ع) سخت مي‌گذرد تا جايي كه ندا دهنده‌اي از سوي سفياني ندا مي‌دهد: «آگاه باشيد هر كس سرِ شيعه‌اي از شيعيان علي(ع) را بياورد هزار درهم جايزه مي‌گيرد.» در اين اوضاع همسايه بر همسايه‌اش هجوم مي‌برد و مي‌گويد: او از شيعيان علي(ع) است. پس گردنِ او را مي‌زند و هزار درهم جايزه مي‌گيرد. علت نرسيدن لشكري كه از طرف سفياني به سوي مكه روانه مي‌شود، به اين شهر چيست؟ زيرا اين لشكر هنگامي كه به سرزمين «بيدا» كه در بين مكه و مدينه قرار دارد مي‌رسد، زمين تمام آنان را در خود فرو مي‌برد و مي‌بلعد. و اين واقعه همان است كه به «خسف» مشهور است.
ماهنامه موعود شماره 75

جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۶

معنی لفظی نام رستم

ایرانشناسان غربی از جمله هرتسفلد آلمانی نام رستم (در واقع لقب آترادات پیشوای آماردان) را به معنی پهلوان قامت گرفته اند و استاد پورداود نیز همین معنی را پذیرفته است. از محققان ایرانی معاصر دکتر بهمن سرکاراتی این لقب را به معنی رودی که به بیرون جاری است میگیرد که معلوم است راه صواب و منطق نادیده گرفته است و نگارنده آن را از استاد سابق خود قبول نکرده و در عوض با توجه به لقب اوستایی رستم یعنی کرساسپ سرکوب کنندهً راهزنان آنرا مرکب از روت (ریشه کن کننده) و ستخم (ستمگران)در می یابم.

پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶

بلوهر و بوذاسف

ریشهً ایرانی اسطورهً بلوهر و بوذاسف

تاریخنویسان اسلامی عهد تسلط اعراب اغلب اشاره میکنند که در آغاز حکومت تهمورث (خورشید چهر، تیگران پسر کوچک زرتشت) بوذاسف نامی ظهور کرد و مذهب گنوسی صابئین را پدید آورد. این بدان معنی است که بوذاسف در محیط امپراطوری هخامنشی ظهور کرده بوده است. می دانیم که مذهب گنوسی دیگر پهنه شبه جزیره عربستان دین حنفا (پاکدینان) بوده است که محمد و عبدالمطلب خود را پیرو آن می شمرده اند و پیامبر همین آئین در زبان اعراب، ابراهیم خلیل الله نامیده می شده است. نگارنده ضمن مقالات جداگانه ای اسناد خود را در باب اینکه این ابراهیم خلیل الله (پدر امتهای فراوانی که دوست صمیمی خداست) همان گئوماته بردیه (سپیتاک زرتشت) داماد و پسر خوانده کورش بوده است نشان داده است. در اینجا به اختصار باید بگویم که دادیکان (نیاکان عرب تاجیکان، اعراب شرقی کتیبه های آشوری) ساکنین مقر فرمانروایی گئوماته بردیه/ زرتشت در بلخ بوده اند واین نام از این اعراب شرقی به شبه جزیرهً عربستان رسیده است. خود نامهای گوتمه بودا و بوذاسف هم متعلق به همان گئوماته بردیه/ زرتشت هستند که بیش از دو دهه از سوی پدر خوانده اش کورش از بلخ بر شمال هندوستان فرمان می رانده است. اما حلقه واسط این نامها، نام صوفی/ گنوسی اسطوره ای معروف بلخ یعنی ابراهیم ادهم (پدر بور ملتهای فراوان) است که نظیر گوتمه بودا/ گئوماته بردیه در تمامی عمرش شاهزاده ای صوفی مسلک به شمار آمده است. غالباً به درستی خود نامهای بودا و بوذاسف را بدون در نظر گرفتن ریشه لغوی آنها با هم مطابق دانسته اند. گرچه نام بودا به سانسکریتی به معنی منور و دانا است و بوذاسف به لغت ایرانی به طور ساده به معنی بت شکن است که این خود از سویی لقب ابراهیم خلیل الله و از سوی دیگر خصیصه گئوماته بردیه بوده که قاتلش داریوش (جاماسپ مغ کش) به صراحت وی را ویرانگر معابد توصیف کرده است. در اسطورهً آذری= ارانی منحصر به فرد ده ده قورقود، نام اسب گئوماته زرتشت(بامسی بئیرک) بوزآت(بوذاسپ) آمده است که نشان میدهد نام ایرانی بوذاسف (بوذا- سپ، بت شکن) از عهد خود گئوماته بردیه/ زرتشت بر وی اطلاق میگردیده است و چون این مفهوم در هند مرکز اصنام با مانع فرهنگی بزرگی مواجه میشد این نام را با بودا (منور، دانای روحانی) جایگزین نموده اند. از سوی دیگر به نظر می رسد ایرانیان و هندوان باستان خود نام بوذاسف را به معنی سرکوب کننده بزهکاران میگرفته اند چه در اساطیر هندی و ایرانی در مواردی ویژه ای از شخصیتهای گوتمه بودا و گئوماته زرتشت با القاب راهوگنه (زننده رباینده) و ورثرغنه (بهرام ورجاوند یعنی سرکوب کننده اخلالگران) یاد گردیده است. نام مراد و استاد بوذاسف یعنی بلوهر را، در زبان پهلوی به سادگی می توان معلم پردانش معنی نمود که این خود با لقب معروف یا نام دیگر سپیتمه جمشید (داماد و ولیعد آستیاگ و پدر گئوماته زرتشت) یعنی پارمیس یعنی پردانش مطابقت دارد. آستیاگ و داماد و جانشینش سپیتمه جمشید هر دو توسط کورش (فریدون) به قتل رسیده اند ولی کورش سوم که سیاستمداری بزرگ بود در عوض برای جلب قلوب مردم سپیتاک زرتشت یا همان گئوماته بردیه پسر سپیتمه و نواده آستیاگ را به دامادی و پسرخواندگی و برادری خویش برگزید و امارت ولایات شرق امپراطوری هخامنشی یعنی نواحی بلخ و شمال هندوستان را به دست وی سپرد و او در آن سمت با نامهای بوذاسف و بودا و ابراهیم خلیل الله شهرهً جهانیان گردید. آئین وی دیرتر در عهد ساسانیان به عنوان دین رسمی ایرانیان بر گزیده شد و لابد ایرانیان در این عهدٍ بعد از گذشت 8 قرن از فوت او، از تعالیم وی چیز زیادی هم نمی دانسته اند چه انتشار غالب تعالیم او هم نه در سمت ایران بلکه در سمت بلخ و هند وستان صورت گرفته بود. در پایان مقاله جالب شکوفه آذر را در باب داستان بلوهر و بوذاسف نقل می نمائیم

داستان كهن و جهاني «بلوهر و بوذاسف» ايراني است

شكوفه آذر ششمين جلسه نقد و بررسي كتاب در مركز نشر ميراث مكتوب به نقد و بررسي كتاب «بلوهر و بيوذسف» تاليف علي بن نظام تبريزي در سده هشتم قمري اختصاص داشت. .. داستان معروف و كهن «بلوهر و بوذاسف» كه در نسخه ايراني «بلوهر و بيوذسف» ذكر شده است، در اصل شرح زندگي بودا پيامبر هندي است و به وسيله مانويان آسياي مركزي از روي زندگاني بودا ساخته شده است. قطعاتي از اين داستان كه جز آثار مانوي از سده هاي اوليه اسلامي در آسياي مركزي است، به زبان هاي فارسي، تركي و اويغوري به دست آمده است. . ترجمه اي از اين كتاب به زبان پهلوي نيز موجود بوده است. قطعاتي از آن به نام «يادگار بزرگمهر» نيز به زبان و خط پهلوي در دست است كه «ابن مسكويه» آن را در «جاويدان خرد» به عربي در آورده است. داستان بلوهر و بوذاسف در نخستين سده هاي اسلامي از متن پهلوي يا متني ديگر به زبان عربي در آمده بود، چنان كه ابن نديم در «الفهرست» از آن ياد كرده و گفته است كه شاعر تازي گوي، «ابان لاحقي» آن را به نظم درآورده است. روايت مفصل تري از اين داستان به زبان عربي موجود است كه رنگ و بوي اسماعيلي يافته و يك بار در 1888 ميلادي در بمبئي و بار ديگر توسط دانيل ژياره تصحيح و با ترجمه فرانسوي در پاريس منتشر شده است. ترجمه يا تحريري از اين داستان نيز به زبان عربي در كتاب «اكمال الدين و اتمام النعمه» ابن بابويه قمي، به قلم نظام الدين شامي براي سلطان احمد جلاير در سده چهارم هجري، نگارش يافت كه به شيوه «كليله و دمنه» نصرالله منشي و «سندباد نامه» ظهيري، به امثال و اشعار عربي و فارسي آميخته است. . *****داستان «بلوهر و بوذاسف» در ادبيات اروپا و امريكا نقش بسيار تاثير گذاري داشته است. تقريبا هم سطح و هم سنگ تاثير «هزار و يك شب» يا «ارداويرافنامه» يا «ماهاباراتا». داستان «بلوهرو بوذاسف» به زندگي و سير و سلوك بودا از مقام شاهزاده اي در هند تا عارف شدن به همراه همراهش «بلوهر» اختصاص دارد. داستان شامل شرح سفرهاي مادي و معنوي بودا و درس ها و نكته ها و گفت و گوهاي فلسفي است. نويسنده اين كتاب هم، همچون نسخه هاي هم ترازش، «هزار و يك شب» و «ماهابارتا» مشخص نيست و همچون دو كتاب ذكر شده، در هر كشوري كه رفته و ترجمه شده، به لباس فرهنگ و دين و زبان آن كشور درآمده است. جليل نوذري، فوق ليسانس ادبيات انگليسي و پژوهشگر ادبيات تطبيقي درباره تاريخچه اين كتاب به خبرنگار «ميراث خبر»، گفت: «بلوهر و بوذاسف» يك كتاب ايراني است كه در زمان مانويان به زبان پهلوي يا سغدي ترجمه شد و موجود بود. سپس كشورهاي ديگر از اين نسخه، داستان را به زبان كشور خود ترجمه كردند. بعد از اسلام نسخه اصلي ايراني گم شد. پس از آن متن يوناني تحت عنوان «بارلعام‌ و جوذافات» پايه ترجمه به تمام زبان هاي اروپايي و براي فرهنگ هاي مختلف از جمله يهوديان، مسيحيان و مسلمانان واقع شد. اين كتاب به هر زباني كه ترجمه شد، رنگ و بوي فرهنگ و دين آن كشور را يافت. يهوديان داستان «شاهزاده و راهب» را به داستاني يهودي تبديل كردند و مسيحيان، كل متن را به يك داستان مذهبي مسيحي درآوردند. من تاكنون بر اين باور بودم كه اصل مكتوب اين داستان ايراني بوده است ولي هيچ سند مكتوبي پيدا نشده بود، و خوشبختانه با پيدا شدن نسخه فارسي اين كتاب در كتابخانه «ملك» و تصحيح و چاپ آن در مركز نشر ميراث مكتوب، اين امر به من ثابت شد. اين نسخه اولين نسخه فارسي است كه پس از اسلام در ايران پيدا شده است. براي اثبات اين نظر بايد پنج نسخه خطي، از نظر ساختاري، داستاني، نام هاي خاص و گفت و گوها مطابقت داده شود.» جليل نوذري درباره نسخه هاي خطي موجود «بلوهر و بوذاسف» در جهان، در اين نشست گفت: «چهار نسخه خطي از اين داستان در دنيا موجود است.» 1. متن عربي معروف به متن اسماعيلي به نام «بلوهر و بوذاسف» كه برخي محققان احتمال مي دهند ترجمه اين كتاب به عربي متعلق به «ابن مقفع» در تاريخ 120 هجري قمري است .. 2. متن گرجي به نام بلورياني 3. متن يوناني به نام «بارلعام و جوذافات» 4. متن يوناني با خط لاتين به نام «بارلعام و جوذافات». كشف و انتشار نسخه ايراني بلوهر و بوذاسف، مي تواند نقطه هاي كور و مبهم تاريخي و محتوايي نسخه هاي ديگر را روشن كند.» جليل نوذري كه نسخه هاي ديگر بلوهر و بوذاسف را مطالعه كرده است به خبرنگار «ميراث خبر»، گفت: «متاسفانه تا يك كارشناس غربي فارسي دان، اين نسخه بلوهر و بوذاسف را نخواند و مطالعه نكند، ارزش و اهميت منحصر به فرد اين نسخه ايراني مشخص نخواهد شد و به جهان معرفي نخواهد شد. علي بن محمد نظام تبريزي ادعا كرده است كه اين نسخه را از نسخه يوناني خلاصه كرده است اما به اعتقاد من نزديك ترين نسخه به نسخه فارسي موجود به استناد سبك و داستان نسخه عربي اسماعيلي تحرير شده در سال 120 ه.ق است.» ¬نسخه حاضر يعني «بلوهر و بيوذسف» نوشته علي بن محمد نظام تبريزي (740 _ 801 ه.ق) كه توسط دكتر محمد روشن، استاد دانشكده هنرهاي زيبا، پيشگفتار نويسي و ويرايش شده است، تصحيح مصححي است كه متاسفانه نامش بر ما مشخص نيست. اين مصحح در چهارده دفتر متن نسخه خطي موجود در كتابخانه «ملك» را با دست خط خود،‌ تصحيح كرده است. اما متاسفانه در هيچ كجاي اين دفتر، نام مصحح ذكر نشده است. اين چهارده دفتر چند سال پيش توسط دانشجويي به دكتر محمد روشن اهدا شد و دكتر روشن در كنار ويرايش و مطابقت اين متن با نسخه خطي مصحح آن را جستجو كرد. در جلسه نقد و بررسي اين كتاب در مركز ميراث مكتوب، دكتر روشن درباره مصحح كتاب گفت: «من بنا به نوع كار، گمان مي برم كه مصحح اين كتاب استاد «مدرس رضوي» است. از طرفي در سال هاي 1312 تا 1316 وزارت معارف وقت، پاره اي از متون كهن فارسي را براي تصحيح به برخي از استادان دانشگاه سپرد. .. از جمله در آن سال ها تصحيح «تاريخ بيهقي» به مرحوم استاد احمد بهمن يار سپرده شد و «تاريخ برامكه» به مرحوم عبدالعظيم خان قريب. بنده گمان مي برم كه اين متن هم در شمار اين متون مي توانست باشد كه به استادي از استادان دانشگاه تهران براي تصحيح واگذار شده است.» برخي از حاضران از جمله پروفسور سيد حسن امين نويسنده «بازتاب اسطوره بودا در ايران و اسلام»، دكتر سيد ابوطالب ميرعابديني نويسنده «بلوهر و بوذاسف به روايت شيخ صدوق و ملامحمد باقر مجلسي»، دكتر ذكايي و برخي ديگر از حضار در حالي كه چهارده دفتر دست نويس را دست به دست مي گرداندند، هر يك درباره مصحح آن حدس هايي مي زدند. برخي معتقد بودند كه دست خط و سطح تحقيق و تصحيح نازل تر از آن است كه به مرحوم مدرس رضوي اطلاق شود. برخي نيز كساني چون «مرحوم محمدعلي ناصح» و «حبيب الله آموزگار» را مصحح اين كتاب دانستند. متن موجود فارسي، نثري متكلفانه و مصنوع دارد و داراي شاهد مثال و اشعاري از شاعراني چون سعدي و خيام است. دكتر محمد روشن در اين كتاب تلاش كرده است كه متني، سالم و اصيل را به خواننده ارايه دهد و از نقد و بررسي و تطابق آن با متون ديگر خودداري كرده است. دكتر ميرعابديني در اين جلسه پيشنهاد داد كه بهتر بود روي جلد نوشته مي شد كه مصحح اصلي كتاب نامعلوم است. دكتر ميرعابديني، دكتر عابدي و نوذري نيز معتقد بودند زنده كردن اثري مرده كه مي تواند جايگاه جهاني داشته باشد كاري پرقدر و مهم است. . در پايان جلسه يكي از حاضران عنوان كرد: «حيف است اثري در اين حد و اندازه و اهميت، كه بر فرهنگ ها و ادبيات كشورهاي ديگر تاثير بسزايي داشته است،‌ بدون تصحيح دقيق، تحقيق جامع و تعليقات مفيد، پس از سال ها چاپ شده است. همان طور كه همگان مي دانند آثار تاريخي و كلاسيك در اين سطح به خاطر خاص بودن تنها، يك بار چاپ مي شود و اين يك چاپ هم متاسفانه كار دقيق و محققانه اي نيست. به خاطر بحث انگيز بودن اين نسخه خاص و نيز طرح اين فرضيه از سوي پژوهش گران به جهان كه اصل داستان «بلوهر و بوذاسف» به زبان و خط فارسي و ايراني بوده است،‌ جا داشت كه پيشگفتاري جامع و انطباقي بر آن نوشته مي شد كه متاسفانه نشد.» در اين جلسه همچنين درباره ريشه اساسي «بلوهر» و «بوذاسف» بحث و تبادل نظر شد. دكتر ذكايي در اين جلسه مطرح كرد، اين احتمال وجود دارد كه گذاشتن نام «بيوذسف» بر نسخه فارسي به جاي «بوذاسف»، ممال عربي نباشد و تنها لهجه و گويش تركي است، همچنين اين احتمال وجود دارد كه «بلوهر» تبديل شده واژه «فروهر» باشد. درباره «بيوذسف» و «بوذاسف» نيز گفته شد، اين احتمال وجود دارد كه از واژه هاي مشابه گرشاسپ و گشتاسپ باشد. كتاب «بلوهر و بيوذسف» تاليف علي بن محمد نظام تبريزي با پيشگفتار، نمايه و ويرايش دكتر محمد روشن در 2000 نسخه، 485 صفحه، با انتشار مركز نشر ميراث مكتوب در دسترس علاقه مندان به حوزه ادبيات كلاسيك، قصه، دين و ادبيات تطبيقي قرار گرفته است.

مزدک روحانی بزرگ و انقلابی

آیین گنوسی

نوشتار : شارمین مهرآذر
http://www.nasl-man.blogspot.com/
sh.mehrazar@yahoo.com


در پی آن بودم پژوهشی در مورد جنبش و نهضت مزدک انجام دهم که لازمه آن آشنایی خوانندگان گرامی با آیین گنوسی است که نخست بدان خواهم پرداخت ، خوانندگان گرامی باید توجه داشته باشند تمامی نوشتارهایی که به صورت پژوهش در این تارنگار قرار میگیرد در پی آیند همدیگر بوده و به نوعی باهم رابطه دارند و در رسته ادایان(religion) قرار خواهد گرفت.

--
هنگامی که مسیحیت در سرزمین های امپراتوری روم در حال قدرت یافتن بود،ادیان ابتدایی کهن ، با بت پرستی و خرافات و افسانه سازیهای خود سراسر اروپارا فرا گرفته بودند؛ همچنین ادیان فلسفی در شکل های مختلف : فلسفه رواقی ، فلسفه فیثاغورسی و افلاطونی با عقاید کهن در آمیخته ، تفسیر و تعبیری تازه بدان بخشید.عقاید یونانی و شرقی نیز باهم در آمیخته بود و آیین های راز آلوده ای چون آیین دمتر(1)، ایزیس مادر بزرگ، و نیز اندکی دیرتر ، آیین مهر اندیشه های مردمی را فرو گرفته بود که به آیین های تشرف و آینده پس از مرگ دل خوش کرده بودند.

در چنین محیطی بود که گنوسی ها پدید آمدند.
گنوس در اصل از واژه یونانی gnosis به معنای «دانستن» است ،همچنین می توان به دانش حقیقی و عرفان ترجمه کرد .پیروان این آیین گمان داشتند که به حقیقت و کل حقیقت دست یافته اند.آنها باور داشتند که حقایق الهی تنها برآنها آشکار شده و این حقیقت الهی در اصل در زمان های گذشته به گونه ای اسرار آمیز بیان شده است و از طریق افرادی ویژه که به دانستن آن تشرف یافته بوده اند،نسل به نسل منتقل شده است.مثلا گنوسی های مسیحی برآن بودند که آگاهی خود را از یکی از حواریون عیسی مسیح یا مریم و از عیسی مسیح در حال صعود آموخته بودند و صورت وحی و الهام داشته است.
اما آیین گنوسی تنها وحی و الهام نبود، بلکه دین نجات و رهایی نیز بود. در این دین، روح انسان می آموخت که چگونه پس از آزادی باری دیگر به جهان روح که از آن به جهان مادی سقوط کرده بود ، بازگردد(2).این آگاهی به یاری آگاهی بر وحی الهی حاصل می شود و این آگاهی به یاری اجرای آیین ها و به کار بستن قواعدی که گاه جادوگرانه است، حاصل می شد.هرکسی قادر نبود اهل راز باشد و هرکسی را به دین خود نمی پذیرفتند. این دانش فقط بدانها آموخته می شد که قادر بودند به آیین تشرف یابند. دینی را که آموزش می دادند، برپایه دوگانگی و تضاد ماده و روح قرار داشت و خداوند تعالی در نظر ایشان بسیار دور دست و دست نیافتنی بود.آفرینش جهان مادی کار این خدای دور دست نبود و کار خدایی که در مراحلی بس پایین تر از خدای تعالی قرار دارد، یا کار اهریمن ، بود و به گفته ای در پایین(به جای اهریمن) قوای روحانی ازلی قرار داشتند که از آن جمله است قوه خالق زمین که به اصطلاح یهود در کتاب تورات "یهوه"(خدای موسی)نامیده می شود و او روحی سفلی بود که عالم ماده را خلق کرد ،و در دین و آئین پیروان آن کتاب نفوذ پرستش یهوه تاثیری بسیار کرد.در نظر ایشان ماری که در بهشت عدن آدم و حوا را به درخت معرفت یعنی «گنوس» رهبری کرد وجودی خیر و مفید بوده و نباید آنرا از عناصر خبیثه شریره به شمار آورد. البته نظرهای مختلف و متفاوتی در این باره بیان شده از آن جمله که آن مار بدین دلیل بد نیست که پس از گناه آدم و حوا تلاش بسیار نمود تا آنها را از ظلمت ساخته یهوه نجات دهد و همچنین اینکه عیسی آن موجود ازلی مشاهده نمود در زمین فساد و گمراهی به حد کمال رسیده برای نجات نقابی از جنس جسم و پیکر انسانی بر خود آراست در حالیکه گوشت و استخوان او حقیقی نبوده و انسان بودن او بکل مجازی و ظاهری بوده است.او به زمین آمده تا ارواح بنی آدم که با ماده آلوده و چرکین شده بودند تعلیم دهد تا بوسیله ریاضت و زهد بدن را مهار کرده و برای فکر و ضمیر، حکمت و خرد جاویدی حاصل کنند و از بند و زنجیر عالم ماده خود را رها سازند و از شر گوشت و استخوان رهایی یافته و موجودی علوی و مجرد گردیده بنعمت بقا و جاودانگی دست یابند.همچنین گنوسی ها باور داشتند میان جهان مادی و خدای تعالی ،خداوندانی بینابینی قرار دارند و فرمان و خواست خداوند تعالی از طریق آنان به جهان مادی می رسد و هرچه این فرمان به جهان ماد نزدیکتر می شود، کیفیتی پست تر و تباه تر پیدا می کند، و روح نیز با طی همین مدارج بالا و برعکس است که خود را می تواند بالاتر برد، تا سرانجام ، به خدای تعالی برسد.
همین اصول فکری است که ادیان بسیاری را زیر تاثیر قرار می دهد.اصول عقاید گنوسی محققا قبل از عیسویت وجود داشت و سپس با عیسویت جنگید. در سده های نخستین مسیحی، آیین گنوسی سراسر جهان یونانی- رومی را در پیمود و دین یهود و مسیحیت را به خطر نداخت. آیین گنوسی نخست در اسکندریه و در سامره (3) (ایالت مرکزی دولت کهن یهود) رشد کرد. در مصر آیین گنوسی با آیین ایزیس و اُزیریس در آمیخت. در آیین گنوسی دو اصل ضد و مستقل و از هم وجود دارد. یکی اصل خوبی و دیگر شر است . در این جهان ، وجود الهی به صورت اخگرهایی در درون ما است که در اصل فروزان بوده و در درون ماه به خاموشی گراییده و خفه شده است تا باز به اشکالی دیگر ظاهر شود و بدرخشد. این اخگر ها پاره های تن اُزیریس اند که در سراسر مصر پراکنده گشته و به خاک سپرده شده است و ایزیس در جستجوی آنهاست. این عقاید بعدها در اندیشه های گنوسی مسیحی بازلیدیس(3) و والنتین(4) دوباریه ظاهر می شود.در سامره آیین گنوسی همزمان با عیسویت رونق داشت و رهبری آن در دست شمعون مغ بود و مردم پیرو او بودند. حتی در متون مسیحی آمده است که او ادعا می کرد که خدای بزرگ است.
چنین مسیری را در آسیای غربی زیاد می توان دید که فردی نخست خود را واسطه میان خدای تعالی و مردمان می خواند و سپس خود را همانا خدا می شمارد. در سده دوم میلادی ، پیروان شمعون تثلیث مسیحی را ظاهرا پذیرفته بودند و بر آن بودند که شمعون چون فرزند خداوند- میان یهودان آمد و درسامره چون پدر و در میان دیگر اقوام چون روح القدس بود. پیروان شمعون در کنار خدای تعالی همسری به نام هلن نیز قرار دادند، آین آیین در "صور" به وجود آمد.در آنجا پرستش خدای ماه رایج بود، شمعونی ها این ایزد بانو را با خرد یکی دانستند، مردم اسکندریه او را ایزیس می خواندند. نه تنها آیین شمعون که دیگر آیین های گنوسی نیز همه در دامن عیسویت رشد کردند، هرچند اصل و منشایی قبل از آن داشتند .همین مسئله به زودی نبردی سخت میان مسیحیان و این آیین ها شرک آلود را پدید آورد.
بنا به نوشته های مسیحی اصول عقاید گنوسی ها چنین است:
1- ماده دشمن روح است ، چنان که شر، دشمن خیر است.بنابراین تن قابل تحقیر است حتی صعود عیسی را به همراه تن انکار می کنند و غسل تعمید طرد می شود.در زمینه های اخلاقی گاه به سبب مادی بودن تن ،مرزهای اخلاقی برداشته می شود، زیرا هر پرهیزی مادی بودن تن را از بین نمیبرد.بنابراین فرقی میان پرهیزگاری و فساد اخلاقی وجود ندارد. در برخی گروهها ،برعکس، چنان تقوا و پرهیزی وجود دارد که هرگونه تماسی می تواند وجود را آلوده تر کند و زن ، گوشت و می از زندگی طرد می شود(5).
2- تخیلات و تصورات خارق العاده در میان پیروان این آیینها عمومیت داشت.رویاها، نظریه های شگفت آور درباره فرشتگان ، نسبت شناسی و قصه های برساخته سخت رایج بود.
3- آنان عیسی مسیح را بعد از فرشتگان قرار می دادندو گاه وجود او را انکار می کردند.بسیاری تن او را منکر بودند و معتقد بودند او با تن خویش به این جهان نیامده بود.
4- این کافران بیشتر از میان یهودیان پدید می آمدند و خود را استاد قانون(آسمانی) می دانستند.

در قرن دوم مسیحی وضع مسیحیت سخت تر شد و گنوسی ها جدی تر و با قدرت بیشتری به مسیحیت تاختند.از این گنوسیان یکی بازیلیدس است که در اسکندریه زندگی می کرد. مهمترین مسئله مورد توجه او این است شر از کجا امده ، البته همانگونه که در پیش گفته شد برخی از گنوسی ها شر را از اهریمن یعنی منشا بدی می دانستند که دور نرفته ایم اگر بگوییم این باور وام گرفته از آیین زرتشت نیز بوده است.به هر روی وی معتقد بود که خداوند دارای مشیتی است که بر آزردن گناهکاران استوار است. او باور داشت که آزاری را که شهید می بیند لامحاله به علت گناهی است که خود یا در اشکال پیشین خود مرتکب شده است(6).او می گفت شهادت عیسی به علت گناهی است که مرتکب شده است و در واقع به واژه عصمت که در اسلام با آن آشنا هستیم باوری نداشت .
بازیلیدس در واقع نسل بشر را محکوم می دید و معتقد بود تنها پیروان او از این محکومیت رهایی می یابند و تنها آنانند که قادرند به حقیقت راه یابند.این حقیقت را نمیتوان آموزش داد باید شهود دست دهد و باید طبیعتی دیگر داشت تا قادر به دریافت این شهود شد.
والنتین باور داشت که شهود تنها به موجودی کامل دست می دهد، در حالی کهدر نظر بازیلیدس ایمان مطلق به ححصول شهود می انجامد.بعدها گنوسی ها بر آن شدند که حصول شهودی نیازی به ایمان ندارد و اینگونه میتوان برداشتنمود که از اصول دگماتیک(لایتغیر) برخوردار نبودند. بازیلیدس معتقد بود که شهود از راه تجلی که در طی مراحل دست می دهد حاصل خواهد شد. به قول بازیلیدس ، در اصل خدایی وجود دارد که زاییده نشده است.آنگاه آگاهی پدید می آید ، آنگاه سخن سپس اندیشه، خرد قدرت ،داد و سرانجام آرامش.اینها همه فواصلی میان خدای تعالی و جهان مادی است که این دو را به هم می پیوندد.
والنتین نیز در قرندوم مسیحی می زیست و بزرگترین مبلغ گنوسی بود.ظاهر آموزشهای او مسیحی بود. دو موضوع میان تعلیمات او و بازیلیدس تفاوت ایجاد می کرد .نخستین آن را پیشتر گفتیم.دیگر این که زندگیالهی و تداوم آن نه از راه تجلی بلکه از طریق جفتهای اِاُن ها(7) است که روی نخستین گروه آ« هست جفت اند. سپس گروهی است متشکل از ده اِاُن گروه سوم شامل دوازده اِاُن است، که روی هم سی جفت اِاُن وجود دارد که خود عددی مقدس است.
خدای بزرگ یکروز تصمیم به خلق گرفت و نخستین جفت را پدید آورد که آگاهی و حقیقت است.درواقع به نظر والنتین زیر تاثیر شهوت بود که خدایان طبقات متفاوت پدید آمدند.اِاُن ها جفت جفت به هم نزدیک می شوند و اِاُن های جدید را به وجود میآورنداین همان نظری است که در مانویت به وسیله دیوها انجام میپذیرد.آخرین اِاُن به نام سوفیا در جهان مادی می افتد و این منشا گناه است.گاهی سوفیا نمی افتد ولی آلوده می شود و باید او را نجات داد.مسیح و روح القدس برای نجات او به این دنیا میآیند.مسیح گنوسی و مسیح عیسوی یکی است. او نتیجه سی اِاُن است که از جهان الهی بر زمین میآید.او خود را با سوفیا یکی میکند و او را از شهوتی که بدان گرفتار شده نجات می دهد.این آگاهی را نباید در اختیار همه گذاشت بلکه افتخاری است که به معدودی ارواح دارای استعداد تعلق میگیرد.مذهب والنتین به زودی به شعب بسیاری بخش گردید که عمده ترین آنها مکتبهای غربی و شرقی است.

---------------
1- Demeter : در اساطیر یونان ، ایزد بانوی کشاورزی،باروری، ازدواج. اورا با سرسCeres ایزد بانوی رومی یکسان می دانند.
2- این اندیشه ریشه در باور یهودیان مبنی بر اخراج آدم و حوا دارد که مسیح وام دار آنست.
3- رهبر ککتبی گنوسی در اسکندریه عصر امپراتورلنهادریان و آنتونیوس پیوس.
4- یکی از بنیان گذاران آیین گنوسی اسکندریهدر حدود سال 100م.
5- این باور تا حدودی نزدیک به باورهای اسلامی است البته باید توجه داشت طرد زن و گوشت و می ، نوعی روزه داری نیز محسوب می شود.
6- تقریبا نوعی اعتقاد به تناسخ که میتوان ریشه آنرا در آیین مانی و بودا جستجو کرد.
7- نیروهای ازلی یا ذرات نور ازلی و بهشتی، گاه به قلمرو ایزدان اطلاق می شود.

کتابنامه
1- دانشنامه مزدیسنا/ دکتر جهانگیر اوشیدری
2- تاریخ جامع ادیان/ جان ناس
3- ادیان آسیایی/ مهرداد بهار
4- آیین گنوسی و مانوی/میرچا الیاده
5- عهد عتیق(تورات)
6- در مورد مسیحیت تاریخ کلیسای قدیم می تواند یاری گر خوانندگان باشد.

چهارشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۶

معنی نام شهر جی

ابوریحلن بیرونی در آثارالباقیه از طومارهای بسیار دیرینه ای در شهر جی صحبت میدارد که در زمان پادشاه اساطیری ایران تهمورث تدوین شده بوده اند. وی تحقیقاتی در این باب به عمل آورده واز بقایای پوسیده آنها و خطوط غریب آنها سخن رانده است. از این گفته لااقل می توان این مطلب را استخراج نمود که آنجا در عهد باستان جایگاه . معبد علوم دینی بوده است خود صورت نام قدیمی شهر جی یعنی گبی را می توان محل بحث و معبد معنی نمود. یعنی مأخوذ از گپ فارسی یا جپپه سانسکریت که به معنی خواندن سرود دینی است

دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

سبلان همان کوه احقاف قرآن است

کوه مقدس اوستا یعنی سبلان در قرآن زیر نام احقاف اسم خود را به نام سورهً مربوطه اش داده است

در اوستا کوه هئوکئیریه (کوه نیکومنش، همان سبلان) مکان الهه آبهای ایرانیها یعنی اردویسور اناهیت (ناهید) است و چشمه آب گرم معدنی معروف آن یعنی سرئین (به لغت اوستایی یعنی زیبا) چشمه خاص همین الهه معروف ایرانیها به شمار می رفته است. جالب است که در اوستا این کوه محل فدیه آوردن سپیتمه جمشید داماد و ولیعهد آستیاگ و پدر سپیتاک زرتشت (بردیه، داماد و پسرخواندهً کورش سوم) به شمار رفته است. سپیتمه جمشید در اصل مغ سئورومتی بوده و از سوی مادیای اسکیتی (افراسیاب ثانی) به حکومت ولایات مجاورت شمال و جنوب کوهستان قفقاز بر گماشته شده بوده است. وی بعد از همکاری با کی آخسارو فرمانروای معروف ماد در دستگیری و قتل مادیای اسکیتی در سمت خود ابقا شده وبه مقام دامادی آستیاگ (اژی دهاک مادی) پسر کی آخسارو (کیخسرو) رسید. ولی بعد از شکست مادها از پارسها توسط معاندش کورش (فریدون) به قتل رسید. نام قبیله سئورومتی وی در شمار اتحادیه قبایل ماد آریزانتیان یعنی قبیلهً آریایی ذکر شده است. ولی وی در تاریخ بیشتر تحت نام قبیله روحانیش به مغان منتسب گردیده است. مقر حکومت سپیتمه جمشید بنا به مندرجات اوستا ناحیه رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) یعنی همان منطقه رغه زرتشتی بوده است که در روایات اوستایی ایرانویج (یعنی ایران اصلی) نام گرفته است..جالب است که در شاهنامه نام قبایل تحت فرمان سپیتمه جمشید که به عنوان طبقات اجتماعی معرفی شده اند یعنی کاتوزیان (کادوسیان)، نیساریان (اناریان، ارانیان ترک)، نسودیها (کنگرلوها) و هوتخشان (گرگرها) در اصل همانا ملل جنوب شرقی قفقاز مراد بوده اند. قوم سئورومتی وی تحت نام سیراکها(سرمتهای پادشاهی،قوم سلم، اسلاف کرواتها) در شمال کوهستان قفقاز می زیسته اند. در قرآن نام قوم اصلی وی عاد آمده است که به معنی انجمنی بوده و مترادف نامهای مغ و کاتیار(نام سکایی سرمتها) است. به نظر می رسد نام دشت مغان بعداً از تحریف نام آموکان (دشت پرآب) پدید آمده است. مقر اصلی سپیتمه جمشید همانطوری که از اوستا و کتب پهلوی بر می آید کنار رود دائیتی در حوالی رغه زرتشتی (مراغه) بوده است. در قرآن و روایات اسلامی کوه احقاف در رابطه با همین قوم معدوم شده مغان سئورومتی است که به خطا بعداً جایگاهش در شبه جزیره عربستان جستجو شده است. طوفان بزرگ عهد سپیتمه جمشید(موبد درخشان) اوستا همان بلای آسمانی قوم عاد (=مغان) در عهد رهبری هود (واعظ) است. بنابر این منظور از کوه احقاف قرآن (در اصل "احق- قاف") یعنی کوه شایسته تر همان کوه هئوکئیریه اوستا یعنی کوه نیکو منش بوده است که امروزه سبلان (جایگاه پر سود) نامیده میشود و بنا به مندرجات اوستا سپیتمه جمشید با آن کوهستان مربوط می بوده است. خاقانی شیروانی نظر به روایاتی که در باره قداست این کوه وجود داشته است اشعاربسیار جالبی در این باب سروده است که قسمتی از آن در اینجا نقل میگردد: قبلهً اقبال سبلان دان کو زشرف کعبه وار قطب کمال است کعبه بودسبزپوش او زچه پوشد جامهً احرامیان که کعبهً حال است در خبری خوانده ام فضیلت آنرا خاست مرا آرزوش قرب سه سال است رفتم تا بر سرش نثار کنم جان کوست عروسی که امهات جبال است چادر بر سر کشید تا بن دامن یعنی بکرم این چه لاف محال است استاد پورداود در این باب می افزاید:"کوه سولان (سبلان) در آذربایجان نزد ایرانیان، به جای تور سینا است نزد بنی اسرائیل ...... میرخواند در روضةالصفا در ذکر سلطنت گشتاسب(ویشتاسپ پسر بزرگ سپیتمه جمشید) آورده :" در تاریخ بناکتی و معجم مسطور است که زرتشت حکیم (سپیتاک بردیه، پسر کوچک سپیتمه جمشید) در زمان او ظاهر شد.... و در همان دم که زرتشت متولد شد بخندید چنانکه تمام حضار مجلس آواز اورا بشنیدند و چون بزرگ شد به جبلی از جبال اردبیل بالا رفت و از آنجا فرود آمد کتابی در دست و می گفت که این کتاب از سقف خانه که بر این کوه واقع است نازل شد... و یکی دیگر از آن حکایات این است که آتشی در دست داشت و دست او نمی سوخت و چون گشتاسب به مجلس وی در آمد آن را بدو داده دست او نیز نسوخت و به دست دیگران نیز رسیده حرقتی ظاهر نگردید."

یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۶

بتهای کهن معروف اعراب

هرودوت از دو بت/ الهه معروف اعراب به نامهای اوتال و لات یاد کرده است که از این میان بت الهه لات به عنوان الهه خورشید به سادگی قابل تمییز است. نام الهه دیگر ظاهراً ترکیبی است از عزی و ایل یعنی الهه عزی که با عزوسری و ایشتار بابلیها یعنی ملکه مقدس آتش مطابقت می نماید.

معنی لفظی نام جهرم

نام شهر جهرم فارس را به سادگی می توان ترکیبی از "جه" (گاه) و "رم" (رام) گرفت.در مجموع یعنی جایگاه آرامش که این معنی با غنای طبیعی این شهر همخوانی دارد.

شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۶

اصحاب سبت قرآن

ریشهً اسطورهً اصحاب سبت قرآن

دکتر محمد خزائلی در کتاب خود "اعلام قرآن" با آوردن معنی لفظی سرزمین ایلا (سرزمین بیشه ها) گره معمای اصحاب سبت برای تحقیق قاطع ودقیقتر آماده کرده است. وی در تألیف خود به درستی سرزمین ایلا(ایله) را با مترادف قرآنیش "ایکه" یعنی سرزمین بیشه ها مطابقت داده است. نگارنده بیش از یک دهه است این نام سرزمین اخیر را با نام سرزمین روسیه (به روسی یعنی سرزمین بیشه ها) تطبیق داده و پیامبر اساطیری این مردم را با کولاکسائیس اساطیر سکایی (یعنی فرمانروای قبایل شمالی) را یکی در یافته ام که سند قرآنی اخیر نیز در این باب مزید بر علت میگردد: هرودوت در باب روسیه و سرزمین بالتیک مطالبی آورده است که به طور یقین معلوم می دارد که از اصحاب سبت (صاحبان آرامش) همانا مردم باستانی "لیو" در بالتیک مراد بوده اند که نامشان در زبان روسی به معنی گریفون (نیمه عقاب/ نیمه شیر) و در قرآن با لفظ مشابه عربیش یعنی قرده ("بوزینه") و همچنین خوک (جانور توتمی قدیمی سوئدیها) جایگزین شده است. هرودوت در شرح آن نواحی می آورد که در آنجا مردم یک چشم آریماسپی (دارندگان اسبهای آرام و پرستندگان ایزد خورشید یک چشم= اودن) طلاها (در اصل کهربا محصول بالتیک) را از ساکنین گریفون شکل آنجا می ربایند. جالب است که لفظ سبت (به عبری یعنی آرام) از سویی یادآور نام آریماسپیان ( یعنی گوتهای گپیدی به معنی دارندگان اسبهای آرام) است و از سوی دیگر تداعی گر نام نجومی منطقه اسکاندیناوی و بالتیک یعنی سپتن تیریونال است که از کلمه لاتینی سپت یعنی هفت مأخوذ می باشد. معلوم میگردد که همین شهرت اساطیری و باستانی این منطقه به شبه جزیره ًعربستان رسیده و ایشان این اسطوره را همانند بسیاری دیگر از اساطیر قرآنی به خویشاوندان معاندشان یعنی یهود منسوب نموده اند.
کلاً در قرآن برخی از اسامی جغرافیایی کهن با نام عربی آنها یاد شده است که مفسرین قرآن - که غالباً از سواد جغرافیای تاریخی و تاریخ عهد باستان در معنی علمی آن عاری هستند- علی الاصول از شناسایی قطعی آنها عاجز مانده اند. ازآن جمله است نام اصحاب الحجر (دارندگان خانه های حفر شده بر سنگ) و کوه احقاف (احق قاف، یعنی کوه شایسته تر) که مکان قوم عاد(مردم انجمنی= مغان) به شمار رفته به ترتیب مطابق با شهر باستانی پترا (سلع، یعنی شهرسنگی) در اردن و کوهستان مقدس هوکئیریه اوستا (کوه نیکومنش، سبلان) می باشند. اسطورهً اصحاب سبت بر اساس منابع مسلمین (بر گرفته از سایت غدیر):
"و اسئلهم عن القريه التى كانت حاضرة البحراد يعدون فى السبت اذتاتيهم حيتا نهم يوم ستبهم شرعا...(سوره اعراف : 164) موسى بن عمران به بنى اسرائيل تعليم فرموده بود كه درايام هفته يك روز را به عبادت خدا اختصاص دهند و كارهاى دنيائى و خريد و فروش ‍ راتعطيل كنند. روزى كه براى اين كار تعيين شد، روز جمعه بود ولى بنى اسرائيل خواستند كه روز عبادت آنها روز شنبه باشد و به همين جهت روز شنبه روز عبادت بنى اسرائيل و روز تعطيل آنها شد. روزهاى شنبه ، موسى بن عمران ، در مجمع بنى اسرائيل حاضر مى شد و آنها را موعظه مى كرد و پند مى داد. سالها به اين ترتيب گذشت و بنى اسرائيل روز شنبه را محترم مى شمردند. و آن را مخصوص عبادت خداوند مى دانستند و در آن روز كسى دست به كارى از كارهاى دنيا نمى زد و فقط به عبادت و ذكر و تسبيح و تقديس ‍ پروردگار مى گذشت . موسى از دنيا رفت و تغييراتى در زندگى بنى اسرائيل بوجود آمد و تحولاتى ايجاد شد، اما اين روش (احترام از روز شنبه) در ميان بنى اسرائيل همچنان ادامه داشت . دوران پيامبرى داود فرا رسيد و در آن زمان جمعى از بنى اسرائيل كه در قريه یا سرزمین «ايله » (بیشه) در كنار دريا سكونت داشتند احترام روز شنبه را از بين بردند و بر خلاف فرمان موسى در آن روز دست به صيد ماهى زدند و آن داستان از اين قرار بود: روزهاى شنبه كه صيد ماهى بر آنها حرام بود، كنار دريا ماهى بسيار ديده مى شد و در روزهاى ديگر ماهى ها به قعر دريا مى رفتند و به ساحل نزديك نمى شدند. دنيا پرستان بنى اسرائيل ، دور هم نشستند و با يكديگر گفتند: بايد فكرى كرد و از اين رنج و زحمت خلاص شد. روز شنبه كنار دريا ماهى فراوان و صيد آسان است و روزهاى ديگر ماهى ها در دل دريا مى روند و ما با زحمت بى حساب و رنج طاقت فرسا موفق به صيد آنها نمى شويم . در همان مجلس تصميم گرفتند نقشه اى بكار برند و از ماهى ها استفاده كنند و آن نقشه اين بود كه نهرها و جدولهائى از دريا منشعب كنند و ماهى ها را در آن محبوس كنند و در روز يكشنبه اقدام به صيد آنها نمايند. همين كار را كردند و نهرهائى را از دريا جدا نمودند، روزهاى شنبه ماهيها آزادانه در آن نهرها مى آمدند ولى هنگام شب كه ماهيها مى خواستند به دريا بر گردند جلو نهرها را مى بستند و آنها را در نهرها زندانى مى كردند و روز بعد همه آنها را صيد مى نمودند. خردمندان و متدينين قوم ، آنها را نصيحت كردند و از مخالفت امر خداوند بيم دادند؛ ولى نتيجه نداد و در دل آن گروه دنيا پرست تأثيرى نكرد. مدتها به اين ترتيب گذشت و متدينين از پند و نصيحت گنه كاران خود دارى نمى كردند. ولى چون نصايح آنان بى اثر بود، جمعى از آنها دست از موعظه كردن كشيدند و سكوت كردند و حتى به نصيحت كنندگان مى گفتند: چرا اينقدر به خودتان زحمت مى دهيد و چرا موعظه مى كنيد كسانى را كه خدا وند هلاكشان خواهد كرد، يا به عذاب دردناكى گرفتارشان خواهد فرمود. نصيحت كنندگان مى گفتند مااين قوم را پند مى دهيم تا در پيشگاه خداوند معذور باشيم . بارى سخن خردمندان اثرى نكرد و آن گروه بكار خود ادامه دادند و به صيد ماهى مشغول بودند و از اين عمل اظهار خوشحال مى كردند و آن را موفقيتى براى خود مى شمردند. چون به اين منوال روزگارى گذشت و سخن حق در آن مردم گنه كار سودى ننمود، خداوند متعال آن جمعيت سركش را به صورت حيواناتى مسخ كرد و پس از سه شبانه روز عذابى فرستاد و آنان را هلاك كرد. و تنها كسانى كه نهى از منكر مى كردند از عذاب خدا مصون ماندند."

مکان اصحاب الحجر و کوه احقاف در قرآن

مکانهای اصحاب الحجر و کوه احقاف درقرآن
در قرآن برخی از اسامی جغرافیایی کهن با نام عربی آنها یاد شده است که مفسرین قرآن - که غالباً از سواد جغرافیای تاریخی و تاریخ عهد باستان در معنی علمی آن عاری هستند- علی الاصول از شناسایی آنها عاجز مانده اند. ازآن جمله است نام اصحاب الحجر.(یعنی دارندگان خانه های حفر شده بر سنگ) و کوه احقاف (احق قاف، یعنی کوه شایسته تر) که مکان قوم عاد(مردم انجمنی= مغان) به شمار رفته به ترتیب مطابق با شهر باستانی پترا (سلع، یعنی شهرسنگی) در اردن و کوهستان مقدس هوکئیریه اوستا (کوه نیکومنش، سبلان) می باشند .