شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

این همانی زرتشت و بودا

زرتشت و بودا دوروی یک شخصیت تاریخی به نام سپیتاک پسر سپیتمه

از قرار معلوم نگارنده تنها اسطوره شناسی است که صریحاٌ از مطابقت و این همانی این دو شخصیت اساطیری در عرصهً تاریخ سخن به میان می آورد و نام تاریخی اصلی آنهارا را همان طوریکه هرتسفلد ایرانشناس معروف آلمانی در مورد زرتشت دریافته همان سپیتاک پسر سپیتمه (داماد و ولیعهد آستیاگ) و پسر خواندهً کورش می داند که از طرف کورش به ساتراپی ولایت دربیکان سمت بلخ (دریها) بر گماشته شده بود. هر روز که می گذرد سند بیشتری در باب یکی بودن ایشان به دست می آید.آخرین سند در این مطابقت نام ولایت زادگاهی بودا یعنی بهار با پایتخت زرتشت در نوبهار یعنی دیر مرکزی در بلخ می باشد. طاهراٌ وقتی امپراطوری هخامنشی در سمت شرق فلات گسترش یافت و تسلط سیاسی و اقتصادی و فرهنگی هندوان در سمت بلخ کم شد ایشان به عمد یا به سهو در این رابطه ولایت بهار را به جای نوبهاربلخ انتخاب نمودند. از آنجاییکه کتسیاس در شمار سپاهیان سکائیان دربیکی یعنی دریهای تحت رهبری آمُرایوس (یعنی شخص بیمرگ، منظور زرتشت) در زمان کورش از فیلان و سواران هندی سخن به میان می آورد، معلوم میشود که زرتشت به هنگام ساتراپی بلخ و نواحی اطراف آن بر شمال هند نیز نظارت و فرمانروایی داشته است؛ لذا بی جهت نیست که هندوان وی را شاهزادهً هندی به شمار آورده اند. در واقع زبان اوستایی وی نیز در واقع لهجه ای بیش از زبان سانسکریت هندوان نبوده است. در مجموع معلوم می گردد سپیتاک زرتشت در وجه بودائیش توسط آشوکا (شاه عادل) زودتر در بین سالهای 232- 273 قبل از میلاد رهبر دینی هندوان شد تا دروجه زرتشتیش پیش ایرانیان دورهً بلاش اول اشکانی که در بین سالهای 51- 78 میلادی حکومت کرده است. شکاف نسبتاٌ عمیق بین دو دین بودایی و زرتشتی مربوط میشود به بینش گیمنوسوفیستهای هند (فیلسوفان عریان، مرتاضان) که تعالیم اخلاقی و منطقی سپیتاک بودا را پذیرفتند و بینش مغان مادی و سئوروماتی ایران که حافظ دین زرتشتی شدند و طبیعتاٌ تعالیم سپیتاک زرتشت را با جنبه های حماسی تاریخی و سنن خویش از جمله ازدواج با محارم در آمیختند. پیداست نظریات خالص خود سپیتاک را در وجه اشتراکهای آرای این دو فرقهً دینی باید پیدا نمود چنانکه سه شعار اخلاق معروف زرتشت یعنی پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک را می توان در درون وجه بودایی وی به وضوح می توان مشاهده کرد. آزآنجاییکه آرای منتسب به زرتشت توسط نویسندگان قدیم یونانی و رومی نیز بازگویی شده است لذا می توان پذیرفت که در صد اصلی گفتارهای تاریخی و فلسفی وی در آیین مزدیسنا، خصوصاٌ گاثاها حفظ شده است. گرچه از اقدامات وی در باب اصلاحات عدالتخواهانه اجتماعی و ضد خرافی وی که قاتلش داریوش اول تحت نام اقدامات گئوماته (سروددان) از آنها در کتیبهً بیستون یاد کرده خبری نیست. ظاهراٌ اعراب در این باب وی را تحت نامهای ابراهیم خلیل بت شکن و ابراهیم ادهم بهتر به حافظه سپرده اند. به هر حال در سمت هند تعالیم اخلاقی و فلسفی سپیتاک که در بلخ به تعلیم آنها پرداخته بهترقرین موفقیت گردیده و شکوفا شده است تا دروجه زرتشتی آن در سمت غرب فلات ایران. این سپیتاک یا گئوماته بردیه عالم دینی وفلسفی و سیاسی عادی نبوده است چه هرودوت پدر تاریخ در باب محبوبیت جهانی بزرگ وی در هنگام صحبت از ترور شدن وی توسط داریوش و شش تن همدست پارسی اش می گوید که همه در آسیا به جز پارسیان حاکم بدین خاطر متأسف شده و به سوگ نشستند. برای آشنایی با نیم رخ بودایی سپیتاک در اینجا لازم می آید تا شمه ای در باب شرح حال و تعالیم بودا بیان گردد. که ما در این باب مطالب مربوطه را از مقالهً بودای کتاب نامهً باستان استاد محمد جواد مشکور می آوریم یعنی از مجموعه مقالات وی که بعد از مرگش منتشر شده و آن پیشتر در شمارهً دوم سال دوم مجلهً بررسیهای تاریخی انتشار یافته بوده است: "قرن هفتم پیش از میلاد و نیمهً صدهً ششم در تاریخ هند از روزگاران تاریک به شمار می آید. روح زنده و حساس و نشاط آمیز مذهب ودا در پشت پرده های ضخیم آداب و خرافات پیچیدهً مذهبی، فرسوده شده و موجودیت خود را از دست داده بود. معانی حقیقی سرودهای وداها از خاطرها محو شده و تنها برهمن ها مردم را به یک رشته مراسم و آداب صوری و ظاهری سرگرم ساخته بودند. بین مردم و روحانیان خود فاصلهً عمیقی ایجاد شده بود و امتیازات طبقاتی که اساس دین برهمایی بود هر روز بیشتر و متمایزتر می شد. عوام و توده مردم نیز در گرداب جهالت و خرافات و موهومات فرو رفته بودند و انحطاط اخلاقی به منتهی درجهً خود رسیده بود. در این عصر تاریک ناگهان ستارهً درخشانی در آسمان هند ظاهر گردید و آن ظهور پیغمبری بزرگ به نام بودا (بیدار شده، دانای ایزدی مطلق) بود. در شمال بنارس تقریباٌ به فاصلهً یک میل در دامنه های کوه هیمالیا شهری بود به نام کاپیلاواستو (خاک سرخ) که در شمال ولایت بهار نزدیک نپال قرار داشت. این شهر مرکز قلمرو کوچکی بوده که ساکنان آن را ساکیسا (جای سکاها) می نامیدند. در این سرزمین شاهی می زیست که سودهودانا (مخلوق پاک تن) نام داشت. از پشت این پادشاه و بطن زن او مهامایا در سال 563 قبل از میلاد پسری به نام سیدهارتا (به هدف نهایی رسیده) پا به عرصهً وجود نهاد و پس از چند سالی به گوتاما (دانای سرودهای دینی) - که نام خانوادگی اوبود- معروف گردید. مهامایا مادر او به زودی در گذشت و او در دامان محبت پدر پرورش یافت. وی تا بیست و نه سالگی علوم متداول زمان خود را فرا گرفت (مقایسه شود با زرتشت که در سی سالگی به پیامبری مبعوث میشود) و در جوانی همسری برگزیده و از او دارای فرزندی شد (نام این پسرراهوله به معنی لفظی گرگ می باشد ، مقایسه شود با تیگران پسر گئوماته زرتشت که نامش به معنی منسوب ببر و درنده است). گوتاما دورهً جوانی را در قصر پدرش به خوشی و شادکامی می گذرانید و از رنج وناراحتی خبری نداشت؛ ولی هنگامی که برحسب تصادف سه بدبختی بزرگ انسانی یعنی بیماری و پیری و مرگ را شناخت دچار غم و اندوه فراوان گردید و آن داستان چنین بود که: روزی گوماتا از فصر خودبه تفرج می رفت، در راه به پیر مردی برخورد که لنگان و خیزان راه می رفت، مشاهدهً حال آن پیرمرد او را واقف به پیری و سالخوردگی که از آن غافل بود کرد. بار دیگر بیماری را دید که از فرط مرض زرد و رنجور شده بود، از دیدن او دریافت که روزی ممکن است سلامتی و تندرستی او مبدل به بیماری و رنجوری گردد. بار دیگر به جنازهً مرده ای برخورد کرد، وحشت زده از خود پرسید این زندگی آدمی که سرانجام به مرگ و نیستی منتهی خواهد شد چه سودی دارد. بار دیگر راهبی را دید که با قیافه ای آرام ومتین که حاکی از آرامش و سعادت درونی وی بود می گذشت؛ بودا به فکر افتاد که قصر شاهی و علایق دنیوی را رها کرده، چون آن مرد راهب زهد و تقوی پیش گیرد. پس از بیست و نه سالگی (سی سالگی) در یک شب مهتابی زن و فرزند و جاه و جلال دنیوی را ترک گفته در طلب حقیقت راه بیابان پیش گرفت و در اطراف هندوستان شرقی به راه افتاد. شش سال دربیابانها آواره بود و به انواع ریاضتهای شاقه روزگار می گذرانید. مخست به سوی برهمنان رفت ولی تعالیم آنان شوق حقیقت طلبی او را تسکین نداد تا این که بیچاره و درمانده گشت. به گدایی و دریوزگی قوت لایموتی به دست می آورد. روزی در ناحیهً گارا نزدیک بنارس، زیر درختی از نوع انجیر که به آن پانیان می گویند به حالتی تباه افتاده در آرزوی وصول به سر منزل حقیقت اندیشه می کرد و عهد کرد که تا راز حقیقت را در نیابد از زیر آن درخت برنخیزد. مدت هفت هفته در حال مراقبه گذرانید. روزی ناگهان نور دانش و فروغ حقیقت بر دل او فرو تابید پس بر خاست و آن چه دریافته بود به مردم باز گفت. از آن روز به بعد به نام آن شجر معرفت که بودهی نام داشت به بودا (بصیرت بین) ملقب شد. اورا تاتاگاتا به معنی اصل حقیقت یا آنکه به ساحل پیوسته نیز لقب داده اند. آنگاه دیری تأسیس کرد و گروهی از شاگردان در آن جا سکنی گزیدند. بودا بقیت عمر خود را به سیر و سلوک و سفر در دشتهای پهناور هندوستان می گذرانید و همه جا حقیقت و راه نجات را به مردمان می آموخت. سر انجام در هشتاد سالگی در سال 483 قبل از میلاد چشم از جهان فروبست (این رقمها در مورد زرتشت 77 سال و521 قبل از میلاد است). آناندا (دانا به طرق مختلف) شاگرد مقرب او جسدش را سوزانید و خاکسترش را برده در ده نقطه از نقاط مختلف هندوستان در خاک مدفون ساخت. و اکنون بر سر هریک از آنها معبدی به سبک مخصوص بودائیان موسوم به استوپا بر پاست." در اینجا دلایل گذشتهً خود را در باب یکی بودن گوتمه بودا و گئوماته زرتشت با اندکی اصلاح در اینجا می آوریم:
گئوتمه بودا همان گئوماته زرتشت بوده است:

چنان که دیدیم بنا به خبر یونانیان باستان از جمله هرودوت و پورفیریوس، گئوماته زرتشت در قرن ششم پیش از میلاد - که به قرن تشکیل ادیان باستانی معروف است - شهرهً آفاق بوده است. به ویژه مردم آسیا وی را بسیار دوست داشته و او را می پرستیده اند. بنابراین، در اینجا این سؤال منطقی پیش می آید که بپرسیم که مردمان سمت آسیای میانه و هندوستان و چین وی را تحت چه نام و نشانی می شناخته اند؛ خصوصاٌ با علم بر این که وی مّدتی در آن سمت و سوی ، در باختر (بلخ) سکونت داشته و در آنجا هم رهبر سیاسی و هم رهبر دینی بوده است. همانجا که بعداٌ مرکز اصلی بودائیگری شده بود و معبد معروف نوبهار بلخ در آن قرار گرفته بوده است ؛ همان معبد بودایی- زرتشتی که نظامی در اسکندر نامهً خود در مورد آن چنین سروده است:
به بلخ آمد وآذر زردهشت به طوفان شمشیر چون آب کشت
بهاردل افروز در بلخ بود کز و تازه گل را دهن تلخ بود
پری پیکرانی در او چون بهار صمنخانه هایی چو خّرم بهار
شواهد و دلایل لغوی و تاریخی روشنی معلوم می دارند که خود گئوتمه بودای تاریخی کسی جز گئوماته زرتشت نبوده است که بعداٌ آیینهایشان در شرق و غرب فلات ایران به صورت دو مکتب جداگانه ای درآمده و درهر دو حالت آن از فلات ایران به تبعید رفته و در شکل بودایی آن در شرق آسیا شکوفا شده است. در ای جا دلایل خود را در باب یکی بودن بودا و زرتشت به اختصار ارائه میدهیم: 1- بودا به معنی منّور و روشن دل است و اسم اصلی زرتشت یعنی سپیتاک نیز به معنی سفید و روشن می باشد. افزون بر این لقب مهّم ایشان یعنی گئوتمه (دانای"گاتها"، یعنی دانای سرودهای دینی) و گئوماته (دانای سرودهای دینی) یا همان پاتی زیت (نگهبان سرودهای دینی) هم یکسان است. می دانیم که گاتها (گاثاها) از سوی دیگر سرودهای دینی خود زرتشت به شمار می آیند. 2- نام والدین بودا یعنی سود دهودانا (مخلوق دانا و پاک تن) و مهامایا (دانای بزرگ) به وضوح با اسامی والدین زرتشت یعنی سپیتمه ( دانای سفید رخسار) و آمیتی دا (ماندانا، دانای خانه) مطابقت دارد. 3- هر دو در قرن ششم پیش از میلاد در سمت شمال هندوستان و شرق فلات ایران فعالیّت روحانی- سیاسی داشته ومعبودشان یعنی برهما (خالق دانا) و اهورمزدا (سرور دانا) اسامی یکسانی داشته اند. 4- مطابق اخبار منابع بودایی و ایرانی شهر زادگاهی این هردو رهبردینی در محل تجمع جنگجویان قرار داشته که در نزدیکی آن کوه مرتفع و پربرفی(= هیمالیا، سهند) واقع شده بود. منظور از هیمالیا یعنی کوه پر برف در اینجا همان کوه سهند آذربایجان است. ولایت زادگاهی بودا یعنی بهار در نزدیکی نپال به جای معبد نوبهار (دیر مرکزی) بلخ آمده است. 5- محّل فعالیّت سیاسی و فرهنگی گئوتمه بودا با قبیلهً سکیا و شهر کاپیلاویستو (خاک سرخ) پیوسته است؛ متقابلاٌ مطابق منابع کهن یونانی و ایرانی ناحیه ساتراپی گئوماته زرتشت ، سرزمین سکاییان دربیکی (سکاییان برگ هئومه، دریها) و شهر سوروگانه (شبورگان، یعنی جایگاه سرخ رنگ) در نزدیکی بلخ(سمت غرب آن) و خود بلخ (= محل تقسیم آبها) بود ه است. افزون بر این می دانیم رودی به نام سرخاب در سمت شرق شهر بلخ جاری است. 6- محّل مدفن بودا یعنی کوسینا گارا (کوهستان مردم نیک بخت) به وضوح یادآور محّل دخمهً گئوماته زرتشت یعنی سیکایا اواوتی( یعنی آبادی خوشبختی، روستای سکاوند شهرستان نهاوند باختران) در ناحیهً کاسیان باستانی و مادهای سگارتی(سنگ کن) می باشد. قابل تذکر است که نام کاسیان (اسلاف لران) به صورت کوسیان نیز ذکر گردیده است: ترجمهً نام کاسیان در نام لران بختیاری و نام شاهنامه ای ارمائیل (یعنی مردم آسوده) برجای مانده است. 7- فرقهً بودایی ماهایانای ژاپنی ها گئوتمه بودا را نظیر گئوماته زرتشت دارای افکار و آمال سوسیالیستی معرفی می نماید. افزون بر این که این هردو تعلیمات اخلاقی اساسی خود را بر روی سه اصل پندارنیک ، گفتارنیک و کردارنیک بنیاد نهاده اند. علاوه براین که هردو عاشق دانش و عدالت و مخالف ایجاد معابدخرافه پرستی و مردم فریبی بوده اند. گفتنی است که بودا برای طبقهً برهمنان یک بیگانه محسوب می شد. معهذا گئوماته زرتشت تحت نام گئوتمهً دیگری نزد برهمنان بومی شده است. چون گئوتمه نامی که به عنوان سرایندهً قسمتی از وداها معرفی شده باید همان گئوماته زرتشت باشد چه عنوان مناسب فرمانروایی خانوادگی وی یعنی راهوگنه (کشندهً راهزن) و همچنین لقبش یعنی انگیراس(فرد باشکوه و تنومند) به وضوح یادآور لقب گئوماته زرتشت بلند قامت یعنی تنائوکسار (یعنی دارای تن بزرگ) است. سرودهای ودایی وی از جمله درباب آگنی (آذر، ایزد آتش) و برهما ( اهورامزدا، در مقام ایزد دانایی و آتش) می باشد. تحت این نام و القاب وی در رزمنامهً بزرگ هندوان یعنی مهابهاراته نیز یاد شده است ناگفته نماند گئوتمه بودا در اساطیر به هیئت برهمنی جوان به نام َمگه (مغ) پدیدار میشود که این به وضوح تعلق وی را به طبقهً روحانیان ماد یعنی مغان آشکار میگرداند. 8- سرانجام گفتنی است دوست وخویشاوند و نخستین حّواری بودا یعنی آناندا (ناندا, دانا به طرق مختلف) و زنش یشودهارا (دارندهً پاکی) به ترتیب مطابق با همان مدیوماه (دانای بزرگ و شایسته) پسر عم و نخستین مرید زرتشت و هووی (نیک نژاد) زن زرتشت می باشند. در خبرمولوی که زادهً بلخ بود زرتشت - بودا تحت عنوان صوفی فرزانه ای به نام ابراهیم ادهم (یعنی ابراهیم بور) ظاهر گردیده است. ابراهیم خلیل در معانی تخلیه کنندهً معابد یا دوست صمیمی خدا خود همان زرتشت و ابراهیم پدر اسماعیل (فرائورت، سیاوش) همان کاووس (خشثریتی) درواقع جدّ جدّ مادرزرتشت بوده است. 9- نام پسربودا یعنی راهوله (= روی هوره یا گرگ) با نامهای پسر کوچک زرتشت یعنی خورشیدچهر و تیگران(لفظاٌ یعنی ببر یا جانوردرنده) پسر زرتشت مترادف است.
استاد محمدجوادمشکور در ادامهً مقالهً خود در بارهً تعلیمات بودا می آورد: "بودا در بیانات خود از فضیلت اعتدال و میانه روی سخن می گفت و از افراط و تفریط یعنی عیش و نوش و تن پروری و همچنین ریاضتهای شاق و زهد بیفاعده را نکوهش میکرد و حد وسط را تنها طریق وصول به سر منزل مقصود و وسیلهً سعادت می دانست. بودا هشت قاعدهً اخلاق وضغ کرد که هر کس آن قواعد را پیروی کند سر انجام به سر منزل کمال یعنی مرحلهً "فنا" که از آن به نیروانا (دستیاب به فرّ ایزدی زرتشتی) تعبیر کردهف خواهد رسید. آن هشت قاعده از این قرار است: 1- جانوران را میازارید. 2- دزدی مکنید. 3- بی عفتی مکنید. 4- دروغ مگویید. 5- غیبت و عیبجویی از همنوعان خود مکنید. 6- خودخواهی را از دل دور دارید. 7- کینهً کسی را در دل مگیرید. 8- دل خود را از زنگ جهل و نادانی پاک کنید و نفس خود را به زیور معرفت بیارایید. بودا اصول دین خود را بر معرفت چهار حقیقت به شرح زیر نهاده است: حقیقت اول- آنکه جهان سراسر رنج و عذاب است، یعنیتولد، زندگی، پیری، بیماری، مرگ، بالاخره سراسر حیات درد و الم است. حقیقت دوم- آنکه ریشهً و منشأ همهً رنجها در تمنا است. یعنی تمنای بقا و میل به خوشی ها و اشتیاق به لذایذ نفسانی و حب جاه که در حقیقت بی ثبات و بی اساسند. حقیقت سوم- آنکه درد و رنج را باید از میان برد. برای حصول به این مقصود باید "تمنای بقاء" را در خود کشت و خود را از هرگونه علاقه و تمایل و اشتیاق و خواهش نفسانی رهایی بخشید. حقیقت چهارم- راه امحاء درد و رنج از راه بکاربردن طرق هشتگانهً زیر است: 1- عقیدهً پاک (پندار نیک اول) 2- ارادهً پاک 3- سخن پاک (گفتار نیک) 4- رفتار پاک (کردارنیک اول) 5- روزی پاک 6- کوشش پاک (کردارنیک دوم) 7- توجه و اندیشهً پاک (پندارنیک دوم) 8 - تمرکزپاک که تمرکز فکر است در معنای راستی. بودا بر خلاف تعالیم برهمنان به نفس ناطقه ای که آن را به سانسکریت آتمن می گویند قائل نیست. ولی از طرف دیگر با مبدأ انتقال ملکات آدمی یا تناسخ با ایشان هم عقیده است. میگوید در این انتقال برای نجات نفس به قربانی کردن و هدیه دادن به برهمنان احتیاجی نیست. وی میگوید که ملکات آدمی از منزلی به منزلی و از جسدی به جسدی به همان دورانی که از آن به "کارما" تعبیر کرده اند آنقدر انتقال می یابد و طی مراحل می کند تا عاقبت به مرحلهً "نیروانا" می رسد و منقصت (کمی و کاستی) هستی از او صلب می شود. نیروانا در زبان سانسکریت به معنی خاموش ساختن و از میان بردن است که از آن در دین بودا می تو.ان به مقام فنا یا به عبارت دیگر ترک آمال و آرزوها و حُب نفس تعبیر کرد. به طور خلاصه نیروانا فنای وجود فردی است که با آن رنج ها و دردها که زاییدهً وجود هستندف نابود میشوند. پس از مرگ بودا دین او در طی قرنها در شرق و جنوب آسیا انتشار یافت و اندک اندک به دو فرقه یا دو مکتب بزرگ انقسام پذیرفت. یکر را فرقهً هینایانا به معنی چرخ کوچک یا مذهب بودای جنوبی گویند که در کشورهای سیام، برمه و ویتنام و غیره رواج دارد. دومی را مهایانا به معنی چرخ بزرگ یا مذهب بودایی شمالی (و سوسیلیستی) نام داده اند که در حوالی تبت ،چین، کره و ژاپن معمول و رایج است." از نوشته های بودایی کتابی است به نام تری پیتاکا (سه سبد دانش) این کتاب مشتمل بر سه دفتر است: 1- وینایا پیتاکا که دربارهً اخلاق نوشته شده، 2- سوتا پیتاکا که حاوی پند و اندرز است . 3- آبهی دهمه پیتاکا که در بارهً مسائل فلسفی بحث می کند. از کتابهای معروف دیگر بودایی دهمه پادا است که حاوی کلمات قصار بوده است. جلال الدین مولوی بلخی از بودا تحت نام بسیارجالب شاهزاده ابراهیم ادهم بلخی- که بودا و ابراهیم خلیل را با بلخ شایگان زرتشت پیوند میدهد- یاد نموده و اشعاری در باب وی سروده است که ما قسمتی از آن ها را در اینجا می آوریم:
کرامات ابراهیم ادهم قدسه الله روحه العزیز برلب دریا

هم ز ابراهیم ادهم آمدست کو زراهی بر لب دریا نشست
دلق خود می دوخت بر ساحل روان یک امیری آمد آنجا ناگهان
آن امیر از بندگان شیخ بود شیخ را بشناخت سجده کرد زود
خیره شد در شیخ و اندر دلق او شکل دیگر گشته خُلق و خلق او
کو رها کرد آنچنان ملک شگرف برگزید آن فقر بس باریک حرف
ملک هفت اقلیم ضایع می کند چون گدا بر دلق سوزن می زند
شیخ واقف گشت بر اندیشه اش شیخ چون شیر است و دلها بیشه اش
چون رجا و خوف در دلها روان نیست مخفی بر وی اسرار جهان
دل نگه دارید ای بی حاصلان در حضور حضرت صاحب دلان
پیش اهل تن ادب بر ظاهر است که خدا زیشان نهان را ساتر است
........................................... .......................................
شیخ سوزن زود در دریا فگند خواست سوزن را به آواز بلند
صد هزاران ماهی الله ایی سوزن زر در لب هر ماهیی
سر بر آوردند از دریای حق که بگیر ای شیخ سوزنهای حق
رو بدو کرد و بگفتش ای امیر ملک دل به یا چنان ملک حقیر
این نشان ظاهر است این هیچ نیست تا به باطن در روی بینی تو بیست

در رابطه با اسطورهً به ساحل نشینی ابراهیم ادهم بلخی/ بودای نوبهار بلخ گفتنی است چنانکه دیدیم یکی از القاب معروف بودا یعنی تاتاگاتا لفظاٌ به معنی آن که به ساحل حقیقت پیوسته می باشد.

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

زرتشت واقعی

ماهیت زرتشت تاریخی و زمان ومکان او

بررسی موضوع زرتشت واقعی و زرتشتی که مغان دورهً ساسانی و ایرانشناسان غربی آفریده ا ند

نگارنده اکنون بیش از سه دهه است به طور اختصاصی در جهت پیدایی زادگاه زرتشت و زمان وی صرف کرده است گرچه کم نیستند از این نوع رهروان که هرکدام ادعاهایی دارند. تفاوت نگارنده با آنان در این است که این جانب در این راه از مشاهدات باستانشناسی در محیط زادگاه خود، مراغه که همان رغهً زرتشتی می باشد بهره گرفته ام.بدیهی است فرق است بین آن که اساس کار خود را درست در یکجا در همان سرزمین محوری رغه زرتشتی (برزه، هروم)، آتشکده آذرگشسب و شیچیکان (محل نگهداری اوستای دورهً ساسانی و روستای زادگاهی نگارنده چیکان) و... قرار داده با آن که به طور خالص با نظریه های صرف باب دل خویش کار می کند. در باب علاقه و اشتیاق شدیدم به تاریخ ایران باستان باید بگویم که تفریح بزرگ دوران کودکیم به تأسی از برادربزرگم خواندن کتابهای تاریخ و اساطیر و جغرافیا بود به طوری که در همان دوران تحصیلات ابتدایی به این همانی بودن فریدون شاهنامه و کورش پی برده بودم. تعجب آور است کسانی همچون هرتسفلد و مارکوارت و کریستن سن و دیگران هم متوجه این امر ساده که از قیاس اسطورهای آنان به روشنی نتیجه میشود، نشده اند. هرتسفلد مرجع تقلید دوران دانشجویی من در این راه خیلی بیراهه رفته و کورش را با کیخسرو مقابله نموده است در حالیکه هرودوت نام کیخسرو را به صورت کی آخسارو آورده و آن را نام اصلی هووخشتره پادشاه بزرگ ماد دانسته است. استاد پورداود در باب تعیین محل آتشکدهً آذرگشسب در جلد دوم یشتها مطلبی برجسته از سر درد وپریشانی دارد که جا دارد بشنویم: " به خصوصه مراغه و اراضی نزدیک آن به جهت محل آتشکدهً آذر گشسب حائز اهمیت است. در انجام باید بگوئیم که تعیین محل شیچیکان و پرستشگاه با شکوه آن آذرگشسب بسته به تحقیقات و کشفیات آینده است؛ عجالتاٌ چنان به نظر می رسد که آذرگشنسب مانند بانی خود کیخسرو از جهان روی بر تافته باشد چه دشتها و کوهها و دره های آذربایجان نیز از در بر داشتن سنگهای فرو ریخته آن کاخ مقدس نیز بی بهره می نماید." و این جانب سال پیش از انقلاب جای ویرانه این آتشکده یعنی قائین دگبه (دخمهً استوار) و جایگاه کتابخانه اوستا یعنی شیچیکان یعنی محل مسجد روستای چیکان در جوار خانهً نگارنده را که یکبار از آنجا دو مهر اوستایی پدید آمده بودند و نگارنده به هنگام نوباوگی، دوسال بعد ازفوت پورداود در سال1347، شاهد و ناظر آن بودم، به وزارت فرهنگ و هنر در تهران گزارش کردم و جواب تشکرآمیز آن را از معاون وزیر فرهنگ و هنر وقت در دانشگاه تبریز دریافت نمودم... کتاب گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران در ادامهً این راه بوده که تکمیل تألیفش مرا به اجبار به خارج کشور کشاند و حدود 15 سال وقت برد و 15 سال پیش منتشر شد. در این کتاب زادگاه زرتشت یعنی شهر رغهً آذربایجان را بر اساس منابع دورهً ساسانی که توسط دکتر جمشید جی مودی جمع آوری و تئوریزه شده بود شهرمراغه دانسته و زمان زرتشت را همان دورهً کورش هخامنشی تعیین نموده بودم. که سالها بعد از این تألیف و چند تألیف دیگر برایم این سؤال مطرح شد که در این صورت چه رابطه ای بین این معاصرین یعنی زرتشت و کورش (فریدون) موجود بوده است که این سؤال کلیدی راه را برای شناخت زرتشت واقعی (بردیه، گئوماته زرتشت داماد و پسر خواندهً کورش) هموار کرد که منشأ کتابهای در آینهً تاریخ شد.بر این اساس نگارنده در چهار تألیف اخیر خود تأثیر عمیق و اساسی فرهنگ زرتشتی اولیه را بر فرهنگ ملل مجاور فلات ایران آشکار نموده است. به خصوص اساس اساطیر توراتی، انجیلی و قرآنی و کتاب ده ده قورقود آذریها و مهابهاراتهً هندوان اساسشان را همان تاریخ پر فراز و فتوح دورهً مادها و کورش و کمبوجیه و بردیه تشکیل می دهند. کمی مدعیانه بگویم که محققین ایرانشناس صرفاٌ تئوری پرداز، به غیر از هرتل و هرتسفلد و پیروان آنها، که مکان زادگاه زرتشت را دور از آذربایجان و زمان وی را دور از عهد کورش جستجو می کنند اندر خم کوچهً تئوریهای دست و پاگیر و گمراه کننده جا مانده اند و نیاز به رفع ابهام و خانه تکانی دارند. به نظر نگارنده جالبترین این نوع نظریات صرفاٌ تئوری پردازانه و خیالبافانه ایرانشناسان در مورد زرتشت را در کتاب اساطیر و فرهنگ ایران تـألیف دکتر رحیم عفیفی می توان پیدا نمود که ما برای آشنایی با آین نظریات و نقد وبررسی آن مطالب وی را قسمت به قسمت در اینجا آورده و اصلاحیه ونقد خود را بر آنها اضافه می نمائیم تا شاید در قید حیات خود به توانیم با بحثهای این چنینی نظر بسیار داهیانهً هرتسفلد را مبنی بر این که سپیتاک پسر" سپیتمه" (داماد و ولیعهد آستیاگ) و نوادهً دختری آستیاگ که از طرف کورش به ساتراپی ولایت دربیکان (دریها) در سمت بلخ بر گزیده شده بود - وهمان گئوماته زرتشت (بردیه پسر خوانده و داماد کورش) است- قانع کرده باشم؛ گرچه تغییر دادن باورهای کهنه و جا افتاده مردم هرگز کار ساده ای نبوده و نیست. ما به عهد وقول خود وفا کرده و برگردیم و به بینیم دکتر رحیم عفیفی در کتاب خود صفحهً 535 و سه صفحهً بعد از آن معرفی زرتشت را چگونه می آورد: "زردشت نام پیامبر ایران باستان است. در اوستا این نام به صورت زرث اوشتر به معنی شتر زرد یا شتر فرتوت، و در پهلوی زرتشت یا زرتوخشت و در فارسی به صورتهای زارتشت، زارهُتشت، زاردُشت، زاروهشت، زراهشت، زردشت و... آمده است. نام زردشت در اوستا گاه با نام خانوادگی او سپیتمه که در پهلوی و ادبیات مزدیسنان به صورتهای اسپیتمان، اسفیتمان،سپیتمان و سفیتمان آمده است. نام پدر او پوروشسپ یا پورشسپ معرب آن پورشسف و مادر او دوغدویه بوده. زرتشت دارای سه زن، سه پسر و سه دختر بوده که نام پسران او به ترتیب عبارتند از: ایست واستر، اروتدنر، هورچهر که درادبیات مزدیسنی ایسدواستر، اروتدنر و خورشیدچهر گفته میشوند. در سنت مزدیسنان ایسدواستر رهبر طبقهً روحانیان، اروتدنر رهبر طبقهً برزگران و خورشیدچهر رهبر طبقهً رزمیان بوده است. نام دختران زرتشت عبارتند از: فرنی، ثریتی، پئوروچیستی که در ادبیات زرتشتیان به نامهای فرن،ثهرت و پوروچیست شهرت دارند. اولین کسی که در میان یاران زرتشت دین او را پذیرفت، پسر عم او به نام مئدیومانگه که در ادبیات زردشتی مدیوماه گفته میشود و در بخشهای کتاب اوستا بدو درود فرستاده شده است." در این متن که بر اساس منابع زرتشتی دورهً ساسانی تألیف شده، زرتشت و خاندانش به صورتی مسخ و تحقیر شده معرف گردیده اند چه اولاٌ زرتشت نه به معنی دارندهً شتر زرد بلکه به وضوح مرکب از کلمات اوستایی زرتو (زرد) و ائشت (کالبد، تن) بوده وبه معنی دارندهً تن زرین است چون این همچنین معنی نامهای جداگانه ای از وی که در اوستا و نزد خارس میتیلنی زئیری وئیری (زرین تن) و زریادر (زرین) آمده اند، میباشد. نام اوستایی مجرد معروف دیگر زرتشت در اوستا هوشینگه پرذات (هوشنگ پیشدادی) یعنی نخستین قانونگذار هوشیار می باشد. نام سپیتمه را به طور ساده می توان سفید رخسار معنی نمود و این نام رسمی پدر زرتشت بوده که در تاریخ و روایات ملی و سامی به طور جداگانه تحت نامهای جمشید پیشدادی، هوم، گودرز، بوروشسپ، زکریا و هود هم معرفی شده است. لقب اوستایی وی یعنی پوروشسپ به معنی دارندهً اسبان فراوان می باشد. نام مادر زرتشت یعنی دوغدو را به سادگی می توان به صورت دااوغذو بازسازی کرده و آن را به معنی سخنور گرفت چه نام اوستایی مجرد دیگر وی سنگهواک نیز به همین معنی است. نام رسمی دوپسر بزرگ زرتشت در منابع غیر زرتشتی ذکر نشده است به هر حال القاب اوستایی آنها یعنی ایستواستر و اروتدنر به ترتیب به معنی خواستار کشتزار و سرور دلیران می باشند. کتسیاس ضمن شرح خبر به قتل رسیدن کورش، اشاره می کند که" امرایوس (یعنی شخص بی مرگ، منظور زرتشت) به همراه دوپسرش به قتل رسید." این قتل در جریان ترور گئوماته زرتشت و همراهانش که به مغ کشی داریوش وهمراهانش مشهور شده صورت گرفته بود. اما پسر سوم گئوماته زرتشت یعنی خورشید چهر که در ارمنستان و اران و آذربایجان فرمان می رانده است بعد از ترور پدر و برادرانش قیام بزرگی را علیه داریوش به راه انداخت و داریوش را به مخمصه انداخت و چون از عهده نیروهای عمدهً داریوش بر نیامد بدان سوی کوهستان البروج قفقاز به سوی نیاکان پدری سئوروماتی خویش پناه برد. نام رسمی وی را گزنفون و موسی خورنی، تیگران (یعنی منسوب به ببر یا پلنگ) آورده اند. در اوستا از وی همچنین تحت نامهای مجزای تخموروپه (ببر یا پلنگ نیرومند) و ارخش (پادشاه ارامنه) یاد شده است یعنی همانکه در روایات ملی ایرانی معروف به تهمورث پیشدادی و آرش کمانگیرشیواتیر و منوچهر (یعنی زادهً فرد دانا) یاد شده است. بنا بر روایات ملی قرارداد مرزی بین ایرانیان و تورانیان (اسکیتان شمال دریای سیاه) در عهد وی منعقد شده بوده است. گفتنی است نیاکان وی یعنی سپیتمه و گئوماته زرتشت (بردیه پسر خوانده و داماد کورش) پیش از وی درهمین ناحیه جنوب قفقاز حکمرانی داشته اند. معلوم میشود بعد از این که محل ساتراپی زرتشت توسط کورش ازجنوب قفقاز به سمت دربیکان بلخ (دریها) تغییر یافت، پسر وی خورشیدچهر/ تیگران (بستور شاهنامه) در ساتراپی این ناحیه ابقا شد. نام رسمی خواهر کوچک وی، دختر کوچک زرتشت یعنی پوروجیستا (پردانش) را هرودوت به صورت پارمیس (پر عهدو پیمان یا پر دانش) آورده ومی گوید که وی زن داریوش گشته و از وی آریومرد را زاد که در زمان برادر ناتنی اش خشایارشا حکمران شمال شرق آسیای صغیر بوده است. دکتر رحیم عفیفی در ادامه معرفی زرتشت می آورد:" در بارهً زادگاه زردشت بین دانشمندان اختلاف نظر است بعضی او را از شرق فلات ایران و برخی از غرب می دانند. در سنت زردشتیان پیامبر از مردم مغرب ایران است. نظر مورخین و نویسندگان اسلامی و ایرانی در این زمینه در مقالاتی که در بارهً زردشت به رشتهً تحریر در آمده، یاد شده است. آنچه از گاتها یا گاهان بر می آید این است که زردشت در میان قومی شبان و برزگر که به خدایان متعدد گروش داشته اند ظهور کرده و مردم را از بت پرستی بر حذر داشته است. در گاتها از مسائل تاریخی سخنی نرفته و غیر از نام توران نام محل دیگری دیده نمیشود.با توجه به اوضاع و احوال سرزمینهای خاوری و آنچه مورخین قدیم در بارهً ایران باستان و شاهان کیانی نوشته اند بیشتر دانشمندان، محل ظهور زردشت را شرق ایران باستان می دانند، و نیز با توجه به زبانشناسی گاتها چنین نظر می دهند که زردشت خود از شرق ایران بوده و بعدها که مرکز قدرت از شرق به غرب کشانده شده، زردشت را به غرب نسبت داده اند. در نوشته های تاریخی و نیز در سنت مزدیسنان آمده که زردشت در عهد کی گشتاسب ظهور کرد، و این پادشاه دین او پذیرفت و در گسترش آن کوشش بسیار نمود. بعضی نظر داده اند که گشتاسب حامی زردشت، با ویشتاسپ پدر داریوش یکی هستند، ولی بدلائلی این نظر مردود شناخته شده است." مکان زادگاه زرتشت از بررسی بسیار دقیق و عالمانه دکتر جمشید جی مودی از روی مندرجات کتب پهلوی بر می آید همان رغهً زرتشتی (مراغه، یعنی رغهً بزرگ) بوده است ولی فعالیت روحانی و فرهنگی اصلی وی در بلخ یعنی محل حکمرانی ثانوی وی در عهد کورش (فریدون شاهنامه، سلیمان تورات) بوده است. نامهای زرتشت در رابطه با سلیمان (کورش) و برادرخود مگابرن ویشتاسپ (گشتاسب کیانی/ پیشدادی) به ترتیب آصف (برگزیده) بن برخیا (زرین) و ایوب (آزموده در رنجها) آمده است. اما همین مطلب یکی شدن لقب برادرگئوماته زرتشت یعنی مگابرن و یشتاسپ که در حکومت عاجل سرتاسری برادرش شریک بوده با ویشتاسپ پدر داریوش از عهد باستان باعث خلط مبحث یکی بودن یا نبودن ویشتاسپ پیشدادی/ کیانی (مگابرن ویشتاسپ، ثری میثونت اوستا، برادر بزرگتر زریادر زرتشت، حاکم گرگان در عهد کورش) با ویشتاسپ نوذری (هخامنشی) پدر داریوش و حاکم پارت در عهد کورش می گردیده است. در کلّ مغان دوره ساسانی به خطا این دو را یکی می گرفته اند و از این روست که کتسیاس طبیب و مورخ یونانی دربار پادشاهان میانی هخامنشی، سپنداته (اسفندیار) را نام همان گئوماته زرتشت آورده و هرتسفلد ایرانشناس معروف آلمانی اصرار می ورزد که این نام اصلی داریوش، قاتل گئوماته بوده است. چنانکه پیداست این خلط مبحث و آشفتگی گفتارها بی دلیل نبوده است چه سوای موضوع همنامی این دو ویشتاسپ، موضوع هم عصری، حتی مجاورت ساتراپی آنها در عهد کورش (گرگان و خراسان)، رابطه خویشاوندی نزدیک خونی و سببی شان با کورش هم عامل بوده است؛ چون ویشتاسپ نوذری از شاخهً خاندان هخامنشی و ویشتاسپ پیشدادی/ کیانی (مگابرن برادر بزرگ گئوماته زرتشت) پسر خواندهً بزرگ کورش بوده است چه مادر وی آمیتیدا (ماندانا، دختر آستیاگ) مادر و یا همسر کورش به شمار می رفت. بر این اساس است که در شاهنامه سلم (سرور بزرگ) و ایرج (نجیب، منظور بردیه زرتشت) به همراه تور (سرکش، در اینجا منظور کمبوجیه پسر اصلی کورش) پسران فریدون (جهانگشا، منظور کورش) به شمار رفته اند. از کمبوجیه و بردیه (گئوماته زرتشت) در شاهنامه همچنین تحت اسامی کتایون و برمایون به عنوان برادران فریدون (جهاندار، کورش) یاد گردیده اند. پس از مگابرنی هم که هرودوت وی را برادر کورش به شمار آورده همانا همین مگابرن ویشتاسپ برادر گئوماته زرتشت مراد بوده است.به طوریکه از القاب همین مگابرن ویشتاسپ یعنی اوروپاست (دارای آغلهای بسیار) و ویگرد (دارای مزارع گسترده) بر می آید وی از لحاظ تمایلات مادی درست در نقطه مقابل برادر کوچکش زریادر زرشت (گئوماته بردیهً مردمگرا ومساوات طلب ) قرارداشته است. انتخاب نام سلم (سئیریمه، سئورومات) برای وی که همچنین نام اسلاف کرواتهای اسلاوی و مغ تبار بوده در اینجا بی جهت نبوده است چه پدر ویشتاسپ پیشدادی و گئوماته زرتشت یعنی سپیتمه جمشید(هوم عابد) بنا بر روایات خرمدینان که ابومنصور بغدادی نقل کرده اصلاٌ متعلق به همین قبایل مادر سالار سئورومات (سرمات= مادرسالار) بوده است. از اخبار خارس میتیلنی به وضوح بر می آید که خود سپیتمه جمشید (هوم عابد) از سوی جهانگشای اسکیتی یعنی مادیا (افراسیاب دوم) به نیابت از رعایای سیراکی (فرمانروایان سئوروماتی) وی بین ماد بزرگ تا درون سرزمین سئوروماتها در شمال قفقاز فرمان می رانده است؛ ولی خارس میتیلنی با استناد به روایات کهن ایرانیان دورهً اسکندر مقدونی این ناحیه را محل فرمانروایی پسر کوچک سپیتمه جمشید یعنی زریادر زرتشت به شمار آورده و ماد سفلی را محل فرمانروایی پسر بزرگ سپیتمه یعنی ویشتاسپ پیشدادی/ کیانی دانسته است. به هر حال چون این سپیتمه جمشید به ولی نعمت خود مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم، قاتل سیاوش / فرائورت پدر کیخسرو) خیانت کرده و در جنگ غافلگیرانهً مادها به رهبری کیاخسارو (کیخسرو، هووخشتره) او را دستگیر و تحویل مادها داد در مقام ساتراپی ولایات جنوب قفقاز ابقاء شد و افزون براین به مقام دامادی آستیاگ پسر کیاخسارو رسید و از این وصلت بود که مگابرن ویشتاسپ (ویگرد) و زریادر زرتشت (هوشنگ، ایرج، نیا/ پادشاه اساطیری ایرانیان) زاده شدند. دکتر رحیم عفیفی ادامه می دهد: "در بارهً قدمت زمان زرتشت از دیدگاههای گوناگون دانشمندان بررسیها کرده و نظراتی داده اند که چند مورد از آن یاد میشود: " 1- بعضی از دانشمندان، زمان زرتشت را هنگام انقلاب کشاورزی در جهان می دانند که زمان آن حدود هفت هزارسال پیش از میلاد مسیح بوده است. اینان با توجه به مطالبی که در گاهان آمده، چنین میگویند که :دوران زردشت آغاز دورهً کشاورزی بوده و این فن هنوز رواج کامل نداشته و بیشتر اقوام به گله داری پرداخته و کوچ نشین بوده اند؛ و دسته ای که به کار کشاورزی اشتغال داشته اند ناگزیر بوده اند برای خود خانه به وجود آورده و شهر نشینی آغازکنند، همین امر مایهً نزاع بین کوچ نشین ها و شهر نشین ها و تمدن تازه بوده است. 2- در آثار مذهبی زردشتیان، تولد زردشت را روز خرداد از ماه فروردین و دو هزار و هفتصد سال بعد از آخرین یخ بندان می دانند، بنا بر تحقیقاتی که در بارهً وقوع یخبندان صورت گرفته آخرین یخبندان 9 هزارسال قبل از میلاد مسیح بوده است، و با توجه به داستان یخبندان جم که در اوستا از آن سخن رفته می توان دانست که زمان تولد زردشت در شش هزار و سیصدوشانزده قبل از میلاد بوده است و این رقم با آن چه ارسطو بدان اشاره کرده اختلاف زیاد ندارد." هردو مورد اشاره شده منطقی سست دارند چه در مورد اول باید گفت ایران در دورهً کورش و حتی قرون مدید بعد از آن دارای سیستم اقتصادی مختلط دامداری عشیرتی و کشاورزی بوده است. در مورد دوم یعنی افسانه زمستان جمشید باید توجه داشت سرزمین نیاکان سپیتمه جمشید، پدر بردیه زرتشت نواحی سردسیری شمال کوهستان قفقاز بوده که در اساطیر ایرانی نامش به صور همیران و هاماوران یعنی سرزمین برفی آمده و بعدها با حمیران یمن اشتباه شده است. "3- بعضی از دانشمندان و مورخین یونانی مطالبی در بارهً زمان زردشت نوشته اند از آن جمله ارسطو، و ادکسوس که زمان زردشت را 6348 قبل از میلاد و هرمُدروس 6209 نوشته اند. خسانتوس که خود در صدهً پنجم قبل از میلاد می زیسته زمان زردشت را شش هزار سال قبل از لشکرکشی خشایارشا بر ضد یونان می نویسد. و پلینیوس رومی که در سال 79 میلادی در گذشته در کتابی به نام تاریخ طبیعی، زمان زردشت را به نقل از گفته های شاگردان افلاطون شش هزارسال پیش از افلاطون یاد کرده است. پلوتارخوس که در سال 46 میلادی متولد شده و 125 میلادی در گذشته و نیز هرمیپوس زمان زردشت را پنج هزار سال پیش از جنگ ترویا می نویسند. سوئیداس یونانی که در سال 970 میلادی می زیسته و فرهنگی از او به جا مانده در کتابش از دو زردشت منجم که زمان پلینیوس بوده است. بروسوس مورخ کلده سلطنت داشته اند. و پرفوریوس زردشت را استاد و آموزگار فیثاغورث یونانی می داند." در این جا این سؤال پیش می آید چرا یونانیان تاریخ زردشت را این همه در تاریخ عقب برده اند، به نظر این جانب جواب این است چون از سویی پدر سپیتاک زرتشت یعنی سپیتمه جمشید از در لقب یمه با ایزد جهان زیرین و نخستین خدا-انسان اساطیری میرای آریائیها مشترک بوده و از سوی دیگر اونخستین پیشداد (نخستین قانونگذار و نخستین انسان) به شمار می رفته بر این پایه پسر وی زرتشت نیز طبیعتاٌ باید در تاریخ به عهد دیرینی منسوب می شد. در تورات نخستین انسانها نه پیشدادیان اوستا بلکه پادشاهان کیانی (مادی) هستند و به درستی پیشدادیان و هخامنشیان به دنبال آنان آورده شده اند. نگارنده این موضوع را از ترادف اسامی عبری آنان با اسامی اوستایی و پارسی ایشان در یافته است که در کتاب در آینهً تاریخ (1) به تفصیل از آن سخن به میان آمده است. "کریستن سن دانشمند ایرانشناس دانمارکی پس از بررسی نظر دانشمندان نظر می دهد که تاریخ زندگی زردشت به عهدی بین 800 تا یک هزار و دویست سال پیش از میلاد مسیح است. در سنت زردشتیان،زمان زردشت را قرن هفتم قبل از میلاد می نویسند و چنین آمده که: پیامبر در حدود شش صدو شصت سال پیش ازمیلاد به دنیا آمد و در سن 20 سالگی گوشه گیری اختیار کرد. در سی سالگی به پیامبری مبعوث شد و در نزدیک دریاچهً ارومیه بالای کوه سبلان (هوکر اوستا) به الهام غیبی رسید و در چهل و دو سالگی به سال 618 قبل از میلاد، کی گشتاسپ به دین او گروید و در سال 583 قبل از میلاد یه سن هفتاد و هفت سالگی در جنگ ارجاسب تورانی در آتشکده بلخ کشته شد." چنانکه در تاریخ ماد تألیف دیاکونوف در سنن یادآور شده اند تحقیقات بسیار عالمانهً ابوریحان بیرونی معلوم می نماید زرتشت در همان قرن ششم پیش از میلاد می زیسته است. ابوریحان عدد جالب 570 پیش از میلاد را برای بعت زرتشت بیان می نماید. جالبی اینجاست که این عدد نسبت به تولد عیسی مسیح (در واقع قیام یهودا جلیلی فرزند زیپورایی) قرینهً میلاد محمد در 570 پس از میلاد است که خود و دوستان حنیفش پیرو راه ابراهیم خلیل الله (در اصل زرتشت) به شمار می آمدند. ارجاسبی که قاتل زرتشت به شمار رفته در واقع همان آراسب کورشنامهً گزنفون، سردار کورش است که نه قاتل زرتشت بلکه قاتل پدر وی سپیتمه (آبرادات، لهراسب) شوهر آمیتی دا (پان ته آ، گرد آفرید شاهنامه) است و محل قتل نه بلخ بلکه سمت آذربایجان واران و ارمنستان بوده که در آن نواحی فرمان می رانده است. " در کتاب تقویم و تاریخ پس از بیان و تطبیق سالهای نجومی نتیجه گرفته شده که زردشت در قرن 18 قبل از میلاد می زیسته است. امروزه روایت سنتی زردشتیان با توجه به دلائل علمی مورد تأیید دانشمندان نیست. از آثاری که به شخص زردشت یا صحابهً نزدیک او نسبت داده میشود گاتها یا گاهان است. زبانی که این اثر بدان نوشته شده بسیار کهنه وقدیمی و شبیه به ودای هندوان است. بعضی از مورخین اسلامی زردشت را با بعضی از انبیای بنی اسرائیل یکی دانسته اند. در دوره های اخیر دانشمندان بررسیهایی در این زمینه انجام داده و نظر می دهند که: پس از حمله عرب به ایران و تسلط آئین اسلام بر این سرزمین همچنانکه زبان و خط دگرگون گشت، داستانهای ملی با افسانه های سامی آمیخته گشت؛ شاهان و ناموران ایران با پیامبران بنی اسرائیل رابطه و خویشاوندی یافته از آن جمله زردشت مؤسس آئین مزدیسنی به چند تن از پیامبران سامی و بنی اسرانیل منتسب گردید و موبدان زردشتی که خود منبع اخبار تاریخی و داستانی ایران باستان بودند نظر به تعصب مسلمانان کوشش میکردند پیروان مزدیسنا را همچنانکه پیغمبر اسلام فرموده در زمرهً اهل کتاب به شمار آورند بدین جهت پیامبر خود را به چند تن از انبیای بنی اسرائیل که مورد قبول یهود و نصاری و مسلمانان بودند، انتساب دادند. مورخان اسلامی که اخبار ایرانی را از موبدان می شنودند آنها را حقیقی دانسته ودر تواریخ ضبط کرده اند. بیشتر نویسندگان زردشت را با ابراهیم خلیل یکی دانسته و برخی اورا از نوادگان ابراهیم محسوب داشته اند. کریستن سن در این زمینه می نویسد: در صدر اسلام زردشتیان برای افزودن نیروی کیش خویش، زردشت و ابراهیم را یکی شمردند و در انتخاب ابراهیم و انتساب بدو امور ذیل را می توان دخیل دانست: 1- تنها آیه ای از قرآن که در آن ذکری از مجوس شده سورهً الحج آیهً 17 (سورهً 22) است: انبیاء اولوالعزم را مسلمین نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد می دانند. در میان این پیامبران انتساب زردشت به موسی، عیسی، محمد (ص) به مجوس ممکن نبود و نوح نیز به علت قدمت زمان مناسب نمی نمود، ناگزیر ابراهیم برگزیده شد. 2- در داستان ابراهیم اشاره ای به آتش شده، با توجه به تقدیس و احترامی که از طرف زردشت به آتش ابراز میشده، یکی بودن ابراهیم و زردشت را موجب شده است. 3- شهرت انتساب ایرانیان به ابراهیم خلیل از جهت تخلیط ابراهیم و زردشت کمک کرده است، ومسعودی در التنبیه و الاشراف به این مسئله اشاره کرده است. وجود این دلائل و موارد دیگرسبب شده که زردشت با ابراهیم یکی دانسته شود. در مورد نسبت دادن زردشت به دیگر پیامبران بنی اسرائیل نیز نظراتی داده شده و انتساب پیامبر ایران که آریائی بوده با پیامبران بنی اسرائیل که سامی بوده اند. مردود شناخته شده است." نگارنده نیز ابتدا چنین فکر می کردم ول وقتی به زیر بنای اوستایی اساطیرتورات و قرآن پی بردم، دریافتم که ابراهیم یعنی پدر ملتهای بسیار نه یک رئیس قبیلهً گمنام یهود و اعراب بلکه لقبی بر پادشاهان بزرگ مادی ، اسکیتی، پیشدادی (مغان سئوروماتی) و هخامنشی شاخهً کورش از جمله خشتریتی (کیکاووس)، مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم)، کورش (فریدون)، کمبوجیه و بردیه زرتشت (ایرج، هوشنگ) بوده است که این سه تن آخر پادشاهان واقعی یهود نیز بوده اند که از این میان نام ابراهیم خلیل الله (یعنی جهانداری که دوست صمیمی خداست) با توجه به موضوع همپرسگیهای زرتشت با اهورا مزدا که در کتب پهلوی به صراحت و دقت از آن ها سخن رفته کسی جز همان بردیه زرتشت(گئوماته، گوتمه بودا) نمی باشد.در میان ابراهیم های دیگر آنکه خانهً کعبه را مشابهً کعبهً زرتشت (آتشکدهً ابراهیم) بنا کرده در اصل همان کورش هخامنشی/ پشوتن است که تحت این نام دوم در کتاب پهلوی زند وهومن یسن با بتخانهً کعبه ربط داده شده است. می دانیم که کورش (سلیمان تورات، به معنی لفظی مرد صلح) بیت المقدس را نیز برای یهود بنا نموده بود. یعنی در واقع هردو قبلهً مسلمین توسط کورش بنا یا بازسازی شده بود. در قرآن کورش سوای نام سلیمان و ابراهیم تحت نام ذوالقرنین (قوچ دوشاخ) نیز معرفی گردیده است چه خود نام کورش در زبان پهلوی به معنی قوچ آمده است و مولانا ابوکلام آزاد از وزرای فرهنگ سابق هند در اثبات این همانی کوش و ذوالقرنین بدین سند لغوی جالب دست نیافته است. خود زرتشت در تورات و قرآن سوای ابراهیم خلیل الله تحت نامهای بسیار از جمله ایوب، یحیی بن زکریا، عزرا، یافث، لقمان و صالح (هود بن هود، هدهد وزیر و سخنگوی سلیمان) یاد ومعرفی شده است.

شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۵

زروان

آیا اعتقاد به زروان در تعلیمات زرتشت نقشی داشته است؟

در تصویر زیر و متن و شرح مربوطهً آن که از" کتاب کی کیست در عرصهً اسطوره ها" از میشل سنیور آمده که زروان به معنی زمان خدای فراگیر پیش از آفرینش ایرانیان بوده است. گفته می شده که دو قلوهای اهورامزدا و اهریمن یعنی خدایان خیر و شر از بطن وی زاده شدند اما در دین رسمی زرتشتی مدتها پرستش وی کفر و الحاد به شمار می آمده است. تصویر که بر روی سینی نقره ای برجای مانده، مربوط به قرن ششم یا هفتم پیش ار میلاد است.




معنی زمان


























چنانکه دیدیم تاریخ نقش سینی را- لابد با توجه به البسه تصاویر- حد اقل به قرن ششم قبل از میلاد متعلق دانسته اند که از این مطلب نتیجه میشود که این سینی و تصاویرآن متعلق به عصر زرتشت می باشد و این می رساند که در عهد زرتشت، زروان (زمان) که در شاهنامه به صورت زال زر (پیر زرین) دست پروردهً سیمرغ (عقاب آسمانی) ظاهر شده است، در عرصهً باورهای دینی و فلسفی ایرانیان نامی آشنا بوده است.جالب است که زروان در شکل بالا دارای بالهایی است که آن را با سیمرغ (عقاب آسمان) معبود و هدف غایی صوفیان یکی می سازد. از آنجاییکه در گاثاها از اهورامزدا و اهریمن به عنوان دوگوهر همزاد یاد شده بنابراین چنانکه گفته میشود این امر لازمه اش اعتقاد به وجود زروان می باشد. اصلاٌ در اوستای متأخر رسماٌ چندبار از زروان یاد شده است.موسی خورنی مورخ ارمنی عهد قباد ساسانی در کتاب خود تاریخ ارمنستان از تثلیث کرونوس (زمان) و آره گاگ (خورشید) وهپستوس (آتش) در سوی ارمنستان سخن رانده است که در اینجا کرونوس به جای همان زروان است. در سمت هندوستان معادل زروان، الهه ای به نام آدیتی یعنی [ آسمان] بیکران و بلع کننده مادر خدایان است که آن در این معنی اخیر اسطوره فرو بلعیدن کرونوس فرزندان خود را تداعی می نماید. پیداست وجود این ایزد و الههً معادل زروان در دوسوی امپراطوری بزرگ مادی و هخامنشی لازمه اش وجود آگاهی ایرانیان از ایزد در عهد باستان بوده است. استاد هاشم رضی در کتاب فرهنگ نامهای اوستا می آورد: "قدیمی ترین مورخی که در بارهً آیین زروانی سخن گفته است؛ تئودر دومپو اِست زیسته در حدود 418- 360 میلادی می باشد که در کتابش که به دست ما نرسیده و مطابق معمول قسمتهایی از آن به وسیلهً مورخی دیگر، در اینجا به نام فتیوس در نقل قول باقی مانده است، بدین مضمون است:"تئودر در کتاب اول، از آیین ناپسند ایرانیان که زارادس (زرتشت) آورده بود سخن گفته، یعنی اعتقاد به زروان یا زورام. زارادس وی را خدای جهان می دانسته که باقضا و قدر، یا جبر و سرنوشت محض یکی بوده است. زروان مراسمی در قربانی انجام داد تا هرمس داس (اهورمزدا) از وی متولد شود؛ اما در حالی که هرمیس داس از وی متولد شد، شیطان (اهریمن) نیز توأم وی بود. استاد هاشم رضی همچنین در کتاب آیین مغان مطالبی را در باب زروان ازحکیم یونانی پلوتارک (46 تا 120 میلادی) و ازنیک کلبی نویسندهً ارمنی صدهً پنجم میلادی نقل کرده که ما آنها را محض اطلاع می آوریم. پلوتارک می آورد:" گروهی از مردم به دوخدا معتقد بوده و باور دارند که یکی از این دو، آفرینندهً نیکی ها و آن یک خالق چیزهای بد و زیان آور است. امّا گروهی دیگر از مردم، آفرینندهً نیکی ها را خدا و آن دیگری را دیو و شیطان خوانند. از جملهً این مردم زرتشت مغ است که پنج هزار سال پیش از جنگ ترویا می زیست. وی یکی از این دو نیرو را هرمزس و آن دیگری را آرِمنایوس (اهریمن) خواند. وی معتقد بود که هرمز روشنی محض و اهریمن را به تاریکی و ظلمت مطلق تشبیه و مقایسه باید کرد و آنگاه مهر(میترس) را واسطه ای میان آن دو دانست. وی مردم را تعلیم داد که برای هرمزد نذور و پیشکشها تقدیم کنند برای عرض سپاس از نیکی ها و نعمت ها و برای اهریمن نذور و پیشکشها گذرانند برای دفع آسیب ها و بلایا. آنها (مغان) به هنگام مراسم نیایش اهریمن/هادس گیاهی به نام اومومی (هوم می)را در هاون می سایند و نیایش برای تاریکی به جا می آورند. آنگاه گیاه ساییده را با خون گرگ آمیخته و درجایی دور که خورشید بدان جا نتابیده و تاریکی مطلق حکمفرما باشد برده و می پاشند. گروهی از گیاهان خوب را آفریدهً ایزد نیک می دانند و برخی را از خلقت دیو بدی. همچنین است در بارهً جانوران که گروهی چون سگ و پرندگان و خارپشت را از اثر خلقت ایزد نیک و موش آبی را آفریدهً اهریمن می پندارند. آن کسی نیک بخت تر است که در طول زندگانی بیشترین مقدار و شمار از جانوران دیو آفریده را بکشد. میان این مردم در بارهً خدایان، افسانه های زیادی شایع است. بر آنند که: هرمزد یا روشنی مطلق و اهریمن تاریکی محض در پیکاری سخت درگیرند. هرمزد برای یاری خویش، شش ایزد هستی بخشید: ایزد نیک منشی، ایزد راستی، ایزد پادشاهی نیرومندانه، ایزد خرد، ایزد نعمت و ثروت و در پایان ایزد شادی که از هر چیز خوب به وجود آید. پس اهریمن مقابله به مثل کرد و شش دیو بر ضد ایزدان ششگانه بیافرید. آنگاه هرمزد سه بار خویشتن را به فراخی بگستراند تا از خورشید فرازتر رفت و ستاره ها را بیافرید و ستارهً سیروس (شعرای یمانی) بر ستارگان سروری بخشید.از آن پس بیست و چهار دیو بیافرید که همه را درون تخم مرغ جای داد. اهریمن به مقابله پرداخت و بیست و چهار دیو بیافرید که به درون تخم مرغ راه یافتند و چنین شد که نیکی و بدی با هم آمیخته شد. امّا سر انجام زمانی فرا خواهد رسید که اهریمن، پدید آورندهً همهً زشتی ها و بدی ها و شرار معدو.م می شود و زمین صاف و هموار شده و زندگی خوش و خوبی برای مردم پیدا خواهد گشت و همهً مردمان نیکبخت خواهند بود و به یک زبان سخن خواهند گفت." روایت ازنیک که در آن به صراحت از زروان سخن رفته، از این قرار است : " مغان گویند، پیش از آن که آفرینش انجام شود، قبل از آن که آسمان و زمین و هیچ مخلوقی موجود باشد، در بسیط هستی وجودی حقیقی موجود بود که زروان نام داشت که فرّ یا بخت و تقدیر نیز خوانده می شد. وی مدت هزارسال عبادت کرد و قربانی داد تا از او فرزندی به نام اورمزد متولد شود تا زمین و آسمان و آن چه در آن هاست بیافریند. چون هزارسال بدین طریق سپری شدف در دلش اندیشهً شک و تردید راه یافت که آیا این قربانی و عبادت و رنجم به ثمر خواهد رسید یا نه، و من دارای فرزندی به نام اورمزد خواهم شد؟ هنگامی که این اندیشهً تردید آمیز در وی راه یافت، اورمزد و اهرمن را آبستن بود وجودشان را در دل خود احساس میکرد. چون از حال توأمان آگاهی یافت، با خود گفت هر یک زودتر بیرون آیند. شاهی جهان را به او خواهم داد. اورمزد از این اندیشهً پدر آگاهی یافت و آن را برای برادرش اهریمن فاش کرد. آنگاه اهریمن به زودی شکم پدر را شکافت و خود را در برابر پدر نمایان ساخت. زروان از او پرسید تو کیستی. اهرمن پاسخ داد که من فرزند تو هستم. زروان گفت پسر من باید درخشنده و دارای بوی خوش باشد، در حالیکه تو تاریک و بد بو هستی. در همین هنگام اورمزد نیز از شکم پدر بیرون آمد و خود را در برابر پدر نگاه داشت. زروان او را درخشنده و دارای بوی رایحهً دید و دانست که پسرش این پیکر تابان است که برای تولدش آن همه قربانی داده بود. پس از دسته ای چوب مقدس که در دست داشت به او داد و گفت تا کنون من برای زادن تو قربانی می کردم و از این پس تو باید برای من قربانی کنی و فدیه دهی. در این هنگام اهریمن نزد زروان ایستاد و گفت تو عهد کرده بودی که هریک از ما دو زودتر بیرون آمده و به تو نمایان شویم، شاهی جهان او را دهی؛ اینک بنابر آن پیمان باید مرا شاهی دهی. زروان او را خطاب کرده و گفت ای موجود پلید، نُه هزارسال از فرمانروایی بر جهان را به تو میدهم، اما پس از آن، فرمانروایی بر عالم از آن اورمزد است و فرمان و اراده او اجرا خواهد شد. آنگاه آفرینش در جهان شروع شد. آنچه را اورمزد می آفرید خوب و سودمکند بود و آنچه را اهریمن می آفرید، زشت و مضر می بود...." اگر در گفتار ازنیک مطابقت زروان با فّر (فّرهً ایزدی زرتشتیان یاهمان نیروانای بودائیان) درست باشد در این صورت بی هیچ شبه و تردیدی باید پذیرفت که گئوماته زرتشت یا همان گوتمه بودا پرستندهً زروان اکران هم بوده است.خود زروان در میان خدایان کهن هندو ایرانی با ویوسوت (دور درخشنده یا درخشان دور دست)/ ویونگهونت مطابقت دارد. بدین جهت که اوّلاٌویوسوت (ویونگهونت اوستا) پدر همزادگان یمه و یمی یعنی ایزدان روز و شب یا خورشید وماه به شمار آمده است که در تعالیم زرتشتی با اهورامزدا(وارونا، ایزد آسمان شب) و اهریمن (در اصل ائیریامن یعنی ایزد آسمان روز) جایگزین گشته اند که بدین امر در ادامهً گفتار ازنیک اشاره شده است:" اما به شکلی که می گویند و زرتشتیان نیز باور دارند، اهریمن عالی ترین راه آفرینش را دریافت. می گویند وقتی که اهریمن مشاهده کرد که اورمزد آفریده های نیک را به وجود آورد، اما روشنی نتوانسته بود به وجود بیاورد، پس به اندیشه پرداخت و به دیوها گفت: اورمزد از آفرینش خویش سودی نمی برد. این آفریده های نیک را پدید آورده، اما آفرینش وی در تاریکی است و آفریده ها در تاریکی باید به سر برند، چون او نمی تواند روشنایی را پدید آورد. اگر آگاهی داشت، با مادر خود نزدیکی می کرد و از این نزدیکی خورشید متولد می شد و پسر او به شمار می رفت. پس با خواهر خود نزدیکی می کرد و از آن ماه متولد می شد. آنگاه اهریمن به دیوها سفارش کرد که هیچ کس این راز را فاش نکند. تا اورمزد آگاه نشود. چون مهمی دیو (میثره؟) این را شنید با شتاب نزد اورمزد رفت و راز را برای وی آشکار کرد." در پیش کاسیان یعنی اسلاف لران و کافرها یمه با ایمیریا یا ایمرو یعنی ایزد دانای مرگ و میر خاندان پادشاهی با اهورا مزدا مطابقت داشته است. ثانیاٌ ویوسوت/ ویونگهونت در وداها و اوستا نخستین قربانی کننده و نخستین فدیه هوم آورنده به شمار آمده است. در شمار آدیتیا ها(ابدی ها) ویوسوت همچنین با مارتاندا (مرد کناری) مطابقت دارد. دروداها فرزند ذکور ویوسوت یعنی یمه را اندومبره یعنی درخت انجیر خوانده اند و این اساس آن اسطوره ای است که می گوید بودا جهت تزکیه نفس زیر درخت پیپال (انجیر هندی) مدتی مدید به اندیشه نشست. چه پدر زرتشت /بودا یعنی سپیتمه ملقب به جمّ بوده است که در زبانهای سامی به معنی مغ (انجمنی) و در زبانهای هندو ایرانی به معنی همزاد بوده است. در اساطیر بودایی یمه نتکه (جمشید) به همراه منجوشتری یعنی ایزد خرد و دستور زبان/ اهورامزدا/ برهما خدایان بزرگ هستند. گفتنی است از نام ویوسوت در زبانهای هندوایرانی می توانست وجه اشتقاقهایی با معانی پرندهً بسیاربزرگ آسمان و پرندهً بسیار دانا هم صورت گیرد و اینها نشانگر آنند چرا زروان/ ویوسوت به صورت سیمرغ و بالدارمجسم می شده است.

جمعه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۵

اسطورهً گیو و بانو گشسب

اساس تاریخی اسطورهً شاهنامه ای گیو و بانو گشسب

این جانب نگارنده قبلاٌ نام گیو (بردیه زرتشت) پسر گودرز کشوادگان (سپیتمه جمشید) را به پیروی از ایرانشناسان از مصدر ویو (آسمانی) یا ویون (درخشان) یا گو (دلیر و پهلوان) می گرفتم ؛ تنها در ایام اخیر بود که در مقابله ریشهً تاریخی اسطوره گیو و بانو گشسب به معنی اصلی و اولیهً آن پی بردم چه اصل اسطورهً گیو و بانو گشسب که به گئوماته زرتشت (بردیه) پسر خوانده و داماد کورش و همسرش آتوسا دختر معروف کورش بر میگردد، معلوم می نماید که نام گیو در اصل مأخوذ از همان جزء اول نام گئوماته (دانای سرودهای دینی) یعنی گئو (سرود) است و نام بانو گشسب (گشنسب) به معنی دارندهً اسبان فراوان (= عروس خاندان پوروشسب یعنی خانواده پر اسپ زرتشت) و همچنین به معنی موجود مؤنث پر و تنومند است که این خود با نام آتوسا یعنی دختر کورش -که همان هووی اوستا به معنی نیک نژاد از خاندان هوگَو (دارندهً گاوان خوب، منظور هخامنشیان) است- مترادف می باشد. به عبارت روشن تر بانو گشسب همان آتوسا دختر معروف کورش سوم است که بعد از به قتل رسیدن گئوماته زرتشت (بردیه) به دست داریوش و شش تن سران پارسی همراهش، به همسری داریوش در آمد و از وی خشایارشا را به دنیا آورد. در شاهنامه به مکملهً آن مندرجات آثارالباقیه ابوریحان بیرونی در مجموع از گئوماته زرتشت (بردیه) در رابطه با خانوادهً کشوادگان ( دارندگان سرودهای شیوا) که همچنین ملقب به پوروشسپان (دارندگان اسبان فراوان) بوده اند، تحت نام پنج پسر گودرز کشوادگان (سپیتمه جمشید) اسم برده شده است که در واقع هر کدام یک از آنها لقبی بر خود گئوماته زرتشت (بردیه، سپیتاک) و یک مورد لقبی بر پدر وی بوده است: گیو به معنی دانای سرودهای دینی، بیژن به معنی دانا و هوشیار، یا دور درخشنده، بهرام ( زنندهً دشمن یا رامش خوب دهنده)، رهّام (نیرومند کوبنده) و هجیر (زیبا) است که این لقب آخری در اوستا به صورت سریره (زیبا) عنوانی بر پدر گئوماته زرتشت یعنی سپیتمه جمشید بوده است، لذا این نام در اصل به خود زرتشت تعلق نداشته است، گرچه ممکن است زرتشت با پدرش در این لقب اشتراک داشته باشند. کلاٌ در شاهنامه اسطورهً عاشقانه معروف گئوماته زرتشت و آتوسا (هووی) به صورت سه اسطورهً مستقل و جدا ازهم در آمده و قهرمانان آنها هر کدام به صورت شخصیتهای متفاوتی در نظر گرفته شده اند:1- گیو و بانو گشسب 2- منیژه (زادهً خیالها و آرزوها) و بیژن 3- گشتاسب (دارندهً بهترین اسبان) و کتایون (شاهدخت) که این اسطوره ها در عهد اسکندر مقدونی منسوب به زریادر زرتشت (برادر گشتاسب کیانی) و همسرش آتوسا می بوده اند. جالب است که کتاب پهلوی بندهش نام کمبوجیه و بردیه یعنی پسر و پسر خواندهً کورش را به صورت کتایه (شاهزاده) و برمایه (پر دانش) آورده است؛ از اینجا معلوم میشود که نام کمبوجیه (کتایه) با نام خواهرش آتوسا (کتایون) قرین می بوده است و این تشابه عناوین کتایه و کتایون آنها باعث به وجود آمدن شایعهً دروغین ازدواج آنان درآن عهد باستان می شده است. در صورتی که در مجموع منابع کهن ایرانی و یونانی به وضوح نشان می دهند که آتوسا (هدسا و استر تورات) در اصل ابتدا زن قانونی برادر خوانده اش گئوماته بردیه (زرتشت، زریر، زریادر، هامان و مردخای تورات) بوده و بعد از ترور شدن شوهرش زن داریوش، یعنی قاتل شوهر قبلی اش گردیده است. ظاهراٌ ازدواج گئوماته بردیه با آتوسا از روی مصالح سیاسی کورش صورت گرفته بوده است، بدان جهت که تا خاندان وجیه الملّه سپیتمه جمشید پیشدادی یعنی داماد و ولیعهد محبوب آستیاگ (اژی دهاک) را با خاندان هخامنشی وصلت داده باشد، گرچه وی پیشتر آستیاگ و سپیتمه جمشید یعنی جد مادری و پدر گئوماته زرتشت را نیزبه سبب مصالح سیاسی خود به قتل رسانده بود. چنانکه از شواهد و سناد تاریخی بر می آید سن و سال گئوماته زرتشت (بردیه، پسر خوانده و داماد کورش) از خود کورش کمتر نبوده است. در باب معروفیت و قدمت اسطورهً زریادر زرتشت (سپیتاک) و همسرش آتوسا در کتاب با ارزش تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، تألیف دکتر احمد تفضلی مطالبی ذکر گردیده که آنها را به عینه در اینجا می آوریم، چه وی بدون این که از کنه تاریخی درست این اسطوره با خبر بوده باشد، مطلب را به درستی بیان کرده است: "نمونه ای از داستانهای حماسی مادی روایت کتسیاس یکی حادثه ای است که منجر به پایه گذاری دولت ماد گردید. داستان ستریانگایوس، که دل به ملکهً سکاها به نام زرینیا بست و چون ناکام ماند دست به خودکشی زد، همچنین از داستانهای عاشقانهً مادی بوده است. از داستانهای عاشقانهً دیگر داستان زریادرس و اوداتیس(آتوسا) است که آن را خارس میتیلنی بدین گونه نقل کرده است: آورده اند که هیستاسپس (ویشتاسپ، گشتاسپ) و برادر کوچکش زریادرس (زریر) از ازدواج آفرودیت (ناهید) و آدونیس (جمشید) به دنیا آمده اند. هیستاسپس فرمانروای ماد و سرزمینهای سفلای آن بود و زریادرس بر نواحی علیای دروازه های دریای کاسپین (خزر) تا تنائیس حکمرانی داشت. در آن سوی تنائیس، مراثی ها (آدمکشها) می زیستند که فرمانروای آنان آمارتس بود. وی دختری داشت به نام اُداتیس که زیباترین زن آسیا به شمار می رفت. اُداتیس زریادرس را به خواب دید و دل بدو بست و زریادرس نیز در خواب مفتون آن دختر شد. زریادرس کوشید تا اُداتیس را به دست آورد، اما توفیق نیافت، زیرا پدر دختر نمی خواست او را به مردی بیگانه شوهر دهد. دیری نگذشت که اُمارتس جشن ازدواجی برگزارکرد که در آن خویشان و نزدیکان و اشراف دربار او حضور داشتند و از اُداتیس خواست که جامی شراب به کسی بدهد که مایل به ازدواج با اوست. زریادرس، که اُداتیس اورا پیش از آن از ماجرا آگاه کرده بود، به شتاب به همراه گردون ران خود از تنائیس گذشت و با لباس سکایی، نا شناس وارد تالار جشن شد و اُداتیس جام او را پر کرد. به گفتهً خارس میتیلنی، این داستان در میان مردم آسیا شهرت تمام داشته و آن را بر دیوارهای معابد، کاخها و حتی خانه های خصوصی نقاشی می کردند و اشراف غالباٌ نام دختران خویش را اُداتیس می گذاشتند. به نظر بویس این داستان اصل مادی دارد و با آئین پرستش الههً عشق ( احتمالاٌ اناهیتا) ارتباط داشته است، بعدها به صورت داستان گشتاسب و کتایون وارد حلقهً داستانهای کیانی شده و در شاهنامه منعکس گشته است." در باب خود اسطورهً گیو و بانو گشسب در فرهنگنامهای شاهنامه، تألیف منصور رستگار فسایی چنین اطلاعاتی بدست داده شده است: " بانو گشسپ که در شاهنامه دختر رستم به شمار آمده است ، در دلاوری و چالاکی کم مانند بود و با آنکه خواستگارانی چون فغفور و قیصر و خاقان چین داشت و خویشان کاووس شاه و طوس داشت، رستم، گیو را به همسری او بر گزید. در شاهنامه ازقول گیو آمده است: و دیگر بزرگان روی زمین چه فغفور و قیصر چه خاقان چین بزرگان و خویشان کاووس شاه دلیران و گردان زرین کلاه همه دخت رستم همی خواستند همی بر دلش خواهش آراستند به دامادیش کس فرستاد طوس تهمتن بر او کرد چندی فسوس به من داد رستم گزین دخترش که بودی گرامیتر از افسرش مهین دخت، بانو گشسپ سوار به من داد گردنکش نامدار" اسطورهً کامل گیو و بانوگشسب در منظومه ای به نام بانو گشسب نامه بر جای مانده است که با مندرجات شاهنامه همخوانی دارد. این اسطوره تحت نام ایوان فروتن به دیار اسلاوها رسیده و در اساطیر روسی محفوظ مانده است. در مورد جایگزینی نام گیو به جای گئوماته یعنی جانشینی جزء یک نام به جای کّل آن گفتنی است برای نمونه می توان نام پادشاهان آشوری توکلتی نینورت، سناخریب و سلماناسار را در تاریخ ارمنستان موسی خورنی مورخ ارمنی عهد قباد ساسانی مثال آورد که به صورت نینوس ، سنه کریم و ساناسار ثبت شده اند.

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۵

تاریخچهً کهن شهر نیشابور

صور نامگذاری نیشابور

«کهن شهر و کهندژ شرق، شهری آراسته به مساجد، خانقاه ها، مدارس، دیرها، بازارها و سراچه های ارباب حرف گوناگون که هر کدام در راسته ای و تیمچه ای آهنگ زندگی می نواختند، شهری که از آن ده ها وزیر برخواسته و هزاران عالم و دانشمند به عالم علم تقدیم کرده و خاکش چون کهربا عقول اهل علم و عرفان، فلاسفه، فقها و جهانگردان زیادی را مجذوب خویش ساخته ...»

روزگاری

نوشاپور، نيوشاپور، نيوشاه پوهر، دندی شاپور، نيسافور، نسافور، نشاور، نشابور، نشايا، نيسايا، نيسه فور، نيکه فور، ابرشهر، اپر شهر، بر شهر، ابه شهر، شادکاخ، شادياخ و سمن جور
و در زبان عربی، سمنگور ناميده می شده،
امروز در گستره جغرافيائی به نام «نيشابور» خودنمايی می کند،
و با لهجه زیبای مردم این شهر، «نشابور» (Noshabur) تلفظ می شود.

زنده یاد استاد فریدون گرایلی (1321- 1379ه.ش)، پژوهشگر و مورخ فرزانه، در فصل نخست کتاب «نيشابور؛ شهر فيروزه» به ریشه یابی نام های نیشابور در طول تاریخ پرداخته است؛


«نام نيشابور به گونه گون صوری در تاريخ آمده است. به شهادت نامه ی پهلوی شهرستانهای ايرانشهر (شترستان های ايران) در اسناد جغرافيایی ايران کهن شاهپور اول زاده ی اردشير درخراسان پادشاهی تورانی بنام (پهليزک، پالزهاک، پالچيهاک) را شکست داد و کشت و در همان آوردگاه نيوه شاهپور (کار نيک ِ شاهپور) را بنيان نهاد که قله ی فرمانروايی ولايت ابرشهر يا سرزمين اپرنها(1) که طايفه ای کوه نشين و چادرزی از سلاله داهه بودند(2) گرديد.

فراچنگ آمدن سکه هايی که از روزگار ساسانيان در کاوشها و پژوهش های علمی در خاک نيشابور بدست آمده نمايانگر آنست که اين شهر در آن دوران ارج و اعتبار ويژه ای داشته است(3). گفته اند شکل ديرين واژه ی نيشابور (نيو شاه پوهر) به مفهوم کار نيک يا جای نيک شاهپور بوده است به پاسِ بستگی به شاهپور دوم ساسانی که آن را در قرن چهارم ميلادی دوباره بنا کرد از آن پس بنام او خوانده شد. گر چه بنای اصلی آن را به شاهپور اول پسر اردشير بابکان نسبت داده اند(4) و نيشابور را شاهپور بنا کرد و در آغاز «بنا شاهپور» بود پس «با» و «الف» بيفکندند و الف به «يا» بدل کردند و نيشابور شد.

فرزند هرمزد پادشاه استخر (شاپور دوم) که از ملوک بلند همت و با تدبير و آگاه دل بود و سايه ی همای دولتش بر تارک شرق و غرب گسترده بود، شهر نيشابور را در کران مرز کهن دژ (قهندز) بنا نمود و به اطراف شهر خندقی حفر کرد و اين شهر را با قهندز به هم پيوند کرد.

نيشابورِ زمان او را چهار دروازه به گونه ای بود که خورشيد از هر چهار به بامدادان درون می شد و در شامگاه بيرون می رفت. امام حاکم فرموده و آن بناست که تا ابد پايدار است. هنگام حفر خندق گنجی پيدا شد که هشتاد خروار زر بود بر عامه تفقد کردند(5). از اين جاست که می توان پذيرفت شهری در اين ديار پيش از هرمزد هم وجود داشته است. چه گنج بازمانده تمدن و فرهنگ کهن تری است.

و باز آمده است که شاهپور به آن سامان گذشت نيزاری وسيع ديد(6)، در خاطرش گذشت که اين ديار شايان ساختن شهری بزرگ است، فرمان داد آن نيزار را تراشيدند و بر جای آن شهری بنياد کردند. اختر شماران شاپور را گفتند: در سلطنت بشکوه او زوالی پديد خواهد شد. در هنگام تولد مصيبت و بلا از مردم و مملکت گريخت بزرگان و نجبا به جستجوی او بر آمدند. چون به خطه ی نيشابور رسيدند از بنيان گذارِ شهر پرسيدند و مردم از شاهپور نشان دادند. پس نام اين شهر را شاپور خواست ناميدند. و پس از شاهپور دندی شاپور خوانده شد(7) .

گر چه صورتی ديگر هم هست و آن اين که نيشابور را ترکيبی از نه شاپور دانسته (نه) را در واژه نامه ها به معنی ده گرفته و نه شاپور را ده شاپور گفته اند.

نيشابور را مادر شهرهای خراسان از اقليم چهارم می دانند. و شاپور پسر اردشير(8) که والی خراسان بود از پدر آن شهر را در خواست کرد(9). اما پدرش آرزوی او را اجابت نکرد. بر شاپور غيرتمند اين گران آمد و آن شهر را دگر باره ساخت و نه شاپور نام نهادند که نيشابور شد و عرب آن را نيسابور خواندند. حيطه ی بارويش پانزده هزار گام و بر شيوه رقعه شطرنج هشت قطعه در هشت قطعه نهاده اند. و جانشينان ساسان مغ بد را عادت چنان بود که شهر ها را به هيئت و هيبت اشياء و جانوران می ساختند و شاپور ذوالاکتاف در عمارت آن شهر سعی کرد(10). مشهور شهريست نيشابور در دشتی گسترده يک فرسنگ در يک فرسنگ از آنجا تا طوس سه منزل فاصله است. بيشتر آب آن از قنات ها تامين می گردد و هوای مطبوع و فرح فزايش سالم است.

در (اللباب) آمده که نيشابور پر نعمت ترين و آبادترين و خرم ترين شهر خراسان بوده(11)، و چون شاپور بدانجا رسيد گفت نيکو جايی است. شايسته است شهری شود و در آن زمان آنجا نيزاری بود(12). پس واژه مرکب از دو کلمه ی (نی) و شاهپور می باشد و نيز محققان (نی) را به معنی بنا، يا ساختمان فرض کرده اند و نيشابور را بنای شاهپور شمرده اند(13). بعد ها نيشابور قلب تجارت خاوران و مقصد بازررگانان شد . امروزه نيز به نشاور معروف است. بديهی است اين نشاور با شهری که در فارس در کُوَرَه دارابجرد و جهرم قرار داشته کاملا متفاوت است و بايد آن را نيشابور گفت تا نشابور و نشاور(14). و نيشابور کفن پوش فراموشی شده است.

و بفرموده ی شاپور در خاک خراسان شهری ساختند که آن را نيشابور ناميدند و در شمار شهرستان های ايران در آمد. پاره ای تذکره نويسان و تاريخی مردان را گمان رفته است که تنديسی ستبر پيکر از شاپور اول در نيشابور وجود داشته است. همسان پيکره ای که از وی در کازرون فارس بپای بوده است (مجسمه ای از شاپور در نيشابور بود که اعراب خراب کردند)(15). چنين می نمايد که شايد نشان گونه ای چون سنگ تراشيده شاپور نمای کازرون در اين شهر وجود داشته است و آنها که بی ذوق و جشن بودند و از تمدن و هنر مايه ای نداشتند اين تن واره را نيز مانند پيکره کازرون شکسته باشند تا شهر و مردم نو اعتقاد آن را (به زعم خويش) از شر شيطان آدمی زاده ای که از فرط گناه و خطا مورد خشم و نفرت خدا قرار گفته و سنگ شده است برهانند.

چنان که اشارت رفت شهر نشاور فارس را که بقولی طهمورث ديو بند ساخته و شاپور اول آن را پس از ويرانی اسکندر دگر باره رونق و آبادی بخشيده با نيشابور خراسان عوضی گرفته اند و مجسمه و داستان طهمورث را به نيشابور نسبت داده اند(16). در خرده اوستا هنگام مراسم عقد از زر ِ سرخ نيشابور سخن به ميان می آيد و ابن فندق درباره قطع سرو کاشمر می گويد:
زر تشتيان حاضر به پرداخت پنجاه هزار دينار زر نيشابوری در مقابل از پای نينداختن آن حاضر شدند بپردازند. به هر حال آنان که نيشابور را زاده ی نيزار دانسته، يا نشست و شاپور را به هم پيوند کرده، به خطا رفته اند. در گويش اعراب به نيسافور، نيساور و نبسابور بدل شده است. نيسافور به معنی سايه سار است (17) و شايد در آنجا درخت هايی وجود داشته که سايه گستر تارکِ خستگان بوده است.

پاره ای از مورخان آن را (نيسايا) يا نسايا، می دانند و در ونديداد که از کتب پنجگانه ی اوستاست از شانزده سرزمين نام برده است، از پنجمين اقليم آن، نيسايه است که پنداشته اند حوالی نيشابور تا سرخس امروز است(18). اگر حدود دولت پارت را که در زمان هخامنشی که در اوستا (ورنه) و در سنگ نبشته ی داريوش پرثوا، و در نامه های تاريخی هرودت (پارتر، و در کتاب استرابون (پارتی به) آمده است، در نظر آوريم نيشابور را نگين تاج ِ اين خشترپاون می بينيم(19). پوشيده مباد که نيشابور، را ترکيبی از دو واژه ی (نو) و (شاهپور) هم که به معنی شهر زيبای شاهپور است آورده اند(20).

در ضمن مسکوکاتی از سلسله باکتريان در بلخ و افغانستان بجای مانده است که از پادشاهانی بنام، نيکه فور، ياد و گفتگو می کند و اينان دامنه ی فرمانروایيشان تا نيشابور گسترش داشته، که اين شهر نيکه فور را بنياد کردند که بعد ها نيسه فور، نيسافور و نيشابور شده است(21). و طبق فرهنگ پهلوی از دو کلمه ی نشست و شاپور به معنای جای نشستن آمده و مسکن و مسند هم گفته شده است(*).

نام ديگر نيشابور را ابر شهر ضبط کرده اند، چنان که اشارت رفت، از اپرن ها شهرت قوم داهه مشتق گرفته اند. و باز آمده است که نام ابر شهر بدان خاطر به نيشابور دادن اند که به ابر های آسمان نزديک بود! و بر فراز بلند پايگاهی ساخته شده بود، و اعتدال هوای آن نيز بهمان سبب بوده است(22).

و گويند: پيش از شاپور دوم به گمان قوی اين شهر بنام به شهر مشهور بوده است، چرا که شهری عمده در يک نوار مرزی مهم به همين نام بوده و حاکم اين خطه مرزبانی معروف به کنارنک بوده و چون اين منطقه در معرض يورشِ وحشی ها قرار داشته است؛ وظيفه ی اين حاکم بيشتر گشودن دشواري های نظامی بوده است تا امر مملکتی و اداری (حتی بعد از شاپور دوم نيز اين بنام ابه شهر خوانده می شده است)(23).

نيشابور که از شهر های دير سال و باستانی خراسان می باشد معروف به ابر شهر و ايرانشهر است(**). در آغاز اسلام حتی در عهد عباسيان هنوز نام نيشابور را ابر شهر می نگاشته اند.

مسيو شفر، مترجم سفر نامه ی ناصر خسرو قباديانی (حجت) گويد: من سکه ای دارم از عهد هارون الرشيد که در يک روی آن به خط کوفی به سه سطر نقش شده است (لااله الا الله وحده لا شريک له) در سواد آن نوشته اند (بسم الله ضرب هذه الدر هم بمدينة ابرشهر سنة اثنين و تسعين و مائه)، در طرف ديگر آن، در سه سطر: محمد رسول الله، و در حاشيه: (محمد رسول الله ارسل بالهدی المشرکون)(24). هم چنين بر اساس سکه هايی که از خلفای بعد از هارون الرشيد پيدا شده باز نام ابرشهر ذکر شده است.

شهر زيبای نشابور را که بر دشتی وسيع بنيان نهاده شده است؛ ابرشهر خوانده اند(25). از نامهای ديرين نيشابور، ابرشهر يا ايرانشهر، ليکن صحيح تر آن نمايد که نام ايران شهر به تمامت مملکت بين جيحون (آمو دريا و رود خشاب يا اگزوس) تا دشت قادسيه اطلاق می شده است. و ياقوت حموی ايرانشهر را به معنای همه ی خاک ايران گرفته است(26). از اشتباهات وی بشمار است، ليکن جای خرده گيری بر او نيست.

مقدسی می گويد: ايرانشهر تمام زابلستان و سيستان و اطراف نيشابور می شده است و برخی نيز اين نام را اختصاصا ً به نيشابور اطلاق کرده اند. و ما نيز اين عقيده را می پذيريم چرا که مورد اتفاق مورخان است و به دستاويز و دليل ديگری نياز نيست(27).

و باز در تواريخ آمده است: در سده ی پنجم آلب ارسلان سلجوقی به سال (466 ه. ق.) جشن شکوهمندی برای ازدواج دختر قاآن و پسرش ترتيب داد و شاه قصری برای آنها ساخت بنام شادکاخ که بعد ها به شادياخ تغيير نام يافت(28). گرچه طاهر که قبل بود و دست نشانده ی مامون (205 ه.ق.)، در مشرق حکومت می کرد به همت او و فرزندانش خراسان استقلال يافت که نيشابور در زمان طاهر يان پايتخت شد و عبدالله بن طاهر باغ معروفی بنام شادياخ بساخت. عبدالله بن طاهر در بيرون شهر سرایی بساخت که دارالامانش نام کردند. و لشکريان هر يک بر گرد آن بنائی نهادند و شهری پديد آمد که شادياخ خوانده شد. بعد آلب ارسلان آن را مرمت کرد و بر پای ماند تا پايان سلطنت سنجر بدست غزان ويران شد به هر حال زمانی نيشابور را بنام شادياخ هم می گفتند. شادياخ اول محله يا دهی بود چنانکه ابو افداء گويد: (از جمله آنچه به نيشابور منسوب است شادياخ است بر در نيشابور چون ديهی است که به شهر پيوسته باشد و دارالسلطنه آنجاست) (29)
و سوگمندانه امروز اثری از شادياخ نيست. اما آرامگاه پير بزرگ خانقاه عرفان ايران، عطار و بربت کمال المللک در همان نقطه ايست که در قديم بدين نام خوانده می شده است و در جنوب شرقی نيشابور امروزيست که روزگاری (نوشاپور، نيوشاپور، نيوشاه پوهر، دندی شاپور، نيسافور، نسافور، نشاور، نشابور، نشايا، نيسايا، نيسه فور، نيکه فور، ابرشهر، اپر شهر، بر شهر، ابه شهر، شادکاخ، شادياخ و سمن جور و در زبان عربی (سمنگور) ناميده می شده و امروز در گستره جغرافيائی بنام نيشابور خودنمايی می کند.»

منابع:
نقل از سفر نامه فريه ص 104 از شهرستانهای ايران.
جواد مشکور، ايران باستان.
لسترنج، خلافت شرقی، ترجمه محمود عرفان بنگاه ترجمه و نشر کتاب، سال 1335، ص 408 به بعد.
حمدالله مستوفی، نزهة القلوب؛ به کوشش دبير سياقی ص 182 و لسترنج خلافت های شرقی ص412 به بعد و تاريخ ابن فندق، تاريخ بيهق ص43.
ابو عبدالله الحاکم، تاريخ نيشابور ص 118.
عزالدين اثير: اللباب فی تهذيب الانساب چاپ قاهره ج 3 ص252.
حمد الله مستوفی: نزهة القلوب چاپ 1336 دبير سياقی ص181.
صنيع الدوله (اعتماد السلطنه): مطلع الشمس، ج 3، ص213، چاپ سنگی.
قاضی احمد غفاری تروينی: تاريخ جهان آرا، از روی عکسی استانبول، به سعی استاد مينوی، ص 31.
حمد الله مستوفی: نزهة القلوب چاپ 1336 دبير سياقی ص182.
عزالدين اثيد: اللباب فی تهذيب الانساب (به زبان عربی)، چاپ قاهره، ج 3، ص251.
مجدالدين محمد حسينی: زينت المجالس از انتشارات کتابخانه ی سنائی، سال 1342، ص801.
ابوافداء: تقويم البلدان، ترجمه ی عبدالمحمد آيتی از انتشارات بنياد فرهنگ ايران، ص512.
مجدالدين محمد حسينی: زينت المجالس، ص 795.
معتمدالسطان: گنج دانش، چاپ سنگی، ص496.
مجدالدين محمد حسينی: زينت المجالس، ص795.
صنيع الدوله (اعتماد السلطنه): مطلع الشمس، ج 3، صفحات مربوط به نيشابور.
جواد مشکور: ايران باستان، ص 149.
جواد مشکور: ايران باستان.
ابوالقاسم طاهری: جغرافيای تاريخ خراسان از نظر جهانگردان، انتشارات جشن های شاهنشانی، ص 171.
صنيع الدوله (اعتماد السلطنه): مطلع الشمس، ج 3، صفحات مربوط به نيشابور.
الحاکم: تاريخ نيشابور، ص120.
لارنس لکهارت به نقل از نيشابور: مجله ی دانشکده ادبيات مشهد، ترجمه عباس سعيدی، ص239.
صنيع الدوله (اعتماد السلطنه): مطلع الشمس، ج 3، ص109، چاپ سنگی.
استخری: المسالک و الممالک، به کوشش ايرج افشار، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص204و 205.
معتمدالسطان: گنج دانش، چاپ سنگی، ص493.
مقدسی: احست التقاسيم فی معرفة الاقاليم، به زبان عربی، چاپ ليدن، 1960، ص 299 و 300.
صنيع الدوله (اعتماد السلطنه): مطلع الشمس، ج 3، صفحات مربوط به نيشابور.
ابوافداء: تقويم البلدان، ترجمه ی عبدالمحمد آيتی از انتشارات بنياد فرهنگ ايران، ص511.
* بهرام فره وشی: فرهنگ پهلوی، ص 329.
** حافظ ابرو: تاريخ حافظ ابرو، ص 271.

به روایت:
گرایلی، فریدون.«نيشابور؛ شهر فيروزه»، 1375، ص3-10.
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 7:50 توسط ققنوس شرق (فرزند نيشابور)

در پایان این مقاله ، این جانب جواد مفرد کهلان به عنوان محقق تاریخ اساطیری ایران در نقدی خیلی کوتاه بر این نظرات که متفقاٌ خود نام نیشابور را با پادشاهان شاهپور نام ساسانی ربط می دهند، باید بگویم که این فرض که ظاهری پسندیده و منطقی دارد خطاست چه نام قدیمی این شهر را یونانیان و رومیان پرتو نیسایه آورده اند که به معنی دارای جایگاههای بزرگی برای استراحت کاروانها است و ظاهراٌ از همهً نیسایه های معروف ایران باستان از جمله نخجوان (نخستین استراحتگاه کاروانهای جاده ابریشم)، نهاوند، نیسای میانه (میمنه) این بزرگترین و معروفترین نیسایه یعنی استراحتگاه کاروانها بوده است. تبدیل نام کهن این شهر یعنی پرتو نیسایه به نیشابور از این طریق بوده که به جای جزء پیشین آن یعنی پرتو (نیرومند)، جزء فارسی پسینی به صورت پُر (فراوان، ابَر) بدان اضافه نموده اند و این نام به طور ساده تبدیل به نیساپُر شده که علی القاعده این شکل ترکیبی از پیشوند "نی" (پایین آوردن بارها) به حساب آمده و جزء دوم تبدیل به نام سهل التلفظ و شناخته شده با نام شاهپورهای معروف ساسانی گشته ودر مجموع تبدیل به نیشاپور و نیشابور گردیده است.

تاریخچهً کهن شهر توس

وجه تسمیه شهر توس

(برگرفته ازگزارش شناخت تابران,جلد اول, رجبعلی لباف خانیکی, محمودبختیاری شهری, محمود طغرایی, مجید لباف خانیکی, بهزاد نعمتی,پژوهشگاه میراث فرهنگی خراسان)
درباره ی نام توس, معنای آن وریشه ی کلمه تاکنون نظر دقیقی بیان نشده است. " بارتلمه " محقق آلمانی برای واژه ی tusa ریشه ی taos را احتمال داده است. این ریشه دارای دومعنی خالی, تهی وپوک ونیز آزاد, ول ورها است.(1)
از طرف دیگر " هایر هُوفر" ذیل واژه ی tusa او راقهرمانی دلاور وجنگاوری ایرانی می داند ودرتوضیح این کلمه ترکیب tusaspa را به معنی دارنده یاسب رها شده می آورد ومعادل سانسکریت آن را tusaspa می نویسد که در واقع ترکیبی از صورت ضعیف شده ی فعل taos به اضافه ی اسم aspa است که این جا معنی ول, آزاد ورها, که معنی دیگری برای ریشه ی taos بوده, به کارگرفته است ومی نویسد صورت وادبی واژه های taus و tus واژه های tos و tus است.(2)
کلمه taosa که صورت افزوده ی واژه ی tus است, در ترکیب اسم hu tsosa نام همسر وخواهر ویشاسپ نیز آمده است. در زیر نویس این واژه, بار تلمه taosa را اسم مذکر به معنی کسی که رانهای پهن وبزرگ دارد, آورده است (3) که شاید منظور انسانی قوی ودلیر باشد واحتمالا به نوعی اشاره به توس, یل جنگاور مذکور در اوستا باشد.
با این تفاسیر, در اوستا هیچ گاه نام توس بر سرزمینی اطلاق نشده است. قابل توجه آن که برخی محققین به تایید نظر اسفندیار جی, سرزمین اورو urva را که بر طبق بند اول وندیداد, هشتمین سرزمین اهورا آفریده است, با منطقه توس یکی دانسته اند(4). که نمی تواند نظر چندان درستی باشد.
در متون پهلوی به نام توس علاوه بر یک شخصیت پهلوانی, برنام شهر و کوهی نیز اطلاق می شود. کتاب شهرستانهای ایران, بناینگذار شهر را, شهرتوسِ نوذران می داند که نهصد سال سپاهبد بوده است(5). توس پهلوان ایرانی پسر نوذر ونوه منوچهر می باشد. پدرش مدت هفت سال پس از منوچهر پادشاهی کرد وسپس به دست اسفندیار تورانی کشته شد.
توس مدتها سپاهبد کاووس وکیقباد وکیخسرو بود وچندی مدعی تاج تخت کیخسروشد؛ ولی در این راه موفق نشد وپادشاهی دراین خاندان با پدرش نوذر پایان یافت. توس درجنگ باتورانیان به همراه کیخسرو دلیریها کرد وکیخسرو به پاس دلاوریهایش, سپاهبدی لشگر ونگهبانی درفش کاویانی را به او سپرد واو را حاکم خراسان کرد. توس هنگامی که کیخسرو به قصد سفر به جهان دیگر رو به کوه وبیابان نهاد, به بدرقه او رفت وبا غایب شدن کیخسرو, او نیز در زیر برف جان سپرد. در سنّت مزدیستان او از جمله جاودانیهاست که در پایان جهان به همراه سوشیانس خواهد بود(6).
مولفان زین الاخبار ونزهة القلوب جمشید پیشدادی را بنیانگذار شهر توس می دانند ومی افزایند پس از خرابی این شهر, توس نوذر آن را تجدید عمارت کرد وبنام خود منسوب گردانید(7). در بندهش نام توس هم برشهر وهم برکوه اطلاق شده است؛ بطوریکه محل " چشمه سو" را برسر کوه توس می داند ودر توصیف شهر توس می نویسد که رودخانه کاسه رود به شهر توس می آید ودرآن جا آن را کشف رود می خوانند وکوه کدروسپ در این شهر واقع است(8).
اگر از جهان اسطوره پا بیرون گذاریم, منطقه ای در دشت توس خواهیم یافت که احتمالا می توانیم آن مکان را توس کهن بدانیم. این منطقه سه تپه واقع در محدوده ی بین روستاهای " توپ درخت", " دوین" و " قره تپه " در شمال غربی مشهد وغرب تابران در غرب دشت توس است.
این سه تپه در فاصله بسیار نزدیک به هم وبا یک توالی زمانی استمرار حیات 5تا6هزارساله را دراین منطقه گواهی می دهد وقدمت ومخصوصا وسعت تپه ها(به ویژه تپه توپ درخت) باعث این گمان می شود که توس قبل اسلام باید درمنطقه ای به این وسعت وعظمت بوده باشد. چنین محوطه عظیمی در تمام دشت توس یافت نمی شود وعلاوه برآن, خاموشی حیات آن دراوایل دوره ی اسلامی, گمان مذکور را قویتر می کند. حیات این منطقه ظاهرا از قره تپه با قدمت حدود هزاره ی پنجم ق.م آغاز می شود وسپس در تپه دوین با آثار معماری ادامه می یابد ودر بزرگترین محوطه با پهنه ی حدود دوهکتار, در اوایل اسلام خاتمه می یابد. این محوطه ی اخیر عظمتی شایسته ی دژ استوار توس دارد.
به لحاظ تاریخی تا دوره ی ساسانی نام توس مشخصا در متون ومنابع نیامده ودرکتیبه های دوره ی هخامنشی شهر های شمال شرق کشور با نام ایالت پرثوه, جزیی از قلمرو امپراتوری هخامنشی آمده است. در دوره ی اشکانی نیز نامی از این شهر در دست نیست؛ اما در دوره ی ساسانی جز چند مورد که حوادثی در این شهر اتفاق می افتد, تاریخ توس را باید درلابه لای حوادث وتاریخ منطقه ی خراسان جستجو کرد.
(1) شناخت تابران,جلد اول, رجبعلی لباف خانیکی, محمودبختیاری شهری, محمود طغرایی, مجید لباف خانیکی, بهزاد نعمتی,پژوهشگاه میراث فرهنگی خراسان,به نقل ازBartholomac,Altiranisches worterbuch, Berlin,1961
(2)همان کتاب, به نقل ازMayrho fer, iranisches personennamenbuch.wien.1966
(3) همان کتاب, به نقل از Altiranisches worterbuch
(4) همان کتاب, اوستا, گزارش جلیل دوستخواه, تهران,مروارید,1370,ج2,ص930
(5) همان کتاب, متون پهلوی, جاماس آسانا, گزارش سعید عریان, تهران, کتابخانه ملی ایران, 1371, ص65.
(6) همان کتاب,به نقل از, گزیده های زاد سپرم, ترجمه محمد تقی راشد محصل, تهران, موسسه مطالعات وتحقیقات فرهنگی , 1366, ص63 , بُندهش , گزارنده مهرداد بهار , تهران , توس , 1369, ص128؛ یشت هاع ابراهیم پورداود, به کوشش بهرام فره وشیع تهران, دانشگاه تهران, 2536, ج1,ص216-217؛ منصور رستگار فسایی, فرهنگ نام های شاهنامه, تهران,پژوهشگاه علوم انسانی ومطالعات فرهنگی,1379,ج2,ص661-668؛هاشم رضی, فرهنگ نام های اوستا, تهران, فروهر,1346,ج1,ص364-365, جهانگیر اوشیدری,دانشنامه مزدیسنا , تهران , مرکز , 1371, ص224 ؛ محمد جعفریاحقی, فرهنگ اساطیرو اشارات داستانی درادبیات فارسی, تهران , سروش , 1375,ص298؛
Justi, iranisches namenbuch, germany, 1963, kanga.
Complaete dietionary of the avesta languages. Bombay, 1900
(7) همان کتاب, به نقل از, گردیزی,زین الاخبار, تصحیح عبدالحی حبیبی, تهران,دنیای کتاب, 1363,ص33و48؛ حمدالله مستوفی, نزهة القلوب, به تصحیح لسترنج, تهران, دنیای کتاب, 1362,ص150-151. (8) همان کتاب, به نقل از, بندهش, ص72و76و77.

در نقد کوتاه و تکمیل این مقاله مطلب این جانب جواد مفرد کهلان باید به عنوان یک محقق تاریخ اساطیری و جغرافیای تاریخی ایران باید به طور اختصار بگویم نام شهر و کوه توس بایستی مرکب از کلمات اوستایی/پارسی "تو"(توانا، نیرومند) و" اوس" (چشمه/ دریاچه) بوده باشد همان دریاچه/ چشمه ای که نامش در کتاب پهلوی بندهش سوبر(پرسود) آمده است. چنانکه دیدیم نام این چشمه را در مقاله به صورت چشمه سو آورده اند، که باز به همان معنی چشمه پرسود است. نام توس از قهرمانان معروف شاهنامه ربطی با نام این شهر نداشته و به معنی تنومند و پهلوان می باشد و در واقع قهرمان کورشنامه گزنفون همین توس یعنی کورش دوم است نه نوادهً او کورش سوم که در روایات ملی ایران با نامهای فریدون (جهانگشای بخشایشگر) و پشوتن (سازندهً پل) معروف شده است. کورش دوم (توس) سپهسالار محبوب کیاخسارو (هووخشتره، کیخسرو) در روایات تورات در لباس پادشاه یهود تبدیل به داود (عزیز) گشته است، چه در روایات اساطیری کهن آذری ده ده قورقود، اسطورهً توراتی داود به درستی به "چوپان جنگجو" که همین کورش (قوچ، ذوالقرنین) دوم است، منتسب شده است. اما ذوالقرنین قرآن صرفاٌ همان کورش سوم ملقب به کبیر می باشد. در واقع سلیمان تورات و قرآن هم همان کورش سوم می باشد، بی جهت نیست که مقبرهً در آب شناور این پیغمبر قرآنی یعنی کورش سوم، مادر سلیمان (در واقع مزار "سلیمان"= مزار مرد صلح و سلامتی) نامیده شده است.

شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۵

هروم شاهنامه

تحقیقی در باب شهر و کشورهروم شاهنامه

کشور زنان در شاهنامه ( به روایت محمود کویر، مأخوذ از مقالهً سيد احمد موسوي ،اداره كل حفاظت آثار باستاني و بناهاي تاريخي ايران)

تاریخ حکایت از آن دارد که فرس منس، فرماندار خوارزم ، هنگام اقامت اسکندر در سغد ،مقدونیان را تشویق نمود که سرزمین زنان آمازون را که در همسایگی سغد جای داشت تسخیر کنند .
اکنون این پرسش پیش میآید که آمازون در نوشته های کهن به چه اقوامی گفته می شده و کشور زنان کجا بوده است ؟
نخست باید گفت نامگذاری کشور زنان در آثار نویسندگان باستان حکایت از گسترش گونه ای رسوم مادرسالاری در میان قوم یا مردمی داشته است . از نوشته های هرودت ، چنین بر می آِید که سئوروماته ها همان آمازون های روایات یونانی بوده اند .
بخشی از وصف این قوم را از زبان این تاریخ نگار بخوانیم : (( در باره ی قیبله سئوروماته گفته اند که چون یونانی ها با آمازون ها جنگیدند و یونانی ها در نبرد پیروز گردیدند سه تا از کشتی های خود را پر از آمازون هایی که اسیر گرفته بودند نموده و زنانی که در کشتی بودند بین راه بر ضد سر نشینان قیام کرده تمام مردان را تا نفر آخر کشتند و چون در کار کشتی رانی سر رشته نداشتند ودریا پیمایی نمی دانستند پس از مرگ مردها، باد و امواج آنها را هر جا خواست برد وسرانجام ایشان به سواحل پالوس موتیس رسیده و به مکانی به نام به کرمنی یاسواحل بلند که در سرزمین سک های آزاد واقع است آمدند . ایشان در این جا پیاده شده از راه خشکی به سمت سرزمین های بایسته زیست روان شدند و اولین گروه اسبانی که سر راه دیدند بگرفتند و بر آنها سوار شده بنای چپاول سرزمین سک ها را گذاشتند )) .
پس از آن هردوت از اتحاد و ازدواج آمازونها با مردان سک ( سیت ) یاد کرده و چنین ادامه می دهد : (( بعد از عبور از تانه ، آنها ( آمازونها ) از رودخانه سه روز راه پیمودند و به سمت شمال هم باز سه روز دیگر از پالوس موتیس دور شدند و سرانجام به این سرزمین که فعلن اقامت دارند رسیدند و در آنجا منزل گزیدند . زنهای سئوروماته از آن وقت تاکنون عادت قدیمی خودشان را نگه داشته و سواره با شوهران خود به شکار می روند و گاهی نیز تنها به آن کار می پردازند . در جنگها به میدان می روند و درست مانند مردها لباس می پوشند و به زبان سک ها حرف می زنند )) .
بردرستی گفتار هردوت در این باره می توان کشفیات باستانشناسی در نزدیکی تفلیس را گواه آورد. چه در نتیجه این کاوشها گوری که زنی متعلق به قوم سارمات با همه آلات و ابزار رزم در آن آرمیده بود پیدا شد. پس سرزمین و کشور زنان در شمال باختری ایران بوده است.
در بخشی از فروردین یشت چنین آمده است :
(( فروهرهای مردان پاکدین ممالک ایران را می ستاییم
فروهرهای زنان پاکدین ممالک ایران را می ستاییم
فروهر های مردان پاکدین ممالک توران را می ستاییم
فروهر های زنان پاکدین ممالک توران را می ستاییم
فروهرهای مردان پاکدین ممالک سئیریم را می ستاییم
فروهرهای زنان پاکدین ممالک سئیریم را می ستاییم )) .
باید گفت یاد این نامها در یشت ها ، یادآوری از تقسیم یک پادشاهی است میان سه پسر ، که از کهن ترین داستانهای آریایی می باشد . تقسیم جهان بین سلم و تور و ایرج در داستانهای حماسی – تاریخی ایرانی خود گونه دیگری از این روایت است.
به هر روی در متن های تاریخی بسیار از این مکان به نام اروم و مردم اروم و هروم نام برده شده است و فردوسی نیز به این مردم و سرزمین اشاره دارد. وی این سرزمین را نمونه ای از یک حکومت والای مردمی می شمارد و بر خرد و دانایی زنان و دادگری و سیاست آنان در حکومت یاد می کند.
فردوسی این شاعر بلند پایه ، از هروم بعنوان کشور زنان یاد کرده است. چنان که در سخن از پادشاهی اسکندر چنین سروده است :
(( همی رفت با نامداران روم
بدان شارسان شد که خوانی هروم
که آن شهر یکسان زنان داشتند
کسی بر در شهر نگذاشتند
سوی راست پستان چنان چون زنان
بسان یکی نار بر پرنیان
سوی چپ بکردار جوینده مرد
که جوشن بپوشد به روز نبرد
چو آمد بنزدیک شهر هروم
سرافراز با نامداران روم
یکی نامه بنوشت با رسم و داد
چنان چون بود مرد فرخ نژاد
به عنوان بر از شاه ایران و روم
سوی آنک دارند مرز هروم ))

چنانکه می بینیم، هروم بعنوان سرزمینی جدا از روم، کشور باستانی اروپا، یاد شده و این امر نشانگر آنست که تاریخ نگاران ایرانی و یونیان از کشور زنان آگاه بوده اند .
پس از آن که اسکندر به این شهر نزدیک می شود و بر ان می شود تا این شهر را بگشاید، زنان دلاور شهر هروم در پاسخ لشکر کشی اسکندر برآشفته شده و با دلاوری کم مانندی به او پاسخ می دهند که:

اگر لشکر آری به شهر هروم
نبینی رنعل و زپی خاک و بوم
بی اندازه در شهر ما برزنست
به هر برزنی ده هزاران زن است
همه شب به خفتان جنگ اندریم
ز بهر فزونی به تنگ اندریم
زنان شهر هروم در ادامه برای نشان دادن دلاوری خویش چنین می نویسند:
ز ما هر که او روزگار نبرد
از اسب اندر آرد یکی شیر مرد
یکی تاج زرینش بر سر نهیم
همان تخت او بر دو پیکر نهیم

و پس از این تهدید و نشان دادن قدرت خویش، راه مهر و مدارا را نیز نشان می دهند و بر صلح جویی و آشتی خواهی خود اشاره می دارند:
چو با راستی باشی و مردمی
نبینی جز از خوبی و خرمی



خود مقالهً سید احمد موسوی اضافات مفیدی در باب کشور هروم دارد، لذا لازم می آید که محض اطلاع متن آن نیز آورده میشود، گرچه عمده مطالب تکراری می گردد :
كشور زنان در شاهنامه
سيد احمد موسوي اداره كل حفاظت آثار باستاني و بناهاي تاريخي ايران
برخي از روايات داستاني كلاسيك ( يوناني ، رومي و لاتيني ) حكايت دارند كه فرس منس Farasmenes فرماندار خوارزم در هنگام اقامت اسكندر در سغد مقدونيان را ترغيب كرد كه سرزمين زنان آمازون و خطه كولچي را كه در مجاورت سغد جاي داشت تسخير كنند . كوينتوس كورتيوس روفوس تاريخ نگار رومي الاصل سده يكم ميلادي نيز در كتاب خود موسوم به تاريخ اسكندر كبير از آمازونها و سرزمين زنان ياد كرده و چنين مي نويسد : (( تهايس ترس ملكه آمازون 14 شبانه روز با اسكندر بود )) .
اكنون اين پرسش پيش ميآيد كه آمازون در نوشته هاي كهن به چه اقوامي اطلاق مي شده و كشور زنان كجا بوده است ؟ نخست بايد گفت نامگذاري كشور زنان در آثار نويسندگان باستان حكايت از رواج نوعي رسوم مادرسالاري Matriarcat در ميان قوم يا مردمي داشته است . از گفتار هردوت آن تاريخ گوي بزرگ ( سده پنجم ق . م. ) چنين مستفاد مي شود كه سئوروماته ها Sauromatians همان آمازونهاي منقول در روايات يوناني بوده اند . خوبست قسمتي از وصف اين قوام را از زبان اين مورخ بشنويم ، بدين قرار : (( راجع به قيبله سئوروماته گفته اند كه چون يوناني ها با آمازونها جنگيدند و يوناني ها در نبرد ( ترومدن ) فاتح گرديدند سه تا از كشتي هاي خود را پر از آمازونهائي كه اسير گرفته بودند نموده و زناني كه در كشتي بودند بين راه بر ضد سر نشينان قيام كرده تمام مردانرا تا نفر آخر كشتند و چون در كار كشتي راني سر رشته نداشتند و بحر پيماني نمي دانستند بعد از مرگ مردها باد و امواج آنها را هر جا خواستند بردند و بالاخره ايشان بسواحل پالوس موتيس رسيده و بمحل موسوم به كرمني ياسواحل بلند كه در سرزمين سك هاي آزاد واقع است آمدند . ايشان در اين جا پياده شده از راه خشكي بسمت نواحي مسكون حركت كردند و اولين گروه اسباني كه سر راه ديدند بگرفتند و بر آنها سوار شده بناي چپاول سرزمين سك ها را گذاشتند )) .
پس از آن هردوت از اتحاد و ازدواج آمازونها با مردان سك ( سيت ) ياد كرده و چنين ادامه مي دهد : (( بعد از عبور از تانه ، آنها ( آمازونها ) از رودخانه سه روز راه پيمودند و بسمت شمال هم باز سه روز ديگر از پالوس موتيس دور شدند و بالاخره باين سرزمين كه فعلا” اقامت دارند رسيدند و در آنجا منزل گزيدند . زنهاي سئوروماته از آن وقت تاكنون عادت قديمي خودشان را مرعي داشتند غالبا” سواره با شوهران خود بشكار ميروند و گاهي نيز تنها بآن كار مي پردازند . در جنگها بميدان ميروند و درست عين مردها لباس مي پوشند و بزبان سك ها حرف مي زنند )) .
بردرستي گفتار هردوت در اين باره مي توان كشفيات باستانشناسي در زمواشالا Zemo – Avchala نزديكي تفليس را گواه آورد چه در نتيجه اين كاوشها گوري كه زني متعلق به قوم سارمات با همه آلات و ابزار رزم در آن آرميده بود پيدا شد .
سئوروماته در اوستا و آثار پهلوي :
در بخشي از فروردين يشت ( فقره 143 ) چنين مي خوانيم :
(( فروهرهاي مردان پاكدين ممالك ايران را مي ستائيم
فروهرهاي زنان پاكدين ممالك ايران را مي ستائيم
فروهر هاي مردان پاكدين ممالك توران را مي ستائيم
فروهر هاي زنان پاكدين ممالك توران را مي ستائيم
فروهرهاي مردان پاكدين ممالك سئيريم را مي ستائيم
فروهرهاي زنان پاكدين ممالك سئيريم را مي ستائيم )) .
بايد گفت ياد اين نامها در يشت ها كه (( يكي از قطعات بسيار قديم اوستاي جديد )) محسوب مي شود يادآوري از تقسيم يك پادشاهي است ميان سه پسر ، كه از كهن ترين داستانهاي آريائي مي باشد ، و اين موضوع را گزارش سكايي اين روايت در كتاب هردوت تأييد مي كند . تقسيم جهان سلم و تور و ايرج در داستانهاي حماسي – تاريخي ايراني خود صورت ديگري از اين روايت است و مار كوارت آلماني به صواب سئيريم اوستايي را با آريانژادان سورمات و آلانهاي دوران هاي بعد مطابق دانسته و سرم و سلم را وجوه ديگر اين واژه گرفته است .
مطابق موازين خاص زبانشناسي اروم Arum در نوشته هاي پهلوي و هروم و روم در شاهنامه فردوسي و ديگر آثار اسلامي نيز همان سئريم اوستايي و سئورومات يوناني است . در فصل 15 فقره 29 بند هشن آنجا كه نژادهاي گوناگون و محل اقامت ايشان سخن مي راند به كلمه ( اروم ) بر مي خوريم چه گويد : (( آنها ئي كه در مملكت سلم كه اروم باشد ساكن هستند )) .
فردوسي و كشور زنان :
ضمن مطالعات خود در شاهنامه پي بردم كه فردوسي اين شاعر بلند پايه بينشي آگاهانه از روايت مذكور داشته و از هروم بعنوان كشور زنان ياد كرده است . چنانكه در سخن از پادشاهي اسكندر چنين سروده است :
(( همي رفت با نامداران روم
بدان شارستان كه خواني هروم
كه آن شهر يكسان زنان داشتند
كسي را در آن شهر نگذاشتند
سوي راست پستان چو آن زنان
بسان يكي نار بر پرنيان
سوي چپ بكردار جوينده مرد
كه جوشن بپوشد بروز نبرد
چو آمد بنزديك شهر هروم
سرافراز با نامداران روم
يكي نامه بنوشت با رسم و داد
چنان چون بود مرد فرخ نژاد
به عنوان بر از شاه ايران و روم
سوي آنك دارند مرز هروم ))
چنانكه ملاحظه مي كنيم هروم به عنوان سرزميني جدا از روم كشور باستاني اروپا ياد شده و اين موضوع نشانگر آنست كه مورخان ايراني يونيان از كشور زنان آگاه بوده اند . بعلاوه اشعار ديگري را نيز در شاهنامه سراغ داريم كه سلم پسر فريدون را در داستانهاي ايراني به آلانان يعني به همان سئوروماتيان باستاني منسوب مي كند ، آنجا كه گويد :




(( به سلم آگهي رفت از اين رزمگاه
و ز آن تيرگي كاندر آمد بماه
پس پشتش اندر يكي حصن بود
بر آورده سر تا بچرخ كبود
چنان ساخت كايدر بدان حصن باز
كه دارد زمانه نشيب و فراز
پس آنگه منوچهر از آن ياد كرد
كه گر سلم پيچيد روي از نبرد
كالاني دژش باشد آرامگاه
سزدگر بر او بر بگيريم راه ))




” پاورقي ها ”

1 _ Quintus Curtuis Rufus
2 – پرفسور عباس شوشتري ، ايران نامه ( كارنامه ايرانيان در عصر اشكانيان ) ، جلد اول بهره دوم ، ص 213 .
3 – راولين سن ، مختصر تاريخ هردوت ، ترجمه وحيد مازندراني ، ص 197 – 198 .
4 – راولين سن ، مختصر تاريخ هردوت ، ترجمه وحيد مازندراني ، ص 199 – 200 .
5 – استاد سعيد نفيسي ، تاريخ اجتماعي ايران ، مؤسسه انتشارات تحقيقات اجتماعي ص 218 .
6 – پورداود ، يشت ها ، جلد دوم ، چاپ دوم ، ص 108 .
7 – كريستن سن ، مزدا پرستي در ايران قديم ، ترجمه استاد ذبيح الله صفا ، تهران سال 1336 ، ص 82 .
8 – هردوت ، تاريخ هردوت ، ترجمه دكتر هدايتي ، كتاب چهارم ، بند 6 و 7 ، ص 77 – 78 .
9 – آلانها و استي هاي ساكن قفقاز تيره هايي از سئورمانها يا سارماتيان بودند . براي اطلاع بيشتر نگاه كنيد به : ميراث باستاني ايران ، ريچاردن فراي ، ترجمه مسعود رجب نيا ، ص 261 .
10 = يشت ها ، جلد دوم ، ص 52 .
11 – فردوسي ، شاهنامه ، جلد هفتم ، متن انتقادي به اهتمام م . عثمانوف ، مسكو 1968 .
12 – فردوسي ، شاهنامه ، جلد يكم ، متن انتقادي ، تحت نظر برتلس ، مسكو 1963 ، ص 126 .

در مجموع از منابع کهن ایرانی و عربی چنین بر می آید که هروم از سویی نام کشور سئوروماتها (اسلاف کرواتها) و همچنین تلفظی بر روم و از سوی دیگر تلفظ و نامی بر شهرهای اورمیه و همچنین برزه در آذربایجان بوده است در باب شهر اخیر گفتنی است عنایت الله رضا در کتاب آذربایجان و اران بدون قید منبع تاریخی آن هروم را نام دیگر شهر برزه یا بردعه آورده است که معلوم نیست بردعهً اران قفقاز یا برزهً آذربایجان ایران (رغه زرتشتی، در جوارمراغه که در آنجا روستایی به نام هره وجود دارد) منظورگردیده است. حال باید دید این نام در زبانهای کهن ایران به چه معنی است. به هر حال آن چه مسلم است این نام در زبانهای ایرانی مترادف با نام کنونی اعقاب سرمتها (آمازونها) یعنی کروات/هرووات (یعنی همه کس هرکس، در واقع به معنی قبیلهً آزادگان و نجبا) مربوط است. ار آنجاییکه خانواده زرتشت که همان پیشدادیان تاریخی هستند، اصل سرمتی داشته و مرکز حکومتشان همین شهر برزه (رغه، مراغه) بوده است پس معلوم میشود نام اوستایی ایالت آنجا یعنی ایرانویج یعنی سرزمین اصلی آریانیها از همین نام هرووات اوستایی یعنی آزادگان اخذ شده است. مطابق منابع کهن یونانی و رومی سرزمین کهن سرمتهای پادشاهی یعنی سیراکها (باسیلی ها)در مجاورت شمالی کوهستان قفقاز قرار داشته است. به نظر می رسد نام هروم در مورد شهر برزه (رغهً زرتشتی) بیشتر به معنی شهر واقع در دشت مرتفع و کوهپایه ای گرفته می شده است چه کلمات رغه (از مصدر راغ) و هروم و برزه در لغت کهن ایرانی مشترکاٌ دارای چنین مفهومی می باشند. اما خود نام اوستایی هرووات در اصل به معنی همه کس هر کس بوده است چه نام خویشاوندان صرب آنان نیز به لغت سانسکریت به همین معنی است. نام اساطیری سرمتها یعنی آمازون را می توان تمام سلاح معنی نمود که می دانیم این معنی در اوستا معنی لفظی زیناوند یعنی تخموروپه (تهمورث) پسر هوشنگ است که در اساس تاریخی خود همان تیگران/ خورشید چهر/ راهوله پسر زرتشت/بودا می باشد. در این جا باید بیفزایم که قرائن و اسناد تاریخی ایرانی و یونانی و ارمنی و عربی جملگی نشانگر آنند که پدر زرتشت یعنی سپیتمه/ هوم اصل وتبارسرمتی/آمازونی داشته است. ازگفتهً خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران چنین معلوم میشود که پدر زریادر زرتشت و مگابرن ویشتاسپ یعنی سپیتمه جمشید (هوم عابد) از طرف مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم) و به نمایندگی از سیراکهای سرمتی در نواحی شمالی و جنوبی قفقاز حکومت می کرده است چه ای منطقه بین متصرفات خاورمیانه ای اسکیتان (سکائیان پادشاهی) و خود سرزمین اصلی اسکیتان واقع در شمال دریای سیاه قرار گرفته بود. لذا طبیعی بوده است که مادیای اسکیتی ساتراپی از تبعهً سرمتی خود بر قفقاز و آذربایجان بر گماشته بوده است. در کتاب معتبر تاریخ ماد تألیف دیاکونوف تصویری از سواران سئورومتی/ سرمتی شمشیر به دست تازنده که بر تابوتی مکشوفه از آسیای صغیر نقش بسته آورده شده است که باید افراد همان سپیتمه جمشید پیشدادی بوده باشند. پس بی جهت نبوده است که آتشکده شهر رغهً آذربایجان یعنی آذرگشنسب از عهد همین پیشدادیان جایگاه جنگجویان به شمار می رفته است. از نویسندگان کهن موسی خورنی، مورخ ارمنی و ابومنصور بغدادی در سخن از خرمدینان به صراحت نیاکان پدری زرتشت/ شروین (شاهزاده) را با سرمتها/ آمازونهای "دیار زنان (زنج) ربط داده اند. پس بی جهت نیست که در خود کتابهای پهلوی نام نیاکان اساطیری دوردست زرتشت را دوراسرو (یعنی صرب دوردست= بوسنی) و جمشید (سپیتمه هوم، داماد آستیاگ) یاد نموده اند. می دانیم این والی اخیر سرانجام به ولی نعمت اسکیتی (تورانی) خود یعنی مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم) خیانت کرده و وی را در اطراف همان شهر برزه/ رغهً آذربایجان دستگیر و تسلیم کیاخسارو (کیخسرو، هووخشتره) نمود که پدرش فرائورت/ سیاوش به دست همین مادیای اسکیتی در اطراف شهر گنجه (گنگ دز سیاوش) کشته شده بود. خود سیتمه جمشید/ هوم بعد از این خدمت بسیار بزرگ به مادها به مقام دامادی آستیاگ پسر کیاخسارو رسید و از این ازدواج سپیتاک زرتشت زاده شد که در تواریخ با نامهای متعدد معروف جهانیان شده است که غالب این اسامی هر کدامشان فرد تاریخی مهم و مستقلی به شمار می آیند: زرتشت (زرین تن)، آرای آرایان، ایرج (نجیب)، گوتمه بودا (سروددان منّور)، گئوماته (سروددان)، بردیه (بزرگ تن)، مهاویرا (دانای بزرگوار)، هوشنگ (هوشیار)، ایوان (درخشان)، بیژن (دانا، درخشان)، زریادر (زریر، زرین اندام)، ابراهیم خلیل (پدر امتهای فراوان که دوست صمیمی خداست)، ایوب (کسی که به آزمایشات سخت برگمارده شد)، یافث (برزگ اندام)، تنائوکسار (بزرگ تن)، لقمان (برگ اندام)، عزرا (مرد خدا)، صالح (نیکوکار)، یحیی (جاویدان)، بهرام ورجاوند ،مردخای (شاه مقتول)، دقوقی (شاه مقتول)، بایزید بسطام (مرد با خدای درشت اندام)، هرمس (نگهبان عهد و پیمان)، بهوبالی (بهلول، در کنار زندگی کننده)، بامسی بئیرک (سفید اندام) آذریها و سر انجام امیران گرجیها که به معنی شاهزاده است. پیداست که جهان کسی را بدین معروفیت و با این همه نامها و القاب متفاوت و مستقل ازهم به خود ندیده است.

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۵

ائیریامن

ائیریامن ایزد خورشید و آتش آریائیها بوده است

در اوستا و وداها از یک خدای مرموزآریائیان به نام ائیریامن- که به همراه اهورامزدا (وارونه) و میثره (مهر، ایزد خورشید) تثلیث خدایان کهن اهوراها (آسوراها) را تشکیل می دهند- یاد شده است. که جایگاه الوهیت وی چندان مشخص نشده است. جز اینکه در وداها نامش پکبار در مورد سوریه یعنی ایزد خورشید به کار رفته است. از آنجاییکه در تثلیث اهوراها (اسوراها) وارونه در مقام ایزد آسمان و داور و قانونگذار و میثره در مقام ایزد عهدو پیمان و ایزد خورشید است لذا نگارنده با قیاس تثلیث سکایی/ اسلاوی خدایان سواروگ (خدای آسمان روشن) و داژبوگ (خدای خورشید) و سواروگیج (خدای آتش) بدین نتیجه رسیده بودم که ائیریامن همان ایزد خورشید و آتش آریائیان عهد باستان بوده است و دلیلم هم این بود که سواروگیج یعنی منسوب به سواروگ تنها یک علامت نسبت با پدرش سواروگ فرق دارد، ثانیاٌ طبقهً روحانیان آتش در نزد آریانیان ایرانی که آتش پرستی برذائقهً آنان مسلط بوده به نام این ایزد، ائیریامن خوانده شده اند.حال دلایل قاطعی بر ای اثبات این نظر خود پیدا کرده ام: چه از سویی نام ائیریامن را - که اغلب به معنی دوست منش گرفته میشود- به سادگی می توان ایزد آتش اجاق خانوادگی یا خانهً آتش (خورشید) معنی نمود چون کلمات آیر و آر در زبان آذری قدیم و کردی به معنی آتش هستند. از سوی دیگر خدای آریائی دیگری به نام اپم نپات را به عنوان حلقه واسط بین ایزدان آریایی آهوراها (اسوراها) سراغ داریم که نامش در اصل به معنی زادهً و ناف آبها است چه از سویی این مفهوم در وداها در باب برهما (اهورا مزدا) یا همان وارونا (ایزد قانونگذار آسمان شب)به کار رفته از سویی دیگر وی نظیر اهورامزدا به همراه آئیریامن و میثره یکی از رئوس تثلیث اهوراها را تشکیل می دهد و از جانب دیگر نام وی در وداها به آگنی یعنی ایزد آتش تخصیص یافته است. از این موضوع به مطلب مهم دیگری می رسیم آن این است که در وداها و اوستا مفهوم رانندهً اسبها و تیز اسب لقبی بر اپم نپات و آگنی می باشند که از این جا معلوم میشود ایزد درواسپ آریانیان یعنی سالم نگهدارنده اسبان هم که در اعتقاد سکائیان اسب تیزو تکی را برای ایزد خورشید تقدیم می کند همان ایزد آتش سکانیان بوده است و اتفاقاٌ گئوتمه از سرودگویان وید که در اصل همان گئوماته زرتشت است سرودش در باب همین خدایان آریائی آتش (آگنی) و دانایی (اهورامزدا/برهما/ وارونا) است. این سرود ودایی که در ریگ ودا آمده از این قرار است: "ای جات ویداس (دانندهً همه= برهما/ آگنی) تیز هوش و تندرو، ما "گوتمه ها" (دانایان سرودهای دینی) تو را به خاطر جلالت با سرودهای مقدس تجلیل می نمائیم. ترا چنانکه هستی "گوتمه" در آرزوی ثروت با سرود خویش می ستاید. بدین سان مانند" انگیرس ( آگنی)" ما ترا که بهترین بدست آورندهً غنایمی، می خوانیم. ما ترا برای جلالت می ستائیم. توبهترین کشندهً وریتره (دشمن) هستی که دشمنان (داسیوها) را از ما دور ساخته ای. ما ترا برای جلالت می ستائیم. ما پسران "راهو گنه" (کشندهً راهزن)، سرود سرور انگیزی برای آگنی سروده ایم. ما ترا برای جلالت می ستائیم." در وداهای هندوان آریامن (ائیریامن اوستا) رئیس ارواح گذشتگان و نیاکان به شمار آمده و کهکشان یندو راه یا جاده او محسوب شده است. اما در سمت ایران این صفات متعلق به اهورامزدا (ایزد کیوان، آسمان شب) و ایزد خورشید بوده است. پیداست با توجه به مبادلات فرهنگی مردمان باستانی فلات ایران و هند بوده که در وداها نام آریامن یکی از القاب سوریه (خدای خورشید) به شمار رفته است. به هر حال با توجه به وجود میثره (مهر) به عنوان خدای خورشید در تثلیث خدایان وارونه، میثره و آریامن باید آریامن (ائیریامن) را در اینجا در اصل نه خدای خورشید یا رعد بلکه ایزد آتش یا ایزد آسمان روشن روز شمرد به تعبیر اوستایی آن، آن آتش مقدس برزی سونگه یعنی بلند سود و بهرامی که در حضور اهورامزدا می سوزد و پسر او محسوب است. نماز ویژهً ائیریامن (ائیریا ایشی) طبق مندرجات اوستا، های 54 از یسنا بدین قرار است: " به این به جای آی، ای ائیریامن گرامی، برای یاری مردان و زنان زرتشتی، برای یاری منش نیک، برای آن دینی که درخور مزد گرانبهاست. بخشایش آرزو شدهً راستی را که اهورا مزدا ارزانی خواهد داشت، خواستارم. نماز ائیریامن ایشیه را می ستاییم، آن نماز توانای پیروزگر دشمن شکن را، که در میان گفتارهای راستی بزرگترین است. گاتهای پاک و ردان شهریار پاک را می ستاییم. ستوت یسن (نماز ستایش) را می ستائیم که نخستین آیین داد است."صورت دیگر این نماز به عنوان دعای درمان بخشی در اوستا، اردیبهشت یشت چنین ذکر شده است: "نماز ائیریامن ایشیه که تمام خرد خبیث و همهً جادوان و پریها را بر اندازد، بزرگترین کلام ایزدی است، بهترین کلام ایزدی است؛ به غایت زیباترین کلام ایزدی است؛ در میان کلام خدایی قوی است. قویترین کلام خدایی است، در میان کلام خدایی محکم است؛ محکمترین کلام خدایی است. در میان کلام خدایی پیروزمند است؛ پیروزمندترین کلام خدایی است. در میان کلام خدایی درمان بخش است؛ درمان بخش ترین کلام خدایی است." استاد پورداود در این باب می آورد: "ائیریامن ایشیه در ردیف یتا اهو و اشم وهو از ادعیه بسیار شریفه شمرده شده است.... کلمهً ایشیه صفت ائیریامن است یعنی آرزو یا عزیز.... کلمهً ائیریامن در فارسی ایرمان شده و در فرهنگها نیز ضبط است. متقدمین از شعرای ما این لغت را به معانی مختلف به کار برده اند. فردوسی به معنی میهمان و دوست و سرور گرفته است: چو موبد پدید اندر آمد به در ابا او یکی ایرمانی دگر، در جای دیگر شاهنامه گفته:اگر کشته گردد به دست تو گرگ تو باشی به روم ایرمانی بزرگ...." به نظر می رسد در پیدایی و تکمیل اسطورهً سلم (سرور) و تور (پهلوان جنگجو) و ایرج (آتش نجیب) تثلیث اهورامزدا (سرور دانا) و میثره (خورشید شکست ناپذیر) و ائیریامن (ایزد نجیب آتش) نقشی اساسی داشته است. در اساطیر کهن هندوان ارتباطی بین نامها و اسطوره های آئیریامن (ایزد نجیب آتش) و شیوا ( به معنی فرخنده، مبارک، در مقام کاهن خدایان) که لینگامی بسیار بلندی از آتش مقدس (آتش خورشیدی) دارد، دیده میشود. بنابر این در تثلیث معروف خدایان هندی برهما (ایزد خردمند آسمان، وارونا، اهورامزدا) و ویشنو (ایزد رعد و برق) و شیوا (فرخنده، ائیریامن، ایزد آسمان روشن روز) در مقام مقابله با تثلیث آسوراها (اهوراها) تنها خدای خورشید (میثره) با ایزد رعد (ایندره ویشنو ) جایگزین شده است. آز آن جائی که در وداها کلمهً ارهه به معنی روز است، لذا محتمل است که نام ائیریامن به صورت ارهه من نیز تلفظ می شده که این می توانست در اثر کثرت تلفظ تبدیل به اهریمن گردد. بنابراین در اساس اهورا مزدا (وارونا) ایزد خردمند آسمان شب محسوب بوده و اهریمن ایزد جنگ آسمان روشن روز که در الهیات مغان ایرانی جایشان عوض شده است. دلیل این که ائیریامن ایزد جنگ نیز به شمار می رفته از مقابلهً مفهوم آن با نظایر اساطیر ودائی، اسلاوی و ژرمنی آن معلوم میشود چه در نزد هندوان شیوا (فرخنده) دارای لقب رودره (جنگاور درخشان) بوده و همان است که در نزد سکاها /اسلاوها و ژرمنها به ترتیب خویتو سوروس (خورشید جنگاور)/ سواروگ (ایزد جنگاور آسمان روشن) و تیر (خدای درخشان جنگ) خوانده شده اند و اینان خود همچنین نامهای سوانتویت (نماد قدسی) و وه (مقدس) را بر خود گرفته اند که به وضوح با نام ائیریامن -که آن را همچنین می توان نجیب و پاک و مقدس معنی نمود- مترادف می باشند.